بازگشت به شاخه والد: محتوایی

شعر دفاع مقدس- شعر پایداری

دفتر شعر

امشب شب قدر است اگر قدر بدانی

جز ردّ قدم‌های تو اینجا اثری نیست
این قلّه که جولانگه هر رهگذری نیست

یک لحظه در این معرکه از پا ننشستی
گفتی سفر عشق به جز دربه‌دری نیست

یک عمر شهیدانه سفر کردن و رفتن
هم‌قافله با عشق و جنون، کم هنری نیست

دنبال شهادت همۀ عمر دویدی
گفتی که در این عالم خاکی خبری نیست

آن‌قدر سبکبار سفر کردی از این خاک
آن‌قدر که بر پیکر پاک تو سری نیست

تو کشتۀ این عشق، نه تو زندۀ عشقی
بر تربت تو جای غم و نوحه‌گری نیست

باید که به حال دل خود نوحه بخوانم:
سهم من جا مانده به جز خون‌جگری نیست

از خود نگذشتم که به یاران نرسیدم
جز خویش در این بین حجاب دگری نیست

گفتند که باز است در باغ شهادت...
برخیز! به جز اشک رفیق سفری نیست

امشب شب قدر است اگر قدر بدانی
برخیز! مبارک‌تر از امشب سحری نیست


19 بهمن 1398 812 0

ننگ است ما را مرگ در مرداب بسترها

ای تیغ! سرسنگین مشو با ما سبکسرها
دست از دل ما برمدارید آی خنجرها!

رودیم و أشهد گفتن ما بر لب دریاست
ننگ است ما را مرگ در مرداب بسترها

پیشانی ما خط به خط، خط مقدم بود
ما را سری دادند سرگردان سنگرها

آهسته در گوشم کسی گفت: اسم شب صبح است!
ناگاه روشن شد دو عالم از منورها

روشن برآمد دستمان تا در گریبان رفت
از سینه سوزان برآوردیم اخگرها

مشت اسیران زمین را باز خواهد کرد
سنگی که می افتد به دنبال کبوترها

خواب غریبی دیده ام، خواب ستاره... ماه...
خوابی برایم دیده اید آیا برادرها؟!


15 دی 1398 673 0

تا چند ساعت بعد دیگر هم خنده هم گریه حرام است

 امروز روز مرحمت نیست امروز روز انتقام است
خشمی که پنهان بود، امروز، شمشیر بیرون از نیام است

تا چند ساعت وقت دارید، در سوگ این دریا بگریید
تا چند ساعت بعد دیگر هم خنده هم گریه حرام است

تا چند دور و دیر باشیم؟ وقت است تا شمشیر باشیم
ماندن برای زخم سم است، گریه برای مرد دام است

ایرانیا! از خواب برخیز، با خویش _با این خواب_ بستیز
 خاک عزا را بر سرت ریز، در کوچه بنگر ازدحام است

خوش بود خوابت با ظریفان، اینت بهای خواب، بنگر:
خورشید را کشتند، آری، بار دگر آغاز شام است

تنهاست ایران، آه از ایران، تنهاست انسان، آه از انسان
وقتی که رنجش جاودانی‌ست، وقتی نشاطش بی‌دوام است

ایران من! این رستم توست، در خون‌تپیده، رنج‌دیده
این کشتهٔ دور از وطن، آه، فرزند پاک زال و سام است

این یوسف زیبای من بود، که گرگ‌ها او را دریدند
هنگامهٔ خشم است ای دل! فرصت برای غم تمام است

نه وقت اشک و سوگواری‌ست، نه وقت صلح و سازگاری
خون، خون، فقط خون شاید این‌بار، بر داغ این خون التیام است

ما نه سیاه و نه سپیدیم، آغشته با خون شهیدیم
ما پرچم سرخیم یاران! امروز روز انتقام است


14 دی 1398 498 0

سالها پیش از این شهید شدی

باز هم موج های طوفان زاد
غیرت خلق را تکان دادند
تا به دریای معرفت برسیم
شهدا راه را نشان دادند

تسلیت واژه قشنگی نیست
گرچه او قهرمان ملت بود
او که چون مرغِ در قفس، عمری
در به در در پی شهادت بود

یا علی گفت و دل به دریا زد
چون شهادت کلید پرواز است
حاج قاسم دوباره ثابت کرد
درِ این باغ همچنان باز است

مرحبا ای شهید زنده ی عشق
پیش ارباب، روسپید شدی
تلخ بود این خبر، جدید نبود
سالها پیش از این شهید شدی!

موعد انتقام نزدیک است
تند بادیم و غیرتی شده ایم
دشمن از ما به وحشت افتاده
همگی بمب ساعتی شده ایم


14 دی 1398 621 2

که بالیدند بر دستت کبوترهای بسیاری

تو از فریادها، شمشیرهای صبح پیکاری
که در شبهای دهشت تا سحر با ماه بیداری

تو دهقان زاده از فضل پدر مهری‌ست در جانت
که می‌روید حیات از خاک، هر جا پای بگذاری

دم روح خدا آن سان وجودت را مسیحا کرد
که بالیدند بر دستت کبوترهای بسیاری

چنین رم می‌کند از پیش چشمت لشکر پیلان
ابابیل است و سجیل است هر سنگی که برداری

دلت را سر به زیری‌ها، سرت را سربلندی‌هاست
خوش آن معنا که بخشیده‌ست چشمانت به سرداری

ز ما در گریه‌های نیمه شب یاد آور ای همدرد
تو از شمشیرها، لبخندهای صبح دیداری
 


13 دی 1398 578 0

سلام سردار

زمان!‌به هوش آ، زمین! خبردار
که صبح برخاست، صبح دیدار

چه صبح نابی! چه آفتابی!
چقدر روشن، چقدر سرشار

قسم به والشمس‌های قرآن
قسم به فانوس‌های بیدار

قسم به از بند خویش‌رستن
قسم به مردان خویشتن‌دار

قسم به والعادیات ضبحا
قسم به آیات فتح و ایثار

قسم به بامرگ‌زیستن‌ها
به ایستادن میان رگبار

چه فرق دارد شام و فلسطین
عراق و ایران؟ یکی‌ست پیکار

بلند بادا همیشه نامت
سرت سلامت سلام سردار

به جز تو اینسان، به جوهر جان
که داده پاسخ به این عمّار

اگرچه بالاتری از آنان
به سرو می‌مانی و سپیدار

به یار می‌مانی و سپاهش
به سیصد و سیزده علمدار

خوشا اگر چون تو، هرچه سرمست
خوشا اگرچون تو، هرچه دیندار

نه دین در شب گریختن‌ها
نه دین دنیا، نه دین دینار

تو سیف‌الاسلام روزگاری
ولی نه از دین خود طلبکار

به خویش می پیچی از لطافت
به پای طفلی اگر رَوَد خار

چه جای سجیل، چون ابابیل
گرفته نام تو را به منقار

تو یار سرچشمه ی حیاتی
هرآنکه یار تو نیست مردار

تو اهل اینجا نه! از بهشتی
تو اهل پروازی و سبکبار

نه اهل آن سجده‌های سطحی
نه اهل آن روزه‌های شکدار

قسم که«مَن‌ینتظر...» تویی تو
قسم به این زخم‌های بسیار

بلند بادا همیشه نامت
سرت سلامت سلام سردار
 


13 دی 1398 1695 0

از چلّه جان رستی و سر حدّ بهاری

ای تیر اَمرداد رها از کف آرش
رویین تنِ تنها شده از نسل سیاوش

تا کور شود چشم شغادینه تهمت
بر اسب تهمتن بزن و بگذر از آتش

اروند ترین روح من ای روح خلیجی
ای گرمی بی واهمه ای شرجی سرکش

خورشید در امواج گهر در گهر تو
قرنیست که پنهان شده چون تیر به ترکش

دست تو در ایثار بسیجیده تر از ابر
از چشم تو دریا هیجانیست مشوّش

اسفند که باشی نفست رمز بهار است
اینطور گلستان شده آوازه آتش

رقص تو چنین بر سر آتش شده یک عمر
الگوی گل اندر گل رندان بلاکش

از چلّه جان رستی و سر حدّ بهاری
چون تیر امرداد رها از کف آرش


13 دی 1398 955 0

قاسمان سلیمانی

تشهّد سحر شاهدان کرب ‌و بلایی
شهود هرشبه‌ی آیه‌های سرخ خدایی
شهادت آینه و بازتاب آینه‌هایی
شهید را خودت آیینه‌ی تمام‌نمایی
خلاصه اینکه دلاور خلاصه‌ی شهدایی

در این میانه بنازم مدافعان حرم را
شناختند چه رندانه خاندان کرم را
که جای پای شهیدان گذاشتند قدم را
به دست خوب کسانی سپرده‌اند علم را
مدافع حرم عشق با تمام قوایی

بدا به سالک عرفان اگر فساد بگیرد
و سبک زندگی‌اش بوی انجماد بگیرد
خوشا کسی که سر دار اجتهاد بگیرد
رسد به رتبه‌ی حلاج و از تو یاد بگیرد
به حاج همّت و چمران قسم، خود از عرفایی

بتاز تا صف آل ذلیل را بشکافی
سر قبایلی از این قبیل را بشکافی
سپاه ابرهه و فرق فیل را بشکافی
و قدس منتظر توست، نیل را بشکافی
برای حضرت موسای این زمانه عصایی

در آن طرف حججی‌ها خراب چشم سیاهش
در این طرف دل جامانده‌هاست چشم به راهش
و قاسمان سلیمانی‌اند خیل سپاهش
درآب‌های کف دست کیست چهره‌ی ماهش
پس ای بهار، پس ای برق ذوالفقار کجایی؟


13 دی 1398 608 0

خدا کند نرود آبروی کوچه ی ما

سلام نام نوشته به روی کوچه ی ما
چقدر جای تو خالی ست توی کوچه ی ما

در آن زمانه که چشمان ماشه های نبرد
درست خیره به ما بود، سوی کوچه ی ما

برای آن که نیفتد به دست نامحرم
فقط نه شهر، که یک تار موی کوچه ی ما

سبک تر از قدم نرم بادها رفتی
ز گام های تو جا ماند جوی کوچه ی ما

به روز آمدن پاره های پیرهنت
شکست بغض جهان در گلوی کوچه ی ما

سکوت مصلحت آمیز این زمانه تو را
شبیه کرده به حرف مگوی کوچه ی ما

میان این همه کوچه که در کنار تواند
خدا کند نرود آبروی کوچه ی ما


23 آذر 1398 546 1

من و ردپایم

من و راه
و هرم عطش زیر باران آتش
و یک برکه ی سبز آن سوی امواج
من و سرنوشتی زمین گیر
من و گام هایی که بی من به آن سو رسیدند
و این سو
من و ردّپایم
دو خط بلند موازی


27 تیر 1398 470 0

من و شوق پرواز

من و خاک
من و شوق پرواز در آسمانی که آبی
من و دست هایی که مأیوس
و ناگاه
پس از انفجاری که موجی از اعجاز
من و خاک
من و دست هایی که انگار
دو بال بدون پرنده در آن آّی محض
 


27 تیر 1398 590 0

فاطمیون فداییان حرم...

کوچه‌هامان پراز سیاهی بود، شهر را از عزا درآوردند
چشم‌های ستاره‌ها خندید، ماه را سمت دیگر آوردند
 
شاخه‌هایی که سرفرازانند میوه‌هایی که جلوه‌ی باغند
مادران مثل ام لیلایند، که پسر مثل اکبر آوردند
 
روی تابوت‌هایشان بستند پرچمی که به رنگ خورشید است
فاطمیون فداییان حرم، سرورانی که سر برآوردند
 
قصه‌ها را یکی یکی خواندند، آخر ماجرا سفر کردند
عاشقی هم برایشان کم بود، عشق بردند و باور آوردند
 
عصر یک جمعه بهاری بود، همه در انتظارشان بودیم
بادهای بهاری از هرباغ، لاله‌هایی معطر آوردند


01 خرداد 1398 526 0

پرنده آمدنش دیگر احتمال نداشت

پرنده رفت و نیامد پرنده بال نداشت
پرنده آمدنش دیگر احتمال نداشت

پرنده در افقی ناتمام گم شده بود
و مادر از  غم او روز و ماه و سال نداشت

هوای کوچه پس از او همیشه ابری بود
و بعد از او، پدر آرامش خیال نداشت

پرنده، آه چنان عاشق پریدن بود
که قدر دست تکان دادنی مجال نداشت

خبر رسید که می آورند چلچله را
همان پرنده که چیزی به جز مدال نداشت

چقدر ساده و آرام و سبز آوردند
جنازه ای که لباس و کلاه و شال نداشت

بزرگ بود و بزرگ از میانمان پر زد
اگر چه جبهه که می رفت سن و سال نداشت


30 اردیبهشت 1398 301 0

دیگر خبر از روایت فتحت نیست

گرچه نه پلاک و نه جسد می بینیم
بعد از تو هنوز مستند می بینیم

دیگر خبر از روایت فتحت نیست
هر هفته دوشنبه ها نود می بینیم


30 اردیبهشت 1398 341 0

درست از وسط آب قایقی رد شد

نشست روی زمین، پهن کرد دریا را
کشید پارچه را، متر کرد پهنا را
 
درست از وسط آب، قایقی رد شد
شبیه قیچی مادر، شکافت دریا را
 
صدای تَق‌تَ‌تَ‌تَق... تیر بود می‌بارید
صدای تِق‌تِ‌تِ‌تِق... دوخت چتر خرما را
 
کنار قایق بابا که خورد خمپاره
بلند کرد و تکان داد خُرده نخ‌ها را
 
فرو که رفت در انگشت مادرم سوزن
کسی دقیق نشانه گرفت بابا را
 
وَ آب از کف قایق سریع بالا رفت
و تند مادر هی کوک زد همان‌جا را
 
بریده شد نخ و از بین قاب بابا دید
میان دامن خود چرخ می‌زند سارا
 


30 اردیبهشت 1398 832 0

حیرت آور است؛ نیست؟

(از تقاطع شهید احمد رسولیان که بگذری
می‌رسی درست روبروی یادمان کربلای پنج
انتهای بولوار حاج حیدر تراب
کوچه‌ی شهید فاطمی نسب:
خانه‌ی من است)
حیرت آور است؛ نیست؟
اینکه این همه شهید
بر سر تمام کوچه‌ها ی شهر ایستاده‌اند
تا نشانی مسیر خانه‌های ما شوند
اینکه این همه شهید رفته‌اند
تا بهانه‌ی ترانه‌های ما شوند


30 اردیبهشت 1398 940 0

حسن یوسف رفتی اما یاسمن برگشته ای

حسن یوسف رفتی اما یاسمن برگشته ای
سرو سبزم از چه رو خونین کفن برگشته ای

از کجا می آیی ای عطر دل انگیز بهشت
از کنار چند آهوی ختن برگشته ای؟

تو همان نوزاد در گهواره ی من نیستی؟
خفته در تابوت حالا سوی من برگشته ای

با تفنگ و چفیه و سربند راهی کردمت
با کمان آرش از مرز وطن برگشته ای

خواستی روشن بماند چلچراغ انقلاب
با تو ، ای شمعی که بعد از سوختن برگشته ای!

سرد گشته آتش اما شعله ور مانده غمت
باز پیروز از نبردی تن به تن برگشته ای...
 


28 بهمن 1397 547 1

به ما هم رسم این رفتن بیاموز

شهید زنده ای جانباز نستوه
صلابت در تنت پیچیده چون کوه

گل خورشید باغ انقلابی
معمای شکفتن را جوابی

شبی رفتی و بی پا آمدی روز
به ما هم رسم این رفتن بیاموز

به جانبازی سند از پیش دادی
به راه دوست دست خویش دادی

کدر آیینه ی چشمان شکستی
چو چشم دل گشادی دیده بستی

فرو پوشیده ای از این جهان چشم
ز دل بگشوده ای بر آسمان چشم

چراغ سر تو را گر یافت سرپوش
دل خورشیدی ات کی گشت خاموش

گر اقیانوس آرامی به اندام
دلت دریاست کی می گیرد آرام

اگر ساکن فتادی صخره آسا
زبونی را فلج کردی سراپا

نگاهت برج بی تاب رهایی ست
دلت طوفان بحر آشنایی ست

تویی سرچشمه، نتوانی نجوشی
تویی خور، کی توانی رخ بپوشی

تو سرو باغ جانی، سبز رو باش
زبان دل تویی، در گفتگو باش

بگو! بخروش! بشکف! راهبر شو
برآ! بفشان! بروی و با ثمر شو

پرند سیمگون بر روی شب، کش
درافکن در دل افسرده آتش

جهان را سوی رادی رهنمون باش
چراغ افروز راه عشق و خون باش
 


10 خرداد 1397 575 0

نداری مگر آشنایی غریبه؟

چقدر آشنا می نمایی غریبه!
بگو از کجا از کجایی غریبه؟

در این شهر و این شب چه بی سرپناهی
نداری مگر آشنایی غریبه؟

دل نخل ها تازه شد از عبورت
مگر تو ولیّ خدایی غریبه؟

تو در آسمان نگاهت چه داری؟
که کردی دلم را هوایی غریبه

غبار کدامین سفر بر تو مانده ست؟
که گرد از دلم می زدایی غریبه...

تو را می شناسم تو را می شناسم
تو هم رنگ خون خدایی غریبه

کمین گاه دیو است این شهر این شب
مگر در دل من درآیی غریبه...


با حذف ابیات

 


06 خرداد 1397 1724 2

در گوش من دائم صدای انفجار است

آرامش مشکوک یک میدان مینم
محکم قدم بردار شوقت را ببینم

در گوش من دائم صدای انفجار است
من سایه ای بی چکمه و بی آستینم

یاغی اردوگاه های الرشیدم
شعر بلندی روی دیوار اوینم

آن قد و بالای بلند آری همانم
این قد و بالای کمان آری همینم

من اولین شاهم که با یک شاه دیگر
تقسیم شد بی هیچ جنگی سرزمینم

من پای حرفم ایستادم پس کنارت
بر صندلی چرخدارم می نشینم

آه ای انار مانده از شب های یلدا
ای سیب سرخ سفره های هفت سینم

نارنجکی در سینه دارم دیر یا زود
از هر دو تامان قهرمان می آفرینم


06 خرداد 1397 850 0
صفحه 1 از 12ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها