دفتر شعر

بهاران من! چشم عید از تو روشن

سلام ای بهاران از ره رسیده
چه گل ها که در پیشوازت دمیده

سلام ای که باران و لبخند با توست
که عطر سلام خداوند با توست

بهاران من! چشم عید از تو روشن
دل مادران شهید از تو روشن

چه گل های سرخی ست در آستینت
چه سروی ست هم سفره ی هفت سینت

نترسیده ایم از زمستان، بهارا!
بیا گل بنه یک به یک شاخه ها را

ببین باز کردیم مشت خزان را
رجزخوان شکستیم پشت خزان را

بهارا تمام است کار زمستان
نماندیم ما زیر بار زمستان



02 فروردین 1396 935 0

مترس از موج، بسم الله مجريها و مُرسيها

در اين كشتي درآ، پا در ركاب ماست درياها
مترس از موج، بسم الله مجريها و مُرسيها

اگر اين ساحران اطوار مي ريزند طوْري نيست!
عصا در دست اينك مي رسند از كوه موسي ها

 زمين آسمان جُل را به حال خويش بگذاريد
كسي چشم انتظار ماست آن بالا و بالاها

بيايد هر كه از فرهاد شيرين عقل تر باشد
نيايد هيچ كس جز ما و مجنون ها و ليلاها

 همين از سر گذشتن سرگذشت ماست پنداري
همين سرها... همين سرهاي سرگردان صحراها

شب قدري رقم زد خون ما تقدير عالم را
كه همرنگ غروب ماست صبح سرخ فرداها



07 اسفند 1394 2490 1

اين چاكِ پيرهن كه از آن شرم داشتيم...

خاموش لب به هجو جهان باز كرده است

اين زخمِ ناگهان كه دهان باز كرده است

 
چشمم بساط چشم فرو بستن از جهان

در اين جهان چشم چران باز كرده است

 
اشكم بر آمد از پس گفتن، چه خوب هم...

طفلك اگرچه دير زبان باز كرده است

 
اين چاكِ پيرهن كه از آن شرم داشتيم

خود لب به پاك بودنمان باز كرده است

...

من خود به چشم خويش شنيدم هزار بار

هر غنچه اي لبي به اذان باز كرده است

 



17 شهریور 1393 932 0

پنج نیمایی و تصنیفی بهاری

 

اخبار

بوي برخاسته از شعله بمباران، نه...

بوي خاكستر گيسوي پريشان هم نيست...

بوي آن چاه هراسيده نفت

       كه لهيبش شده اينگونه خروشان هم نيست

آشناتر بويي ست

با نسيم نگراني كه گذشت

آشنا بويي ست در شامه شرقي ما:

         بوي بال و پر ققنوس

  -پراكنده به دشت-

 

◄تعريف

چيست اين جهان؟

چيست اين جهان؟

با تمام طول و عرض و ارتفاع

در نبودنت براي من

جز اتاق انتظار

تنگ و تار

تنگ و تار

 

اعتقاد

در همين سياهي شگفت هم

گرمي حضورآفتاب را

ميشود نفس كشيد

ميشود هنوز... ميشود!

گرچه شب

    پيش چشم ما

        ثانيه به ثانيه به روز ميشود

 

راه و رسم

 سنگفرش

زير پاي هيچ كس

ذره اي فرو نميرود

سنگفرش

راه رسمي زمان ماست

عصر

    عصر مردم بدون رد پاست

 

ناگهان

 بنگر چه كرده اي!

اي شوخ وشنگ! اي تر و تازه!

باران ناگهان!

هر چاله چوله اي

     آيينه اي شده ست پر از ابر و آسمان

هر جا كه پاي مينهي ابري روان شده

بنگر، زمين گُله به گُله  آسمان شده!

 

 

◄ یک تصنیف بهاری

با آهنگسازی استاد محمد آرزم، صدای علی چراغی و مثنوی من

از تولیدات واحد موسیقی دفتر مطالعات جبهه فرهنگی (همان راه)

این تقدیر خود جوش را هم از وبلاگ دوست هنرمندم "محمد مهدوی اشرف" بخوانید تا کار را با جوگیری کامل گوش کنید!

تصنیف "سلام خداوند"

سلام ای بهارانِ از ره رسیده
چه گل‌ها که در پیشوازت دمیده


سلام ای که باران و لبخند با توست
که عطرِ سلامِ خداوند با توست


بهارانِ من! چشمِ عید از تو روشن!
دلِ مادرانِ شهید از تو روشن!


چه گل‌های سرخی‌ست در آستینت
چه سروی‌ست هم‌سفره‌ی هفت‌سینت


نترسیده‌ایم از زمستان، بهارا!
بیا گل بنه یک‌به‌یک شاخه‌ها را


ببین باز کردیم مشتِ خزان را
رجزخوان شکستیم پشتِ خزان را


بهارا تمام است کارِ زمستان
نماندیم ما زیرِ بارِ زمستان



15 اسفند 1391 1675 1

غزل تازه

 

سر در گم

 

باری ست گران که مانده بر دوشم

این سَر که از آن نمیپرد هوشم

 

چون خانه بی حافظ و بی قرآن

از یاد فرشتگان فراموشم

 

چون مسجد بی نمازخوان مانده

با این همه چلچراغ، خاموشم

 

سوگند به عصر... سخت دلگیرم

آنقدر که با خودم نمیجوشم

 

هم، این دل بیخود است در سینه

هم عاطل و باطل است آغوشم

 

چون ماهی بی نفس پشیمانم

جنبیده اگر کمی سر و گوشم

 

هم خانه خاطرات بیخوابم

هم صحبت خوابهای مغشوشم

 

دیریست مرددم "خدا" یا "خود"؟

سردرگم نسخه های مخدوشم

 

در خاطر عاطر فراموشی

میماند ناله های خاموشم

 



04 بهمن 1391 1484 0

باز محرم رسید...

 

همین که نام مرا میبرند میگریم

چارپاره ای برای بانو ام البنین(س)

 

دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم

دوباره گفتم: جان تو و حسین، پسر!

دوباره گفتم و گفتی: "به روی چشم عزیز!"

فدای چشمت، چشم تو بی بلا مادر

 

مدام بر لب من "ان یکاد" و "چارقل" است

که چشم بد ز رخت دور بهتر از جانم!

بدون خُود و زره نشنوم به صف زده ای

اگرچه من هم "جوشن کبیر" میخوانم

...

شنیده ام که خودت یک تنه سپاه شدی

شنیده ام که علم بر زمین نمی افتاد

شنیده ام که به آب فرات لب نزدی

فدای تشنگی ات ...شیر من حلالت باد

 

بگو چه شد لب آن رود، رود تشنه من!

بگو چه شد لب آن رود، ماه کامل من!

بگو که در غم تو رود رود گریه کنم

کدام دست تو را چید میوه دل من!

 

بگو بگو که به چشمت چه چشم زخم رسید؟

که بود تیر بر آن ابروی کمانی زد؟

بگو بگو که بدانم چه آمده به سرت

بگو بگو که بدانم چه بر سرم آمد

...

همین که نام مرا میبرند میگریم

از این به بعد من و آه و چشم تر شده ای

چه نام مرثیه واری ست "مادر پسران"

برای مادر تنهای بی پسر شده ای

 

چند شعر عاشورایی دیگر

 

سیب سرخی سر نیزه ست...

 

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

باید امروز به غوغای قیامت برسم

 

من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش

لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم

 

آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

 

طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

 

سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز

اینچنین کال نمانم به شهادت برسم

 

نماز شام غریبان...

ما را نمانده است دگر وقت گفتگو

تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو

 

از خار،گرچه گرد حرم پاک کرده ای

تا شام و کوفه راه درازی است پیش رو...

 

خون گوشواره ها زده بر گوشهایمان

صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

 

تنها گذاشتیم تنت را و می رویم

اما سر تو همسفر ماست کو به کو

 

بی تاب نیستیم...خداحافظت پدر!

بی آب نیستیم ...خداحافظت عمو!

 

 ای کاش...

ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود

این حرف های مرثیه خوانان دروغ بود!

 

ای کاش این روایت پرغم سند نداشت

بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود

 

ای کاش گرگ  تاخته بر یوسف حجاز

مانند گرگ  قصه کنعان دروغ بود!

 

حیف از شکوفه ها و دریغ از بهار...کاش

برجان باغ داغ زمستان دروغ بود...

 

 



22 آبان 1391 1764 0

درک پایتخت جهان + چهار نیمایی

درك پايتخت جهان

سه ساعت از آخرين سه شنبه مهرماه، با دكتر شفيعي كدكني

۲۵/۷/۱۳۹۱


   استاد بالاخره ميرسد و گل از گل جماعت كه كم كم داشتند از آمدنش نا اميد ميشدند ميشكفد.سر حال و سر به زير خودش را از لابلاي جمعيت كه حالا ديگر از دم در تا پاي تخته براي خودشان جا گرفته اند به ميانه كلاس ميرساند و همانجا روي ميز استاد مينشيند. همهمه دانشجوها هم كم كم فرو مينشيند تا صداي نحيف استاد به همه برسد. اول كلي بابت تاخير عذر خواهي ميكند و ميگويد همكار ما كه استاد دانشكده پزشكي است و هميشه ما را ميرساند امروز كنفرانسي داشته و من به ناچار با اتوبوس واحد و تاكسي به دانشگاه آمدم و گمان نداشتم در صف اتوبوس و ترافيك خيابان اين همه معطل شوم!

    بعد در حالي كه سعي ميكند تلخي در لحن سخنش آشكار نشود ميگويد:" بچه ها خودتان هم ميدانيد كه من چقدر از بودن با شما لذت ميبرم و همين دو ساعت كلاسي كه در هفته مي آيم چقدر به من روحيه و نشاط ميدهد اما فكر ميكنم از ترم بعد ديگر نتوانم خدمت شما باشم . مگر از عمر من چقدر مانده و من چقدر براي تكميل كارهاي زمين مانده ام فرصت دارم؟ من فوقش چهار پنج سال ديگر... ("نچ نچ" و "خدا نكند" و بچه ها نميگذارد جمله تمام شود)... به هر حال ميترسم به قول متكلمين "اجل اخترامي" سر برسد و همه يادداشتها و طرحهاي پژوهشي  من كه از همه كتابهاي قبلي ام مهم تر هستند بلا استفاده بماند، چون فقط خودم از آنها سر در مي آورم و ميدانم اگر اينها به سرانجام نرسد ادبيات و فرهنگ فارسي ضرر خواهد كرد."

    پس از اين مقدمات، كلاس با اين جمله استاد وارد بحث اصلي ميشود: " خب هركس هر سوالي دارد بپرسد! البته با اولويت عنوان كلاس كه ادبيات تصوف است." سوالها به مرور جان ميگيرند و استاد هم با حوصله پاسخ ميدهد. كلمه اي كه هرگز از زبان پيرمرد نمي افتد " فرم" است. او انگار گمشده تفكر در علوم انساني را فرم ميداند. فرم هايي كه به واسطه آنها امكان مفاهمه و مقايسه در همه حوزه هاي علوم انساني به گونه اي جهان شمول فراهم آيد و مباحث به جاي "انشاهاي پا در هوا" به پژوهشهاي دقيق علمي تبديل شوند.كلاس قدري خشك و تئوريك پيش ميرود اما اوج گفتگوها زماني شكل ميگيرد كه يكي از دانشجوها وسط سوالش به عنوان يك مثال از قالب نيمايي، سطري از اخوان ميخواند: "با تو امشب به كجا خواهم رفت" و استاد ناگهان سوال را بي خيال ميشود و به مثال ميچسبد و يك نفس كل شعر بلند اخوان را از بر ميخواند. هر ده دقيقه يك بار به مناسبتي يادي از استادش فروزانفر ميكند و هر بار او را به هنري ميستايد. اگر سوالي خارج از حوزه مطالعات و تخصص اوست بي واهمه "نميدانم" ميگويد مثل سوالي كه درباره "روح" در فلسفه هگل پيش كشيده شد.

  كلاس تمام ميشود و تازه در راهروها و حياط دانشگاه سوال و جوابهاي شخصي تر شروع ميشود.يكي از كرج آمده و موسيقي كار ميكند،يكي از اصفهان آمده و درباره موضوع پايان نامه اش ميپرسد، يكي اهل آسياي شرقي است و ذوق زده تند تند عكس مي اندازد. پيرمرد اتو كشيده اي كه به طور تصادفي با اين جمع روبرو شده ناگهان پيش مي آيد و سلام عليك ميكند. معلوم ميشود پزشكي ساكن آمريكاست و در آنجا انجمن شعر ايران راه انداخته و از قضا همين ديروز  كتابهاي شعر شفيعي را خريده كه سوغات ببرد. راحت ميشود فهميد قيصر چرا اين سه شنبه ها را پايتخت جهان ناميده.

 

     با او تا كتابفروشي هاي روبروي دانشگاه همقدم ميشويم و جمعيت كم كم، كم ميشود. موقع خداحافظي يك "حق السكوت" پيشكش ميكنم و او همانجا در پياده رو غزل اول كتاب را ميخواند و وقتي ميشنود الان نيمايي هم كار ميكنم ميگويد: راه درست همين است، تو ميتواني در قالبهاي نو موفق باشي كه تجربه كلاسيك داشته اي...

   اين هم حاصل يادداشتهاي من از مباحث كلاس، تا طالبان را به كار آيد:  

 

-         مثنوي مولوي - بلا تشبيه، بلا تشبيه، بلا تشبيه-  باديگارد قرآن است. اين كتاب يك عطيه الهي به بشريت و زبان فارسي است و نميتوان آن را به چيزي جز عنايت و لطف ويژه خداوندي نسبت داد.مثنوي كتابي است جدا از همه كتابها.

-         من براي "ابن عربي" احترام قائلم اما اگر بخواهيم براي فهم عرفان مولوي از مباني ابن عربي مدد بگيريم مثل اين است كه روبروي حسينيه ارشاد به تاكسي هاي تجريش بگوييم: بهشت زهرا سه تومن!

-         ما به دليل ضعف فرهنگي و تمدني -كه از حمله مغول به اين سو دچار آن شده ايم- هرگز در حوزه پژوهش نتوانسته ايم حق مطلب را درباره ميراث فكري و فرهنگي دوران اسلامي  ادا كنيم.

-          اگر مثنوي به زبان انگليسي بود خدا ميداند اروپايي ها چقدر براي شناسايي ابعاد مختلف و پيچيدگي هاي آن پژوهش ميكردند. مطالعات آنها درباره شاعران درجه دو و سه شان بسيار بيشتر از مطالعات ما درباره شعراي طراز اولمان است.

-         هر نظريه ادبي بيش چند صباح در محافل علمي و ادبي دوام نمي آورد و بعد از مدتي ديگر جوابگوي تبيين  مواجهه ما با آثار ادبي و لذتي كه از ادبيات ميبريم نيست.

-          نقد ساختاري آن اوايل كه مطرح شد تمام دنيا را شيفته خودش كرد و جنب و جوشي در همه دپارتمانهاي ادبي اروپا و آمريكا به وجود آورد. من شور و شوق حاكم بر فضاي آكسفورد را در هنگام سخنراني ياكوبسون فراموش نميكنم. اما ساختار گرايي بيش از بيست و پنج سال در اوج نبود. در سفر اخيرم به پرينستون ديدم اصلا در حوزه مطالعات ساختارگرايانه پشه هم پر نميزند. دوره استراكچراليزم ديگر سر آمده و اين مكتب از آن آب و تاب افتاده.اما نظريه فرماليستهاي روسي بيشتر دوام آورده و هنوز هم كاربرد دارد.

-         هر مكتب هنري و نظريه ادبي در مغرب زمين برآمده از يك مكتب فكري و فلسفی است اما در ايران هيچ نظريه فلسفي به نظريه ادبي منتهي نشده است.آنچه ابن سينا و ديگران درباره ادبيات گفته اند همه بازگو كردن بوطيقاي ارسطوست. تنها مكتب فكري در تمدن اسلامي كه توانست ترجمان و بازنمايي ادبي و هنري پيدا كند و ميتوان از آن نظريه ادبي متمايزي هم استخراج كرد " كلام اشعري" و "تصوف" است.

-         آن چه فروزانفر را فروزانفر كرد نبوغ او بود.نبوغ كه شاخ و دم ندارد!

 

         

چهارنیمایی

۱.

اوضاع...ای...بد نیست، مشغولم

                      با چند تخته پاره و اره

                       کنج کویری لخت

                      خو کرده با تنهایی پیشین

                                       با رنج نجاری

                                       با طعن بسیاران

                      مشغول کشتی ساختن

                                        چشم انتظار اولین باران

 

۲.

کتمان نباید کرد،

      در این عکسها پیداست

من بعد از آن پاییز هم خندیده ام گهگاه!

خندیده ام، یا از ته دل

         یا دست دور گردن فرد بغل دستی

                     با گفتن یک "سیب" ناقابل

خندیده ام اما تو میدانی

                   من بعد از آن پاییز تنهایم

خندیده ام اما تو میدانی

                  در عکسهای دسته جمعی نیز تنهایم

 

۳.

یکایک ریخت برگ هر درختی بود

یکایک ریخت حتی برگهای نخلها....باری

چنان پاییز پاییز است و از غارتگری لبریز

که حتی سرو هم صبرش سر آمد چندم آبان

و همرنگ جماعت شد

                    و رسوا شد

                             در این پاییز...

۴.

پیشانی مواج ماهیگیر

            یا چشمهای ساده این ماهی بی تاب؟...

آنک سوالی مانده آویزان

           در امتداد ریسمان در آب


19 مهر 1391 1128 0

زمين از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه ...

زمين از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روايت کرده‌اند ارديبهشتي مي‌رسد از راه

بهاري م‍ي‌رسد از راه و مي‌گويند مي‌رويد
گل داوودي از هر سنگ، حسن يوسف از هر چاه

بگو چله‌نشينان زمستان را که برخيزند
به استقبال مي‌آييمت اي عيد از همين دي‌ ماه

 به استقبال مي‌آييمت آري دشت پشت دشت
چه باک از راه ناهموار و از ياران ناهمراه

به استهلال مي‌آييمت اي عيد از محرم‌ها
به روي بام‌ها هر شام با آيينه و با آه...

سر بسمل شدن دارند اين مرغان سرگردان
گلويي تر کنيد اي تيغ‌هاي تشنه، بسم الله!


15 مرداد 1391 4876 3

یک غزل و یک ترانه

۱. آن قدر....

 

جان آمده رفته هیجان آمده رفته

نام تو گمانم به زبان آمده رفته

 

احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته

صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟

 

تا پلک زدم خواب مرا آمده برده

تا پلک زدم نامه رسان آمده رفته

 

امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه

بر لب عطشی مرثیه خوان آمده رفته

 

ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم

آن قدر به عمرم رمضان آمده رفته...

 

۲.

دانلود ترانه آرمیتا

با شعر من و صدای حامد زمانی

 

 

 -----------------------------------------------------------------------

حسابش رفته از دستم كه امروز
دُرُس چن روزه نيستي ديگه پيشم
دُرُس چن روزه دور از چشم مامان
با قاب عكس تو هم گريه ميشم
 
دُرُس چن روزه كه عطر سلام ت
نپيچيده يه بارم توي خونه
كه رو لبخند تو، تو قاب عكست
ميريزه اشكاي من دونه دونه
 
 
كدوم دستي تو رو از من جدا كرد؟
الهي كه...الهي كه بميره
مامان ميگه دعاهام مستجابه
مامان ميگه كه آه من ميگيره
 
 
همه ميگن كه اين كارا هميشه
كار روباه پيره، كار گرگه
توي نقاشيام رنگش سياهه
همه ميگن يه شيطون بزرگه
 
بابا غصه نخور، اين درد دل بود
توي نقاشيام فردا قشنگه
نگه دار تا هميشه خنده هاتو
بدون فرداي آرميتا قشنگه


05 مرداد 1391 1506 1

قلاده های طلا

 

 این متن شعری است که به احترام فیلم "قلاده های طلا" گفتم و حامد زمانی آن را به زیبایی خوانده و قرار است به عنوان تیتراژ پایانی نسخه خانگی فیلم استفاده شود. لینک موسیقی و کلیپ تصویری اجرای آن و نیز خبر رونمایی از این قطعه را در  انتهای مطلب ببینید.این موسیقی در دفتر مطالعات جبهه فرهنگی تولید شده. 

 

قلاده های طلا

سخت است گفتن اما/  زان سخت تر نگفتن

اين راز برملا را/  از اين و آن نهفتن

 

در جامه شباني/ گرگان روزمزدند

با قافله رفيقند/ اما شريك دزدند

 

در سر هزار فتنه/ نيرنگ هاي رنگي

اهل كدام مرزند/ اين روميان زنگي

 

اوضاع از اين قرار است/ اين اصل ماجرا بود:

پاداش گردن كج/ قلاده طلا بود

 

 

 

مشغول درس و مشقند/ سرگرم رونويسي

سر ميرسند ناگاه/ با كيف انگليسي

 

هم هم نشين دشمن/ هم هم پياله با دوست

با همهمه خوشند و / سوغاتشان هياهوست

 

اوضاع از اين قرار است/ اين اصل ماجرا بود:

پاداش گردن كج/ قلاده طلا بود

 

کلیپ تصویری اجرا در دفتر مطالعات جبهه فرهنگی

 

خبر رونمایی از قطعه موسیقی قلاده های طلا

 

 

 



24 تیر 1391 1337 0

بدون عشق بی دینم...دو غزل عاشقانه

... هر چه باشد خرداد سالگرد ازدواجم است و روز زن هم که در همین ماه بود.

۱. زندگی


 ني به بوي گل نه با باد بهاران زنده ام 
 زين چمن دردي بجان دارم كه با آن زنده ام
(زنده یاد عبدالقهار عاصی)


 چگونه در خیابانهای تهران زنده میمانم؟
مرا در خانه قلبی هست...با آن زنده میمانم


مرا در گوشه این شهر آرام و قراری هست
که تا شب اینچنین ایلان و ویلان زنده میمانم


هوای دیگری دارم... نفسهای من اینجا نیست
اگر با دود و دم در این خیابان زنده میمانم


شرابی خانگی دائم رگم را گرم میدارد
که با سکرش زمستان تا زمستان زنده میمانم


 بدون عشق بی دینم، بدون عشق میمیرم
بدین سان زندگی کردم، بدین سان زنده میمانم


 


۲-دل بری 


معطلش نکن در این هیاهو
دل مرا ببر، به شرط چاقو


دل مرا ببر که برد با توست
که من گرفته ام به باختن خو


دو دل نشو، ببر،ببر، حلالت
خلاص! من گذشتم از تو و او


به هر طریق، میبری دلم را
به هر طریق، میکشی به هر سو


نگو نگو که رفته رنگ و رویش
ببین هنوز هم نرفته از رو


 نسیم بی ملاحظه! دلم را
تو برده ای و خود نبرده ای بو


 


 


 




20 خرداد 1391 1644 0

امام خودم- شعری از دوازده سال پیش

1. درست يادم نمي آيد چند سالم بود اما لابد سال اول يا دوم راهنمايي بودم... يك گوشه مسجد جامع شهرمان (زاهد شهر) نشسته بودم و داشتم آخرين بندهاي دعاي توسل را گوش ميدادم و خودم هم با لحن و تجويد كامل _ كه تازه ياد گرفته بودم- زمزمه ميكردم. روضه خوان طبق معمول بعد از بند مربوط به امام رضا (ع) سرعتش  را زياد كرده بود تا برسد به توسل به امام زمان (عج) اما دل من  انگار بهانه گرفته بود كه بايد بيشتر با امام علي النقي(ع) حرف بزني....اصلا هرچه حرف هست بايد به او بزني... احساس كشف بزرگي به من دست داده بود: مثل كشف يك معبد شخصي. گفتم از اين به بعد منم و اين آقا كه لابد سرش هم از بقيه خلوت تر است و زود تر آدم را تحويل ميگيرد، امامي كه نه صحن و سرايش را كسي زيارت ميكند( راه كربلا بسته بود آخر)، نه براي ميلادش جشني ميگيرند و نه براي شهادتش تعزيه اي...امامي كه ميدانم خيلي وقتها فقط منم كه به يادش مي افتم و اسمش را كه ميشنوم دلم ميلرزد...امام  خودم!

2. وقتي شعر گفتن را هم شروع كردم هنوز غزلي براي هيچ يك از ائمه ( كه جانم فداي يكايكشان باد) نگفته بودم كه شعرم را به پابوس امام هادي (ع) بردم.خب كسي براي امام هادي شعر نميگفت و من بودم و امام خودم! اين شعر را - با اين كه يادگار اولين تجربه هاي شاعري است و ضعف و ايرادش فزون از شمار است- بسيار عزيز ميدارم و يادم نميرود چه تحسين ها شنيد و چقدر در محافل  ادبي  زاهدشهر و فسا گل كرد و چه اندازه مرا در ادامه راه شاعري مصمم ساخت. و يادم نميرود تا مدتها جناب "محمد حسين بهراميان" (كه  سر حلقه شاعران فسا و فارس بود) هر وقت ميخواست من بچه دبيرستاني را به اين و آن معرفي كند ميگفت "همان كه آن شعر امام هادي (ع) را گفته..."

آن شعر كه امروز براي اولين بار بعد از دوازده سال منتشرش ميكنم اين بود:

من نميدانم چه شكلي ست، گنبد و  صحن و سرايت

يا كدام اين كبوترها پريده در هوايت

 

من نميدانم كه ميلاد و وفاتت در چه روزي ست

من فقط ميدانم آقا جان كه ميميرم برايت!

 

شاعران كمتر برايت شعر ميگويند اما

كرده ام نذر تو من اين ذوق را ....جانم فدايت

 

آشناي مهربان! خيلي براي ما غريبي

تو غريبي مثل اين جد غريب آشنايت

 

دست از تو بر  نميدارم كريم سامرايي!

من گداي سامرايم، سخت مي افتم به پايت

 

3. بسيار شنيده ايم كه حصر و تبعيد امامان بزرگوار پيش از امام عصر(عج) و كم شدن راه هاي ارتباطي شيعيان با آن بزرگواران به نوعي زمينه سازي براي غيبت و ايجاد آمادگي در شيعه براي روزگار فقدان ولي معصوم بوده است. اين امامان پس از آن نيز همواره در محاق غيبت گونه اي از چشم و دل پيروانشان پنهان مانده اند. اما اينك اين غيبت به شكلي باور نكردني دارد به پايان ميرسد  و غبار مظلوميت و غربت از نام اين پاكان زدوده ميشود و ظهوري ناگهان آغاز ميشود. گيرم كه بهاي اين ظهور، سنگ ناسزايي از هرزه درايي باشد، كه اين سنگ از آن تيغ زهرآگين كه بهاي ظهور و حضور دائم حسين بن علي (ع) در تاريخ شد دلخراش تر نيست.و بسا كه مظلوميت ظاهري و مقطعي اهل حق، در مسير تاريخ غربت زدا و مظلوميت شكن ميشود: "فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض " خواهيم ديد از اين به بعد چه دلها كه با شنيدن نام "هادي" و "نقي" ميلرزند و چه شعرها سروده خواهد شد و چه محافل و مجالسي به پا خواه شد و چه نوزاداني كه "نقي" و "هادي" نام خواهند گرفت و چقدر اين جمله بر زبانها خواهد رفت كه "جانم فداي امام هادي" ....و خواهيم ديد كه چگونه اين ظهور زمينه ساز" ظهور" خواهد شد، آن سان كه آن غيبت  زمينه ساز "غيبت" بود. و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون.   



01 خرداد 1391 1257 0

در نهانم ...

گاه بی دل و دماغ میکند
گاه شور و شوقِ کار میشود
عشق تو
هر دقیقه ای به شیوه ای
در نهانم آشکار میشود


12 اردیبهشت 1391 1873 1

تنهایی ام...

اهل گلایه نیستم... باشد، برو، باشد
باشد... حلالت باد
       بردی ببر دنیا و دینم را
اما بگو اینک
از نو کجا پیدا کنم دیگر
تنهایی ام...تنها رفیق سالهای پیش از اینم را


12 اردیبهشت 1391 1849 0

چقدر خاطره دارم از قیصر!

۱- چقدر خاطره می‌توانم داشته باشم از قیصر که سرجمع چهار بار بیشتر ندیدمش: شب شعر یلدای دانشگاه تهران که «بفرمائید فروردین شود...» را خواند؛ جلسه دفاعیه «علی‌محمد مودب» در دانشگاه امام صادق (ع) که موضوعش «یاد مرگ در نهج البلاغه و آثار سعدی» بود و او استاد مشاور بود و «دستور زبان عشق» را خواند؛ راهروی خانه شاعران که فقط سلام کردم و جواب داد و آزرده خاطر بود از عکسی که از او به تابلو زده بودند و در آن خیلی شکسته به نظر می‌رسید؛ و بعد از ظهر دوم اردیبهشت هشتاد و چهار...

۲- چه قدر خاطره دارم از قیصر!... مهمترین خوش اقبالی یک نوجوان سیزده ساله که تازه دارد وزن و قافیه را کشف می‌کند، شاید این باشد که معلم پرورشی‌اش در جلسه پنج نفره انجمن ادبی‌شان، این بیت را برای نشان دادن «تجانس واژگان» مثال بزند:

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید

مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

«تنفس صبح» را بی درنگ در کتابخانه پیدا کردم و دیدم دستگاه تنفسی‌ام با این حال و هوا سازگار است. حالا طرح جلد تیره آن کتاب نازک که تا بازش می‌کردی آیه «والصبح اذا تنفس» می‌آمد از روشن‌ترین تصاویری است که از سالهای نوجوانی‌ام به خاطر دارم...

چقدر خاطره دارم از قیصر که کلماتش مثل کوچه پس کوچه‌های شهر کوچکمان در ذهنم ته نشین شده‌اند و خواندن بیت‌هایش برایم چیزی است مثل مرور خاطرات خانه پدری!...

۳-دوم اردیبهشت هشتاد و چهار، آن نوجوان سیزده ساله، بعد از سالها می‌خواست به همراه جماعتی از شاعران جوان به خانه قیصر برود تا چهل و شش سالگی او را تبریک بگوید. تازه وسط راه، من و امید مهدی‌نژاد وجدان درد گرفته بودیم از این که شعری برایش نگفته ایم. در آن فرصت کم چاره‌ای جز چارانه نبود و دو سه تایی هم درست شد: «خورشید دمد هر نفس از لبهایت/ دور است شرار هوس از لبهایت/ پیغمبر روشنی! شنیدن دارد/ والصبح  اذا تنفس از لبهایت» و ...

    آن موقع آپارتمانش رو به روی امامزاده باغ فیض بود. در ورودی ساختمان پلاکاردی نصب شده بود به امضای ساکنان برای تبریک افتخارآفرینی یک ورزشکار ملی ساکن مجتمع. خودش در را باز کرد و خوشامد گفت (اینجا لازم نیست از کلمات خوشرویی و تواضع و ... استفاده کنم چون به قدر کافی گفته‌اند). یک ساعتی فقط اشعار ما را شنید، شعری را بی تشویق و تحسین نگذاشت و گاه نیز تغییر و اصلاحی پیشنهاد می‌کرد. خودش هر چه اصرار کردیم شعری نخواند اما مفصل سخن گفت (شاید بیش از یک ساعت) و حرف‌هایی زد که هنوز از دهان نیفتاده‌اند.

   حرف‌هایی که شنیدنشان از کسی که به سخنرانی و مصاحبه پا نمی‌داد غنیمتی بود. او، هم خاطره گفت از شور و شوق اول انقلاب و پا گرفتن حوزه هنر و اندیشه دینی، هم حرف‌های تئوریک زد در باب هنر دینی و تکلیف هنرمند مسلمان در زمانه جدید (که به قول خودش متاسفانه عصر معنویت گریزی و بی ایمانی است) و هم از تجربه‌های شخصی خودش در عینیت بخشیدن به این تئوری‌ها سخن گفت. دلخور بود از کسانی که خرده می‌گیرند بر او که چرا برای امام و انقلاب شعر گفتی، و گفت مگر می‌شد شاعر باشی و دل در گروه زیبایی داشته باشی و در مقابل آن همه زیبایی سکوت کنی؟ و گفت حالا ما شاعرتریم یا شما که فقط زیبایی دختر همسایه‌ شاعرتان می‌کند؟ و گفت ما الحمدالله -مثل بعضی‌ها - از آن شعرها و حرف‌ها پشیمان نیستیم زیرا آنها را از روی صداقت گفتیم نه به بوی سکه‌ای زرین یا تکه‌ای زمین...

۴- هدیه آن روز ما به قیصر تابلویی بود از خودش با عکسی که علی داوودی گرفته بود بعد از همان جلسه دفاعیه، و زیرش این بیت خطاطی شده بود: "دلی سربلند و سری سر به زیر/ از این دست عمری به سر برده‌ایم" بعدا فهمیدیم از این عکس هم خوشش نیامده است، درست به همان دلیل که از عکس خانه شاعران خوشش نیامده بود،انگار خوش نداشت خودش را پیر و شکسته ببیند؛ و حالا فکر می‌کنم شاید خدا هم به این حساسیت قیصر احترام گذاشته است!



02 اردیبهشت 1391 921 0

ولی نه...

ولی نه...

 

کجاست خانه من؟ هر چه هست اینجا نیست

یکی به ماه بگوید که راه پیدا نیست

 

غریب نیست به چشم من آسمان و زمین

ولی نه ...شهر و دیار من این طرف­ها نیست

 

نشسته گرد سفر روی شانه روحم

رفیق راه من این جسم بی سر و پا نیست

 

تمام شهر به تعبیر خواب سرگرمند

کسی معبر بیداری من اما نیست

 

کسی نگفت سوال جوابهایم را

به جمله ها خبری از چرا و آیا نیست

 

ز ریگ ریگ بیابان شنیده زخم زبان

حریف درد دل رود غیر دریا نیست

 



03 بهمن 1390 1596 1

خاطرت جمع من پریشانم!

 

چه بگویم؟ نگفته هم پیداست

غم این دل مگر یکی و دو تاست؟

 

به همم ریخته ست گیسویی

به همم ریخته ست مدتهاست

 

هم به هم ریخته ست هم موزون

اختیارات شاعری خداست

 

در کش و قوس بوسه و پرهیز

کارمان کار ساحل و دریاست

 

نیست مستور آن که بد مست است

چشم تو این میانه استثناست(۱)

 

خاطرت جمع من پریشانم

من حواسم هنوز پرت هواست

 

از پریشانی اش پشیمان نیست

دل شیدای ما از آن دلهاست!

 

هر کجا میروی دلم با توست

هر کجا میروم غمت آنجاست

 

عشق سوغات باغهای بهشت

عشق میراث آدم و حواست


(۱)  مگرم شیوه چشم تو بیاموزد کار/ ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند (حافظ)

 



05 مهر 1390 1374 0

دو خبر دو شعر

۱.

خبر اول را که مربوط به یک ماه پیش است (یعنی شب میلاد حضرت زهرا (س) ) همه شنیده اند.آنها هم که نشنیده اند از آنها که شنیده اند بپرسند تا از ازدواج ما بی خبر نمانند.تبریکات شما را همچنان پذیراییم.

۲.

خبر دوم هم این که "حق السکوت"  برنده جایزه کتاب فصل شد.این جایزه را در سه فصل اول سال گذشته به هیچ کتابی نداده بودند اما از بین کتابهای فصل زمستان این کتاب انتخاب شد و دیروز (سی و یک خرداد) تندیسش را دادند و گفتند نامزد کتاب سال هم شده.خدا خیرشان بدهد که اینقدر دقیق و سختگیرانه داوری میکنند تا خدای نکرده ۵ تا سکه بیت المال در این وانفسای گرانی سکه به راحتی به شاعری نرسد.لابد در مورد ما هم مراعات تازه دامادی مان را کرده اند.در این مورد نیز پذیرای تبریکات عزیزان هستیم.   

 ۳.

دو نیمایی برای خالی نماندن عریضه.البته غزل هم کامینگ سون!

 گاه گاه

گاه بی دل و دماغ میکند

گاه شور و شوقِ کار میشود

عشق تو

هر دقیقه ای به شیوه ای

در نهانم آشکار میشود

 

بگو 

اهل گلایه نیستم...باشد،برو،باشد

باشد...حلالت باد

       بردی ببر دنیا و دینم را

اما بگو اینک

از نو کجا پیدا کنم دیگر

تنهایی ام...تنها رفیق سالهای پیش از اینم را

 

 

 



01 تیر 1390 1000 0

از عطر یاسم...

گرد هم آوردند ماتمهای عالم را
وقتی جدا كردند همدمهای عالم را

از ع‍ِطر یاسم بادهای ساحل غربی
از یاد می‌بردند مریم‌های عالم را

تا صبح بر گلبرگ زردش اشک خواهم ریخت
شرمنده خواهم كرد شبنم‌های عالم را

انگار یك جا بر سرم آوار می‌كردند
تیغ تمام ابن‌ملجم‌های عالم را

من پشت پرچین بهشت كوچكم دیدم
هیزم به دوشان جهنم‌های عالم را

ما‌هم هلالی می‌شد و من در حلولی سرخ
می‌دیدم آغاز محرمهای عالم را

لینک: مداحی میثم مطیعی عزیز در عزاداری شام غریبان حضرت زهرا (س) در بیت رهبری که از دقیقه پنجش ثوابی هم رسانده به این غزل و نوحه هایی که با میلاد عرفانپور تنظیم کردیم . خدا به میثم خیر بدهد و بر توفیقاتش بیفزاید.

">

">

 


 



18 اردیبهشت 1390 1024 0

آری خودم دیدم قیامت راست بود اما...

 

آنگاه چشمم خسته شد، در گور خوابیدم

بر فرشِ تارش مار و پودش مور خوابیدم

 

من، سنگ سرگردان، عجین با آهن و سیمان

در خاک مثل وصله ای ناجور خوابیدم

 

پلکی زدم باری، نه موری بود و نه ماری

در جشن نار و نور و دیو و حور خوابیدم

 

معلوم شد دستی شراب انداخته ست از من

در خمره ای انگار با انگور خوابیدم...

 

آری خودم دیدم قیامت راست بود اما

من خسته بودم، بی خیال صور... خوابیدم!

 



08 فروردین 1390 985 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها