شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب رمضان 1393

دفتر شعر

با من ببین که می‌شود آنگه چه کار کرد!

  
یک اتفاق ساده مرا بی‌قرار کرد
باید نشست و یک غزل تازه کار کرد
در کوچه می‌گذشتم و پایم به سنگ خورد
سنگی که فکر و ذکر دلم را دچار کرد
از ذهن من گذشت که با سنگ می‌شود
آیا چه کارها که در این روزگار کرد
با سنگ می‌شود جلوی سیل را گرفت
طغیان رودهای روان را مهار کرد
با سنگ روی سنگ نهاد و اتاق ساخت
بی‌سرپناه‌ها همه را خانه‌دار کرد
یا می‌شود که نام کسی را بر آن نوشت
با ذکر چند فاتحه، سنگ مزار کرد
یا مثل کودکان شد و از روی شیطنت
زد شیشه‌ای شکست و دوید و فرار کرد
با سنگ مفت می‌شود اصلا به لطف بخت
گنجشک‌های مفت زیادی شکار کرد
یا می‌شود که سنگ کسی را به سینه زد
جانب از او گرفت و به او افتخار کرد
یا سنگ روی یخ شد و القصه خویش را
در پیش چشم ناکس و کس شرمسار کرد
ناگاه بی‌مقدمه آمد به حرف، سنگ
این گونه گفت و سخت مرا بی‌قرار کرد:
تنها به یک جوان فلسطینی‌ام بده
با من ببین که می‌شود آنگه چه کار کرد!



27 تیر 1393 1671 0

خوردن سیلی ز یاران در غزل گفتن نداشت

به محفلی که سخن از لطایف غزل است
قصیده هر که بخواند خروس بی‌محل است
***
با تو اگر دوباره قراری نداشتم
هرگز به کار آینه کاری نداشتم
مثل دلم تمامی آیینه‌های من
درهم‌شکسته بود که یاری نداشتم
ای عشق! ای تولد دیگر! خوش آمدی
وقتی که هیچ راه فراری نداشتم
بین هزار آینه کوچک و بزرگ
آیینه‌ات شدم که غباری نداشتم
***
ما قصیده گرچه بسیار و مسلّم گفته‌ایم
عاشقانه در جوانی‌ها غزل هم گفته‌ایم
چه غزل‌ها زیر باران شبانه... تازه... تر...
چه غزل‌ها زیر برف صبح، نم‌نم گفته‌ایم
چه غزل‌ها در جنوب داغ سرشار از عطش
چه غزل‌ها در شمال سبز و خرم گفته‌ایم
خوردن سیلی ز یاران در غزل گفتن نداشت
در قصیده گفته‌ایم و سخت محکم گفته‌ایم
برنمی‌داریم دست از آرمان‌های وطن
بارها این قصه را در گوش عالم گفته‌ایم

 



24 تیر 1393 2150 0

ماه پنهان است اما گاه پیدا می‌شود

آسمان ابری است اما ماه پیدا می‌شود
ماه پنهان است اما گاه پیدا می‌شود
ماه بازی می‌کند با خاکیان از پشت ابر
گاه پنهان می‌شود ناگاه پیدا می‌شود
آسمان تاریک، ره باریک، مقصد ناپدید
زیر نور ماه اما راه پیدا می‌شود
از برای دیدن مهتاب پنهان زیر ابر
گاه‌گاهی فرصتی کوتاه پیدا می‌شود
یوسف یعقوب در صحرا اگر گم می‌شود
یک دو روز دیگر اندر چاه پیدا می‌شود
سینه‌ای دارم که در آن جا برای کینه نیست
اندر این آیینه تنها آه پیدا می‌شود
گرچه ناپیداست اما دل گواهی می‌دهد
قاصدی با مژده‌ای دلخواه پیدا می‌شود  
بی خدا بودم در آن عمری که با خود زیستم
هر کجا من گم شوم الله پیدا می‌شود

 



24 تیر 1393 4005 0

از طلعت زیبای تو کی پرده برافتد؟

از طلعت زیبای تو گر پرده برافتد
ماه از نظر مردم صاحب‌نظر افتد
گر پیش رخت گل بزند لاف نکویی
از شاخه به یک جنبش باد سحر افتد
در باده عشق تو ندانم چه اثرهاست
کز خویش هر آن کس که خورد بی‌خبر افتد
با کام هوس هر که ره عشق تو پوید
با هر قدمی مرحله‌ای دورتر افتد
ای حجت ثانی‌عشر ای مهر جهان‌تاب
از طلعت زیبای تو کی پرده برافتد؟
گر دیدن روی تو به مرگ است میسر
با شوق دهم جان که به رویت نظر افتد
از فخر زنم طعنه بر افلاک چو گردی
گر رهگذرت بر من بی پا و سر افتد
ای منجی عالم ستم و جور شد از حد
باز آ که ز دست متعدی سپر افتد
پر مظلمه شد دهر بیا تا شجر عدل
در سایه جان‌پرور تو بارور افتد
گر قوت دل منتظران خون جگر شد
غم نیست چو وصل تو به خون جگر افتد
ای منتقم خون شهیدان ره حق
مپسند که خون‌های مقدس هدر افتد
گویند دعای سحری راست اثرها
لطفی که دعاهای «وفا» کارگر افتد



24 تیر 1393 1962 0

ساکی در آستانه رفتن ندیده‌اید؟

آیا شما نشانه‌ای از من ندیده‌اید؟
کوهی درست رو به شکستن ندیده‌اید؟
رودی بدون فرصت برگشت تا ابد
آرام و سربه‌زیر و فروتن ندیده‌اید؟
این‌جا کنار بغض سرازیر ریل‌ها  
ساکی در آستانه رفتن ندیده‌اید؟
ساکی بدون نان و پنیر و کمی لباس
ساکی میان رفتن و ماندن ندیده‌اید؟
مردی شبیه رودکی اما شکسته‌تر
در بلخ یا حوالی کدکن ندیده‌اید؟
مردی که رنگ مات عصایش سفید بود
مردی شبیه چلچله اصلا ندیده‌اید

مردی که آه مثل من انگار گم شده‌ست
چون سوزنی میانه انبار گم شده‌ست

در کوچه‌های گریه بسیار خنده شد
از دست سنگ‌های زمانش پرنده شد

 



24 تیر 1393 896 0

گفتند که این بهره بانکی است، ربا نیست

فکرم همه جا هست ولی پیش خدا نیست
سجاده زردوز که محراب دعا نیست
گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟
اندیشه سیال من – ای دوست – کجا نیست؟!
از شدت اخلاص من عالم شده حیران
تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!
از کمیت کار که هر روز سه وعده
از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست
یک ذره فقط کندتر از سرعت نور است
هر رکعت من حائز عنوان جهانی است!
این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟
چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست
ای دلبر من! تا غم وام است و تورم
محراب به یاد خم ابروی شما نیست
بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد
تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست
هر سکه که دادند دو تا سکه گرفتند  
گفتند که این بهره بانکی است، ربا نیست
به‌به چه نمازی است! همین است که گویند
راه شعرا دور ز راه عرفا نیست!

 



24 تیر 1393 1729 1

آسمان رعد و برق زد یعنی، اشک‌های تو مستجاب شدند

شعر خواندی و استوارترین، کاخ‌های جهان خراب شدند
دست بردی به چشمه زمزم، آب‌های جهان شراب شدند
پلک باز تمام پنجره‌ها، روزها با تو خیره حرف زدند
شب ولی سرد بود پس ناچار، چشم بستند و گرم خواب شدند
آسمان راه خویش را گم کرد، ماه در چشم شب تلاطم کرد
ابرهای سیاه با گریه، خیره در چشم آفتاب شدند
تو خلیلی که زیر پاهایت، قفس شیرها گلستان شد
دست آخر هم از خجالت تو، شیرها قطره قطره آب شدند
ای نگاهت شفای بیماران، ای امام صداقت و باران
تو دعا کردی و گنه‌کاران، با خدا پاک بی‌حساب شدند
ساحران را به خاک افکندی، بارها مثل حضرت موسی
بعد هم دور گردن آن‌ها، مارها یک به یک طناب شدند
خواب مسموم معتمدها را، زلف آشفته‌ات پریشان کرد
آسمان رعد و برق زد یعنی، اشک‌های تو مستجاب شدند



24 تیر 1393 1133 0

حسرتش ماند بر دلم یک بار، پدرت رو به دوربین باشد

جنگ یک جدول تناسب بود، تا جوابش همیشه این باشد
پدرم ضربدر چهل درصد، حاصلش بخش بر زمین باشد
عده‌ای را ضریب منفی داد، عده‌ای را به هیچ قسمت کرد
تا هر آن کس که سوء نیت داشت، تا ابد زیر ذره‌بین باشد
یک نفر فکر آب و خاک که نه در پی آب بود و نان از جنگ  
خطر جبهه را خرید به جان، تا پس از جنگ خوش‌نشین باشد
یک نفر پشت خاکریز خودی، لشکرش را که در محاصره دید
سر خود را گذاشت روی زمین، تا دعاگوی سرزمین باشد
یک نفر فارغ از معادله‌ها، بی‌خیال تمام مشغله‌ها
روی میدان مین قدم زد تا، ته این سطر نقطه‌چین باشد
در جواب کسی که می‌گوید، پدر از جنگ دست پر برگشت
هر دو تا آستین او خالی‌ست، تا جوابش در آستین باشد
هم‌قطار پدر که عکاس است، گفت در هشت سال جبهه و جنگ
حسرتش ماند بر دلم یک بار، پدرت رو به دوربین باشد

 



24 تیر 1393 1925 0

تو شمس باش و مولوی من غزل بخوانی و مثنوی من

نشسته‌ام مثل بچه‌شیری که دل به چشم غزال دارد
بهارگیسوی چشم‌سبزی که با زمستان جدال دارد
مرام چشمش مرام جادو هزار جنگل هزار آهو
خزر به گونه خزان به گیسو به جای ابرو هلال دارد
کشیده نقشی به روی شالش چه نقشه‌هایی خوشا به حالش
نشان خونخواهی از جنوب و نشان مهر از شمال دارد
پرنده‌ام رو به آسمانش همیشه دل بسته‌ام به جانش
که آرزوی من است و این من چه آرزویی محال دارد
چه چشمه‌های ترانه‌سوزی چه وزن نابی عجب عروضی
غزل به تکرار ابروانش هجا هجا اعتدال دارد
تو شمس باش و مولوی من غزل بخوانی و مثنوی من
اگرچه پیرم هنوز با من جوان شدن احتمال دارد  
بخند تقویم روزگارم نشان نده چند سال دارم
غمی که در سینه‌ام نشسته قریب هفتاد سال دارد



24 تیر 1393 1469 0

آخرین جنگ جهانی حق آغاز شود

خبر آمیخته با بغض گلوگیره شده‌ست
سیل دلشوره و آشوب سرازیر شده‌ست
سر دین طعمه سرنیزه تکفیر شده‌ست
هر که در مدح علی شعر جدید آورده‌ست
گویی از معرکه‌ها نعش شهید آورده‌ست
 
بنویسید تب ناخلفی‌ها ممنوع!
هدف، آزاد شده، بی‌هدفی‌ها ممنوع!
در دل عرش ورود سلفی‌ها ممنوع!
عرش یک روضه فاش است که داغ و گیراست
عرش... گفتیم که نام دگر سامرّاست
 
تا «بهار عربی» روی علف باز کند
جبهه در شام و عراق از سه طرف باز کند
وای اگر دست کجی پا به «نجف» باز کند
عاشق شیر خدا، وارث شمشیر خداست
سینه «سنی و شیعه» سپر شیر خداست
 
لخته خون جگر ماست به روی لب‌شان
کوره دوزخیان، گوشه‌نشین تبشان
لهجه عبری و لحن عربی مکتب‌شان
«نیل» را تا به «فرات» - آن‌چه که بود آتش زد
شک مکن ما همه را مکر یهود آتش زد
 
بی‌جگرها جگر حمزه به دندان گیرند
انتقام احد و بدر ز طفلان گیرند
چه تقاصی ز لب قاری قرآن گیرند
بیشتر زان که از این قوم بدی می‌جوشد
از زمین غیرت حجر بن عدی می‌جوشد
 
سنگ تکفیر به آیینه مذهب؟! هیهات!
ذوالفقار علی و رحم به مرحب؟! هیهات!
دست خولی طرف معجر زینب؟! هیهات!
ما نمک‌خورده عشقیم به زینب سوگند
پاسبانان دمشقیم به زینب سوگند
 
داس تکفیر گل از ریشه بچیند؟! هرگز!
کفر بر سینه توحید نشیند؟! هرگز!
مرتضی همسر خود کشته ببیند؟! هرگز!
پایتان گر طرف کرب‌وبلا باز شود
آخرین جنگ جهانی حق آغاز شود

 



24 تیر 1393 1576 0

این فاصله انگار نه انگار زیاد است

هرچند که در شهر تو بازار زیاد است
باید برسم زود، خریدار زیاد است
من دربه‌در پنجره‌ فولادم و دیری‌ست
بین من و آن پنجره دیوار زیاد است
آن‌قدر کریمی که بدهکار تو کم نیست
آن‌قدر کریمی که طلبکار زیاد است
پاییز رسیدم به حرم، با همه گفتم
این‌جا چقدر چادر گل‌ دار زیاد است
با بار گناه آمده‌ام مثل همیشه
با بار گناه آمدم این بار زیاد است
گندم به کبوتر بدهم، شعر بگویم
آخر چه کنم در حرمت؟ کار زیاد است
 نوروز به نوروز، محرم به محرم
سرمست زیاد است، عزادار زیاد است
هر گوشه ایران حرم توست که با تو
همسایه دیوار به دیوار زیاد است
از دور سلامی تو و از دور جوابی
این فاصله انگار نه انگار زیاد است
آن شب که به رؤیای من افتاد مسیرت
دیدم چقدر لذت دیدار زیاد است
در خواب، سر سفره اطعام تو گفتی
هر قدر که می‌خواهی بردار، زیاد است



24 تیر 1393 2614 0

نه شهر مانده نه یاری به شهریار قسم

طلوع می‌کنی آخر به نور و نار قسم
به آسمان، به افق‌های بی‌غبار قسم
هنوز منتظر بازگشتنت هستم
به لحظه‌های غم‌انگیز انتظار قسم
خزان به سخره گرفته‌ست خنده گل را
به غصه‌های دل ابری بهار قسم
نمانده است گل و نیست جای شکوه ز باد
که می‌خورد به سر پرغرور خار قسم
نشانده‌ام به دل خسته داغ شهری را
به قلب زخمی این شهر داغدار قسم
به خون نشسته دلم مثل قالی تبریز
به حلقه و گره و مرگ و چوب دار قسم
دلم شبیه گسل‌های شهر می‌لرزد
به این سکوت به این صبر پایدار قسم
کجا روم که دمی شهریار خود باشم
نه شهر مانده نه یاری به شهریار قسم
ولی هنوز به آینده روشن است دلم
به بخت روشن مردان این دیار قسم



24 تیر 1393 1853 0

از سرش هرچند روزی سایبان برداشتند...

بارها از سفره‌اش با این که نان برداشتند
روز تشییع تنش تیر و کمان برداشتند
مردم این شهر در ظاهر مسلمان عاقبت
با صدای سکه دست از دینشان برداشتند
بر سر همسایگانش سایه‌ای پرمهر داشت
از سرش هرچند روزی سایبان برداشتند
بذر ننگین جسارت بر تن معصوم را
این جماعت کاشتند و دیگران برداشتند
دست‌هایی که بر این تابوت تیر انداختند
چند سال بعد چوب خیزران برداشتند

 



24 تیر 1393 837 0

تشنگی ناب‌ترین لذت دنیاست رفیق

مزه عشق به این خوف و رجاهاست رفیق
عاشقی بازی آزار و تسلاست رفیق
قیمت یک دم از آن وصل چشیدن یک عمر
گریه و بغض و تب و آه و تمناست رفیق
نشدم راهی این چشمه که سیراب شوم
تشنگی ناب‌ترین لذت دنیاست رفیق
بارها تا لب این چشمه دویده‌ست دلم
طعمش اما فقط از دور گواراست رفیق
اسم آن روز که نامیده‌ای‌اش روز وصال
در لغت‌نامه من روز مباداست رفیق
نیست در شهر، عزیزی که دل از ما ببرد
بنشین شعر بخوان، دور جوان‌هاست رفیق



24 تیر 1393 1418 0

بدون مقصد پایانه‌ها شبیه هم‌اند

بدون مقصد پایانه‌ها شبیه هم‌اند
همین که دور شوی خانه‌ها شبیه هم‌اند
کسی شبیه تو حرف مرا نمی‌فهمد
مسلم است که بیگانه‌ها شبیه هم‌اند
من و تو از غم دوری شبیه هم شده‌ایم
که بعد زلزله ویرانه‌ها شبیه هم‌اند
به پای سوختنم اشک از چه می‌ریزی
به چشم شمع که پروانه‌ها شبیه هم‌اند
فقط شراب نگاه تو مست کرده مرا
که گفته است که پیمانه‌ها شبیه هم‌اند
کسی که می‌رود از گم شدن نمی‌ترسد
بدون مقصد پایانه‌ها شبیه هم‌اند

 



24 تیر 1393 2052 0

این خاک گهربار که ایران شده نامش

این خاک گهربار که ایران شده نامش
شیری است که در بین دو دریاست کنامش
خورشید برون آمده هر صبح ز مشرق
از برج اسد داده به اخلاص سلامش
مهتاب نشسته سر هر گنبد این خاک
از نی‌شکر فارس شکرگون شده جامش
از مرز فرا رفته به پیغمبری شعر
با سعدی و با مولوی از عشق پیامش
شوقی ازلی دارم بر خاک عزیزش
عشقی ابدی در دل دارم به دوامش
پیش ستم زورگران سینه سپر کرد
بنگر که از این همت دنیا شده رامش
از شرق مشرف بشو ای باد صبا تا
یک بار سلامم برسانی به امامش



24 تیر 1393 5669 2

از خلیج فارس می‌آید نسیم فارسی

از خلیج فارس می‌آید نسیم فارسی  
ابر از شیراز می‌آید چو سیم فارسی  
دُر از این دریا نمی‌جویم چو دور افتاده است
از تگ دریا ته چشم یتیم پارسی
می رسد از کشتی بشکسته شعر بی شکست
شعر هم بشکست با بند قدیم پارسی
شیخ را سرمست دیدم یک شبی از بوی نفت
رفت با عطر کفن عطر و شمیم فارسی

 



24 تیر 1393 742 0

علی امام من است و منم غلام علی

به من رساند نسیم سحر سلام علی
برهمن‌ام که شدم چون عجم غلام علی
من ضعیف چگونه به شعر پردازم
کنار معجزه کامل کلام علی
چو کودکی که محبت ز مادر آموزد
خوشم که نکته می‌آموزم از مرام علی
ز بندهای جهان آن زمان رها گشتم
که اوفتادم چون مرغکی به دام علی
مساز بطن خودت را چو گور جانداران
مرا غلام کند این صدا ز کام علی
علی علی و علی عالی و علی أعلا
پر است هفت ممالک ز عطر نام علی
سلام ما به علی آن وصی پیغمبر
سلام ما و رسولان به احترام علی
علی امیر خرابات عشق و توحید است
تمام خلق به مستی کشند جام علی
چو نزد حضرت حق سجده کرده است و قیام
بود قیام همه سجده و قیام علی
خوشا که شعر من این بوی بوتراب دهد
صباح و شام معطر شد از مشام علی
خدا کند که بخوانم چو مردم آزاد
علی امام من است و منم غلام علی



24 تیر 1393 4953 0

رونق گلزار ما از رنگ رخسار شما

ای فروغ فکر و فن از نور افکار شما
رونق گلزار ما از رنگ رخسار شما
ثابت و محکم مثال کوه کردار شما
همچو باغ گل لطیف و نرم، گفتار شما
ای عزیزان عجم! ای صاحبان دین و دل!
دیدن خضر و مسیحا هست دیدار شما
من ز پاکستان بیاوردم درود پرخلوص
صد دعای دوستان پاک نثار شما
شاد بادا اصفهان و مشهد و تهران و قم
زنده بادا مردم جانباز و سالار شما
جان تازه در دمیده در تن ما می‌بدی
قلب ما را کرد روشن کشف اسرار شما
راه شعر و حکمت و عرفان به من بنموده‌اند
مولوی و حافظ و سعدی و عطار شما
همچو یک جان در دو تن اسلام ما را ساخته‌ست
دشمن‌تان دشمن ما، یار ما یار شما
خانه‌های ما به هم پیوسته چون دل‌های ما
محکم از دیوار ما گردید دیوار شما
دشمنان پاک و ایران دوست با هم گشته‌اند
این حقیقت را ببیند چشم بیدار شما
اتحاد قوم مسلم اقتضای وقت ماست
اتحاد قوم مسلم کار ما، کار شما
دوستی پاک و ایران تا ابد پاینده باد
پربهاران باد باغ ما و گلزار شما
ای فروغ فکر و فن از نور افکار شما
رونق گلزار ما از رنگ رخسار شما



24 تیر 1393 1042 0

آه - آیینه در آیینه - عجب حسن ختامی!

به سلام رمضان بر شده‌ام باز به بامی
ماه نو! ماه نو! از مات درودی و سلامی
ماه نو! ماه نو! امسال به پیمانه چه داری
پیش از این از رمضانم نه می‌ای مانده نه جامی
ماه نو! در پی تفسیر نویی از رمضانم
روزه آن نیست که صبحی برسانیم به شامی
در سلام رمضان کاش یکی آینه باشیم
آه - آیینه در آیینه - عجب حسن ختامی!



24 تیر 1393 638 0