دفتر شعر

وقتي به دنيا آمدم شاعر نبودم


جام ملائک در شب خلقت به هم خورد
ابليس سرگرم رياضت بود، کم خورد

دور خدا آن شب ملائک حلقه بستند
او چار قُل خواند و سپس انسان رقم خورد

در خاطراتش مادرم حوا نوشته
دستي ميان گيسوانم پيچ و خم خورد

حوا که سيب... آدم فريب و آسمان مُهر
درها به هم، جبريل غم، شيطان قسم خورد

همزاد من از انگبين اصفهان و
همزاد تو نارنج از باغ ارم خورد

وقتي به دنيا آمدم شاعر نبودم
يک سنگ از غيب آمد و توي سرم خورد

نام تو از آن پس درون شعر آمد
نام من از دنياي عاقل ها قلم خورد

 



24 فروردین 1394 1657 2

اعزام که شد هنوز مشمول نبود


رزمنده ي جزء بود، مسئول نبود
اعزام که شد هنوز مشمول نبود


در پوتينش ريگ اگر داشت پدر
حالا نفسش بسته به کپسول نبود

 

 



27 آبان 1393 1223 0

موشک کاغذي بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت


موشک کاغذي بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت
پدرم داد زد: ...هواپيما بمب روي قرارگاه انداخت

پدر از روي صندلي افتاد، پاشد و گفت:«يا علي»... افتاد
سقف با بمب اولي افتاد او به بالا سرش نگاه انداخت

تانک از روي صندلي رد شد شيشه ي عينکم ترک برداشت
يک نفر اسلحه به دستم داد طرفم چفيه و کلاه انداخت

خاکريز از اتاق خواب گذشت من و او سينه خيز می رفتيم
او به جز عکس خانوادگي اش هرچه برداشت بين راه انداخت
...
به خودم تا که آمدم ديدم پدرم روي دستهايم بود
يک نفر دوربين به دست آمد آخرين عکس را سياه انداخت

موشک آرام روي تخت افتاد زني از بين چند دست لباس
يونيفرم پلنگي او را توي ايوان جلوي ماه انداخت

 



18 شهریور 1393 2081 0

يک عالم لنگه کفش در جاکفشي ست


يک پات چرا صدا ندارد بابا؟
لنگيدن تو دوا ندارد بابا؟
يک عالم لنگه کفش در جاکفشي ست
پوتين چپ تو پا ندارد بابا؟

 



26 مرداد 1393 1153 0

بگذار دوباره جمعه را صرف کنيم...


من مثل تو و تو مثل من چشم به راه
ما چشم به راه مردي از کوچه ي ماه
بگذار دوباره جمعه را صرف کنيم
گريه
ندبه
عهد
فرج
...
باز گناه!

 

 



27 تیر 1393 1249 0

آهاي ساکن تابوت اين که رسمش نيست


قرار بود که با اين بهار برگردي
پس از «هزار و دو شب» انتظار برگردي

قرار بود پلاک ات به سينه ات باشد
نه با ستاره ي دنباله دار برگردي

چقدر ساکت و سردي، چطور خوابت برد
مگر قرار نشد بي قرار برگردي

آهاي ساکن تابوت اين که رسمش نيست
صنوبري بروي، لاله زار برگردي

چقدر دوره ي تسبيح ختم کردم تا
تو با دو شانه پر از کوله بار برگردي
::
بخواب! اسم تو شايد به کوچه ميخ شود
مگر به حافظه ي شهردار برگردي



23 تیر 1393 795 0

ليلاي تو در جزيره ي مجنون بود


آن شب... شب حمله، قدمت موزون بود
انگار که پايت از زمين بيرون بود
حق داشتي از شهر خودت دل بکني
ليلاي تو در جزيره ي مجنون بود

 



19 تیر 1393 314 0

درهاي هوا بسته به روي ريه ات


يک عالم خردل است توي ريه ات
درهاي هوا بسته به روي ريه ات

اي کاش کساني که نمي فهمندت
يکبار براي شستشوي ريه ات...

 



19 تیر 1393 286 0

ديروز يکي نشانه ات را پرسيد


ديروز يکي نشانه ات را پرسيد
من بي خبر از جاي شما با ترديد ـ
انگشت اشاره ام به سوي خورشيد...
خورشيد حيا کرد، سرش را دزديد

 

 



19 تیر 1393 299 0