دفتر شعر

در هیچ دوره دزد چنین معتبر نبود

در هیچ دوره دزد چنین معتبر نبود
‌دزدی گناه بود در ایران هنر نبود

‌او را ندیده بود کسی و نمی‌شناخت
‌نامی نداشت دزد و چنین نامور نبود

‌خاور نمی‌شناختش و هیچ جلوه‌ای
‌از او هر آینه به شبِ باختر نبود

‌دستش نبود رو و نمی‌زد به طبلِ فُحش
‌در پرده بود دزد و چنین پرده‌در نبود

‌از او سراغ، اهلِ محل هم نداشتند
‌اینگونه در تمامِ جهان مشتهر نبود

‌دزد قدیم زحمت بسیار می‌کشید
‌سردرد داشت دزدی و بی‌دردسر نبود

‌دزدان قدیم در دلِ شب راه می‌زدند
‌در روشنایِ روز از آنها خبر نبود

‌دزدی شگون نداشت به وقتِ اذانِ صبح
‌دزدِ قدیم، سارقِ وقتِ سحر نبود

‌رویی نداشت دزد که حاضر شود به جمع
‌در خلق هیچ، از همه اینگونه سر نبود

‌میزد به چاک رویی اگر دیده بود گاه
‌یعنی به فکرِ خواستنِ آستر نبود

‌شرمی نهفته داشت حیایی نگفتنی
‌هرگز به فکرِ سرقتِ مالِ پدر نبود

‌همدستِ خویش بود به هر دستبرد دزد
‌یا هم تکِ رفیق، ولی با پسر نبود

‌از شرم آب می‌شد اگر رفته بود لو
‌دزدِ قدیم، دزد، ولی خیره‌سر نبود

‌از پشتِ بام، راه به دالانِ خانه داشت
‌دزد و کلیددار و نگهبانِ در نبود

‌زوری نداشت جغد شبِ پشتِ بامِ شهر
‌دفتر نداشت، صاحبِ تزویر و زر نبود

‌شغلی به غیر دزدی اگر داشت، نه نداشت
‌دلالِ شیر و شربت و قند و شکر نبود

‌بی‌کاره بود و لوت، نه یکّاره قروت
‌هم دزد شهر، هم دلِ کوه و کمر نبود

‌با هیچکس به خاطر دزدی نبود دوست
‌دزد قدیم دزد، ولی حیله‌گر نبود

‌داغی ز سجده هیچ به پیشانیش نداشت
‌اهلِ نماز و روزه و این فکر و فر نبود

‌مکتب نرفته بود و معلّم ندیده، ها!
‌حرفی نخوانده و بود حدیثی زِ بَر نبود

‌عیّار بود دزد و به محروم می‌رسید
‌یعنی تمامِ دزدی او بی‌اثر نبود

‌لایی نمی‌کشید که سودی به هم زند
‌پول و پَله نداشت، خرابِ ضرر نبود

‌دزدیده بود مال کسی را که مایه داشت
‌دزد پلاس و پیسه، از هر مَمَر نبود

‌بی‌سرگذشت بود ولی سرنوشت داشت
‌بی‌اعتنا به حُکمِ قضا و قَدَر نبود

راضی به سهم خویش از این پیش بود دزد
یعنی حریص خواستن بیشتر نبود

‌دزدِ قدیم، گردنه‌ها بسته بود، سخت
‌دزدِ گدار، دزدِ سرِ رهگذر نبود 

‌جانِ عزیز را به سرِ دست داشت دزد
‌دزدی هراس داشت، چنین بی‌خطر نبود

‌چونانکه باد دربه درِ درّه بود و کوه
‌مانند لوش ساکنِ هر جوی و جَر نبود

‌قانون و قاعده، نه اگر راه و رسم داشت
‌در هرج و مرج، این‌همه و این‌قَدر نبود

‌بازار دزدی و دَلِگی هرگز، این‌چنین
‌گرمی نداشت هیچ و چنین شعله‌ور نبود

a‌گفتم قصیده‌ای که بماند به یادگار
‌در شعرِ شاعرانِ وطن، این شَرَر نبود

‌در شعرِ شاعران نه، که در نثرِ کاتبان
‌این جان و جرأت و جَنم و این جگر نبود

‌من گفته ام بلند که دزدی نکرده‌ام
‌تا بوده شور بوده مرا پاک و شر نبود

‌مزدی زِ هر که یافته‌ام، کار کرده‌ام
‌چون من کسی به سنگرِ خود مستقر نبود

‌کار کلان و مزد کمم بود راه و رسم
‌تختم نبود مقصد و تاجم به سر نبود

‌تنها نه من نگاه نکردم به تاج و تخت
‌در هفت پشتِ من خبر از تاجور نبود

‌بی‌مزد نیز، کار به کردار کرده‌ام
‌آن ساقه‌ام که قسمتِ من جز تبر نبود

‌اخراج گشته‌ام ز هرآنجا که بوده‌ام
‌چشمم به مزدِ مختصر و مستمر نبود

‌از حقِّ خویش نیز گذشتم که همّتم
‌هرگز ذلیلِ مرگِ مقام و مَقر نبود

‌با نامِ من چها که نکردند، طبعِ من
‌گفتم که بشنوند و ببینند، خر نبود

‌بستم به پاسِ حُبّ وطن چشم و گوش را
‌ها! بشنوید، شاعرِ ما کور و کر نبود

‌در کارِ سربلندیِ ایران شبانه‌روز
‌از من به آفتاب، که افتاده‌تر نبود

‌حاضر نشد دلم که بچسبد به مالِ مفت
‌اغلب اگرچه هیچ مرا ماحضر نبود

‌از چپ گذشته‌ام من و از راست نیز هم
‌جانم کجا به خاطر ایران سپر نبود

‌تنها نه در سفر که به کار وطن تمام
‌آرام و امن عیش مرا در حضر نبود

‌در بیشه وطن، دلِ من شکر ‌میکنم
‌اسب چموش بود ولی گرگِ گَر نبود 

‌منّت خدای را که نبودم شغالِ دزد
‌قسمت اگر مرا جگرِ شیرِ نر نبود

‌در آسمانِ آبیِ میهن پرنده‌ام
‌آن طوقیَم که کهنه هر بوم و بَر نبود

‌غیر از وطن نبود مرا بال و پر مباد
‌غیر از وطن مباد مرا بال و پر، نبود

‌شرمنده مزار شهیدانِ میهنم
‌چشمم کجا که نام وطن رفت و تر نبود

‌آه ای وطن، وطن، وطن آه ای وطن، وطن!
‌غیر از تو با کسی دلِ من همسفر نبود

‌با من به غیرِ دوستِ تو، همنفس نشد
‌از من به غیرِ دشمنِ تو، بر حذر نبود

‌نامی به غیرِ نام توام بر زبان نرفت
‌نقشی به غیرِ نقش توام در نظر نبود

 با چاه، هیچ فرق نمی‌کرد راه، اه!
در پیشِ پا چراغ تو روشن اگر نبود

‌در پیشگاهِ روشنِ نامِ بلندِ تو
‌نوری نداشت شمس و به خوبی قمر نبود

‌پاینده بود نامِ تو پاینده باد هم
‌نامی که هیچ نام، از این نام سر نبود

منبع:
https://shahrestanadab.com/Content/ID/11646


23 تیر 1399 680 1

بس کنید! کافی نیست؟

دل به خاکدان بستن ترک آسمان کردن
ظلم را سبک دیدن بار خود گران کردن

روی فرش ابریشم راه عرش پیمودن
بر زمین غصبی سر سوی آسمان کردن

درپی زر ومنصب این دوروز دنیارا
ازخدا نترسیدن مدح این وآن کردن

خواندن جوانان بر هتک حرمت پیران
یابه حکم پیران، خون دردل جوان کردن

امتیازها آسان بر رفوزه بخشیدن
گرچه پاکبازان را سخت، امتحان کردن

لقمه های نامشروع در گلو فروبردن
چون حرامیان برخلق، قصد مال وجان کردن

خود به عیش ومردم را ازعذاب ترساندن
درعیان زدین گفتن فسق درنهان کردن

فکرجیب خود بودن برگرانی افزودن
دم به دم ضعیفان را زار وناتوان کردن

اغتنام فرصت ها غارت غنیمت ها
اکتساب چندین شغل ظلم توأمان کردن

ناقدان لایق را باسکوت دق دادن
ناصحان مشفق را زخمی زبان کردن

هم به کام نادانان شهد وهم نوشاندن
هم به جام دانایان زهر شوکران کردن

صبر وتاب مردم را بیکرانه دانستن
خون خلق راخوردن ظلم بیکران کردن

بس کنید! کافی نیست؟ تابه کی دراین بازار
روغن ریاکاری رونق دکان کردن؟

هم دراین جهان ننگ است هم درآن جهان، رسوا
نام آن جهان بردن کاراین جهان کردن! *


10 دی 1398 256 0

هلا که خواب نمانید با خطر طرفیم

شب است و با شبی از این سیاهتر طرفیم
هلا که خواب نمانید با خطر طرفیم

چه اژدهای مهیبی ست سر بچرخانید
که از هزار طرف با هزار سر طرفیم

از آن طرف همه چشم و دهن دریده شدند
از این طرف هم با قومِ کور و کر طرفیم

دلا به سوختن و ساختن ادامه بده
که با ادامه ی شب های بی سحر طرفیم

برای زندگی ساده با هزار "اما"
برای شرط بقا با هزار "اگر" طرفیم

بِبُر بِبُر که بریدم دل از یمین و یسار
به هوش باش که با اره ی دوسر طرفیم

بگو بیاید و دستی به شانه ام بزند
پدر کجاست که با نسلِ بی پدر طرفیم

هنر میار و زبان آوری مکن شاعر!
که با جماعتِ بی ذوقِ بی هنر طرفیم
 


23 آذر 1398 200 0

دهقان

ابر ملخ رسید و گذشت
دهقان
بر شانه ی نحیف مترسک
چون ابر سرگذاشت و 
یک ریز گریه کرد


27 تیر 1398 702 0

نجیب یعنی اسب

سوار را
به روی سکّو بردند
و جام دادند
و جام ها نوشاندند
به اسب اما
همان علوفه ی هر روز
در همان آخور
در این لغت مامه
ببه روی سردر آخور نوشته اند:
نجیب یعنی اسب


27 تیر 1398 543 0

حکایت

و داستان غم انگیزی ست
دستی که داس را برداشت
همان دستی ست
که روزی
در خواب های مزرعه گندم کاشت


01 تیر 1398 519 0

از چایخانه بوی مرگی تازه می آید

به یاد مادربزرگم و قصه هایش
هرچند خان از روی ماهی ها خجل باشد
این بار باید آب از سرچشمه گل باشد

یا سوز دی یا گرمی تیر است این قریه
کم پیش می آید هوایش معتدل باشد

از چایخانه بوی مرگی تازه می آید
حتی اگر آمیخته با عطر هل باشد

روزی بلوطی بوده ای منقل! زغال تو
جنگل بیابان شد... مبادا خان کسل باشد

خان، بندباز است و سر مردم به غم بند است
این بندها باید به جایی متصل باشد

ای نقشه ی جغرافیا! اینجاست سنگستان
جایی که حتی شیشه باید سنگدل باشد

آغاز تلخ ماجرا این بود: وقتی خان
کاری به کار ما ندارد پس بهل باشد


01 تیر 1398 389 0

سیاست را نمی‌خواهم نه از نزدیک ،نه دورش

سیاست را نمی‌خواهم نه از نزدیک ،نه دورش
ندارد چون پدر مادر نه آن‌جورش نه این‌جورش

دلی دارند خوش هرچند معذورین مٲمورش
مرا هرگز دلی خوش نیست از مٲمور و معذورش

سیاست جنگ بین عدّه‌ای سیّاس ‌اگر باشد
همین کافی‌است روگردانم از هرچه سلحشورش

اگر ربطی ندارد با سیاست-فی المثل- دریا
چه شد که در ارومیه درآمد ناگهان شورش

نمی‌شد خشک و دریا داشت اینک دلبری می‌کرد
اگر که آب را هرگز نمی‌کردند مجبورش

وطن یعنی همین جایی که می‌نامد مرا دشمن
به جرم عشق ورزیدن به آن همواره مزدورش

فدای خاک پاکش می‌کنم این جان شیرین را
شود در کام من چون زهر اگر هم شهد انگورش

به طاووسش نمی‌بخشم اگر خواهد کسی از من
به قدر نیم بالی از دو بال پش٘ه‌ی کورش

کسی می گفت منظور تو را ما خوب فهمیدیم
نمی‌دانم چه بود از اینکه با من گفت منظورش

ولی من یک دعا خواندم فرستادم ثوابش را
به روحِ پر فتوحِ والدِ مرحومِ مغفورش

پس از آن مصرعی زیبا به یادم آمد از حافظ
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

ولی بعد از سلیمان هرکه هرچه پافشاری کرد
نشد باری نظر بر مور کردن هیچ مقدورش

برای آنکه گاهی آدمی طوری بد اقبال است
که حتی ماهی مرده نمی‌افتد ته تورش

که گاهی بی‌ شراب تلخ هم با آن به هر صورت
بیاساید به دنیا ساعتی را بی شر و شورش
::
سیاست، چیز خوبی نیست مخصوصاً در آن دوران
که هرکس زور می‌گوید به هرکس می‌رسد زورش

سیاست گاه مانند زنی زیباست اما من
گذشتم از سر خیر سفید و سبزه و بورش

نه از معذور آن دارم دلی خوش نه به هر علت
همانطوری که گفتم از سیاست های مٲمورش


01 خرداد 1398 2660 0

چرخش چرخ زندگی عادی ست

صف اجناس بنجلِ ارزان
شده حالا طویل و بی پایان 

سر این صف رسیده تا سرخه
ته آن هم گذشته از لوزان

با صف گوشت، دولت تدبیر
می کند بر من و شما احسان

تا شود ریشه کن ز بن قاچاق
کرده اجناس را گرانِ گران

از تدابیر خود شده خرسند
زده لبخند بر زمین و زمان

گفته در گوش یک یک وزرا
کار ما بعد از این شده آسان

چرخش چرخ زندگی عادی ست
پرس و جو کرده ام من از اعیان

حال و اوضاع مملکت خوب است
پس برانید با همین فرمان

با تکاپوی دولتی کوشا
عید امسال مردم ایران

نه به فکر لباس و کفش نواند
نه به دنبال پسته ی خندان

زیر پاهای خسته ی ملت
سبزه روییده با تمام توان

بر سر این فضای سبز جدید
ابرها می رسند با هیجان

خب خدا را هزار مرتبه شکر
عید امسال می زند باران
 


28 فروردین 1398 853 0

تصویب شد فروختن عزت وطن

تصویب شد به هلهله ما را فروختن
پنهان دسیسه کردن و پیدا فروختن

از مُرده-مَردهای سیاست بعید نیست
میراث زنده‌ی شهدا را فروختن

جان را فروختن به امان‌نامه‌ی یزید
دل در قمارخانه‌ی دنیا فروختن

تصویب شد چِرای علف‌هرزه‌های غرب
وانگاه مفت، گندم اعلا فروختن

تصویب شد مطابق تقویم دشمنان
امروز را به وعده‌ی فردا فروختن

تصویب شد فروختن عزت وطن
بی‌دردسر چنان که مربا فروختن

هنگام رزم، ملعبه‌ی دشمنان شدن
شمشیر آهنین به مقوا فروختن

لبخند را ز چهره‌ی مردم ربودن و 
آن را به نیشخند اروپا فروختن

بین دو چای، چاله‌ی برجام کندن و 
بین دو چُرت، جام مطلا فروختن

اینگونه مفت، ننگ خریدن برای خود
اینگونه بی‌تعهد و امضا فروختن

آخر حراج واژه‌ی غیرت شروع شد
این راه می‌رسد به الفبا فروختن

کم نیست حرمت شرف و غیرت و وطن
آسان مباد این همه یکجا فروختن
 


15 مهر 1397 912 0

انتخابات

من به شکلات رای می دم.

حسین رضایی. سه ساله


07 تیر 1397 221 0

...

آدم بدا فکر می کنن آدم خوبا بدن، خودشون خوبن
ولی اشتباه می کنن ما خوبیم.

دختر. ۴ ساله


07 تیر 1397 222 0

هر روز ریش حقه یک رنگ است

این جنگ از اول هم سیاسی بود
فرقی نخواهد داشت آن یا این
هر روز دارد جهل یک عده
تومان مان را می کشد پایین

در باور قول و قرار کذب
ما ملتی همواره در صدریم
کار از هویدا بر نمی آید
تا ما هوادار بنی صدریم

دست طمع آمد بلندم کرد
از جام، تا برجام بنشیند
محکم نشستم پای ایمانم
تا ننگ جای نام بنشیند؟

هر روز ریش حقه یک رنگ است
هر کس عبا پوشید مولا نیست
گفتیم و یک عده نفهمیدند
شیخ الریا شیخ الرعایا نیست

رفتیم و رفتیم و نفهمیدیم
ریگ درشتی توی کفش ماست
در خود نریز اینقدر بغض ات را
این حاصل جیغ بنفش ماست

تعطیل شد دکان خرازی
تلفیق همت باهنر رویاست
یک انقلابی می شناسم که
با انقلابی در دلش تنهاست

ای یادگار جنگ تحمیلی
آن هم قطاران قدیم ات کو؟
ای انقلاب راست ها چپ ها
کو آن صراط مستقیم ات؟ کو؟!

از صفحه ی اینستاگرام شاعر


05 تیر 1397 1127 1

چقدر یخ زده در زیر برف لبخندت

سلام دخترکم باغ دامنت چه شده ست؟
بگو ستاره ی دندانِ روشنت چه شده ست؟

تمام مشق تو خط خورده و نمی گویی
که از کبودی شلاق ها تنت چه شده ست؟

درخت صبح بهاری، چرا به دهکده باز
رسیده شعله ی شب های شیونت، چه شده ست؟

شکوفه های تنت را بگو کدام تگرگ
به خاک ریخته وقت رسیدنت، چه شده ست؟

و شیرخواره ات -آن بره ی سفید که بود
سرش همیشه با گل های دامنت- چه شده ست؟

چقدر یخ زده در زیر برف لبخندت
بهارِ مانده در آوارِ بهمنت چه شده ست؟

شناسنامه ی تو روی جاده جا مانده
نشانی تو کجا بود؟ میهنت چه شده ست؟


25 اردیبهشت 1397 1132 0

عزت ما را به نانی پیش از این ها داده ای

شعله باش اما چنین بر آشیان خود مزن
دود کن خود را ولی در دودمان خود مزن

از گلوی دشمنانت تیغ اگر برداشتی
لااقل آن را به قلب دوستان خود مزن

رحم کن ای صاعقه! گیرم زمین را سوختی
رحم کن، سیلی به گوش آسمان خود مزن

در بیابان کی بدون ما به منزل می رسی؟
راهزن هستی اگر، از کاروان خود مزن

عزت ما را به نانی پیش از این ها داده ای
بعد از این دیگر دم از نام و نشان خود مزن

جنگ برده با رشادت های تو مغلوبه شد
عارمان از توست، حرف از آرمان خود مزن
 


23 اردیبهشت 1397 610 0

سلوک ویژه خواری را مقاماتی ست پیچیده ؟!

خراب دولت آنم که نگذارد در آید بوش
که با  هر گند نو بر گند کهنه می نهد سر پوش

به هر انگشت در هر آستینش خفته صد سیفون
که فوری می کشد سیفونش را ، یک آب هم بر روش

اگر آرد ز عثمانی دو کشتی کود انسانی
الا ای تپه های خاک پاکم وا کنید آغوش

سلوک ویژه خواری را مقاماتی ست پیچیده ؟!
که افشا کردنش ذهن شما را  می کند مغشوش

برادرهای ایمانی فقط یک شمه از آنرا
اگر رو کردم  انصافا ، سریعا بگذرید از روش

در این مسلک مقام فقر را دریابد آن رندی
که چاه نفت را بالا کشد،  لاجرعه چون دمنوش

تصور کن اگر حتی تصور کردنش سخت است
که در آید صدای داریوش از سی دی گوگوش

خش افتاده ست بر اعصاب ما از یاوه گویی ها
که طبل وعده های پوچ و خالی می خراشد گوش

اگر که شیر ، در علم لغت دارد سه تا معنا
نمی یابم چرا پس من سه تا معنا برای موش

الا ای واضعان لفظ و معنا خواهشم این است
که دست و پا کنید اینک دو تا معنا برای موش

یکی آن گرگ خوش خنده که می پوشد لباس میش
یکی هم آن خر گاوی که هی رم می کند یابوش

نمی دانم چه باید کرد دیوی درونم را :
که می گوید وطن خالی ست از مشتی وطن نفروش!

بس است این نا امیدی، شاعر مزدور امیدت کو؟!
خفه لطفن ، پلیز شات آپ ، اُسکت ، زر نزن ،  خاموش...


22 اسفند 1396 598 0

رخش و رستم هردو دکتر بوده اند

خاک ایران یک سر از دکتر پر است
هرکه دکتر نیست نانش آجر است

ملک ایران، سرزمین دکتران
این قدر دکتر نباشد در جهان...

عابران هر خیابان دکترند
دانه های برف و باران دکترند

هم وزیران هم مدیران دکترند
بیشتر از نصف ایران دکترند

هرکه پستی دارد اینجا دکتر است
دیپلم ردی ست، اما دکتر است

هرکه شد محبوب از ما بهتران
هرکه شد منصوب بالا دکتر است

هرکه رد شد از در دانشکده
یا گرفته دکتری، یا دکتر است

شعر نو مديون دکترها بُوَد
تو ندانستي که نيما دکتر است؟

شاعر تیتراژهامان دکتر است
مجری اخبار سیما دکتر است

آنکه مثل آفتاب نیمه شب
سر زد از صندوق آرا دکتر است

شاد باش ای دکتر آرای ما
دکترای جمله دانش های ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما
دکترایت نخوت و ناموس ما

در جهانی که پر است از نابغه
دکتری چندان ندارد سابقه

بی سبب افسرده ای، غم می خوری
سرزمین ماست مهد دکتری

خطمان وقتي شبيه ميخ بود
اي بسا دکتر در آن تاريخ بود

اين همه آدم که در عالم نبود
آدمي کم بود و دکتر کم نبود

من نگويم، شاعران فرموده اند
رخش و رستم هردو دکتر بوده اند

گرچه باشد قصه ها پشت سرش
دکتری دارند ملا و خرش

شاعران از رودکي تا عنصري
بي گمان دارند هريک دکتري

شعله های عشق چون گر می گرفت
آتشی در خیل دکتر میگرفت

عشق با دکتر نظامي قصه گو
عشق با دکتر سنايي رازجو

عارف شوريده: دکتر مولوي
نام پايان نامه ی او: مثنوي

حافظ و سعدي و خواجو دکترند
سروقدّان لب جو دکترند

وحشی و اهلی و غیره دکترند
تاجر و دهقان و کاسب دکترند

عالمان را خود حدیثی دیگر است
حجت الاسلام دکتر بهتر است

بحث های جعل مدرک نان بُری ست
بهترین سرگرمی ما دکتری ست

عده ای مشغول دکترسازی اند
عده ای سرگرم دکتربازی اند
 


16 آذر 1396 1880 1

بنا بود اوضاع سامان بگیرد



بنا بود نعش وطن جان بگیرد
بنا بود اوضاع سامان بگیرد
 
بریدی امیدی که در خلق دیدی
که ترسیدی آوازمان جان بگیرد
 
که ترسیدی انبوهمان جمع گردد
ز تو خرده های فراوان بگیرد
 
نترسیدی اما که توفانِ آهی
به سویت بیاید، به دامان بگیرد
 
دلت خوش که شاهی و مُشتی ملیجک
کمر بسته تا از تو فرمان بگیرد
 
در قلعه را بسته ای تا وزیرت
ذلیلانه اذن از نگهبان بگیرد
 
چه جشنی بگیرند گرگان صحرا
سگ گلّه گر پای چوپان بگیرد!
 
شبی خواهد آمد که صبحی ندارد
اگر دور خورشید پایان بگیرد
::
چنان سخت سوزم که آتش بگیری
چنان تلخ گریم که باران بگیرد...

به ما سخت کردی جهان را، بعید است
خداوندِ ما بر تو آسان بگیرد

 


11 تیر 1396 1573 0

طبق نصّ یک کتاب کهنه، قوم برگزیده اید

چند روز پیش
بزدلانه
کودکان غزّه را
در "شجاعیه"
به خون کشیده اید!
آفرین!
واقعا که در شهامت و شرف پدیده اید
چشم بد به دور
قوم برگزیده اید!

از شما شریف تر کسی ندیده ام
جز جماعتی که کارشان
ماستمالی سیاه کاری شماست
چون به جیب هایشان رسیده اید!

اوج انتقاد و اعتراض این گروه
در برابر تمامی قساوت شما
گاه اخم ساده ای ست
گاه ژست پرافاده ای ست
مثل اینکه "بس کنید جنگ را
بس کنید نام و ننگ را
بس کنید بارش گلوله ی تفنگ را..."
بی که واقعاً بیان شود
کودکان غزّه اند
یا شما که در میان خاک و خون تپیده اید!

این گروه در برابر ستم همیشه بی طرف
این جماعت سیاه رو، ولی یقه سفید
مانده ام که ساقه ی چغندرند
در مسیر باد
یا که برگ بید؟!
 



01 تیر 1396 2131 0

روزگار جوان ایرانی

این طرف استکان یونانی
آن طرف قاشق لهستانی

گاز و یخچال بهترینش چیست؟
آلمانی و انگلستانی

برده از رو تمام قزوین را
سنگ پاهای ازبکستانی

معنوی کرده حالت ما را
مهر و تسبیح ارمنستانی

در خود چین هم احتمالاً نیست
جنس چینی به این فراوانی

هرچه دستت رسید وارد کن
شده از کشور موریتانی

فکر چیزی نباش غیر از سود
سود دارد کلاه سودانی

در همین حال و روز وانفسا
می نویسم چنان که می دانی

می‌رود رو به سمت ویرانی
روزگار جوان ایرانی

هر که تولید می شود هنرش
آن چنان میزنند توی سرش

که بریزد تمام کرک و پرش
و در آید ز شش جهت پدرش

چوب قاچاق از قضا و قفا
می خورد چون چماق بر کمرش

بعد هم هرچه دست و پا بزند
در نیاید حقوق کارگرش

میزند توی کار دلالی
تا که محسوس تر شود اثرش

بعد سی سال، شخص صنعت گر
دُم ندارد هنوز کره خرش

جنس تولید داخلی اوخ است
هم وطن جان نگرد دور و برش

دولت وقت هم که فی الجمله
ریشه‌اش را زده است با تبرش

می‌رود رو به سمت ویرانی
روزگار جوان ایرانی

این جوان زور قابلی بزند
یا به دریا اگر دلی بزند

یا برای گرفتن یک وام
رو به هر کور و کاملی بزند

می‌تواند نهایتاً در شهر
یک دکان فلافلی بزند

یا اگر بیشتر هنر بکند
یک فلان‌شاپ فسقلی بزند

یا که دائم پی مسافرها
برود دور باطلی بزند

البته راه بهترش این است
که به موهای خود ژلی بزند

و سپس بین دود یک قلیان
دل خود را به غافلی بزند

وای اگر جنس خارجی روی
دست تولید داخلی بزند

می‌رود رو به سمت ویرانی
روزگار جوان ایرانی


21 خرداد 1396 2257 0
صفحه 1 از 6ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  بعدی   انتها