دفتر شعر

قاصدک می آورد پیغمبر ثانی ست باد

باد می آید خداوند پریشانی ست باد
قاصدک می آورد پیغمبر ثانی ست باد

باد با زلفی دوتا دارد مقامی می زند
پنچه های حاج قربان سلیمانی ست باد

باد اگر برخاست جنگل را به آتش می کشد
صولت جنگاوران حین رجزخوانی ست باد

باد اگر در حلق خود پیچید هوهو می کند
در لباس وجد، یک درویش وحدانی ست باد

«جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ»
مطلع دیوان خاقانی شروانی ست باد

هستی ام با دشمنی شیرین دهان بر باد رفت
هر که دارد دشمنی با دشمن ما نیست باد


25 اردیبهشت 1397 22 0

آزادی ام این که بنده ی او باشم

آزادی ام این که بنده ی او باشم
در سینه دل تپنده ی او باشم

گیرم قفس است این جهان خوش دارم
در کنج قفس پرنده ی او باشم


23 اردیبهشت 1397 16 0

در خلوت من خداست من هم هستم

او جز دل تنگ مبتلا هیچ نبود
جز پای سفر، دست دعا هیچ نبود

در خلوت من خداست، من هم هستم
در خلوت او غیر خدا هیچ نبود


23 اردیبهشت 1397 14 0

خوشحالم از این که حال تو خوش بوده ست

هم سنگ عدم بود وجودم بی تو
آهنگ تو داشت تار و پودم بی تو

خوشحالم از این که حال تو خوش بوده ست
خوشنودم از اینکه خوش نبودم بی تو
 


23 اردیبهشت 1397 18 0

سنگین شده است خواب بی موقع من

از هوش ببر مرا و هشیارم کن
در باغ برآ و محو دیدارم کن

سنگین شده است خواب بی موقع من
آه ای گل ساعتی! تو بیدارم کن

 


23 اردیبهشت 1397 16 0

از باد مباد آنکه کمتر باشیم

حیف است در این چمن سبویی نکشیم
دامان طرب بر لب جویی نکشیم

از باد مباد آنکه کمتر باشیم
در گنبد لاجورد «هو» یی نکشیم


23 اردیبهشت 1397 16 0

اگر که عاشق تو دل به دیگران بسپارد

خدا کند به عذابی الیم، جان بسپارد
اگر که عاشق تو دل به دیگران بسپارد

خدا نیاورد آن روز را که این دل تنها
به غیر دست نوازشگرت عنان بسپارد

بدا به حال کسی که به سیم و زر دل خود را
دمی از این بستاند دمی به آن بسپارد
::
اگر چه عشق تهیدستی است، صاحب عالم
اراده کرده جهان را به عاشقان بسپارد 

ذلیل می شود آن کس که در جهان سر تسلیم
به هر صدای بلندی به جز اذان بسپارد
 


08 اسفند 1396 100 0

این تب لیلة القدر یا تب عید اضحی ست؟

چرخ زدم چه ناگاه، نور شدم چه آسان
روح من از مدینه ست، خاك من ازخراسان

کیست برابر من ؟ آن سوی مشعر من
کشته ی آن نگاهم در شب عید قربان

سنگ بزن كه در من آینه ای بروید
سنگ بزن كه در من شور گرفته شیطان

نذر دلم كن امشب سلسلة الذهب را
چیست به غیر زنجیر سلسله های عرفان

دف بزنید امشب، با دل من بچرخید
عقل بگو بچرخد، عشق بگو بچرخان

این تب لیلة القدر یا تب عید اضحی ست
این شب عید فطر است یا شب عید قربان ؟


11 شهریور 1396 197 0

قطار باغ بهشت است و باز مانده درش

سلام بر شب زیبای قدر تا سحرش
قطار باغ بهشت است و باز مانده درش

به سمت و سوی دلم آمده ست و سوزنبان
فرشته ای ست که قرآن گرفته روی سرش

صدا از آینه و سنگ در نمی آید
کسی که غرق تو باشد نمی رسد خبرش

شبی ست روز تر از صد هزار سال و دریغ
از این دلی که در این شب شکسته بال و پرش

سیاه نامه تر از خود... تو آبرو دادی
خودت مریز، خودت جمع کن، خودت بخرش

بگیر دست زمین را، زمانه ی تلخی ست
ببر زمین و زمان را به سمت خوب ترش

کجاست آن که به تقدیر خلق آگاه است

سلام و عرض ارادت،به ساحت نظرش

مسافران قطار بهشت در شب قدر
دعا کنید که او باز گردد از سفرش

 



22 خرداد 1396 1638 0

اگر بُت‌های خود را کرده بودم سرنگون من هم

اگرچه نیستم بیگانه با بزم جنون من هم
به جز حسرت نخوردم زان شراب پرفسون من هم

میان برزخ شکّ و یقین گر جا نمی‌ماندم
چو یاران می‌شدم واصل به یار خود کنون من هم

به راه عشق عاشق را بلائی بهتر از شک نیست
چه می‌شد کرده بودم گر ز دل شک را برون من هم

شهادت کی نصیب هر زبونِ کم دلی گردد
ز ماندن کنده بودم دل نبودم گر زبون من هم

بر آتش می‌زدم خود را خلیل‌آسا چو بط بر شط
اگر بُت‌های خود را کرده بودم سرنگون من هم

بُت شوخی چو خودخواهی خدائی می‌کند در ما
گرفتارم به دام این بُت شوخِ درون من هم

سرِ آزادگی دارم ولی چون سروِ پا در گل
نشد تا وارهم از خود بدون چند و چون من هم

ازین خُسران که جز هجران نصیبم نیست از جانان
چو فرهادست بردوشم غمی چون بیستون من هم

شهادت قسمتِ «قصری» نشد افسوس تا با شوق
چو بسمل در سماع آیم درونِ طشتِ خون من هم


21 خرداد 1396 221 0

من ناخوشم داروي من راز و نياز است

 
شيطان
اندازه يک حبّه قند است
گاهي مي افتد توي فنجانِ دلِ ما
حل مي شود آرام آرام
بي آنکه اصلاً ما بفهميم
و روحمان سر مي کشد آن را
آن چاي شيرين را
شيطانِ زهرآگينِ ديرين را
آن وقت او
خون مي شود در خانه ی تن
مي چرخد و مي گردد و مي ماند آنجا
او مي شود من
 
طعم دهانم تلخِ تلخ است
انگار سمي قطره قطره
رفته ميان تار و پودم
اين لکه ها چيست؟
بر روح سر تا پا کبودم!
اي واي پيش از آنکه از اين سم بميرم
بايد که از دست خودت دارو بگيرم
اي آنکه دارو خانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروي من راز و نياز است
چشمان من ابر است و هي باران مي آيد
اما بگو
کي مي رود اين درد و کي درمان مي آيد؟
 
شب بود اما
صبح آمده اين دوروبرها
اين ردّ پاي روشن اوست
اين بال و پرها
 
لطفت برايم نسخه پيچيد:
يک شيشه شربت آسمان
يک قرصِ خورشيد
يک استکان ياد خدا بايد بنوشم
معجوني از نور و دعا بايد بنوشم
 


12 خرداد 1396 1512 0

از ازل، ایل و تبارم همه عاشق بودند

شاهد مرگ غم‌انگیز بهارم، چه کنم؟

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟

نیست از هیچ طرف راه برون‌شد ز شبم

زلف‌افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟

از ازل، ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته‌ی این ایل و تبارم چه کنم؟

من کزین فاصله غارت‌شده‌ی چشم توام

چون به دیدار تو افتد سروکارم چه کنم؟

یک‌به‌یک با مژه‌هایت دل من مشغول است

میله‌های قفسم را نشمارم چه کنم؟

 



09 فروردین 1396 7037 0

از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شد

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جاده ی سه شنبه شب قم شروع شد

آیینه خیره شد به من و من به آینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد

خورشید، ذره بین به تماشای من گرفت
آن گاه آتش از دل هیزم شروع شد

وقتی نسیم آه من از شیشه ها گذشت
بی تابی مزارع گندم شروع شد

موج عذاب یا شب گرداب؟ هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد

از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم... شروع شد



08 فروردین 1396 655 0

سطر سطر زندگي گزارش قيامت است

 
سالنامه ی جهان
ماهنامه ی زمين و آسمان
روزنامه هاي صبح و عصر را مرور مي کنم
باز هم خبر
باز هم خلاصه اي
از هزار سال اتفاق هاي دور و بر
باز خط به خط نشانه و علامت است
سطر سطر زندگي گزارش قيامت است
باز هم مصاحبه
بين آدم و عدم
بين آنچه مي رود به باد
دم به دم
باز سرمقاله اي به خطِ مرگ
باز عکس هاي آن و اين
باز پنج شنبه ها و جمعه ها
نه، تمام روزهاي هفته
روزِ واپسين
اول او و آخر او
بعد تا ابد هميشه نقطه چين...
باز آگهي
 


29 اسفند 1395 1443 0

تقويم وقتي از بهارش دور باشد

 
بايد به آغوش خزان مجبور باشد
تقويم وقتي از بهارش دور باشد!
 
سهم اجاق روشن هيزم شکن هاست
اينجا درختي که اجاقش کور باشد!
 
مي خواستم خورشيد باشم، حبّه هايم
فانوس دست خوشه اي انگور باشد
 
عطر مرا در چشم هايت منتشر کن
آيينه بايد بازتاب نور باشد!
 
اي مرگ لطفاً شال سبزي که مي آري
گل هاي سرخش با لباسم جور باشد!!
 


29 اسفند 1395 1498 2

(ایّاکَ نَعبُدُ) به زبان درخت ها

 

(ایّاکَ نَعبُدُ) به زبان درخت ها
نامت شکفته در هیجان درخت ها

نور و نسیم، نام تو را می پَراکنند
آکنده است از تو تکان درخت ها

هر برگ، واژه ای شده، هر شاخه، آیه ای
قرآن حلول کرده به جانِ درخت ها

خاموش و عارفانه در آفاق خود رها
 ذکری عظیم در ضربان درخت ها

سُکرِ مدام، مشرب مستانه زیستن
جریان باده در شریانِ درخت ها

این گونه باش: زیر درختان، روان، زلال
در تو، حضور جاریِ (آنِ) درخت ها



15 اسفند 1395 884 0

مي رسد اسفند ماه، خانه تکاني کنيد

 
اي همه همسايگان! زمزمه خواني کنيد
مي رسد اسفند ماه، خانه تکاني کنيد
 
ماهِ بلوغِ زمين، ماهِ بلاغت رسيد
مزرعه دارانِ عشق! دانه فشاني کنيد
 
يک نفس از آسمان سرِّ مگو مي چکد
سبز سرِ عشق باد، سُرخ زباني کنيد
 
قايق ذوقِ شما منتظرِ آب بود؟
دريا باريده است، قايق راني کنيد
 
هستي آيينه شد، مي شود آيا مگر
روبه روي آينه عيش نهاني کنيد؟
 
هستيِ عريان همين يک دو نفس پيش ماست
جلوه تَلَف مي شود، چشم چراني کنيد
 
نکته ي اصلي چه بود؟ اينکه خدا متن ماست
حاشيه تذهيب چيست؟ نکته پراني کنيد
 
واديِ پيموده را مي شود از سَر گرفت
باغ جوان مي شود، رو به جواني کنيد
::
باز هم از آسمان يک سَر و گردن سَر است
قامت روحِ مرا هرچه کماني کنيد
 


02 اسفند 1395 1594 3

گفتم به شعر نام تورا: عاشقانه شد

نام تو بر زبان من آمد زبانه شد
سیل گدازه های خروشان روانه شد

گفتم به خاک نام تورا: جنگلی سرود
گفتم به شعر نام تورا: عاشقانه شد

گفتم به باد نام تورا: گردباد گشت
گفتم به رود نام تورا: بی کرانه شد

گفتم به راه نام تورا: رفت ورفت ورفت…
گفتم به لحظه نام تورا…: جاودانه شد

این حرف ها- که همهمه ای در غبار بود-
بارانِ نرمِ نامِ تو آمد: ترانه شد


29 بهمن 1395 475 0

با عطش وارد شويد!

حضرت ِ عباسي آمد شعر، دستانش طلاست
چشم شيطان کور! حالم امشب از آن حال هاست!


با عطش وارد شويد! اينجا زمين علقمه است
مجلس لب تشنگان حضرت سقا به پاست


جمع بي‌پايان ما را نشمريد آمارها!
جمع ِ ما هر جور بشماريد هفتاد و دو تاست


جاي دنجي خواستي تا با خدا خلوت کني
اين حسينيه که گفته کمتر از غار حراست؟


اشک را بگذار تا جاري شود شور افکند
هرچه پيش آيد خوش آيد، اشک مهمان خداست


شانه خالي کرده‌ايم از کلّ يومٍ اشک و آه
گريه‌ي حرّي است اين شب گريه‌ها، اشکِ قضاست


اذن ميدان مي‌دهند اينجا به هرکس عاشق است
با رجزهاي ابالفضلي اگر آمد سزاست


هروله در هروله اين حلقه را چرخيده‌ايم
هاي! اي هاجر! بيا در اين حرم، اينجا صفاست


شورِ ما را مي‌زند هر تشنه کامي گوش کن!
حلقِ اسماعيل هم با العطش‌ها همصداست


ايها العشاق! آب آورده‌ام غسلي کنيد
شامِ عاشوراست امشب، مقصد بعدي مناست


خنده‌ي قربانيان پر کرده گوش خيمه را
من نفهميدم شب شادي است امشب يا عزاست؟!


گريه هاتان را بياميزيد با اين خنده‌ها
سفره‌ي اين شب‌نشينان تلخ و شيرينش شفاست


آب باشد مال دشمن، ما تيمم مي‌کنيم
آب‌هاي علقمه پابوسِ خاک کربلاست


ما اذان‌هامان اذانِ حضرتِ سجادي است
همهمه هر قدر هم باشد صداي ما رساست


أشهدُ أنَّ محمّد جدّ والاي من است
أشهد أنَّ علي إلّاي بعد از لافتاست


يک نفر از حلقه بيرون مي‌زند وقت نماز
سينه‌ي خود را سپر کرده مهياي بلاست


اي مکبّر! وقت کوتاه است، قد قامت بگو
صف کشيدند آسمان‌ها، پس علي اکبر کجاست؟


گفت قد... قامت... جوان‌ها گريه‌شان بالا گرفت
راستي! سجاده‌هاي ما همه از بورياست!


از علي اکبر مگو! مي‌پاشد از هم جمعمان
يک نفر اين سو پريشان، يک نفر آن سو رهاست


چاره‌ي اين جمع بي‌سامان فقط دستِ يکي است
نوحه‌خوان مي‌داند آن منجي خودِ صاحب لواست


گفت «عباس!»، آن طرف طفلي صدا زد «العطش!»
ناگهان برخاست مردي، گام‌هايش آشناست


مشک را بر دوش خود انداخت بسم الله گفت
زير لب يکريز مي‌گفت از من آقا آب خواست


حضرتِ عباسي از من ديگر اينجا را نپرس
آسمان‌ را از کمر انداختن آيا رواست؟ 



20 مهر 1395 3420 9

لحظه ی وا شدن پنجره ها دیدنی است

 

آفتاب آمده و رنگ و صدا دیدنی است
در پناه ملکوتیم و خدا دیدنی است

خانه ی جان به جهان های فراسو پیوست
لحظه ی وا شدن پنجره ها دیدنی است

خیره در من شده خورشید و تو را می نگرد
سفر ذات تو در آینه ها دیدنی است

بید مجنون به من آهسته چنین می گوید
«وزش شیوه ی شیدایی ما دیدنی است

هردو از دیدن زیبایی خود می لرزیم
تپش تابش این حُسنِ رها دیدنی است»

«بگذر از این کلمات» آینه ها می گویند
دم غنیمت بشمار آینه تا دیدنی است

در دل معبد خاموشی خود می سوزم
در مناجات سکوتم که خدا دیدنی است



21 تیر 1395 895 0
صفحه 1 از 10ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها