دفتر شعر

تصویر یک شجاعت بی دست می کشید


دستی که طرح چشم تو را مست می کشید
صد آسمان ستاره از این دست می کشید

بُرد بلند شرقی پیشانی ات به روز
خورشید را به کوچه ی بن بست می کشید

دست هزار عاطفه در کارگاه عشق
هر جلوه را به نام تو دربست می کشید

عاشق ترین، قشنگ ترین، با وفا ترین
انگار هرچه درخور عشق است می کشید

اما... کنار علقمه دستان روزگار
تصویر یک شجاعت بی دست می کشید

مشک پر آب، چشم مرا ریخت بر زمین
تیری که خصم خونی بدمست می کشید

خون می گرفت صورت عباس و او، هنوز
شرمنده کز برادر خود دست می کشید

 



01 آبان 1394 1336 0

کنار پیکر خود التهاب را حس کرد


کنار پیکر خود التهاب را حس کرد
حضور شعله ورِ آفتاب را حس کرد

هنوز نبضِ نگاهش سرِ تپیدن داشت
که گرمیِ نفسِ هم رکاب را حس کرد

و پیش از آن که بگوید: برادرم دریاب
حضور فاطمه را، بوتراب را، حس کرد

نگاه ملتمس او خیال پرسش داشت
که در تبسّم زهرا جواب را حس کرد

عطش سراغ وی آمد ولی نگفت انگار
صدای گریه ی بانوی آب را حس کرد

لبان زخمیِ فرق سرش دوباره شکفت
چه خوب زخم گلوی رباب را حس کرد

به عمقِ آبی چشمان او کسی پی برد
که در تلاطم دریا سراب را حس کرد

کدام داغ به جان امام ِ عشق نشست
که با تمام وجود التهاب را حس کرد

همین که ماه به یاد دو دستِ او افتاد
قلم قلم شدنِ آفتاب را حس کرد

و شیهه ای و سواری که می شود از دور
خروشِ شعله ورِ انقلاب را حس کرد

 



29 مهر 1394 1372 0

دست و علم و مشک سه حرف عشق است


ای ساقی سرمست ز پا افتاده
دنبال لبت آب بقا افتاده

دست و علم و مشک سه حرف عشق است
افسوس، ز هم این سه جدا افتاده

 



11 آبان 1393 4383 0

بر دستِ ز تن جدای تو مشک گریست


در غربت نینوای تو مشک گریست
بر دستِ ز تن جدای تو مشک گریست

گر چشم تو را تیر به هم دوخت ولی
دریا دریا به جای تو مشک گریست

 



10 آبان 1393 270 0