دفتر شعر

خانه ات مثل بستني قيفي


خانه ات مثل بستني قيفي
پيچ پيچي و کوچک و ناز است
دامنت زرد رنگ و چين چيني
چشم هايت قلنبه و باز است

سفره ات روي برگ ها پهن است
تخت خوابت هميشه آماده
حلزون جان! چقدر خوشبختي
که خدا خانه اي به تو داده

خانه ي تو چقدر آرام است
نه صدايي، نه داد و فريادي
کاش اين خانه ي قشنگت را
تو به ما هم اجاره مي دادي

 



24 فروردین 1394 1386 0

از دستمان حتي دعا هم مي گريزد


با اين خيال خوش که از غم مي گريزد
دنيا به آغوش جهنم مي گريزد

از مشت خيس آسمان در فصل قحطي
دارد هواي تشنه نم نم مي گريزد

ديگر کسي شايسته ي رحم زمين نيست
از زير پاي شهر، زمزم مي گريزد

وقتي که معبد دست ناپاکان بيفتد
گم مي شود عيسي و مريم مي گريزد

دست دعا وقتي برآورديم ديديم
از دستمان حتي دعا هم مي گريزد

بيهوده در فکر علاج ما نباشيد
از پيش زخمِ کهنه، مرهم مي گريزد

 



25 بهمن 1393 1191 0

کاش مي دانستم مادرم هم چه مي گويد


پدرم مي گويد:

"نبايد به گذشته فکر کرد"
برادرم مي گويد:

"مامانا هيچ وقت نمي ميرند"
خواهرم مي گويد:

"بايد با مرگ مادرمان کنار بياييم"
کاش مي دانستم مادرم هم چه مي گويد

 

فائزه سادات محمدی/11 ساله



06 مهر 1393 1178 1

نوبت گرفته ام که دلم را عمل کنم


اين شعر، جان گرفته که با تو جدل کنم
تا چارپاره ي دل خود را غزل کنم


لطفاً مرا ببخش! کمي دير کرده ام
اين بار آمدم که به قولم عمل کنم


انگشتر طلا و جواهر نخواستم
من راضي ام هميشه به دستم بدل کنم


با تو چه تلخ شد همه ي ماه هاي قبل
بايد که ماه هاي دگر را عسل کنم


عشق تو غده بود، دلم درد مي کند
نوبت گرفته ام که دلم  را عمل کنم


شايد دلم بهانه بگيرد تو را؛ ولي
ترجيح مي دهم خودم او را بغل کنم


هر جاي اين غزل که بگردند، حرف توست
چون قول داده ام که دلم را غزل کنم

 



05 مهر 1393 1445 0

مورچه فکر قند خونت باش!

 

اين همه نقل و قند و شيريني

مي بري سوي لانه با شادي
شکلات و کلوچه و کشمش
لانه ات شد شبيه قنادي

جاي نقل و نبات مي خوردي
سبزي و کاهو و کلم اي کاش!
اين رژيم غذا مناسب نيست
مورچه فکر قند خونت باش!

 



29 شهریور 1393 1855 2

ديدم که شاعران همه با عشق دشمن اند


اين عاشقانه ها که چنين پاکدامن اند
قربانيان معبد تنهايي من اند


شاعر شدم؛ مگر که غزل عاشقم کند
ديدم که شاعران همه با عشق دشمن اند


انديشه هاي حبس ابد در خيال من
در فکر بودن اند و اسير نبودن اند


بيهوده مانده اند در آفاق ملک من
اين تک ستاره ها که به اجبار روشن اند


من مرده اي به زور عصا ايستاده ام
تا موريانه ها به زمينم بيفکنند

 

 



26 شهریور 1393 1430 2

پدرم عاشق کربلاست


پدرم!؟؟؟
عاشق کربلاست
و هر روز
هواي مسموم جنگ را
در ريه هايش
به خيابان مي برد
بي آن که شکايتي کند
بغداد ويران را
در تلويزيون مي بيند و
اشک مي ريزد
بعد از سرفه هايش
صداي آژير بلند مي شود
و انفجاري
چارچوب خانه را 
مي لرزاند
من!؟؟؟
بيزار
تلويزيون را خاموش مي کنم
تا يادم برود
اين جا همان بغداد است
بغداد بيست سال پيش
بغداد افسانه اي
بغداد ويران
پدرم
عاشق کربلاست
من
از هزار و يک شب بغداد بيزارم

 

 



24 شهریور 1393 1251 1

شلنگ آب خونه...


شلنگ آب خونه
باريک و قد بلنده
تا گلا رو مي بينه
شُر و شُر و شُر مي خنده

خنده ي اون آب مي شه
روي گلا مي ريزه
با خنده هاش هميشه
حياطمون تميزه

 



01 مرداد 1393 418 0

درخت خانه پوشيد لباس تازه اش را


حسابي شد کلافه
درخت خانه ي ما
گرفته باد پاييز
لباس زرد او را

خدا با برف ها دوخت
لباسي نو برايش
پر از لبخند شد باز
تمام شاخه هايش

خدا خياط خوبي است
نه نخ دارد، نه سوزن
چه زيبا دوخت با برف
بلوز و شال و دامن

درخت خانه پوشيد
لباس تازه اش را
چه با دقت گرفته
خدا اندازه اش را



01 مرداد 1393 1001 0

راستي چه کيفي داره بابا بشه «مامان جون»


کاش همه چي تو دنيا
يه جور ديگه باشه
يه روز پاشم ببينم
خواهر جونم داداشه

راستي چه کيفي داره
بابا بشه «مامان جون»
فقط يه ذره سخته
خوردن دستپخت اون

بابام ميگه: کي ديده
مامان سيبيل بذاره
فکراي تو بچه جون!
هميشه خنده داره



01 مرداد 1393 449 0

عبور تو را جاده فرياد خواهد کشيد


عبور تو را جاده فرياد خواهد کشيد
و درد تو را شانه ي باد خواهد کشيد

و شأن نزول سرت را به سرنيزه ها
مُقطّع ترين سوره فرياد خواهد کشيد

به «کاف» و به «هاء» و به «ياء» و به «عين» و به «صاد»!
که پاي ستم را «في الأصفاد» خواهد کشيد

و «أحلي من العشق...» را بر تن بيستون
به شيرين ترين شيوه فرياد خواهد کشيد

تمام هجاهاي بر نيزه جا مانده را
به متن غزل هاي آزاد خواهد کشيد

"کبود ارغوان"، لاله ي پرپر کهف خوان!
لبان تو را خيزران داد خواهد کشيد

و درد تو را ناله هاي غزل خيز با...
نه تا بود و تا هست...، تا باد... خواهد کشيد!

 

 



01 مرداد 1393 296 0

سرت را بلند کن اسماعيل!


سرت را بلند کن اسماعيل!
سرت را بلند کن!
دنيا
پر از کودکان قرباني است

 

 



01 مرداد 1393 1338 0

نگرانم...


نگرانم
مثل نهالي که در جاده ي
منتهي به کارخانه ي چوب روئيده است.

 

 



01 مرداد 1393 1411 0

بر هم زده اي خواب آسوده ي کورش را!


مي آيي
تا مسجدت را بنا کني
جنب ميدان فلسطين
يا بر خرابه هاي تخت جمشيد
از زير دروازه ي قرآن که رد شوي
شهر تو را مي پذيرد
در حالي که
بر هم زده اي
خواب آسوده ي کورش را!

 

 



01 مرداد 1393 343 0