دفتر شعر

شعری برای جنگ

می خواستم 
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دلم نیست 
گفتم : 
باید زمین گذاشت قلمها را 
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ 
از لوله ی تفنگ بخوانم 
- با واژه ی فشنگ -

می خواستم 
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم - دزفول - 
دیدم که لفظ ناخوش موشک را 
باید به کار برد
اما 
موشک
زیبایی کلام مرا می کاست
گفتم که بیت ناقص شعرم 
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم 
شعر فصیح فریاد
- هر چند ناتمام -
گفتم :
در شهر ما 
دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست 
اینجا 
وضعیت خطر گذرا نیست
آژیر قرمز است که می نالد 
تنها میان ساکت شبها 
بر خواب ناتمام جسدها
خفاش های وحشی دشمن 
حتی ز نور روزنه بیزارند
باید تمام پنجره ها را 
با پرده های کور بپوشانیم 
اینجا
دیوار هم 
دیگر پناه پشت کسی نیست 
کاین گور دیگری است که استاده است 
در انتظار شب 
دیگر ستارگان را 
حتی 
هیچ اعتماد نیست
شاید ستاره ها 
شبگردهای دشمن ما باشند 
اینجا 
حتی 
از انفجار ماه تعجب نمی کنند 
اینجا 
تنها ستارگان
از برجهای فاصله می بینند 
که شب 
چه قدر موقع منفوری است 
اما اگر ستاره زبان می داشت 
چه شعرها که از بد شب می گفت 
گویاتر از زبان من گنگ 
آری 
شب موقع بدی است 
هر شب تمام ما 
با چشم های زل زده می بینیم 
عفریت مرگ را 
کابوس آشنای شب کودکان شهر 
هر شب لباس واقعه می پوشد
اینجا 
هر شام خامشانه به خود گفته ایم : 
شاید 
این شام ، شام آخر ما باشد 
اینجا 
هر شام خامشانه به خود گفته ایم : 
امشب 
در خانه های خاکی خواب آلود 
جیغ کدام مادر بیدار است 
که در گلو نیامده می خشکد ؟
اینجا 
گاهی سر بریده ی مردی را 
تنها 
باید ز بام دور بیاریم 
تا در میان گور بخوابانایم 
یا سنگ و خاک و آهن خونین را 
وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم 
در زیر خاک ِ گل شده می بینیم :
زن روی چرخ کوچک خیاطی 
خاموش مانده است 
اینجا سپور هر صبح 
خاکستر عزیز کسی را 
همراه می برد 
اینجا برای ماندن 
حتی هوا کم است 
اینجا خبر همیشه فراوان است 
اخبار بارهای گل و سنگ 
بر قلبهای کوچک 
در گورهای تنگ
اما 
من از درون سینه خبر دارم 
از خانه های خونین 
از قصه ی عروسک خون آلود 
از انفجار مغز سری کوچک
بر بالشی که مملو رویاهاست
- رویای کودکانه ی شیرین - 
از آن شب سیاه 
آن شب که در غبار 
مردی به روی جوی خیابان 
خم بود 
با چشم های سرخ و هراسان
دنبال دست دیگر خود می گشت 
باور کنید 
من با دو چشم مات خودم دیدم 
که کودکی ز ترس خطر  تند می دوید 
اما سری نداشت 
لختی دگر به روی زمین غلتید
و ساعتی دگر
مردی خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه 
سوی مزار کودک خود می برد 
چیزی درون سینه ی او کم بود ....
اما 
این شانه های گرد گرفته 
چه ساده و صبور 
وقت وقوع فاجعه می لرزند
اینان 
هر چند 
بشکسته زانوان و کمرهاشان 
استاده اند فاتح و نستوه 
- بی هیچ خان و مان - 
در گوششان کلام امام است 
- فتوای استقامت و ایثار - 
بر دوششان درفش قیام است 
باری
این حرفهای داغ دلم را 
دیوار هم توان شنیدن نداشته است 
آیا تو را توان شنیدن هست ؟ 
دیوار !
دیوار سرد سنگی سیار !
آیا رواست مرده بمانی 
در بند آنکه زنده بمانی ؟ 
نه !
باید گلوی مادر خود را 
از بانگ رود رود بسوزانیم 
تا بانگ رود رود نخشکیده است 
باید سلاح تیز تری برداشت
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست...


15 شهریور 1396 1011 0

‏‏کجاست آنکه دلش جانماز مردم بود‏

‏‏کجاست آنکه نشان نجابت قم بود‏
‏‏کجاست آنکه دلش جانماز مردم بود‏

‏‏ضریح چشم عقیقش صفای رویا داشت‏
‏‏درست مثل غروب گرفتۀ قم بود‏

‏‏خروش بود، خروشی پر از تغزل بود‏
‏‏سکوت بود، سکوتی پر از تلاطم بود‏

‏‏فرشته‌های خدا شرمگین او بودند‏
‏‏و او میان همین پابرهنه‌ها گم بود ‏

‏‏به چشم آینه رنگین کمان عاطفه بود‏
‏‏به قلب صاعقه‌ها دشنۀ تهاجم بود‏

‏‏کجاست سید سبزی که روح باران داشت‏
‏‏بهار سبزی بذری بلوغ مردم بود‏

‏‏اگرچه باغ نگاهش تب شقایق داشت‏
‏‏دلش به خرمی خوشه‌های گندم بود‏

‏‏در التهاب نفس‌گیر، در کویر سکوت‏
‏‏به گوش خسته‌دلان جاری ترنم بود‏

‏‏میان سفرۀ درویشی تواضع او‏
‏‏همیشه نان صفا پونۀ تبسم بود‏

‏‏فدای معرفت فصلها که ملتهبند‏
‏‏ز هُرم سوگ بهاری که فصل پنجم بود‏

‏‏عرق نشسته به پیشانی غزل از شرم‏
‏‏دگر مپرس که این شرم، شعر چندم بود‏



13 خرداد 1396 403 0

خبر پتک سنگین در آیینه بود

دلی داشتم، شانه‌برشانه رفت
دریغا که خورشید این خانه رفت

دریغا از آن شور شیرین، دریغ
از این‌جا، از این داغ سنگین، دریغ

از این‌جا که غم روی غم می‌رود
و اندوه و دریا به هم می‌رسد

از این‌جا که کوه است و پژواک غم
و جنگل که سر برده در لاک غم

از این‌جا که از سینه خون می‌رود
و ماتم ستون در ستون می‌رود

از این‌جا که قامت، دوتا کرده‌ام
خبر را لباس عزا کرده‌ام

خبر، فرصت تیغ با سینه بود
خبر، پتک سنگین در آیینه بود

خبر آمد و هر چه بر پا شکست
خبر آمد و پشت دریا شکست

خبر، تیشه بر ریشة جان گرفت
خبر، از دلم بود و باران گرفت

خبر آمد و چشم این خانه رفت
دلی داشتم شانه‌برشانه رفت

دلم رفت و شیون تماشایی است
و دیگر غم این‌جا، غم این‌جایی است

غم و غربت و من به هم آمدند
شب و شهر و شیون به هم آمدند

در این شور و شیون کسی گم شده است
و در سینة من کسی گم شده است

دریغا ستون‌های این سینه سوخت
و یک شهر در سوگ آیینه سوخت

بیا سوز ماتم که می‌خواهمت
خرابم کن ای غم که می‌خواهمت

خرابم کن ای غم، که بارانی‌ام
سزاوار آوار و ویرانی‌ام

خرابم کن امشب شکستن سزاست
غریبانه با غم نشستن سزاست

سزاوار دردم؛ صدایم کنید
به دردآشنا، آشنایم کنید

به آنان که شیپور شیون زدند
خبر را چون آتش به خرمن زدند

به آنان که کاری گران کرده‌اند
و بر شانه تشییع جان کرده‌اند

به آنان که در خود خجل مانده‌اند
به آنان که در سوگ دل مانده‌اند

به آنان که آیینه گم کرده‌اند
و خورشید در سینه گم کرده‌اند

به آنان که بی‌گاه پژمرده‌اند
و بر شانه چشم مرا برده‌اند

نمی بینم او را، خدایا کجاست؟
و آن چشم محراب و معنا کجاست؟

خبر آمد و چشم این خانه رفت 
دلی داشتم شانه‌برشانه رفت

 



13 خرداد 1396 457 0

و اسبان عاشق که بی عشق برگشته بودند

عطش بود و آتش
و آیینه می سوخت در تشنه کامی
و می سوخت بال کبوتر
و بیداد می کرد زنجیر در پای فریاد
و من تشنه بودم
عطش بود و آتش
به لب تاول بادهای کویری
و چشم پرستو که می سوخت
در شعله ی شن
و دست دروگر
که با دست نامردمی ها درو شد
و من تشنه بودم
عطش بود و آتش
و بر شانه ی سبزه سنگینی مرگ
و زخم ملخ بر گلوگاه گندم
و بر شانه ی شوق
تیغ شقاوت
و بی باری باغ
و بی رحمی باد
و بی داد طوفان
و من تشنه بودم
عطش بود و آتش
و من مانده بودم
و زین های خالی
و زین های خونین
و اسبان عاشق
که بی عشق برگشته بودند
عطش بود و آتش 
و پیغام باران از آن سوی بیداد
و این سو، من و زین خالی
و این سو، من و زین خونین
و اسبان عاشق
و آن سوی دیوار آتش
سرود سحرخیز باران
سرودی چه روشن
سرودی چه نزدیک
اذان بود و بیداری شب
و یک آسمان راز باران
و میل شگرف شکفتن
و من اسب را گفته بودم
و پل بستم از دل
و دریا مرا دید
و از سمت رویش
کسی با اشارت مرا خواند
و معنای یک گل مرا زیر و رو کرد
سراپا عطش
از کمین گاه آتش
من و شیهه ی اسب با هم گذشتیم
و دریا به من آفرین گفت
و من جوشش چشمه ها را شنیدم
و با طعم باران نفس تازه کردم
و گفتم که دریا مرا می شناسد
و من عشق را گفته بودم
و من فرصت خارها را
وجین کردم از خویش
و من از گلوگاه گل
رُسته بودم
و من تاول سال های عطش را
ز تن شسته بودم


27 فروردین 1396 2210 3

باید سلام کرد به گسترده زیستن

تا کی چو غنچه در قفس پرده زیستن
در یک اتاق کوچک و دم کرده زیستن
 
امروز روز پنجره های گشوده است
روز شکفته بودن و بی پرده زیستن
 
دنیا همین تراکم درهای بسته نیست
باید سلام کرد به گسترده زیستن
 
مور و ملخ به اوج عقابان نمی رسند
در لحظه های باد نیاورده زیستن
 
زنجیرها گسستنی اند ای جهان زجر
بردار دست از سر این برده زیستن


11 دی 1395 2400 1

بینوایان عرب، صد کاسه شیر آورده اند


امشب از محراب خون، شوق سفر دارد علی
خلوتی خوش با خدا، شب تا سحر دارد علی

با خدا نجوای او «فُزتُ وَ رَبَّ الکَعبه» است
در شب قدری که فرصت تا سحر دارد علی

شمع شب های یتیمان است و چون پروانه ها
عشق بازی می کند تا بال و پر دارد علی

نخل های کوفه را یک عمر در ماتم نشاند
داغ هایی کز مدینه بر جگر دارد علی

بازتاب خاطرات آشیانی سوخته ست
گوشۀ چشمی که بر دیوار و در دارد علی

در هوای دیدن محبوب هجده ساله اش
با همه چشم انتظاری چشم تر دارد علی

لاله زار سینه ی او چون نسوزد از فراق؟
وقتی از داغ دل زهرا خبر دارد علی

در سجود است آن همای رحمت امّا آسمان
خون بگرید تا سر از سجاده بردارد علی

بوسه بر جام شهادت می زند، زیرا به مرگ
انس از پستان مادر بیشتر دارد علی

بینوایان عرب، صد کاسه شیر آورده اند
تا به دست مرحمت یک جرعه بردار علی

با نگاهی می نوازد عاشقان خسته را
با کدامین اهل دل امشب نظر دارد علی

 



02 شهریور 1394 266 0

هنوز فرصت هست

هنوز فرصت هست
برای دیدن یک گل
هنوز فرصت هست
هنوز می شود آیینه را تماشا کرد
و خط کشید به روی خطوط ناروشن
هنوز می شود از خانه تا خیابان رفت
و چشم را به تماشای واقعیت برد
نگاه کن!
هجوم وسوسه ی میدان
و آرزوی فروش دو پاکت سیگار
چگونه غربت مردان روستایی را
گره زده است به آغاز بی سرانجامی
و چشم مزرعه می سوزد
و چشم مزرعه در انتظار کسی است
که بند حادثه او را ز روستا دزدید
کسی که دور شد از روزهای بذرافشان
و ردپای طلوع گیاه را گم کرد
نگاه حادثه می گوید
کسی به فکر شکفتن و خوشه دادن نیست
دو پاکت سیگار
برای گریه ی گل های روستا
کافی است
هنوز فرصت هست
هنوز می شود از چشم های بارانی
دری گشود به معنای اولین خورشید
و پشت حوصله ی عشق زندگانی کرد
نگاه کن شاعر
هنوز روشنی نام یک ستاره ی سبز
چراغ کوچه ی ماست
چراغ کوچه ی ما را چرا نمی بینی
هنوز شعر تو از جنس مهربانی نیست
هنوز کودک امسال با تو بیگانه است
تو مانده ای و حصار هماره ی عادت
تمام دغدغه ات یک فصاحت موهوم
و سنگچین قوافی
نگاه کن شاعر
تو مانده ای و حصار بلند بی خویشی
تو مانده ای و هجوم مکنده ی تصویر
تو مانده ای و صدایی که اهل عاطفه نیست
تو مانده ای و غم «حجم»
تو مانده ای و غم «موج»
تو مانده ای و سراب
نگاه کن شاعر
هنوز شعر به «اخوانیات» مشغول است
و چشم های تو غمناک زخم انسان نیست
و چشم های تو در جستجوی عشق نبود
و چشم های تو در کوچه های شهر نگشت
و دست عاطفه هرگز تو را نچرخانید
هنوز فرصت هست
هنوز می شود از دست خالی یک مرد
غم شبانه ی یک خانه را سراغ گرفت
هنوز می شود از پله های درمانگاه
برای دیدن اندوه شهر بالا رفت
و صبر کرد و نشست
و مثل آینه پر پر شد
و سطر اول یک شعر می شود آغاز
برای دیدن خوبی
برای خوب شدن
برای خیمه زدن در نگاه یک کودک
هنوز فرصت هست
هنوز می شود از خانه تا خیابان رفت
و چشم را به تماشای واقعیت برد
نگاه کن
چگونه می رمد از من نگاه کودکی ام!
به جستجوی کسی باشیم
کجاست گمشده ی من؟
هنوز می شود آینینه را تماشا کرد
و خط کشید به روی خطوط ناروشن


09 اردیبهشت 1394 2287 0

ای آفتاب خاطره ها بیش تر بتاب

این شهر، شهر سوخته مثل همیشه نیست
مثل همیشه با من و تو مهرپیشه نیست
 
کو روستای عشق که در این دیار زرد
مضمون چشم پنجره ها باغ و بیشه نیست
 
باید شکست ای دل من بیش از این مپای
جایی که سهم آینه ها غیر تیشه نیست
 
بگذار تا سرشک معطّر کند مرا
وقتی بهار رفت و گلابی به شیشه نیست
 
ای آفتاب خاطره ها بیش تر بتاب
نای سفر به سوی تو در پای ریشه نیست


22 اسفند 1393 1600 0

مادر سلام، خانه ات آبادان

مادر، سلام
خانه ات آبادان
گفتم که خانه ات؟
در نامه ی تو خواندم و دانستم
بیداد زخم ظالم موشک
سقف گلین خانه ی ما را
به خاک ریخت
مادر غمت مباد
که پاهای ما به پاست
دست تو، دست من
دست هزار من
می سازد و دوباره می آغازد
هر آنچه را که تیر فتنه می اندازد
گفتی:
«آن شب که موشک آمد و ویران کرد»
«مریم به خواب بود»
«فردا فقط عروسک خونینش»
«بر جای مانده بود»
«یک هفته بعد نیز
یک پیرمرد
دست به خون نشسته ی مریم را
از قلب سبز باغچه ی سرخ خانه اش
در لا به لای گریه ی گل ها جست»
«مظلوم کوچکم
اینگونه در شقاوت ظلمی بزرگ
سوخت»
مادر غمت مباد که تاریخ جنگ ما
با خون پاک و روشن مریم
نوشته خواهد شد
با دل، نگاه کن
تاریخِ پُر تلالو مظلومان
سرشار از شکفتن مریم هاست
این نامه را
از جبهه ی جنوب
از سرزمین زخمی خوزستان
با خون پاک و روشن مریم
با خون پر تلاطم کارون
با خون کرخه می نویسم و می گویم:
مادر غمت مباد
اینجا حضور روشن ایثار
جاری تر از تلاطم کارون است
مادر، اینجا ستاره ها همه روشن
اینجا ستاره ها همه نزدیک
در یک شب حماسه و حمله
بر بام خاکریز
گرمای یک ستاره ی قرمز را
من با دو دست خویش چشیدم
دیروز
در هُرم آفتاب و آتش جبهه
یک زن به سن و سال تو را دیدم
گفتم: سلام مادر
چرخی زد و  به شوق نگاهم کرد
در التهاب گونه ی او
قد کشید اشک
گفتا: «شهید شد»
«با کرخه نور تا دل دریا رفت»
«مثل صدای اوست، صدایت»
«او پاره ای ز پیکر من بود»
«نه
من پاره ای ز پیکر او بودم»
مادر
این نامه یک اشارت کوتاه
از سرزمین نور و نخل و پرنده است
از سرزمین زخمی خوزستان
از سرزمین راز شهادت
از سرزمین فرصت پرواز
اینجا، فرصت برای نوشتن زیاد نیست
خشم تفنگ منتظر پنجه ی من است
مادر 
چشم انتظار باش
خداحافظ


20 بهمن 1393 2423 0

چشمه اي از ماجراي دست تو

کاش مي گشتم فداي دست تو
تا نمي ديديم عزاي دست تو
 
خيمه هاي ظهر عاشورا هنوز
تکيه دارد بر عصاي دست تو
 
از درخت سبز باغ مصطفي
تا فتاده شاخه هاي دست تو؛
 
اشک مي ريزد ز چشم اهل دل
در عزاي غم فزاي دست تو
 
يک چمن گل هاي سرخ نينوان
سبز مي گردد به پاي دست تو
 
گلشني از لاله هاي زخم شد
ابتدا تا انتهاي دست تو
 
رود شد، دريا شد، اقيانوس شد
چشمه اي از ماجراي دست تو
 
مي شود آن سوي اقيانوس رفت
تا خدا با ناخداي دست تو
 
در شگفتم از تو اي دست خدا
چيست آيا خونبهاي دست تو؟


13 آذر 1393 1610 0

خیابانی که مبل، در آن نمایشگاهی ندارد

كوپن 356، تخم مرغ
لباس می‌ پوشم 
و از پله‌ ها به زیر می ‌آیم 
از خانه به خیابان 
خیابان هاشمی 
خیابان مأنوس 
خیابان سلام دل ها 
خیابان صمیمیت سلام ها 
خیابان بار عاطفی كلمات 
خیابان خانه ‌های كوچك 
خیابان دل های بزرگ 
خیابان خانوارهای نُه سر عائله 
خیابان خانوارهای شش نفر شهید 
خیابان صبر
خیابان سنگر
خیابان سر به زیر
خیابان سرفراز
خیابان بی ادعا
خیابان صف های بلند عاشورا
خیابان هاشمی
خیابان کم توقع
خیابان مصمم
خیابان ریشه دار
خیابان مستقل
خیابانی که مبل، در آن نمایشگاهی ندارد
و ساندویچ فروشی هایش
همیشه در غربت و کسالت زندگی کرده اند
خیابان ازدحام نانوایی ها
خیابانی که شیرینی دانمارکی نمی خرد
خیابانی که جین نمی پوشد
خیابانی که کراوات نمی زند
خیابانی که مژه های طبیعی را دوست دارد
خیابانی که قلم پای پانک ها را خرد می کند
خیابانی که لباسش را از تعاونی ها می خرد
خیابانی که لباس تنش را
برای سیل زدگان می فرستد
خیابان هاشمی
خیابان پیکان های مُسن
خیابان هُل دادن ژیان
خیابانی که بنز و بی.ام.و، با هراس تمام
از تیررس نگاهش می گریزند
خیابان هاشمی
خیابان بی پیرایه
خیابان یکرنگ
خیابانی که دروغ نمی گوید
که احتکار نمی کند
گران نمی فروشد
و در مرداب گاو صندق ها
زندگی نمی کند
خیابان هاشمی
خیابان مردان کار
خیابان دست های پینه بسته
خیابان زنان سجاده و صبر
خیابان دلشکسته
خیابانی که پس از هر حمله
حجله ها در آن صف می بندند
و کوچه هایش چراغان می شوند
خیابان چراغان
خیابان ستاره باران
خیابانی که هر شب جمعه
قرار ملاقاتش را با بهشت زهرا
فراموش نمی کند
خیابانی که اسرائیل را می شناسد
و رادیویش را گوش نمی کند
خیابان هاشمی
خیابانی که  سر بر دامن بیگانه نمی گذارد
خیابانی که نوکر نیست
خیابانی که بشقاب های اروپا را نمی شوید
خیابانی که دربان رستوران های پاریس نیست
خیابانی که تعظیم نمی کند
تحقیر نمی شود
انعام نمی گیرد
خیابان هاشمی 
خیابان سربلند 
خیابانی كه كوتاه نمی‌ آید 
خیابان اول خط 
خیابانی كه با یك اتوبوس 
به میدان انقلاب می‌پیوندد 
خیابانی كه همیشه از او وحشت دارند 
خیابانی كه همیشه برایش نقشه می ‌كشند 
خیابانی كه هر روز بمبارانش می‌ كنند 
خیابانی كه هر روز متولد می ‌شود 
خیابانی كه هر روز در مدرسه 
نام‌نویسی می ‌كند 
خیابانی كه هر روز بزرگ می ‌شود 
خیابان هاشمی
خیابان گلاب قمصر
خیابان کاسه های نذری
خیابان سفره ی ابوالفضل
خیابان بیداری
خیابان کوی فرهنگیان
خیابان معلم و مدرسه
خیابان کتاب و کارنامه
خیابان ممتاز
خیابانی که هر روز امتحان می دهد
و هر روز عکسش را بزرگ می کنند
و هر روز عکسش را بر در و دیوار محله
می چسبانند
خیابان هاشمی 
خیابانی كه مرا می‌ شناسد 
خیابانی كه برایم دست تكان می‌ دهد 
خیابانی كه شعرهایم را می‌ خواند 
خیابانی كه غم هایش را به من می‌ سپارد 
خیابانی كه شعرهایم را تصحیح می ‌كند 
خیابانی كه كلمات مهجور 
و مصراعهای متكلف را 
از شعرهایم پاك می ‌كند 
خیابانی كه همیشه حرف دلش را 
در شعرهایم جستجو می ‌كند 
خیابانی كه همیشه به دست هایم نگاه می‌ كند 
 
نگاه می‌ كنم 
به دست هایم نگاه می ‌كنم 
كوپن 356! 
دست هایم را پنهان می‌ كنم 
خیابان هاشمی لبخند می‌ زند 
آغوش می‌ گشاید 
و به سویم می ‌آید 
و من 
شرمگین و شتابناك 
از خیابان هاشمی می‌ گریزم 
از پله‌ها بالا می ‌روم 
به خانه باز می‌ گردم 
و كوپن 356 
در میان خشم سرانگشتانم 
مچاله شده است 


08 آذر 1393 1648 1

کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد

 

روز عاشوراست

کربلا غوغاست

کربلا آن روز غوغا بود

عشق، تنها بود!

 

آتش سوز و عطش بر دشت می‌بارید

در هجوم بادهای سرخ

بوته‌های خار می‌لرزید

از عَرَق پیشانی خورشید، تَر می‌شد

 

دم به دم بر ریگهای داغ

سایه‌ها کوتاهتر می‌شد

سایه‌ها را اندک اندک

ریگهای تشنه می‌نوشید

زیر سوز آتش خورشید

آهن و فولاد می‌جوشید

 

دشت، غرق خنجر و دشنه

کودکان، در خیمه‌ها تشنه

آسمان غمگین، زمین خونین

هر طرف افتاده در میدان:

اسبهای زخمی و بی‌زین

نیزه و زوبین

 

شورِ محشر بود

نوبتِ یک یار دیگر بود

خطی از مرز افق تا دشت می‌آمد

خط سرخی در میان هر دو لشکر بود

آن طرف، انبوه دشمن

غرق در فولاد و آهن بود

این طرف، منظومۀ خورشید ِ روشن بود

 

این طرف، هفتاد سیّاره

بر مدارِ روشن منظومه می‌چرخید

دشمنان، بسیار

دوستان، اندک

این طرف، کم بود و تنها بود

این طرف، کم بود، اما عشق با ما بود

 

شور ِ محشر بود

نوبت ِ یک یار دیگر بود

باز میدان از خودش پرسید:

« نوبتِ جولانِ اسبِ کیست؟»

 

دشت، ساکت بود

از میان آسمان خیمه های دوست

ناگهان رعدی گران برخاست

این صدای اوست!

این صدای آشنای اوست!

 

این صدا از ماست!

این صدای زادۀ زهراست:

« هست آیا یاوری ما را ؟»

 

باد با خود این صدا را برد

و صدای او به سقف آسمانها خورد

باز هم برگشت:

« هست آیا یاوری ما را ؟»

 

انعکاس این صدا تا دورترها رفت

تا دلِ فردا و آنسوتر ز فردا رفت

 

دشت، ساکت گشت

ناگهان هنگامه شد در دشت

باز هم سیّاره‌ای دیگر

از مدارِ روشنِ منظومه بیرون جست

کودکی از خیمه بیرون جست

 

کودکی شورِ خدا در سر

با صدایی گرم و روشن

گفت: « اینک من،

یاوری دیگر! »

 

آسمان، مات و زمین، حیران

چشمها از یکدگر پرسان:

« کودک و میدان؟! »

 

کار ِ کودک خنده و بازی است!

در دلِ این کودک اما شوق جانبازی است!

 

از گلوی خستۀ خورشید

باز در دشت آن صدای آشنا پیچید

 

گفت: « تو فرزند ِ آن مردی که لَختی پیش

خون او در قلب میدان ریخت ‍!

هدیه از سوی شما کافی است! »

 

کودک ما گفت:

« پای من در جست و جوی جای پای اوست!

راه را باید به پایان برد! »

 

پچ پچی در آسمان پیچید:

 

کیست آن مادر، که فرزندی چنین دارد؟!

این زبانِ آتشین از کیست؟

او چه سودایی به سر دارد؟ »

 

و صدای آشنا پرسید:

« آی کودک! مادرت آیا خبر دارد؟ »

 

کودک ما گرم پاسخ داد:

« مادرم با دستهای خود

بر کمر، شمشیر پیکار ِ مرا بسته است! »

 

از زبانش آتشی در سینه‌ها افتاد

چشمها، آیینه‌هایی در میان آب

عکسِ یک کودک

مثل تصویری شکسته

در دلِ آیینه‌ها افتاد

 

بعد از آن چیزی نمی‌دیدم

خون ز چشمان زمین جوشید

چشمهای آسمان را هم

اشک همچون پرده‌ای پوشید

 

من پس از آن لحظه‌ها، تنها

کودکی دیدم

در میان گرد و خاک دشت

هر طرف می‌گشت

 

می‌خروشید و رَجَز می‌خواند:

« این منم، تیرِ شهابی روشن و شب سوز!

بر سپاه تیرگی پیروز!

سرورم خورشید، خورشید ِ جهان افروز!

برق تیغِ آبدارِ من

آتشی در خرمنِ دشمن! »

 

خواند و آنگه سوی دشمن راند

هر یک از مردان به میدان بلا می‌رفت

در رَجَزها چیزی از نام و نشان می‌گفت

چیزی از ایل و تبار و دودمان می‌گفت

او خودش را ذرّه‌ای می‌دید از خورشید

 

او خودش را در وجود آن صدای آشنا می‌دید

او خدا را در طنینِ آن صدا می‌دید!

 

گفت و همچون شیرمردان رفت

 

و زمین و آسمان دیدند:

کودکی تنها به میدان رفت

تاکنون در هر کجا پیران،

کودکان را درس می‌دادند

اینک این کودک،

در دل میدان به پیران درس می‌آموخت

 

چشمهایش را به آنسوی سپاهِ تیرگی می‌دوخت

سینه‌اش از تشنگی می‌سوخت

چشم او هر سو که می‌چرخید

در نگاهش جنگلی از نیزه می‌رویید

 

کودکی لب تشنه سوی دشمنان می‌رفت

با خودش تیغی ز برقِ آسمان می‌بُرد

کودکی تنها که تیغش بر زمین می‌خورد

کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!

در زمین کربلا با گامهای کودکانه

دانۀ مردانگی می‌کاشت

 

گر چه کوچک بود؛ شمشیر بلندی داشت!

 

کودک ما در میان صحنه تنها بود

آسمان، غرق تماشا بود

 

ابرها را آسمان از پیش ِ چشمِ خویش پس می‌زد

و زمین از خستگی در زیرِ پای او نفس می‌زد

آسمان بر طبل می‌کوبید

 

کودکی تنها به سوی دشمنان می‌راند

می‌خروشید و رَجَز می‌خواند

دستۀ شمشیر را در دست می‌چرخاند

 

در دل گرد و غبار دشت می‌چرخید

برق تیغش پارۀ خورشید!

شیهۀ اسبان به اوج آسمان می‌رفت

و چکاچاکِ بلند تیغها در دشت می‌پیچید

 

کودک ما، با دلِ صد مرد

تیغ را ناگه فرود آورد!

 

و سواران را ز روی زین

بر زمین انداخت

لرزه‌ای در قلب‌های آهنین انداخت...

 

من نمی‌دانم چه شد دیگر

بس که میدان خاک بر سر زد

بعد از آن چیزی نمی‌دیدم

در میان گرد و خاک دشت

 

مرغی از میدان به سوی آسمان پر زد

پردۀ هفت آسمان افتاد

 

دشت، پر خون شد

عرش، گلگون شد

عشق، زد فریاد

آفتاب، از بامِ خود افتاد

شیونی در خیمه‌ها پیچید

 

بعد از آن، تنها خدا می‌دید

بعد از آن، تنها خدا می‌دید...

 

**

قصۀ آن کودک پیروز

سالها سینه به سینه گشته تا امروز

بوی خون او هنوز از بادها می‌آید

داستانش تا ابد در یاد می‌ماند

 

داستان کودکی تنها

که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!

 

خون او امروز در رگهای گل جاری است

خون او در نبض بیداری است

 

خون او در آسمان پیداست

خون او در سرخی رنگین کمان پیداست

 

این زمان، او را

در میان لاله‌های سرخ باید جُست

از میان خون پاک او در آن میدان

باغی از گُل رُست

 

روز عاشوراست

باغ گل، لب تشنه و تنهاست

عشق اما همچنان با ماست

 



08 آبان 1393 2622 1

آبی بزن بر آتش کردار زشت من

ای سایه سار مهر تو تنها بهشت من
مولای من، همیشه ی من! سرنوشت من
 
هر دم ضریح یاد تو را بوسه می زنم
تا رنگ و بوی کعبه بگیرد کنشت من
 
خورشید آسمان ترک خورده ی منی
حالی بپرس از شب سرما سرشتِ من
 
از شور توست جان و دل خاکْ خاکِ من
از شوق توست آب و گل خشتْ خشتِ من
 
زور جزا شفاعت تو حاصل من است
گر نیست خرمنی که برآید ز کشت من
 
آن جا که سرپرستی کوثر به دست توست
آبی بزن بر آتش کردار زشت من


21 مهر 1393 1058 0

از جنگ، هیجده روز کوچکتر است

سرباز کوچکی است
با جنگ بزرگ شده است
و از جنگ، هیجده روز کوچکتر است
هر چیز و همه چیز
در ذهن کوچکش
به جنگ می پیوندد
و بازی های هر روزه اش
چیزی فراتر از جبهه ای کوچک نیست
با بالش ها و پشتی ها سنگر می سازد
و بی مسلسل کوچکش
از سنگر پای به بیرون نمی گذارد
در ذهن کوچکش
نقش های مدور قالی
مین های دشمن است
همیشه، پا را به احتیاط بر زمین می گذارد
در خیابان به هر نظامی سلام می کند
و در اتوبوس خود را تا کنار آن ها می کشاند
هر وقت کاغذ و خودکار می خواهد
می دانم که از جبهه
نامه ای برای ما نوشته خواهد شد
هر روز نان سفره را
میان سربازهای خیالش
قسمت می کند
با آن ها بر سفره می نشیند
و با آن ها غذا می خورد
بر لیوان آب پُل می بندد
و ریحان ها را از آن عبور می دهد
از نمکْپاش
نارنجک می سازد
از قاشق
خمپاره
از چنگال
چلچله
و لبه های نان بَربَری را
با سبزی می پوشاند
(تانک را استتار می کند)
هر روز
و هر روز چندین بار
سربازها
تانک ها
و هواپیماهایش را در دو سو می چیند
او همیشه در یک سو می نشیند
و گاهی من و یا مادرش در سویی دیگر
او همیشه ایران است
او همیشه پیروز می شود
و او همیشه از کشتن هیچ سربازی
خوشحال نمی شود
شب های بمباران
با اولین آژیر
مسلسل کوچکش را بر می دارد
و چراغ ها را خاموش می کند
او با معصومیت کودکانه اش
اضطرابش را از ما پنهان می کند
با صدای هر راکت
دست های کوچکش
بر گردنم گره می خورد
او می گوید:
«سنگر گرفته ام»
و من می دانم پناه آورده است
مهتاب، نگاه هراسناک کودکم را
در چشمانم می نشاند
و تپش های قلب کوچکش
خروشِ خشم را در رگ هایم می گرداند
در خانه سکوت است و در آسمان آوار بمباران
او می گوید: «سنگر گرفته ام»
ومن، با سرانگشتان قلبم
کتاب مظلومیت را
در چشمان معصوم سرباز کوچکم
ورق می زنم


30 شهریور 1393 1355 1

این هدیه اگرچه هدیه ی ناچیزی ست

دل را به تمنای شهود آوردیم
جان را به تماشای وجود آوردیم
 
این هدیه اگرچه هدیه ی ناچیزی است
از ما بپذیر، آن چه بود آوردیم


02 شهریور 1393 235 0

دست تو بسته باد ای غربت

ابتدا گریه انتها گریه
زندگی چیست؟ گریه تا گریه
 
آری آهنگ زندگی این است
ای خدا...گریه ای خدا...گریه
 
آه آیا کسی نمی پرسد
پس چرا زندگی چرا گریه
 
در فراز و نشیب غربت چیست
دست گیرِ شکسته پا، گریه
 
دست تو بسته باد ای غربت
پای تو خسته باد یا گریه!
 
زندگی مثل برق می گذرد
خواه با خنده خواه با گریه
 
ابر چشمم نمی کند دیگر
جز در آفاق کربلا گریه


24 مرداد 1393 266 0

با مهر خنده زد که «جواب تو روشن است!»


ـ «ای ماه! هیچ حرف حساب تو روشن است؟»
با مهر خنده زد که «جواب تو روشن است!»

آمد به خلوتم سحر و گفت با دلم:
«در نزد آفتاب، حساب تو روشن است»

اشکم چکید از سر مژگانِ همچو شمع
گفت: «آه، شعله در دل آب تو روشن است»

ـ «در پشتِ چترِ زلف، چه داری؟ که آسمان
از نور تابناک سحاب تو روشن است

از فرط نورِ مهرِ تو نتوان رخ تو دید»
گفت «از دو چشم پر ز گلاب تو روشن است»

ـ «در عشق تو ز آبرویم دست شسته ام»
خندید: «از دو چشم پُر آب تو روشن است»

هر برگ آن، ز مهرِ که آیینه خانه بود؟
یا از چه، برگ برگ کتاب تو روشن است؟

هر صفحه اش چو آینه ی مهر روی اوست
زین روی، حال درس و کتاب تو روشن است

ـ «رفت از کفم نماز، برو.» گفت: «سال هاست
وضع نمازِ مثل حبابِ تو روشن است»



18 مرداد 1393 1250 0

پدر به مزرعه برگردیم

پدر به مزرعه برگردیم 
دلم برای سحرهای بذرافشاندن
دلم برای تقلای چرخ خرمنکوب
دلم برای زمین های بارور تنگ است 
پدر به مزرعه برگردیم 
و دست سبز و نوازشگر درختان را 
دوباره بفشاریم
و بیل منتظر آب و آبیاری را
دوباره برداریم 
چه آسمان سیاهی!
چه روزهای بدی!
غرور کاذب شهر 
غریو آهن و الکل 
شکوه سادگی ام را مچاله خواهد کرد
پدر نمی خواهم 
که شهر نفرت و نفرین 
که شهر پوشالی 
مرا حرام کند
مرا تمام کند
مرا که دامنه دارم 
در عشق و آب و علف 
مرا که خاطره ی چشمه های شفافم
مرا که از نفس پاک پونه سرشارم
پدر به مزرعه برگردیم
کنار بیشه ی «راجی»، کنار تپه ی کنگر
نگاه عاشق«کیتو»
هنوز منتظر است 
هنوز منتظر شوق روستایی من 
هنوز منتظر دست خوشه پرور تو 
هنوز منتظر آبیاری عشق
که ریشه در نَفَس شرم و 
نبض نی دارد
پدر تو می دانی
که عشق در قفس شهر پا نمی گیرد
که عشق در قفس شهر؛ لال خواهد شد 
میان ادکلن و اخم مضحک میدان 
میان جاز و جنون 
و انفجار هوس
چه روزهای سیاهی!
چه فصل دلتنگی!
پدر به مزرعه برگردیم
به فصل شبنم و بانگ خروس و صبح زلال 
به بازخوانی عطر نجیب خاطره ها
به میهمانی باران، به باغ چلچله ها
به میهمانی آواز آشنای بهار 
به میهمانی آغوش باز گندمزار 
پدر دلم تنگ است 


14 مرداد 1393 1914 2

در كارتِ‌ عكس ‌دارِ شناسایی‌، فرصت‌ برای‌ زندگی‌ دل‌ نیست‌

در اضطراب‌ِ زندگی‌ شهری‌ 
جز، با كارتِ‌ عكس ‌دارِ شناسایی‌
هرگز دری‌ گشوده‌ نشد بر من‌ 
هرگز كسی‌ به‌ یُمن‌ ورود دلم‌ نگفت:
«آقا خوش‌ آمدی»
امروز، معنای‌ من‌
یك‌ كارت‌ِ بی‌ تحرك‌ِ بی ‌روح‌ است‌
بر آن، نشان‌ِ نامی‌ و عكسی‌ كه‌ این‌ منم‌
در كارتِ‌ عكس ‌دارِ شناسایی‌ 
فرصت‌ برای‌ زندگی‌ دل‌ نیست‌
دائم‌ نگاهبان‌
با جستجوی‌ جامه‌ و جیبم‌
در چشم‌ های‌ من، تردید می‌ كند
هربار، یك‌ كارت‌ بی ‌تحرك‌ بی ‌روح‌
راه‌ خلاص‌ من‌ 
یادش‌ به‌ خیر
در سال‌ های‌ زندگی‌ روستایی ‌ام‌
هرگز میان‌ مزرعه‌ و من، دری‌ نبود
هرگز برای‌ دیدن‌ روییدن‌ گیاه‌ 
یك‌ كارت‌ِ عكس‌ دار شناسایی‌ 
در جیب‌ من‌ نبود
بی ‌جستجوی‌ جامه‌ و جیبم‌
از مرزهای‌ گندم‌ و جالیز
هر روز می‌ گذشتم‌ و می‌ رفتم‌ 
مرزی‌ اگر كه‌ بود
دستان‌ كرت‌ بود گشوده‌ به‌ روی‌ آب‌
تا آب‌ را به‌ شوق‌ در آغوش‌ بِفشرد
مرزی‌ اگر كه‌ بود
بالایِ‌ بی قرارِ سپیدارِ سبز بود
چشم‌ انتظارِ حاصل‌ پیوند خاك‌ و آب
یادش به خیر
دیروزها و زندگی روستایی ام
آن روزهای سرخوش بی کارت
شادابی دلی که نمی ترسید
شیرینی دلی که نمی افسرد
د‌یروز رفت و روز‌
امروز، 
یك‌ كارت‌ بی‌ تحرك‌ بی‌روح‌
آیینه‌ دار این‌ دل‌ افسرده‌ است‌
حتی‌ 
این‌ كارت‌ بی‌ تحرك‌ بی‌ روح‌
بوی‌ نجیب‌ رویش‌ گندم‌ را
در ذهن‌ من‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ است.
 


22 تیر 1393 227 0