دفتر شعر

دوس دارم صدات کنم، تو هم منُ نیگا کنی

دوس دارم صدات کنم، تو هم منُ نیگا کنی!
من تو رو نیگا کنم، تو هم منُ صدا کنی!

قربون چشات برم، از راه دوری اومدم
جای دوری نمی ره، اگه به من نیگا کنی

دل من زندونیه، تویی که تنها می تونی
قفس و وا کنی و پرنده رو رها کنی!

می شه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه؟
می شه قلب منُ مثل گنبدت طلا کنی؟

تو غریبی و منم غریبم، اما چی می شه
دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی؟

دوس دارم تو ایوون آینه ت از صُب تا غروب
من با تو صفا کنم تو هم منُ دعا کنی!

به وفای کفترای حرمت منم می خوام
کفتری باشم که تنها تو منُ هوا کنی!

دلمو گره زدم به پنجرت دارم می رم
دوس دارم تا من میام زود گره ها رو واکنی!

دوس دارم که از حالا تا صبح محشر همه شب
من «رضا، رضا» بگم تو هم منُ رضا کنی!

 

.................

با حذف دو بیت



15 آبان 1397 1486 0

این جا درستی همگان در شکستگی ست

این جا طلسم گنج خدایی شکسته باش
پابوس لحظه های رضایی شکسته باش

در کوهسار گنبد و گلدسته های او
حالی بپیچ و مثل صدایی شکسته باش

وقتی به گریه می گذری در رواق ها
سهم تمام آینه هایی! شکسته باش!

هر پاره ات در آینه ای سیر می کند
یعنی اگر مسافر مایی، شکسته باش

این جا درستی همگان در شکستگی ست
تا از شکستگی به در آیی، شکسته باش

در انحنای روشن ایوان کنایتی ست
یعنی اگرچه غرق طلایی، شکسته باش

آن جا شکستی و طلبیدند و آمدی
این جا که در مقام فنایی شکسته باش

 



19 مرداد 1395 1835 1

لطف «خورشید خراسانی» که در من جاری است


کیست این همزاد توفانی که در من جاری است؟
چیست این شور فراوانی که در من جاری است؟

از تمام شهر می پرسم، که پاسخ می دهد؟
چیست این اندوه تابانی که در من جاری است؟

برد از دستم خدایی را که روزی داشتم
سحر آن زلف پریشانی که در من جاری است؟

می برد با خویش هر سو چون پر کاهی مرا
عشق، این توفان پنهانی که در من جاری است

سبز خواهم شد شبیه دست های بالغش
از زلالی های بارانی که در من جاری است

جان شب آلوده ام را روز روشن می کند
لطف «خورشید خراسانی» که در من جاری است

 



20 آذر 1394 917 0

و تو آن سخاوتی که می توان، در پناه آن گریست...


زیستن
در پناه سایه ات گریستن
با تمامت یقین
کاش
قلب ها
با سلام خاک آشنا نبود
ساده بود و سبز بود
مثل چشمه های روشن زلال
و خدای را
بی دریغ می سرود
::
ای خیال اجتناب ناپذیر!
از قبیله ی کدام سبزجامه ای
کافتاب
زائر نگاه توست
کهکشان برابر تو کوچک است
ای ستاره ی شکوهمند!
با تو
باید از بهار گفت
از پرنده
از درخت
و تو آن سخاوتی
که می توان
در پناه آن گریست...
::
بی قراری کبوتران برای توست
ابرها به دست بوسی ستاره می روند
باغ ها به دست بوسی بهار
و نگاه من که برکه ی مکدّری ست
دست بوس عشق توست
::
آستان تو
سرسرای آشتی ست
در مقابل تو می توان خلاصه شد
سبز شد
شکوفه داد
رنج تو
ادامه ی جراحت دل من است
ای بزرگوار
معنویت بهار
از نگاه توست
بی تو خاک
قحطی بنفشه است
قحطی درخت
سبزه
رود
ای غریب آشنا
در کجای آسمان دمیده ای
کاین چنین پرندگان به سوی تو
شوقناک
بال می زنند
::
با کبوتری که در دل من است
اعتماد
در نگاه من
بیشتر شکوفه می کند
باغ آفتاب
دیدنی است
باغ آیه های روشن خدا
::
در حریم عشق گام می زنیم
پر تپش تر از نسیم
با اراده ای سترگ
غربت زمین
غربت دل است
ای ستاره ی شکوهمند!
با تو می توان به روشنی رسید

 



27 بهمن 1393 2186 0

تناسخ

آدم بازنشسته، نویسنده می شود
نویسنده ی بازنشسته، منتقد
منتقد بازنشسته، فیلسوف
فیلسوف بازنشسته، دیوانه
دیوانه ی باز نشسته، شاعر
(نه نه ببخشید، شاعر، شاعر به دنیا می آید )
دیوانه ی باز نشسته، آدم می شود



28 مهر 1393 94 0

از پشت پلک ها سفر آغاز می کنم


امشب
گریز آهوانه ی من
دست های توست
نه گنبد طلا!
آقا
تمام شهر صیّادند
پولاد
پای پنجره ات آب می شود
وقتی برای دیدن تو
آسمان شوم
امشب
کنار پنجره
جای نگاه نیست
پرواز می کنم
از پشت پلک ها
سفر آغاز می کنم

 



17 شهریور 1393 1292 0