دفتر شعر

رفت سمت آسمان روحت! زمین از شرم سوخت...


تا که نامت بر زبان آمد زبان آتش گرفت
سوختم، چندان که مغز استخوان آتش گرفت

حیدر آمد، خاک همچون باد، گرم گریه شد
خواست تا غسلت دهد آب روان آتش گرفت

هان چه می پرسی چه پیش آمد؟ زمین را آب برد
بادبانِ کشتی پیغمبران آتش گرفت

یک طرف ماهِ مرا ابرِ سیاهِ فتنه کشت
یک طرف از درد غربت کهکشان آتش گرفت

رفت سمت آسمان روحت! زمین از شرم سوخت
در زمین جسم تو گم شد، آسمان آتش گرفت
 



11 اسفند 1395 2131 0

نقش علی است در دل آیینه، یا تویی؟


هرکس هر آن چه دیده اگر هرکجا، تویی
یعنی که ابتدا تویی و انتها تویی

در تو خدا تجلّی هر روزه می کند
«آیینه ی تمام نمای خدا» تویی

میلاد تو تولد توحید و روشنی است
ای مادر پدر! غرض از روشنا تویی

چیزی ندیده ام که تو در آن نبوده ای
تا چشم کار می کند، ای آشنا! تویی

نخل ولایت از تو نشسته چنین به بار
سرچشمه ی فقاهت آل عبا تویی

غیر از علی نبود کسی هم طراز تو
غیر از علی ندید کسی تا کجا تویی

تو با علی و با تو علی روح واحدید
نقش علی است در دل آیینه، یا تویی؟

::

شوق شریف رابطه های حریم وحی
روح الامین روشن غار حرا تویی

ایمان خلاصه در تو و مهر تو می شود
مکّه تویی، مدینه تویی، کربلا تویی

زمزم ظهور زمزمه های زلال توست
مروه تویی، قداست قدسی! صفا تویی

بعد از تو هر زنی که به پاکی زبان زد است
سوگند خورده است که خیر النسا تویی

شوق تلاوت تو شفا می دهد مرا
ای کوثر کثیر! حدیث کسا تویی

::

آن منجی بزرگ که در هر سحر به او
می گفت مادرم به ـ تضرع ـ بیا! تویی

آن راز سر به مهر که «حافظ» غریب وار
می گفت صبح زود به باد صبا تویی

هنگام حشر جز تو شفاعت کننده نیست
تنها تویی شفیعه ی روز جزا تویی

در خانه ی تو گوهر بعثت نهفته است
راز رسالت همه ی انبیا تویی

«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»
بی تو چه می کنند؟ تویی کیمیا تویی

قرآن ستوده است تو را روشن و صریح
یعنی که کاشف همه ی آیه ها تویی

درد مرا که هیچ طبیبی دوا نکرد
ـ آه ای دوای درد دو عالم! ـ دوا تویی

من از خدا به غیر تو چیزی نخواستم
ای چلچراغ سبز اجابت! دعا تویی

«پهلو شکسته ای تو و من دل شکسته ام»
دریابم ای کریمه که دارالشفا تویی

ذکر زکیّه ی تو شب و روز با من است
بی تاب و گرم در نفس من رها تویی

کی می کنم نگاه به این لعبتان کور
با من در این سراچه ی بازیچه تا تویی

پیچیده در سراسر هستی ندای تو
تنها صدا بماند اگر، آن صدا تویی

::

گفتم تو ای بزرگ! خطای مرا ببخش
لطفت نمی گذاشت بگویم «شما» تویی

باری، کجاست بقعه ی قبر غریب تو؟
بر ما بتاب، روشنی چشم ما تویی

 



19 فروردین 1394 1848 0

سهمت از کتاب خدا هم، تلاوت سه آیه ی کوتاه است...


چرخان چشم خویش
چهار خاتون
بر غروب سپیده و کوثر
و ماه
استوانه ای است
که جهان را بنفش می بیند
آه
دو سنگ آسیابند
آسمان و زمین
بر تکلّم گندمی که من باشم
و سایه ام
امتداد سنگینی
که شانه های خاک را رنج می دهد
تلنگر کدامین فصل
ذوالفقار خواب را آشفته خواهد کرد؟
که آسمان و من و زمین
چرخان خواب خویش
::
آنک
نجابت یاس را
ـ شبیخون داس ها ـ
پهلو شکسته است
و باد
خمیده می گذرد
چگونه عشق
حرفی از نام کسی را به ارث نبرده است
که آسمان را
در چرخ چشم ها دارد
و زمین را
در شرم پلک ها
::
بانوی ابر و صبر
شگفت نیست که کوتاهی عمرت
بر کلاف هیجده آه
گره خورده است!
که سهمت از کتاب خدا هم
تلاوت سه آیه ی کوتاه است

 



11 اسفند 1393 1329 0

بهشت روي زمين خانه ي گلين تو بود


مدينه با تو به ماهي دگر نياز نداشت
به روشنايي صبح و سحر نياز نداشت

تو زهره ي فلکي! رشک ماه و پرويني!
که با تو چرخ به شمس و قمر نياز نداشت

مسافري که نگاه تو بود بدرقه اش
خداي را به دعاي سفر نياز نداشت

دعاي نيمه شبت سير آسمان مي کرد
که اين پرستوي عاشق به پر نياز نداشت

بهشت روي زمين خانه ي گلين تو بود
که ناز فضّه خريد و به زر نياز نداشت

حکايت دل تنگ تو را توان پرسيد
ز لاله اي که به خون جگر نياز نداشت

وجود پاک تو مي سوخت از  شراره ي غم
دگر به شعله ي قهر و شرر نياز نداشت

گريستن ز تو آموخت ابر پاييزي
دگر به خواهش از چشم تر نياز نداشت

براي سبز شدن گلبُن محبت و عشق
به اشک زمزم از اين بيشتر نياز نداشت

ميان چشمه ي اشک تو عکس زينب بود
اگر شب تو به قرص قمر نياز نداشت

سپهر سينه ات از غم ستاره باران بود
به يادگاري گل ميخ در نياز نداشت

حرير دست تو مجروح بود از دستاس
به تازيانه ي بيدادگر نياز نداشت

 



10 اسفند 1393 2075 0