بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

هر لبت یک کبوتر سرخ است

دفتر شعر

آن کس که می بايست با من همسفر باشد...

آن کس که می بايست با من همسفر باشد
بايد کمی هم از خودم ديوانه تر باشد! 
 
ياری چنان چون «ويس» می خواهم که با عشق
انگيزه اش در کار سودا سر به سر باشد!
 
«شيری»که با آميختن با «آهو»يی مغموم
مصداق رويا گونه ی شير و شکر باشد 
 
«ماه»ی که در عين ظرافت هر چه «عشق»اش گفت
فرمان برد حتی اگر «شق القمر» باشد
 
ياری که همچون شعرهای حضرت حافظ
نامش مرا ذکر شب و ورد سحر باشد 
 
از خويش می پرسم ؟ کجا دنبال او هستی ؟
ـ هر جا که حتی ذره ای از او اثر باشد 
 
می گويم و می دانم اين را کاين چنين ياری
در دفتر افسانه پردازان مگر باشد!


05 اردیبهشت 1395 1652 0

آري ني اگر گل بدهد، مي رسي از راه

سر مي زند از کوچه ي ما، ماه، دوباره!
وقت گل ني مي رسي از راه، دوباره!
 
مي آيي و اين خانه ي ارواح به يمنت
پر مي شود از ماه - به ناگاه- دوباره
 
وا مي شود اين پنجره با دست تو، آن گاه
پر مي شود از اشک من اين چاه، دوباره
 
با اينکه محال است دلي که تو شکستي
از نو بشود آن دل دلخواه دوباره
 
مي جنگم و در صفحه ي شطرنج شب و روز
با يک حرکت مي کنمت شاه، دوباره!
 
آري ني اگر گل بدهد، مي رسي از راه
تا ناز کني -گرچه به اکراه- دوباره
 
اما نکند «وعده»ي ديگر بدهي و 
چشمم بشود آينه ي راه، دوباره
 
يک بار دگر وعده بده «واو»بگو تا
با «واو» تو آهو بشود «آه» دوباره!


03 مرداد 1394 941 0

حتی هوا هم بی «هوا»ی تو نفس گیر است

امشب یکی از بدترین شب های تقدیر است
تنها ترین فرزند آدم از تو دلگیر است
 
امشب دوباره مرد خواهش های صد ساله
حس می کند از آب و نان نه ...از هوا سیر است
 
خود را به هر در می زند اما قرارش نیست
مانند رودی که ز کوهستان سرازیر است
 
مأیوس... نه! مطرود ...نه! حالی دگر دارد
حالی که بیرون از بیان و شرح و تفسیر است
 
در خشت می بیند که از او دست خواهی شست
آیینه نه، در خشت، آری او دلش پیر است!
 
یک بار خوابی دیده - یک کابوس وحشتناک-
امروز خواب آن شبش در حال تعبیر است!
 
ای احتیاج زندگی! آی ای عزیزی که
حتی هوا هم بی «هوا»ی تو نفس گیر است!
 
امشب، همین امشب دل او را به دست آور
امروز و فردا هی مکن، فردا کمی دیر است!


23 بهمن 1393 1236 0

"دوشیزه غم" ! آیا وکیلم که شما را...

"دوشیزه غم" ! آیا وکیلم که شما را...
"شادی "کنم تا هی نگریانید ما را!؟
 
آیا وکیلم من که زیر پلک هایم
یکسان کنم وضعیت آب و هوا را؟
 
در هر دو "قطب "چشم خود، یک بار دیگر
جاری کنم آب و هوای "استوا" را
 
من خسته هستم، خسته هستم، خسته هستم!!
(می فهمی آیا معنی این جمله ها را) !؟
 
چون پا به پایت سالها گشتم تو حالا
مهر قبولم میکنی این رد "پا" را!؟
 
 
این بار می پرسم برای بار آخر
"دوشیزه غم" آیا وکیلم که شما را...!؟ 


07 آذر 1393 1766 0

قصه ای نیست که با عشق به پایان نرسد

گرچه سخت است به فکری هوس نان نرسد
قصه ای نیست که با عشق به پایان نرسد!
 
قصه ای نیست که -حتی شده در آخر آن-
بوی یک یوسف گم گشته به کنعان نرسد
 
عشق احساس خطر کردن و رفتن به رهی ست
که در آن هیچ سری ساده به سامان نرسد!
 
راهی آمیخته با "خواهش" و "عرفان" و "وصال"
که بدون یکی از این سه به پایان نرسد!
 
«در نمازم خم ابروی...» چه معنی دارد؟
گر سر رشته این شعر به عرفان نرسد؟
 
همه محتاج به عشقید چه باید بکنید
گر چنین زرد بمانید و بهاران نرسد؟
 
زندگی حاصل آمیزش"عشق" و "نفس"است
گر یکی زین دو نباشد به شما جان نرسد!


21 شهریور 1393 2128 1

با من بمان، نگو که"به دریا بزن"عزیز!

دریا کجا و برکه ی آرام ما کجا؟
ای برف باکره تو کجا؟ استوا کجا؟
 
با دسته ی گل آمده ای- دسته ی گلم-!
نجار چوب دار کجا وعصا کجا؟!
 
در من همیشه دلهره ای کودکانه هست
که دوست دارد از تو بپرسد"چرا" ؟ "کجا" ؟
 
دیگر نسیم نیست که بویی بیاورد
آواره کرده ای پی خود باد را کجا؟
 
با من بمان، نگو که "به دریا بزن"عزیز!
ماهی تُنگ تَنگ کجا و عصا کجا؟
 
می بخشی ام اگر که ز وصف تو قاصرم
"یلدا" کجا و شعله ی فانوس ما کجا ؟!


15 مرداد 1393 332 0

آن چنان هم لاابالی نیستم!

قابل لمسم، خیالی نیستم!
مثل باران احتمالی نیستم
 
ره سپارم پا به پای قافله
پایبند این حوالی نیستم!
 
عشق می ورزم به تصویر خودم
دشمن آشفته حالی نیستم
 
قصد دارم سنگ ها را بشکنم
کوزه ام اما سفالی نیستم
 
زودرنجم دوستان، من لایق
دیدن گلدان خالی نیستم
 
خانه ای از عشق دارم امن امن
آن چنان هم لاابالی نیستم!


15 مرداد 1393 176 0

«چرخ چرخ عباسی» ، مشق سال و ماهم شد

«چرخ چرخ عباسی» ، مشق سال و ماهم شد
گرچه با چنین چرخی مولوی نخواهم شد
 
باد قاب عکست را روی تختخواب انداخت
سفره ای پر از نعمت خود به خود فراهم شد!
 
من که با چنین چرخی...
یافتم (ببین بانو)
من که با چنین چرخی مولوی نخواهم شد...
 
پس بیا تو بازی کن نقش «شمس» را شاید
با همین غزل تاریخ وام دار ما هم شد!!


15 مرداد 1393 219 0

همين که آينه ی چشم آبی ات تر شد

همين که آينه ی چشم آبی ات تر شد
به هر کوير که کردی نگاه؛ «بندر»شد
 
زمان به روز نخستين معاشقه برگشت
زمين به بوی نخستين هوس، معطر شد
 
تفنگ ها همه با يک اشاره چوب شدند
دوباره نامه بر شهرمان کبوتر شد!
 
به لطف عشق تو «ماه» «ستاره»گان شدی و
به دست باد، گل آفتاب پرپر شد!
 
خدا برای تو اسپند روی آتش ريخت
و روی ماه حسود از حسد، مکدر شد
 
تو «گل» شدی و نتيجه در اين رقابت سخت
ميان هر دو جهان ، باز هم برابر شد!
 
بنای فاصله ـ ديوارـ از ميان برخاست
چراغ رابطه روشن، جهان پر از در شد
 
ولی دوباره در آيينه های چشمانت
خيال روی کس ديگری مصور شد
 
و ناگهان همه ی آن هزار و يک رؤيا
بدل به خاطره ای تلخ و گريه آور شد!
 
تو چشم بستی و کم کم سکوت سرد کوير
هوای دائمی آسمان بندر شد!


15 مرداد 1393 285 0