بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

روضه در تکیه ی پروتستان ها

دفتر شعر

خنده زد تلخ که هان گمشده! این جایی باز

 

خسته برگشت به خانه، زن هرجایی باز

تا شود هم نفس ساکت تنهایی باز

 

باز هم رو به روی آینه ی کهنه نشست

تا کند پاک ز رخ، رنگ خود آرایی باز

 

قطره ای اشک به سیمای سپیدش غلتید

خنده زد تلخ که هان گمشده! این جایی باز

 

باز کبریت به فانوس دل آشوبی زد

بلکه سرگرم شود با دل سودایی باز

 

خسته از شهوت دیوی که تنش را کاوید

مانده با بغض و شب و گریه و شیدایی باز

 

زار در بستر همواره ی هق هق ها خفت

در دلش حسرت یک نغمه ی لالایی باز

 



21 تیر 1396 1253 0

اگر هيزم شکن باشي، جهان را دود خواهي ديد


مترس از هاي و هوي شعله، بس نمرود خواهي ديد
اگر هيزم شکن باشي، جهان را دود خواهي ديد
«شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل»
ولي با آذرخشي، کشتي مقصود خواهي ديد
کنار دامن پامير، دستي سايه کن بر چشم
به دستش قرصه ي خورشيد بينالود خواهي ديد
بيا از معبد تن لحظه اي بيرون، وضو جاري است
به جان نازنينان، جلوه ي معبود خواهي ديد
شب جالوتيان ننگ است گر طالوتِ ميداني!
دلت را در فلاخن کن، بسا داوود خواهي ديد
قيامت هاست  در زلف سحر، بيدار باش اي چشم!
رصد کن جان خود را شاهد و مشهود خواهي ديد
شبي آيينه ي خود را به عزم شست و شو بشکن
در آن جوبار روشن، چهره ي موعود خواهي ديد

 



12 دی 1393 1673 0

در افتاده ي چاه خويشم، دريغا


به بشکوهيِ گريه باور ندارم
ولي غير از اين، راه ديگر ندارم


دريغ است پرونده ي قلب سنگم
اگرچه به جز رود در سر ندارم


نمي رويد از پشت بامم گياهي
دري هم به باغي معطر ندارم


در افتاده ي چاه خويشم، دريغا
که حتي چو يوسف برادر ندارم


خدايا! چنان رنجه از اهل دينم
که از کفر، تدبير بهتر ندارم


گر اين ناکسان پشت و شمشير حق اند،
چو خنجر به جز فتنه در سر ندارم


ملامت مکن حال بيچارگان را
گر از آستان تو سر بر ندارم

 



19 تیر 1393 1183 0