دفتر شعر

ای زن! به عصر بردگی ما نهیب زن

سبز است باغ نافله از باغبانی ات
گل کرد عطر عاطفه با مهربانی ات

در سایه سار همدلی ات بود آفتاب
روشن شد آب و آینه با همزبانی ات

ای انتشار صبح از آفاق جان تو
ای چشمه سار نور، دلِ آسمانی ات

هر گل به باغ، دفتر تقریر فقه توست
هر بلبلی مفسّر نهج المعانی ات

حتی در آن نماز شبی که نشسته بود
پیدا نشد تشهدی از ناتوانی ات

ای آنکه صبح کوفه ز رزم تو شام شد
ای افتخار، آینه ی خطبه خوانی ات

آیا شکست خطبه ی پولادی تو را
بر نیزه آیه های گلِ ناگهانی ات؟

از بس به خار زار غم آواره بوده ای
چشم کسی ندید گل شادمانی ات

از آن سری که در طبق آمد شبی بگو
لبریز بوسه باد لب خیزرانی ات
::
ای زن! به عصر بردگی ما نهیب زن
با شور عزّت و شرف آرمانی ات

 



24 فروردین 1396 2231 0

باید دهان شاعرتان را طلا گرفت

آن شب که باغ حال و هوای دعا گرفت
هر شاخه ای قنوت برای خدا گرفت

شعر علیل و واژه ی بی اشتهای آن
با اشک های شوق تشرف شفا گرفت

در گرگ و میش صبح، در انبوه خیر و شر
دل بیدلانه حالت خوف و رجا گرفت

امّا پس از طلوع فراگیر آفتاب
بی اختیار دامن مهر تو را گرفت!

مهر تو شرح روشن اشراق ناب بود
خورشید با تبسّم تو روشنا گرفت

عالم قرار بود پس از تو شود خراب
مهرت قدم نهاد که عالم بقا گرفت

با فطرت اویس دل آمد به سوی تو
از عطر مصطفای وجودت صفا گرفت

باغ از شکوفه هر سحر احرام شوق بست
اذن طواف در حرم کربلا گرفت

بی شک سراغ رایحه ی گیسوی تو را
حافظ هزار بار ز باد صبا گرفت!

با شوق تو مشارق الهام جلوه کرد
با عطر تو عوالم ایجاد پا گرفت

دیدم چگونه شاهد بزم شهود شد
آن عاشقی که رخصت «یا لیتنا» گرفت!
::
از داغ تو که در دل افلاک جا گرفت
آدم به ناله آمد و خاتم عزا گرفت

فیض عظیم با «وَفَدَیناهُ» موج زد
این جام را خلیل به لطف شما گرفت

حتی پیامبر به پیامت امید داشت
آن روز که تو را به سر شانه ها گرفت

عمّان درست گفت: خدا در دم نخست
وقتی که امتحان ز همه اولیا گرفت

قلب تو بیشتر ز همه درد و داغ خواست
جانِ تو بهتر از همه جام بلا گرفت

ای دم به دم حماسه! ببخشا که شعر من
از حد گذشت و حال و هوای رثا گرفت

در حیرتم «کمیت» چگونه میان شعر
از دشمنان خون خدا خونبها گرفت؟!

«آنان که در مقام رضا آرمیده اند»
دیدند دعبل از چه امامی قبا گرفت

من در خور عطای شما نیستم ولی
باید دهان شاعرتان را طلا گرفت

وقتی خروش کرد که «باز این چه شورش است»
آری، چه شورشی که جهان را فرا گرفت...

 



19 اردیبهشت 1395 2296 0

من جامع تمام صفات کمالی ام


از تنگنای دست و دل و دیده خالی ام
من جامع تمام صفات کمالی ام

هر شب پر از توسّل ناب است محضرم
هر شب مقیم خلوت دل های خالی ام

من بال با کفایت پرواز شاعران
با شعرهای جوششی و ارتجالی ام

از من مخواه آب بنوشم که سال هاست
هم شأن آب در نفحات زلالی ام

حالا نگاه کن که در آفاق علقمه
با خیل زخم، زخمه زده خسته حالی ام

یک دشت لاله می دمد از چشم های من
از بس به فکر باغ در این خشکسالی ام

مردی کمرخمیده تر از موج می رسد
من شاهدِ شرافتِ قدّی هلالی ام

با کاروان بگو که من از کوفه تا به شام
بر بام نیزه، همسفری احتمالی ام
::
حالا در ابتهاج تشرّف به باغ یاس
گل های شوق خیمه زده در حوالی ام

 



23 آذر 1393 1438 0

امشب نماز یار فراداست در تنور...


امشب ز فرط زمزمه غوغاست در تنور
حال و هوای نافله پیداست در تنور

دیگر زمین مکبّر یاران صبح نیست
امشب نماز یار فراداست در تنور

هر ندبه عاشقانه به معراج می رود
انگار شور مسجدالاقصی ست در تنور!

خاکستر است و شعله و پروانه ای که سوخت
امشب تمام عشق همین جاست در تنور

اینجا مدینه نیست ولی با هزار غم
دست دعای فاطمه بالاست در تنور!

این زاده ی خلیل که جانش به باغ سوخت
غم را چگونه باز پذیراست در تنور؟!

از اشک های تب زده طوفان به پا شده است
ای نوح! این تلاطم دریاست در تنور!

با داغ جاودانه ی تارخ آشناست
باغ شقایقی که شکوفاست در تنور

این سَر که آفتاب سرافراز عالم است
روشن ترین مفسّر فرداست در تنور
::
دیگر چرا ز واقعه باید خبر گرفت
وقتی که عمق حادثه پیداست در تنور؟!

 



06 آذر 1393 1722 0

یک بوسه وقت مانده که نذر گلو کنی!


تو صبح روشنی که به خورشید رو کنی
حاشا که شام را خبر از تار مو کنی

طوفانی و تموّج اگر سر برآوری
آتشفشان دردی اگر سر فرو کنی

می خواستی طلوع فراگیر صبح را
با ابتهاجِ خطبه ی خود بازگو کنی

می خواستی جماعت مست از غرور را
با اشک های نافله بی آبرو کنی

عطر حسین را همه جا می پراکنی
همچون نسیم تا سفر کو به کو کنی

پنهان شده است گل پس باران برگ ها
باید که باغ را به تمناش بو کنی!

وقتِ وداع آمده با پاره های دل
یک بوسه وقت مانده که نذر گلو کنی!

 



24 آبان 1393 2102 0

محبّت خانه ای دارد که دقّ الباب می خواهد


چه اشراقی دل از این لحظه های ناب می خواهد؟
چه شوری سینه از این اشک چون سیلاب می خواهد؟

من از این سیر آفاقی دو چندان می شوم بی دل
که چشمی منتظر در خیمه از من آب می خواهد

و آن سوتر کسی در دست داسی دارد و حتماً
تمام غنچه ها را از عطش سیراب می خواهد

ادب با دست شستن از دل و دستم به دست آمد
مگر درس ادب آموختن آداب می خواهد؟!

نمانده در تنم دستی و گرنه خوب می دانم
محبّت خانه ای دارد که دقّ الباب می خواهد

بیا موسی که هارونت به رغم سامری خواهان
فقط از معجز چشم تو اسطرلاب می خواهد!

وضو از خون، اذان با یا اخا، سجاده ام صحرا
بیا ای بهترین، این لحظه ها محراب می خواهد

و من ماه ـ بنی هاشم ـ یقین دارم که بعد از این
مدینه هر شب از ام البنین مهتاب میخواهد!

 



12 آبان 1393 1628 0

چشم مرغان حرم می دود از دنبالش


تیر کمتر بزنید از پی صید بالش
چشم مرغان حرم می دود از دنبالش

کرم حاکم کوفه است که فرزند علی
تیر، باید ببرد سهم ز بیت المالش!

عطش و آتش از آن لب به هم آمیخته است؟!
یا که خورشید دمیده است روی تبخالش؟!

کیست این شوکت پر شور که در دشت حضور
یک چمن یاس شکفته است به استقبالش؟!

گوش وا کرده زمین تا شنود تکبیرش
چشم وا کرده سماوات به استهلالش

و شنیدیم به تفصیل ز مردان خدا
ماجرایی که چنین است چنین اجمالش:

هرگز از آّب ننوشید علمدار حسین
یاد کرد از لب او، از جگر اطفالش

گفت واللّه احامی ابداً عن دینی
با لب از عطش و عاطفه مالامالش

به براهین شهودی سخنش منتج شد
هرکه شد منطق او پایه ی استدلالش

 



11 آبان 1393 1558 0

خیز که شمشیر تو غلاف ندارد


خیز که شمشیر تو غلاف ندارد
جز هوس رزم در مصاف ندارد

شهر جنون نیست غیر دامن صحرا
مسجد این شهر، اعتکاف ندارد!

گرم ستیزند عقل و عشق، ولیکن
عقل تو با عشق اختلاف ندارد

عارف واصل! بگو حقیقت عرفان
قصه عنقا و کوه قاف ندارد!

مرد، هوای غبار معرکه دارد
مرد، هوای هوای صاف ندارد

یوسف جانت کجا و چشم خریدار؟!
پیش تو حتی کسی کلاف ندارد!

رو به منا می روی حقیقت مشعر
حج دلیران مگر طواف ندارد؟!

با لب تیری ز مرگ بوسه گرفتی
عشق تو آری حد کفاف ندارد!

 



09 آبان 1393 1571 0

کاروان جاری است در تاریخ


کاروان، کاروان شور آور
کاروان، اشتیاق، سرتاسر

همه در حالت سفر از خود
همه بی تاب چون نسیم سحر

همه دلباخته چو پروانه
همه بر پای شمع، خاکستر

پدران از تبار ابراهیم
مادران از قبیله ی هاجر

عارفان قبیله ی عرفات
شاعران عشیره ی مشعر

هر یکی در مقام خود ساقی
هر یکی در مرام خود ساغر

سروهایی به قامت طوبی
چشمه هایی به پاکی کوثر

هم رکاب حماسه های عظیم
در گذر از هزار و یک معبر

در دل و جان کاروان اکنون
می تپد این نهیب، این باور:

نکند شوکران شود معروف!
نکند نردبان شود منکر!

مَرحبا بر سلاله ی زهرا
هان! فَصَلِّ لربّک وَانحَر
::
می سزد حُسنِ مطلعی دیگر
وقت وصف عقیله شد آخر

در نزولش ز منبر ناقه
خطبه خوانِ حماسه، آن خواهر

شد عصا شانه ی علی اکبر
پای عباس، پله ی منبر

سرزمین، سرزمین گل ها بود
پهنه ی عشق! وه چه پهناور!
::
شد پدیدار صحنه ای دیگر
کشتی نوح بود و موج خطر

ناگهان در هجوم باد خزان
کنده شد برگه هایی از دفتر!

کاش دستان باد می شد خشک
کاش می شد گلوی گل ها تر!

کیست مردی که می رود میدان
که ندارد به جز خودش لشکر؟!

ترسم این داغ شعله ور گردد
مثل آتش که زیر خاکستر...

آه! از زین روی زمین افتاد
پاره ی جان احمد و حیدر

وَ زَنی روی تلّ برای نبی
صحنه را می شود گزارش گر

که بیا جای بوسه های شما
شده سرشار بوسه ی خنجر!

می بَرَند از تن عزیز تو جان
می بُرند از تن حسین تو سر

آن طرف صحنه ی شگفتی هست
نه! بسی صحنه هست شرم آور

رفته از پای دختران خلخال
رفته از دست مادران زیور!
::
کاروان می رود به کوفه و شام
کاروان می رود به مرز خطر

کاروان می رود ولی خالی است
جای عباس و قاسم و اکبر

کاروان جاری است در تاریخ
کاروان باقی است تا محشر...

 



08 آبان 1393 1840 0

از راه می رسند خبرهای نو به نو


::
پروازهای تازه و پرهای نو به نو
معراج واژه ها و سفرهای نو به نو

در کعبه جلوه ای است که حتی کبوتران
احرام بسته اند ز پرهای نو به نو

بشتاب تا سپیده که همراه آفتاب
از راه می رسند خبرهای نو به نو

با آنکه باغ دل، تر و تازه است در بهار
گل می کنند تازه و ترهای نو به نو

جان می دهیم در پی جان های دم به دم
سر می دهیم در پی سرهای نو به نو

گل می کنیم در تبِ آتش، خلیل وار
بر دوش می نهیم تبرهای نو به نو

بی هر هراس با لحظات حماسه ساز
پل می زنیم سمت خطرهای نو به نو

از شعله ها دوباره به پرواز آمدند
ققنوس های فتح و ظفرهای نو به نو

غرقیم در حسین که دریای عزتش
خالی نمی شود ز گهرهای نو به نو

 



04 آبان 1393 1057 0

شمشیرت از حرارت تدبیر آب خورد


در جوشت ای بهار، گل باده پا گرفت
برخاستی به جلوه، هر افتاده پا گرفت

ای پا نهاده شور تو در جاده های نور
ای آنکه شوقت از دل سجاده پا گرفت

پا پس کشید بُخل و، حسد دست بسته ماند
تا لطفِ تو به مردم آزاده پا گرفت

شمشیرت از حرارت تدبیر آب خورد
فریادت از سکوت در این جاده پا گرفت

از دانه ای که صبر تو در خاک می نشاند
هفتاد و دو شقایق دلداده پا گرفت
::
این سر، دوباره سوده به خاک بقیع شد
ناگاه، طرحِ یک غزلِ ساده پا گرفت



27 شهریور 1393 263 0