دفتر شعر

ماه را به زنجیر می کشد

همیشه زندان چند میله ی آهنی نیست
گاهی چند شاخه ی درخت
ماه را به زنجیر می کشد
و گاهی فلاش یک دوربین
قسمتی از یک منظره را...
عکس های زیادی دیده ام
در قاب های چوبی غبار گرفته
خوب که نگاه می کنم
زندان پنج حرف حقیر است
گوشه ی آلبوم زندگی ات
که آن را قاب کرده ای


04 مرداد 1394 1191 0

قصه ی چادرم کشدار شده است...

این روزها که نیستی
گلوی تفنگ ها
تیر می کشد
درست مثل زانوی پدربزرگ
که باغچه را بیل می زند
که خاکریز بالا می آورد
این روزها که نیستی
اعصاب حوض ها
به هم ریخته است
و گنجشک ها
- سرِ ساعت -
قرص ماه را نوک می زندد
این روزها که نیستی
شاعران برایت حرف در می آورند
خیابان ها پشت سرم راه می افتند
پیاده روها تنه ام می زنند
با خط ریش هایی که کارشان به جای باریک می کشد
این روزها که نیستی
قصه ی چادرم
کشدار شده است
و سیاست مدارها
برای دیدن موهام
- که دست رویشان می کشیدی-
پروتکل امضاء می کنند
این روزها که نیستی
دلخوشم
تنها
به خاطراتی 
که از دست قاب می افتد
و گل های قالی
خواهران خونی اند با من


19 اردیبهشت 1394 1471 0

این جوان روی زمین حوصله‌اش سر رفته

چقدر لحن رجزهاش به حیدر رفته
كیست این شیر كه بر اسب به منبر رفته؟
 
قد و بالاش به باباش، به لیلا موهاش
چشم و ابروش به جدش به پیمبر رفته
 
نعره اش غرش شیرانه ی «جاء الحق» است
هرچه كفتار و شغال است كجا در رفته؟
 
پس كجـایید؟ بیایید سـواران بـلا
این جوان روی زمین حوصله‌اش سر رفته
 
خون به مهمانی شمشیر و خطر می رقصد
باده با پای خود این بار به ساغر رفته
 
شاه شمشاد قد از زین به زمین می افتد
تبر ای وای به پابوس صنوبر رفته
 
باغبانی كه حسین است نمی دید ای كاش
كه چه ها بر سر این لاله ی پرپر رفته
 
گریه كمتر كنی ای آب كه از پیش فرات
جای دوری كه نرفته، لب كوثر رفته


10 آبان 1393 1497 0

درس تازه را، بعد اشتباه ها بلد شدم

نمره چهار توی کارنامه است!
تلخ و چسبناک
مانده است
لابلای جرم و اصطکاک!
پشت پیچ اخم های تند
گیر می کند
صورت قشنگ مادر مرا
چند لحظه پیرِ پیر می کند!
روزی قلب نازکم
جوش دردناک می شود
لیز می خورد 
کنار گونه ام
پاک می شود
واقعاً عجیب نیست؟
اشتباه های کوچکم
بی جهت بزرگ می شوند
ذهن خسته ی مرا
می درند
گرگ می شوند
کاش باورم کنید
من
درس تازه را
بعد اشتباه ها بلد شدم!
من بلد شدم اگر چه بارها
رد شدم
رد شدم
رد شدم
...


21 مرداد 1393 1170 0

گفتم که سرسختم ولي عشقِ تو بي رحم است

وقتي که در چشمان من باران نمي گيرد
فکر و خيالِ ابري ام سامان نمي گيرد
 
گرداب مي پيچد به خود از درد دل هايم
گرداب مي داند چرا باران نمي گيرد
 
دريا هم از سنگينيِ بغضم مي آشوبد
با اين همه غم پس چرا طوفان نمي گيرد؟
 
لب تشنه ي وصل تو ام،امّا چرا تقدير
حق مرا از اين غم پنهان نمي گيرد؟
 
گفتم که سرسختم ولي عشقِ تو بي رحم است
بر من چرا بر من چرا آسان نمي گيرد؟
 
فرداي دور از ذهن من!خواهي رسيد امّا
بي تابيِ اين روزها پايان نمي گيرد


14 مرداد 1393 1942 1

دوست ندارم در پایان نامه ات، دفاع کنی از من

دوست دارم
آنقدر بگذرد، تا خاک شوم
با من
پلی بسازند تاریخی...
کنار پایه هایم بایستی، عکس بگیریم
بگذری...
آنقدر از جنگ برنگردم
تا فسیلم را
تو پیدا کنی
نوازشم بدهی با قلم مویت
و سوژه ای بشوم برای دکترای تو...
یک
دو
چند دنده بشمار!
تا به قلبم برسی
که در سینه ی مورچه ها می تپد!...
حالا سرب را بیرون بکش!
دوست ندارم
در پایان نامه ات، دفاع کنی از من
و برای ادامه ی تحصیل
از این خاک بگذری...


13 مرداد 1393 2816 0

سید! ای پرسه ی بی قرار در حوالی دیپلماسی!

خشخاش یا زیتون؟ نفت، یا ...
اصلا چه فرقی می کند
وقتی بوی ماشه می دهند
انشگت های اشاره
و بوی لاشه می دهند
قالب های صابون
در دهان کلاغ های مهاجر
دیگر چه فرقی می کند؟
وقتی قرار است
آخرین کوپه هم
از دنیا جدا شود...
کودکی هستم 
در هرات
فلوجه
که همیشه ملخ را با چرخ بال اشتباه می گیرد
انگار زبانم درست نمی چرخد...
هیروشیما
به افغانستان رسید
لکنت گرفت دری و مادری
و جای کابل ماند
بر تن روزهای سخت دبستان...
این لب های ایلاتی
به دهان چه کسانی مزه کرده است؟
که هر غروب گلّه ها
لاغرتر از چرا بر می گردند...
و سرما
سرخ می کند چای سبزها را...
گونه های مادرم
خش
خاش سبزه ایست که
در عزای ایل پنجه می خورد!
و خون
شیره ایست که می ماند
لای ناخن هایش
مثل شیرابه های جامانده
از زباله های اتمی...
نشسته ام
بر سکوهای نفتی
و نگاه می کنم
تلمبه های بورس را
که همه چیز را
بالا می کشند و
ما
پایین می آییم...
نگاه می کنم
شریان های خسته ی سال ها را
که میان این همه آهن
راه به جایی نمی برد
دیگر چه فرقی می کند؟
خشخاش
یا
زیتون؟...
پرچم افتاده
اهتزاز خاموش است
چه کسی می تواند
انکار کندDNA زیتون را؟
و صحه بگذارد
روی این سنگ ها 
سید!
ای پرسه ی بی قرار در حوالی دیپلماسی!
عبای تو
کراوات ها را
تا مساحت میز پایین می کشد
بخوان!
تا سنگ ها تو را
به گوشه های از یاد رفته برسانند...
BBC
در حیات خلوت تمدن
امواج مدیترانه را
دست کاری می کند
تا عرب های بادیه
در چای خانه های سنتی شان
پای اخبار بنشینند و جنگ را دنبال کنند!
" ما می میریم
تا عکاس تایمز
جایزه بگیرد"
عکس صلح
از جنگ می گوید
و پرسه
تنها هم بازی خواهرم خواهد بود
در این
خرابه های ساختگی...


21 تیر 1393 246 0

پاهای عروسکش را لمس می کند

پاهای عروسکش را لمس می کند
دختری که لی لی هایش
در میدان مین
دست و پاگیر بود...


21 تیر 1393 1098 0