دفتر شعر

شمع بیت المال روشن مانده است


باز بوی باورم خاکستری ست
واژه های دفترم خاکستری ست

پیش از اینها حال دیگر داشتم
هرچه می گفتند باور داشتم

ما به رنگی ساده عادت داشتیم
ریشه در گنج قناعت داشتیم

پیرها زهر هلاهل خورده اند
عشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقیل و مرتضی ست
آهن تفتیده ی مولا کجاست

نه، فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگـه از سِرّ شقایق نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست
شیعه ی مولا شدن کار تو نیست

در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز

خواستم چیزی بگویم دیر شد
واژه هایم طعمه ی تکفیر شد

قصه ی ناگفته بسیار است باز
دردها خروار خروار است باز

دستها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خواب ها
می رسد ته مانده ی بشقاب ها

سر به لاک خویش بردیم ای دریغ
نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ

قصّه های خوب رفت از یادها
بی خبر ماندیم از بنیادها

صحبت از عدل و عدالت نابه جاست
سـود در بازار ابن الوقـت هاست

گفته ام من دردها را بارها
خسته ام خسته از این تکرارها

ای که می آید صدای گریه ات
نیمه شـب ها از پس دیوار ها

گیر خواهد کرد روزی روزیت
در گلوی مال مردم خوارها

من بــه در گفتم ولیکن بشنوند
نکته ها را مو به مو دیوارها


03 خرداد 1397 3 0

زمین بدون بشر قلوه سنگ خواهد شد

همیشه در جریان مصیبتی بارز
همایش مگس است و خطابه ی وزوز

ژنِ فقیر چه دارد که این وسط بدهد
به وارثان بلافصل اسکناس و فلز

زن معاشقه از فرط اصطکاکش سوخت
چگونه عشوه بریزد در این جلز و ولز

میان منگنه ها له شد و نمی بیند
که دست رگ به رگش آبی است یا قرمز

زمین بدون بشر قلوه سنگ خواهد شد
چه می شود که نمیرند کودکان هرگز؟


30 اردیبهشت 1397 17 0

چقدر یخ زده در زیر برف لبخندت

سلام دخترکم باغ دامنت چه شده ست؟
بگو ستاره ی دندانِ روشنت چه شده ست؟

تمام مشق تو خط خورده و نمی گویی
که از کبودی شلاق ها تنت چه شده ست؟

درخت صبح بهاری، چرا به دهکده باز
رسیده شعله ی شب های شیونت، چه شده ست؟

شکوفه های تنت را بگو کدام تگرگ
به خاک ریخته وقت رسیدنت، چه شده ست؟

و شیرخواره ات -آن بره ی سفید که بود
سرش همیشه با گل های دامنت- چه شده ست؟

چقدر یخ زده در زیر برف لبخندت
بهارِ مانده در آوارِ بهمنت چه شده ست؟

شناسنامه ی تو روی جاده جا مانده
نشانی تو کجا بود؟ میهنت چه شده ست؟


25 اردیبهشت 1397 26 0

گفتید رفیقتان شما را نشناخت!؟

گفتید رفیقتان شما را نشناخت!؟
شد مثل غریبه؟، آشنا را نشناخت؟

این مسئله ای نیست، یکی در جایی
وقتی که رئیس شد خدا را نشناخت
 


23 اردیبهشت 1397 25 0

گفتیم چرا قیافه می گیرد پس؟!

روی دو لبش سه من سبیل افتاده
بر قله بینی اش زگیل افتاده

گفتیم چرا قیافه می گیرد پس؟!
گفتند که از دماغ فیل افتاده


23 اردیبهشت 1397 23 0

شایع شده است بی بهاری در شهر

شایع شده است بی بهاری در شهر
دل های اداری و اجاری در شهر

پیداست که جای حرف حق، پنبه پر است
در گوش جنازه های جاری در شهر


23 اردیبهشت 1397 14 0

پیچیده صدای رنجتان در معدن

ای مانده به شانه هایتان بار گران
ای چشم به راهتان دمادم نگران

پیچیده صدای رنجتان در معدن
ای کارگران! کارگران! کارگران
 


23 اردیبهشت 1397 15 0

هنگام نبرد، آخر از جا برخاست

او بود و حساب دین و دینار خودش
دینی که فروخت کنج بازار خودش

هنگام نبرد، آخر از جا برخاست
پیکار نه! می رفت پی کار خودش!


23 اردیبهشت 1397 13 0

گفتم سلام صبح مقوایی عزیز!

افتاده زیر پای درختان کاغذی
انبوه برگ های پریشان کاغذی

رد می شوند خاطره هایی پریده رنگ
از روی سنگفرش خیابان کاغذی

امروز هم مچاله تر از روزهای قبل
بر سفره مان گذاشت پدر نان کاغذی

گفتم سلام صبح مقوایی عزیز!
روزت بخیر حضرت انسان کاغذی!

انسان بی ستاره ی بی آسمان و ماه
انسان رنج دیده ی عریان کاغذی

انسان بی پرنده و باران که ناگزیر
هر روز آب داده به گلدان کاغذی

از چاله ای درآمده افتاده توی چاه
هر بار مثل رستم دستان کاغذی

یک روز بی گمان من و کبریت بی خطر
در می شویم با هم از این خوان کاغذی


23 اردیبهشت 1397 23 0

هر میدان شعبه... هر خیابان شعبه..

هر میدان شعبه... هر خیابان شعبه...
این شعبه ی اوست بدتر از آن شعبه

از ثروت ما چه برج ها ساخته است
این حرمله با تیر هزاران شعبه
 


22 اردیبهشت 1397 19 0

تمام طرح پر از رنگ‌های روشن بود

و آن کسی که به قالیچه خفت زد، زن بود
تمام طرح پر از رنگ‌های روشن بود

تمام طرح پر از رنگ‌های روشن... نه!
چراغ سنگر فرمانده بود، روشن بود

نگاه کرد به نقشه، به دار یک نخ بست
گذاشت دست بر آن خط که مرز دشمن بود

گره کنار گره چید و نقش یک گل بافت
و نقشه، چیدن سربازهای میهن بود

و بافت بر سر هم هی ردیف رج‌ها را
درون خاک خودی، وقت صف کشیدن بود

و خورد بر سر گلبوته ضربه‌ی دفتین
نه! آنچه خورد زمین بمب بمب‌افکن بود

و در زمینه‌ی خاکی مدام گل می‌بافت
وطن وجب به وجب میزبان یک تن بود

گذاشت قیچی خود را، برید نخ ها را
که خط سرخ بر آن خاک خون گردن بود 

تمام شد قالی، پای دار خوابش برد
غزل روایتی از پایداری زن بود
 


27 فروردین 1397 37 0

به این شهر آلوده باران بیاور

برای من از باغ ریحان بیاور
سر راهت از روستا نان بیاور

مربا هوس کرده ام باغ رفتی
از آنجا تمشک فراوان بیاور

ببین راستی ریشه زد حسن یوسف
اگر دیدی و بود گلدان بیاور

به این شهر جانکاهِ باری نه دلخواه
به این شهر آلوده باران بیاور

در این شهر تنهایم و جان بابا
محمدامین را به تهران بیاور

برای من این ماهی تنگ خالی
که دور از تو جان می دهد جان بیاور

بیا و به آن خانه - آن با تو خانه -
من این خسته را از خیابان بیاور

مرا معجزی نیست جز شعر گفتن
به من قدر این شعر ایمان بیاور


27 اسفند 1396 136 0

کدام استقلال؟! کدام پيروزی؟!

حضور گم شدۀ صد هزار آدم گم
حضور وحشیِ رنگ
طنين نعرۀ مسلول و خندۀ مسموم
طنين دغدغه، جنگ

يکی به عربده گفت:
درود بر آبی!
به هر کجا که رَوی رنگ آسمان آبی است

به طعنه گفت کسی با غرور و بی تابی:
ولی نبود آبی
ميان هيچ رگی خون هيچ کس هرگز
درود بر قرمز!

فضای ساده و سبز زمين آزادی
در انفجار صدای ترقه‌ها، در دود
نود دقيقه کدورت
نود دقيقه کبود

در آستانه در
غريب و غمزده طفلی کنار وزنۀ پير
به فکر سنجش وزن هزار ناموزون
و پيرمردی گنگ
تکيده
تشنه
به دنبال لقمه‌ای روزی

کدام استقلال؟!
کدام پيروزی؟!
 


10 اسفند 1396 114 0

رخش و رستم هردو دکتر بوده اند

خاک ایران یک سر از دکتر پر است
هرکه دکتر نیست نانش آجر است

ملک ایران، سرزمین دکتران
این قدر دکتر نباشد در جهان...

عابران هر خیابان دکترند
دانه های برف و باران دکترند

هم وزیران هم مدیران دکترند
بیشتر از نصف ایران دکترند

هرکه پستی دارد اینجا دکتر است
دیپلم ردی ست، اما دکتر است

هرکه شد محبوب از ما بهتران
هرکه شد منصوب بالا دکتر است

هرکه رد شد از در دانشکده
یا گرفته دکتری، یا دکتر است

شعر نو مديون دکترها بُوَد
تو ندانستي که نيما دکتر است؟

شاعر تیتراژهامان دکتر است
مجری اخبار سیما دکتر است

آنکه مثل آفتاب نیمه شب
سر زد از صندوق آرا دکتر است

شاد باش ای دکتر آرای ما
دکترای جمله دانش های ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما
دکترایت نخوت و ناموس ما

در جهانی که پر است از نابغه
دکتری چندان ندارد سابقه

بی سبب افسرده ای، غم می خوری
سرزمین ماست مهد دکتری

خطمان وقتي شبيه ميخ بود
اي بسا دکتر در آن تاريخ بود

اين همه آدم که در عالم نبود
آدمي کم بود و دکتر کم نبود

من نگويم، شاعران فرموده اند
رخش و رستم هردو دکتر بوده اند

گرچه باشد قصه ها پشت سرش
دکتری دارند ملا و خرش

شاعران از رودکي تا عنصري
بي گمان دارند هريک دکتري

شعله های عشق چون گر می گرفت
آتشی در خیل دکتر میگرفت

عشق با دکتر نظامي قصه گو
عشق با دکتر سنايي رازجو

عارف شوريده: دکتر مولوي
نام پايان نامه ی او: مثنوي

حافظ و سعدي و خواجو دکترند
سروقدّان لب جو دکترند

وحشی و اهلی و غیره دکترند
تاجر و دهقان و کاسب دکترند

عالمان را خود حدیثی دیگر است
حجت الاسلام دکتر بهتر است

بحث های جعل مدرک نان بُری ست
بهترین سرگرمی ما دکتری ست

عده ای مشغول دکترسازی اند
عده ای سرگرم دکتربازی اند
 


16 آذر 1396 308 0

آبروی ده ما را بردند

 

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی  تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!



15 مرداد 1396 3640 1

نامه ی پرکنده ی پراکنده


چند کلمه با «مرغ» که آن روزها گران و کم پیدا بود.

آه ای مرغ! چیست جریانت؟
پرهیاهو شده ست دکّانت

شده افسانه دوره ی سیمرغ
اینک آری، رسیده دورانت

باز هم صف کشیده اند برات
تا رسد دستشان به دامانت

وه! خیابان و کوچه پر شده از
سینه چاکان سینه و رانت

گاو و بز از میانه در رفتند
تا که دیدند بین میدانت

یکّه تاز تمام بازاری
ای غنیّ و فقیر، خواهانت!

ای عزیزی  که با بسی منّت
می گذارند پیش مهمانت

گرگِ صحرا، اسیر قُدقُدهات
شیر جنگل، غلام دربانت

پول اصلاً چه قابلی دارد؟
جان هرچه خروس قربانت!

می شود باز مردمان بینند
در چمنزارها خرامانت؟

می شود باز مثل قبلاًها
همه هرجا خرند آسانت؟

می شود پیش چشم بچّه و زن
نشود باز جیب مرد حیرانت؟

می شود یا نمی شود مرغَک!
با توام! کر که نیست چشمانت!

ناز کم کن که بگذرد این نیز
باز هم می کنند ارزانت

باز هم گرم و یخ زده، هرروز
می فروشند لخت و عریانت

می پزندت چنان که می دانی
تا بریزند در فسنجانت

می کشندت به سیخ تا بلکه
روی آتش کنند بریانت

می شوی تکّه تکّه تا بخورند
آی جوجه کباب! با نانت

استخوان تورا کشند به نیش
نگذرند از دو بال لرزانت

آری ای مرغ! روزگار این است
(می کند از خودت پشیمانت)

دل به این مکنت دوروزه مبند
بعد ها نیست وقت جبرانت
ازما گفتن بود!



25 تیر 1396 259 0

خنده زد تلخ که هان گمشده! این جایی باز

 

خسته برگشت به خانه، زن هرجایی باز

تا شود هم نفس ساکت تنهایی باز

 

باز هم رو به روی آینه ی کهنه نشست

تا کند پاک ز رخ، رنگ خود آرایی باز

 

قطره ای اشک به سیمای سپیدش غلتید

خنده زد تلخ که هان گمشده! این جایی باز

 

باز کبریت به فانوس دل آشوبی زد

بلکه سرگرم شود با دل سودایی باز

 

خسته از شهوت دیوی که تنش را کاوید

مانده با بغض و شب و گریه و شیدایی باز

 

زار در بستر همواره ی هق هق ها خفت

در دلش حسرت یک نغمه ی لالایی باز

 



21 تیر 1396 1075 0

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک

امام، رو به رهایی... عمامه روی زمین
قیامتی شد -بعد از اقامه- روی زمین

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک
چکید خون خدا در ادامه روی زمین ...

خودت بگو، به که دل خوش کنند بعد از تو
گرسنگان «حجاز» و «یمامه» روی زمین*

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی
رقم زنند به رسم تو نامه روی زمین:

«مرا بس است همین یک دو قرص نان ز جهان
مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین...»**

تو رفته ای و زمین مانده است و ما اینک
و میزهای پُر از بخشنامه ... روی زمین!



*«هیهات اگر طمع، مرا به گزیدن خوردنی ها کشاند، در حالی که شاید در حجاز یا یمامه گرسنه ای حسرت گرده نانی برد و یا وعده ای سیر نخورد.»(نهج البلاغه، نامه45)
** «بدانید که امام شما از دنیایش به دو جامه فرسوده و دو قرص نان بسنده کرده است»(نهج البلاغه، نامه45)



23 خرداد 1396 3559 0

روزگار جوان ایرانی

این طرف استکان یونانی
آن طرف قاشق لهستانی

گاز و یخچال بهترینش چیست؟
آلمانی و انگلستانی

برده از رو تمام قزوین را
سنگ پاهای ازبکستانی

معنوی کرده حالت ما را
مهر و تسبیح ارمنستانی

در خود چین هم احتمالاً نیست
جنس چینی به این فراوانی

هرچه دستت رسید وارد کن
شده از کشور موریتانی

فکر چیزی نباش غیر از سود
سود دارد کلاه سودانی

در همین حال و روز وانفسا
می نویسم چنان که می دانی

می‌رود رو به سمت ویرانی
روزگار جوان ایرانی

هر که تولید می شود هنرش
آن چنان میزنند توی سرش

که بریزد تمام کرک و پرش
و در آید ز شش جهت پدرش

چوب قاچاق از قضا و قفا
می خورد چون چماق بر کمرش

بعد هم هرچه دست و پا بزند
در نیاید حقوق کارگرش

میزند توی کار دلالی
تا که محسوس تر شود اثرش

بعد سی سال، شخص صنعت گر
دُم ندارد هنوز کره خرش

جنس تولید داخلی اوخ است
هم وطن جان نگرد دور و برش

دولت وقت هم که فی الجمله
ریشه‌اش را زده است با تبرش

می‌رود رو به سمت ویرانی
روزگار جوان ایرانی

این جوان زور قابلی بزند
یا به دریا اگر دلی بزند

یا برای گرفتن یک وام
رو به هر کور و کاملی بزند

می‌تواند نهایتاً در شهر
یک دکان فلافلی بزند

یا اگر بیشتر هنر بکند
یک فلان‌شاپ فسقلی بزند

یا که دائم پی مسافرها
برود دور باطلی بزند

البته راه بهترش این است
که به موهای خود ژلی بزند

و سپس بین دود یک قلیان
دل خود را به غافلی بزند

وای اگر جنس خارجی روی
دست تولید داخلی بزند

می‌رود رو به سمت ویرانی
روزگار جوان ایرانی


21 خرداد 1396 621 0

در شهر من فشنگ گلو بند زینتی ست...

از روزگار حمله ی چنگـــــــــیز با منند
این مردمان خسته که از نسل آهنند

این شهر سرخ وارث دلتنگی من است؟
یا دختران بلـــــــــخ همه سرخ دامـنند؟

در شهر من فشنگ گلو بند زینتی ست
آن جا به موی دخترکان گل نمی زننــد..

در باغ آرزوی زمــــین کال مانــــده اند
چشم انتظار لحظه ی سرخ رسیدنند

شیرین تر از تمامی افسانه های دور..
زیباتر از تمامی شبـــــــهای روشنند

ای ماه پشت ابر من این روزها چقدر
خفاشهای شب زده با نور دشمنند

هر چند جان مردم من غرق آتش است
اما هنوز از وطنــــــــــم دل نمی کَنند...


10 خرداد 1396 1762 7
صفحه 1 از 13ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها