دفتر شعر

ای چشم هایت جاری از آیات فروردین

ای چشم هایت جاری از آیات فروردین
سرشارتر از شاخه های روشنِ «والتّین»
 
لبخندهایت مهربان تر از نسیم صبح
پیشانی ات سرمشق سبز سوره ی یاسین
 
ای با تو صبح و عصر و شب «فی أحسَنِ التقویم»
ای بی تو صبح و عصر و شب دل مرده و غمگین
 
ای وعده ی حتمی! بگو کی می رسی از راه
کی می شکوفد شاخه های آبی آمین؟
 
رأس کدامین ساعت از خورشید می آیی
صبح کدامین جمعه ها با عطر فروردین؟


26 اسفند 1395 2017 0

بهار بهار، صدا همون صدا بود

بهار، بهار!
پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت!
 
بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
 
بهار بهار چه اسم آشنایی!
صدات میاد اما خودت کجایی؟
 
وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟
 
بهار اومد لباسِ نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
 
بهار اومد با یه بغل جوونه
عید و آورد از تو کوچه تو خونه
 
حیاط ما یه غربیل
باغچه ی ما یه گلدون
خونه ی ما همیشه
منتظر یه مهمون
 
 
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
 
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیالِ همه بچه ها بود
 
یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صُب نشده غروب بود
 
آخ که چه زود قُلّکِ عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
 
 
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
 
چقدر دلم فصل بهارو دوس داشت
وا شدن پنجره ها رو دوس داشت
 
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد
 
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سوال بی جواب شد
 
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود
 
 
بهار اومد اما با دست خالی
با یه بغل شکوفه ی خیالی
 
بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل
 
بهار بهار یه غصه ی همیشه
منظره هایِ ماتِ پشتِ شیشه
 
بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن
 
 
بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت


25 اسفند 1395 2853 0

بهار حادثه ای مثل روز روشن بود

بهار آمد و باز آمدند لک لک ها
نگاه پنجره پر شد، پر از چکاوک ها
 
صدای خنده ی گل ها در آسمان پیچید
زمین شکفت و جوان شد ز رقص پیچک ها
 
گشوده شد قفس چله ها به دست نسیم
گذشت از سر کاج، ابر بادبادک ها
 
نگاه گربه ی همسایه را به حوض حیاط
گره زد از سر دیوار برق پولک ها
 
برای آن که بخندند کودکان در شهر
هزار بار شکستند بغض قلک ها
 
بهار حادثه ای مثل روز روشن بود
چه چشم ها که ندیدند پشت عینک ها
 
دوباره مثل همیشه به خانه اش نرسید
کلاغ قصه که ترسید از مترسک ها


10 فروردین 1394 1010 0

کسی که سرخ ترین شاه بیت را نوشید

نسیمی آمد و گلبرگ ها تکان خوردند
بهار از همه ی دختران جوان تر بود!
 
صدای روشن گنجشکها خبر می داد
که از سه خواهر خود نیز مهربان تر بود!
 
نسیمی آمد و رقص شکوفه ها در باد
به طبع شاعری خاک ناخنک می زد
 
و از شنیدن صدها هزار شعر لطیف
نگاه شبنم و چشمان آسمان تر بود
 
اقاقیا غزل تازه ی خودش را خواند
به ارغوان جوان زیر لب سلامی کرد
 
اگر چه طبع صنوبر ظریف بود ولی
بنفشه از همه در عشق نکته دان تر بود!
 
بنفشه شعر نخواند و سکوت کرد ولی
به روی دفتر گلبرگ خود کبود نوشت:
 
کسی که سرخ ترین شاه بیت را نوشید
شقایقی ست که بی نام و بی نشان تر بود!
 
شقایقی که نخستین سلام سرخش را
به پیش پای نسیم بهار فرش انداخت
 
شقایقی که غزلهای عاشقانه ی او
به روی دفتر گلبرگ های پرپر بود!


31 مرداد 1393 231 0

دوست دارم بهاری شدن را

دوست دارم بهاری شدن را
همنفس با قناری شدن را
 
چشمه در چشمه جوشیدن از سنگ
رود در رود جاری شدن را
 
رفتن از خانه تا کوچه تا دشت
تا نسیم صحاری شدن را
 
دل به دریا زدن، ترک مرداب
نو شدن، جویباری شدن را
 
گرچه در گیر و دار خزانم
دوست دارم بهاری شدن را


31 مرداد 1393 142 0

اما درهای بسته امیدوارترند...

این آخرین نامه
از آخرین کسی است
که برای تو می نویسد
نمی گویم به شهر ما بیا
که حتی سایه های درختان سبزند
و زیستن روان تر از آب
سرایت کرده به سنگ
اما هستند، درختانی که
طبق عادت
شکوفه نمی کنند
نمی گویم
ماشین های شهرم 
هر صبح
روشن می شوند
که اولین مسافر، تو باشی
نه
حتی کم اند اتوبوس های صدتومانی
که آزادی را به دماوند می آورند
و از این همه مسافر
که از دهان مترو بیرون می زنند
یکی شان تو نیستی
یکی شان بهار نیست.
نمی گویم
درها
به امید دیدارت باز می شوند
اما درهای بسته امیدوارترند
همین چند خبر کافی ست
تا هوای شهرم را داشته باشی


24 مرداد 1393 1348 0