دفتر شعر

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند


پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه، جا کند

او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را بر ملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد ـ خدا کند ـ

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ـ

شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش... صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند

 



01 مهر 1398 22004 19

تو مسئول گل خود هستی، این را یک مسافر گفت

من آن روحم که دورافتاده از دنیای خود بودم
هزاران کهکشان آن سوتر از رؤیای خود بودم

و مثل سطر جاافتاده از شعری که غمگین بود
درون ذهن خود در جستجوی جای خود بودم

ورق می خوردم از تقویم برمی گشتم اما باز
خودم دیروز خود بودم خودم فردای خود بودم

به دنبال تو بودم خواب می دیدم جوان هستم
ولی ده سال در آیینه ناپیدای خود بودم

خودم را کشته بودم روی سطر آخر شعرم
ولی برگشته بودم فکر ردّ پای خود بودم

و یک شب خواب دیدم: رو به روی جوخه ی اعدام
به جرم قتل دسته جمعی گل های خود بودم

تو مسئول گل خود هستی، این را یک مسافر گفت
و من دلواپس سیاره ی تنهای خود بودم

و من سلطان یک سیاره ی تبعیدی ام آری
خودم مسئول رؤیای گل زیبای خود بودم


14 مرداد 1398 210 0

پرنده ها که از این پس تو را نمی بینند

پرنده های درونم چقدر غمگینند
پرنده ها که از این پس تو را نمی بینند

نشسته اند که شاید دوباره برگردی
و از سخاوت دست تو دانه برچینند

چقدر، هر که بیاید گمان کنند تویی؟
سپید پر بزنند و سیاه بنشینند

بیا مقابل چشمان شاعرم بنشین
که خنده های تو زیباترین مضامینند
::
بهار و رحمت عام است و آسمان آبی ست
پرنده های من اما هنوز غمگینند


14 مرداد 1398 441 0

گفتم: «بِدَوم تا تو همه فاصله ها را»

گفتم: «بِدَوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گِله ها را

چون آینه پیشِ تو نشستم که ببینی
در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را

پُر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخیِ نه گفتن مان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بارِ دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشقِ من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را
 


05 مرداد 1398 20444 4

دست به دستِ مدّعی شانه به شانه می روی

دست به دستِ مدّعی شانه به شانه می روی
آه که با رقیبِ من جانبِ خانه می روی!

بی خبر از کنارِ من، ای نَفَسِ سپیده دم
گرم تر از شراره ی آهِ شبانه می روی

من به زبانِ اشکِ خود می دهمت سلام و تو
بر سرِ آتشِ دلم همچو زبانه می روی

در نگهِ نیازِ من موجِ امیدها تویی
وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی!

گردشِ جامِ چشم تو هیچ به کام ما نشد
تا به مرادِ مدّعی همچو زمانه می روی

حال که داستانِ من، بهرِ تو شد فسانه ای
باز بگو به خوابِ خوش با چه فسانه می روی؟


04 مرداد 1398 8681 0

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته، به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی، بغض خویش را بخوری
که هق هقِ تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که نه...! نفرین نمی کنم... نکند
به او -که عاشق او بوده ام- زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد



30 تیر 1398 25210 17

بن بست ها خوبند

بن بست ها خوبند
وقتی که دیگر ناامید ناامید
بر آخرین دیوار
سرمی گذاری اشک می ریزی
وَ آن پلاک گم شده در کوچه ای دیگر در این شهر دراندردشت
آرام خوابیده ست بر دیوار


27 تیر 1398 459 0

من شام بدخشانم و تو صبح نشابور

از چشم تو سرشار شدم ای غم پرشور
تا سرزده آمد به دلم خاطره ای دور

دو پولک براق، دو شب مخما غمگین
دو مست غزل ساز دو میخانه ی مستور

تو سیب.. تو گندم.. تو گناهی اگر ای عشق
من دست پر از خواهشم ای جذبه ی مغرور

تو ماه به رقص آمده در آینه ی حوض
من چشم به شور آمده با گریه ی ماهور

بگذار که سرمست خیالات تو باشم
با یاد لب توست که شیرین شده انگور

تقدیر چنین است به مقصد نرسیدن
من شام بدخشانم و تو صبح نشابور


24 تیر 1398 120 0

بخند که صدای زن همیشه بغض و گریه نیست

سلام رنج کهنه ام سلام داغ روشنم
من از جهان بی ستاره با تو حرف می زنم

چقدر پشت شیشه ماه چهره ات کدر شده
طلوع کن چراغ تار و بی فروغ میهنم

بخوان که بشکنم حصار سرد این سکوت را
در این قفس به خاطر غم تو واژه می تنم

کسی که درد می کشد شبیه من فقط تویی
کسی که مثل تو همیشه رنج می برد منم

چه فرق می کند مگر هزاره یا که ازبکم
بلوچ یا که ترکمن... که من شبیه تو زنم

بخند که صدای زن همیشه بغض و گریه نیست
بخند از دلیل شعر ساده و مطنطنم


24 تیر 1398 151 0

دوباره بعد زمستان بهار می آید

نه بی تو بر دل زارم قرار می آید
نه غصه با دل تنگم کنار می آید

برای آنکه بسوزد به هر بهانه دلم
چقدر خاطره هایت به کار می آید

چقدر قصه ی خیس از تو در نگاهم ماند
چقدر گریه به چشمان تار می آید

نهال کوچک من! خسته ای بخواب آرام!
دوباره شاخه ی خشکت به بار می آید

دوباره شاخه ی خشکت شکوفه خواهد داد
دوباره بعد زمستان بهار می آید


24 تیر 1398 116 0

اگر چشم تو را پیدا نمی کردم چه می کردم ..

تمام حاصلم را در بساط شهر گستـردم
خریداری ندارد بین این بـی دردها دردم

زنی از نسل اشرافی ترین غم های تاریخم
که در خاموشی افسانه هایم زندگی کردم

اگر آواره ام ، گم کرده ام ایل و تبارم را...
که در سردرگمی هایم به دنبال تو می گردم

خیابان خواب چشمان تو در این شهر خاموشم
اگر چشم تو را پیدا نمی کردم چه می کردم ..

نسیمی از شمال شرق از بلخم تماشا کن
که رقصی مولوی تر از غزل های تو آوردم ...

 


24 تیر 1398 121 0

زندگی را آرزو کن، آرزو را زندگی ...

دختر بافنده رویاهات را محکم بباف
در ترنج رنج، عرش و فرش را در هم بباف
 
بر گلیم چرت های پاره دارت می زنند
تیغ را بردار و خواب فرش ابریشم بباف

هفت سین از سینه ریزت سیب حوا چیده است
سبزه بالا سیر و سرکه بر دل آدم بباف

اشک شیرین، چشم لیلا، غمزه ی گردآفرید
عشق و عصمت را زلیخایی تر از مریم بباف

بیـدلی کن بر خیالاتی که می بافی بخند
فرخی شو حله ای با تار و پود غم بباف

زندگی را آرزو کن، آرزو را زندگی ...
ریشه ریشه، واژه واژه عشق را  "تکتم" بباف


24 تیر 1398 138 0

مـــی چینــم از لبــهای سرخـــت چیــدنی ها را

مـــی چینــم از لبــهای سرخـــت چیــدنی ها را
از مــرمـــر لبخنــــــــدهـــایــت روشــنــــی ها را

تا پر شـــوم از حــس جنگـل،حال کوهســـتان ...
بو مــــی کشـــم موهایـــت این آویشــنــی ها را

هر شــــب در آغــــوش خیالت خواب می بینــم
هـــــم دیدنـــی ها را و هــــم نــا دیدنــــی ها را

جان هستی و این جسم عاصی را نمی خواهی
تا کــــی به جــــان خود بـــــدوزم ناتنـــــی ها را

هــر چه بخواهــی میل میل توســت می خواهم
حتـــــی به جــای دوستـــی ها دشمنــــی ها را

اما طلای نـــاب مـــن هـرگـــــز نمـــــی فهـمــــی
انــــــدازه ی انــــدوه آدم آهــــنــــــــی هــا را ....

 


24 تیر 1398 107 0

در این قمار که ما هردو می بریم از هم

دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد
چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد

دو گام مانده به هم لحظه‌ها طلایی شد
فضا پر از هیجان های آشنایی شد

نه حزن ماند و نه حسرت نه قیل و قال و نه غم
سکوت بود و تماشا دو گام مانده به هم

زمین پر آینه شد زیر گام ما دو نفر
فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر

نگاه ما دو نفر در هجوم هم گم شد
دو گام مانده به هم ناگهان قدم گم شد

دو گام مانده به هم اصل عاشقی این است
رسیدن و نرسیدن چقدر شیرین است
::
حکایت از شب سردی است خسته در باران
من و تو بی‌خبر از هم نشسته در باران

که ناگهان شب من غرق حس و حال تو شد
فضای خانه سراسر پر از خیال تو شد

عجیب آنکه تو هم مثل من شدی آن شب
دچار حس خیالی شدن شدی آن شب

به کوچه خواند صدای خوش امید مرا
تو را به کوچه کشید آنچه می‌کشید مرا

قدم زدم شب آیینه را محل به محل
ورق زدم دل دیوانه را غزل به غزل

 برای هدیه ی چشمانمان به یکدیگر
نیافتم غزلی از سکوت زیباتر

من و تو شیفته ی هم دو آشنا در راه
شبیه لیلی و مجنون قصه ها در راه

به یک محله رسیدیم بوی ناز آمد
دلم دو کوچه جلوتر به پیشواز آمد

به پیچ کوچه رسیدیم شب بهاری شد
نگاهمان به هم افتاد عشق جاری شد

نگاهها پر ناگفته‌های کهنه ولی
سکوت بود و فقط رفت و آمد غزلی
::
دو گام مانده به هم عمر جاودان بودم
که در حضور تو بالاتر از زمان بودم

به سرنوشت غریبم خوش آمدی امروز
در انتظار تو رنجور سالیان بودم

شبیه ماهی تنهای کوچک سهراب
اسیر آبی دریای بیکران بودم

دلم لبالب خون بود و خنده ام بر لب
چنین به چشم میآمد ولی چنان بودم

از آن غروب در آن سایه باغ یادت هست
که رفته تا ته تصنیفی از بنان بودم؟

تو گرم چایی خود بودی و لبم می گفت
که کاشکی لب خوشبخت استکان بودم

چقدر بی‌تو در این کوچه سرزنش دیدم
چقدر با همه ی کوچه مهربان بودم


اگر بدون تو بلبل‌ زبانی‌ ام گل کرد
وگر به خاطر برگی ترانه‌ خوان بودم

کنار فرصت تهمینه‌ ای اگر رستم
وگر بدون تو در کار هفت‌ خوان بودم

همان حکایت رد گم کنی است قصه ی من
مرا ببخش اگر محو دیگران بودم

به یاد چشم سیاه ستاره‌ ریز تو بود
اگر مسافر شبهای آسمان بودم
::
چنین که بی همگان با تو روبرو شده ام
مرا ببخش اگر انتقام جو شده ام
 
اگر چه لذت بخشش هزار چندین است
برای بوسه فقط انتقام شیرین است

تو می بری تب سردی که روی بال من است
من از تو می برم آن بوسه ها که مال من است

 کدام ما دو نفر شادمان تریم از هم
در این قمار که ما هردو می بریم از هم
 
اگر به قهر کنار رخ تو مات شویم
وگر به لطف تو مهمان گونه هات شویم

 همیشه منطق لب های عاشقان این است
که بوسه های تو بر هر دو گونه  شیرین است
::
دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد
چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد

درست روی سر ما فضا شرابی شد
سمند دختر خورشید آفتابی شد

چهارچوب در خانه‌ های ده گل کرد
که از بهار نفس های ما تناول کرد

هنوز دهکده مست از خم لبالب ماست
دو گام مانده به هم ماجرای هر شب ماست


20 تیر 1398 27 0

از دست تو در کوچه پری شب چه خبر بود؟

می سوخت خبرها همه در تب، چه خبر بود؟
از دست تو در کوچه پری شب چه خبر بود؟

ارّابه ی دیوانه کشی از هیجان پر
می آمد و می رفت مرتب، چه خبر بود؟

هر گوشه لبی در طلبی تاب و تبی داشت
روی لبت ای لطف لبالب چه خبر بود؟

هر پنجره چشمی شده یارب که گذر داشت
هر روزنه گوشی شده یارب، چه خبر بود؟

می ریخت از ابروی تو خاکستر شیراز
در آتش آن بیت مورب چه خبر بود؟

مشق فقها رقص و شراب و دف و نی شد
در دایره ی بسته ی مذهب چه خبر بود؟
 


20 تیر 1398 377 0

نمی توانم با یک گل ازدواج کنم

شبی تمامی گل ها شدند مهمانم
چرا؟ برای چه اصلا؟ خودم نمی دانم

یکی نهاد صمیمانه سر به بازویم
یکی نشست غریبانه روی دستانم

یکی برای خودش ریشه کرد در جیبم
یکی شکوفه شد و سرزد از گریبانم

نگاه کردم و گفتم چه می کنید آخر؟
نه حجم باغچه ای کوچکم نه گلدانم

نمی توانم هرگز دوباره غنچه شوم
نمی شود که زمان را عقب بگردانم

درون ساعت من نیست قطره ای شبنم
اگرچه گاه پر از انتظار بارانم

نمی توانم با یک گل ازدواج کنم
شما گلید ولی من فقط یک انسانم


14 تیر 1398 65 0

...

من فهمیده م که بوس جای دردو خوب می کنه

دختر/ 5 ساله


07 تیر 1398 77 0

...

مامان وقتی باهات حرف می زنم محبتم بهت سفت می شه

غلامرضا/ 5 ساله
 


07 تیر 1398 76 0

شعر خواند و در صدایش "دوستت دارم" شکست...

آمد و چون خواب پیش چشم های من نشست
دست هایم را گرفت آن آرزوی دوردست

با نگاهی بغض هایم را در آغوشش گرفت
شعر خواند و در صدایش "دوستت دارم" شکست...

هم به خنده خواند : آخر دور ما هم می رسد
هم به گریه گفت : دلگیرم از این دنیای پست

"عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست"

زیر لب این بیت حافظ را برایم خواند و بعد...
چشم هایش را که در من خیره بود آرام بست

خواستم از خستگی هایم بگویم پیش او
آمدم لب وا کنم دیدم که او هم خسته است...


06 تیر 1398 287 0

پیوند درخت سیب و آهم

پیوند درخت سیب و آهم
من دختر اولین گناهم

چشمم که به چشم عشق افتاد
انداخت کسی به اشتباهم

آتش شده برق چشم هایش
افتاده به چادر سیاهم

تا خانه ی دل هزار راه است
من کولی هر هزار راهم

آواره ی کوه و دشت یک روز
یک روز خراب خانقاهم

از کفر رسیده ام به ایمان
الا هوی بعد لا اله ام

هر جای جهان که باشی ای عشق
آن جاست همیشه قبله گاهم


06 تیر 1398 266 0
صفحه 1 از 30ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها