دفتر شعر

میان معرکه هم ایستاده‌ای به نماز

سرت اگر چه در آن روز رفت بر سرِ نی
نخورد دشمنت اما جُوِی ز گندم ری

سری که بود دمادم به روی دوشِ نبی
سری که بر سرِ نی شد به جرم حق‌طلبی

سرت شریف‌ترین سجده‌گاهِ باران است
سرت امانتِ سنگینِ روزگاران است

منم مسافر بی‌زاد و برگ و بی‌توشه
سلامِ من به تو، ای قبله‌گاهِ شش‌گوشه

سلام وارث آدم، سلام وارث نور
سلام ماه درخشانِ آسمان و تنور

سلام تشنه‌لبِ کشتۀ میانِ دو رود
سلام خیمۀ جانت اسیر آتش و دود

سلام ما به تو ای پادشاه درویشان
چه می‌کنند ببین با تو این کج‌اندیشان

تو آبروی شرف، آبروی مرگ شدی
کتاب وحی تو بودی و برگ برگ شدی

تو در عراقی و رو کرده‌ای به سمت حجاز
میان معرکه هم ایستاده‌ای به نماز

بخوان که دل به نوایی دگر نمی‌بندم
که خورده تیر غمت بر دوازده‌بندم

چه با مرام شما کرده‌اند بی‌دینان
هزار بار تو را سر بریده‌اند اینان

چه سود بعدِ تو چون برده، بندگی کردن
حباب‌وار، یزیدانه زندگی کردن

حسین گفتن و دل باختن به خویِ یزید
بدا به غیرت ما کوفیانِ عصر جدید

چه زود در کنفِ رنگ و رِیب فرسودن
مدام بردۀ تزویر و زور و زر بودن

چه سود دل به غمت دادن و زبانم لال
حسین گفتن و... آتش زدن به بیت‌المال

حسین، کوفی پیمان‌شکن نمی‌خواهد
حسین، سینه‌زنِ راهزن نمی‌خواهد

حسین را، ز مرامش شناختن هنر است
حسین دیگری از نو نساختن هنر است

«بزرگ فلسفۀ قتل شاه دین این است
که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است»


شبی رسیده ز ره، شب نگو، بگو سالی
ببین ز خواجۀ رندان گرفته‌ام فالی

«نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه قصه پردازم»

سلام، کوهِ غم و کوهِ صبر و کوهِ بلا
سلام، حنجرۀ بی‌بدیل کرب‌وبلا

تو با مرامِ حسینی میان کوفه و شام
بنای ظلم فرو ریختی به تیغ کلام

بگو به ما که به گوشَت مگر چه خواند حسین
بگو! مگر ز لبانش چه دُرّ فشاند حسین

بگو که گفت من این راه را به سر رفتم
به پای‌بوسیِ این راهِ پرخطر رفتم

تو هم به پای برو ما نگاهمان که یکی‌ست
مراممان که یکی رسم و راهمان که یکی‌ست

بگو که گفت: هلا نور چشم من زینب!
بخوان به نام گل سرخ در صحاریِ شب

بخوان که دود شود دودمان دشمن تو
بنای جور بلرزد ز خطبه خواندن تو

نبینمت که اسیر حرامیان باشی
اسیر فتنه و نیرنگ شامیان باشی

که در عشیرۀ ما عشق، ارث اجدادی‌ست
اسارت است که سنگِ بنای آزادی‌ست

سلام ما به اسارت، سلام ما به دمشق
سلام ما به پیام‌آورِ قبیلۀ عشق

ببین نشسته به خون، مقتل لهوفیِ ما
گرفته رنگِ فغان نامه‌های کوفیِ ما

شرابِ نور که هشیار و مست خورده تویی
که گفته‌ است که کشتی شکست‌خورده تویی

سرت اگر چه در آن روز رفت بر سرِ نی
نخورد دشمنت اما جُوِی ز گندم ری

لینک منبع:

http://www.shereheyat.ir/poetry/poems/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%A2%D9%88%D8%B1%D9%90-%D9%82%D8%A8%DB%8C%D9%84%DB%80-%D8%B9%D8%B4%D9%82


18 شهریور 1398 933 3

بمانی که این پارسی از تو ماند 

تو ای برکشیده سخن تا سپهر 
برآورده کاخ سخن تا به مهر

بزرگ اوستادا، سخنور تویی 
همه پیرویم و پیمبر تویی

چو بوسد سر خامه انگشت تو 
نلرزد به گاه سخن، پشت تو

چو رخش سخن زیر مهمیز توست 
عطارد یکی صید ناچیز توست

ز کلک تو آید برون رنگ رنگ 
چه در دشت آهو، چه در یم، نهنگ

نداری دگر شاعران را به کس 
تو می پروری پهلوانان و بس

نه رستم بود زاده ی زال زر 
تویی ای سخن گستر، او را پدر

که جز تو چو رستم پسر آورد؟ 
که پیکار با شیر نر آورد

تواند کدامین یل زورمند 
که پیل اندر آرد به خمّ کمند؟

که جز رستم از نعره، چرم پلنگ 
درد بر تن دشمنان، روز جنگ؟

چه جز تیغ رستم شکافد سپهر؟ 
فرود آرد از آسمان، تاج مهر؟

نه، این زاده ی زال و سیمرغ نیست 
بود رستم و کس چه داند که کیست

چه خوش گفته بودی از این پیش باز 
به درگاه محمود نا سرفراز:

«جهان آفرین تا جهان آفرید 
چو رستم به گیتی نیامد پدید»

چو گودرز و گیو و چو سام و چو توس 
چو افراسیاب و یل اشکبوس

همه، هر چه زین آب و از این گل اند 
همان زاده و رود، دریا دلند

در آوردگاه سخن، رستمی 
که را زهره تا با تو پیچد همی؟

بمانی که این پارسی از تو ماند 
که شهنامه آن را به کیوان رساند


01 خرداد 1398 501 1

با سمِّ اسبان تکاندیم از کوه‌ها خستگی را

ای خنجرِ آب دیده، ما تشنه‌ی کارزاریم
لب‌بسته زخمیم اما در خنده، خون‌گریه داریم
 
تا سر زند آفتابی، هرگز ندیدیم خوابی
از چشم سرخ شرابی، پیداست شب‌زنده داریم
 
با سمِّ اسبان تکاندیم از کوه‌ها خستگی را
ماییم از نسل خورشید، برقله‌ها تک سواریم
 
تا کاروانِ پس از ما، پیدا کند راه از چاه
یا رد پا یا که پایی در جاده جا می‌گذاریم
 
هرچند حالا خموشیم، وقتش رسد می‌خروشیم
یک روز خرما فروشیم ، یک روز بالای داریم
 
«امشوا الی الموت مشیا...» این است جانبازی ما
یعنی که فرزندِ حیدر لب تر کند ذوالفقاریم


30 اردیبهشت 1398 450 0

مرگ بر آمریکا

مرگ بر
            تازیانه ها
           تازیانه های بی امان
              به گرده های بی گناه بردگان

مرگ بر
       مرگ ناگهانی
                صد هزار زندگی
-                           در یكی دو ثانیه-
                                   
با سقوط علم از آسمان!

مرگ بر
        كشتن جوانه ها


مرگ بر
      انتشار سم
             در زلال رودخانه ها

مرگ بر فصاحت دروغ
مرگ بر
            بوق های بووووق

مرگ بر
          سیم های خاردار و كشتزارهای مین


مرگ بر
                  گورهای دسته جمعی و
                              بندهای انفرادی زمین

مرگ بر بریدن نفس
مرگ بر قفس
مرگ بر شکوه خار و خس
مرگ بر هوس
مرگ بر حقوق بی بشر
مرگ بر تبر
مرگ بر شراره های شر
مرگ بر سفارت شنود
مرگ بر
       کودتای دود


زنده باد زندگيِ او
زنده باد زندگيِ من... تو... ما

یك كلام:
مرگ بر
            آم...ری...كا

مرگ بر ابولهب
مرگ بر یزید و شمر و ابن سعد


مرگ بر
              زاده ی زیاد
            بگو بلند: بیش باد  !

مرگ بر
     قطعنامه های بستن فرات
                                قحط آب

  مرگ بر
                  تیر مانده بر گلوی كودك رباب

مرگ بر
     قتل خنده های روشن علیرضا

مرگ بر گلوله ای که خط کشید
             روی خاطرات آرمیتا

یك كلام:
       
مرگ بر
               آمریكا



13 آبان 1397 5547 3

به دنیا می‌دهد بی‌تابیِ گهواره پیغامی

نباشد در جهان وقتی که از مردانگی نامی
به دنیا می‌دهد بی‌تابیِ گهواره پیغامی

غریبیِ پدر را می‌زدی فریاد با گریه
گلویت غرق خون شد تا نماند هیچ ابهامی

گلویت از زبانت زودتر واشد، نمی‌بینم
سرآغازی از این بهتر، از این بهتر سرانجامی

تو در شش بیت حق مطلب خود را ادا کردی
چه لبخند پر از وحیی چه اشک غرق الهامی

علی را استخوانی در گلو بود و تورا تیری
چه تضمینی، چه تلمیحی، چه ایجازی، چه ایهامی

تورا از واهمه در قامت عباس می‌بیند
اگر تیر سه‌شعبه کرده پیشت عرض اندامی

الا یا قوم ان لم ترحمونی فارحمو هذا...
برید این جمله را ناگاه تیرِ نابه‌هنگامی

چنان سرگشته شد آرامش عالم که برمی‌داشت
به سوی خیمه ها گامی به سوی دشمنان گامی

برایت با غلاف از خاک ها گهواره می‌سازد 
ندارد دفنت ای شش‌ماهه غیر از بوسه احکامی

چه خواهد کرد با این حلق اگر ناگاه سر نیزه...
چه خواهد کرد با این سر اگر سنگ از سر بامی...

کنار گاهواره مادر چشم‌انتظاری هست
برایش می‌برد با دست خون‌آلوده پیغامی
 


26 شهریور 1397 920 1

این پرچمی که در همه عالم سرآمد است

این پرچمی که در همه عالم سرآمد است
از انقلاب کاوه ی آهنگر آمده ست

از گرگ و میش مبهم اسطوره های دور
از روشن حماسه ی این کشور آمده ست

در دست های رستم دستان در اهتزاز
بر شانه ی سیاوش از آتش درآمده ست

با سرخِ لعل و سبزِ زمرد، سپیدِ دُر
در جلوه زار عشق به صد زیور آمده ست

خون دل از خیانت تاریخ خورده است
از خاک و خون و خنجر و خاکستر آمده ست

از آتش تو نیست هراسش که بارها
ققنوس وار از دل اتش برآمده ست

در موج خیز حادثه افتاده است و باز
خیزان به عزم معرکه ای دیگر آمده ست

تنها نه با موالی مختار بوده است
هر جای در حمایت حق با سر آمده ست

با سربه دارها به سر دار رفته است
چنگیز در برابر او مضطر آمده ست

گاهی برای قوت قلب رئیسعلی
در رزمگاه دشمن افسونگر آمده ست

گاهی انیس جنگلیان بوده است و گاه
مشروطه خواه را علَم لشکر آمده ست

حبل المتین وحدت مستضعفان شده ست
آیینه دار هیمنه ی رهبر آمده ست

در جبهه تیر و ترکش و خمپاره خورده است
شب زنده دار خلوت همسنگر آمده ست

گاهی شده ست زینت تابوت لاله ای
با عطر و بوی دسته گلی پرپر آمده ست

چون بیرقی که در کف سردار کربلاست
گاهی مدافع حرم حیدر آمده ست

زخم سنان دشمن و زخم زبان دوست
از هر طرف به پیکر او خنجر آمده ست

با این همه همیشه سرافراز و پایدار
در اهتزاز بر سر این کشور آمده ست


13 خرداد 1397 589 0

امت واحده اقبال دگر می خواهد

فتنه این بار هم از شام به راه افتاده ست
کفر در هیئت اسلام به راه افتاده ست

علم آل سعود است به نام اسلام
فتنه ی عاد و ثمود است به نام اسلام

نهروان است و خوارج غم ایمان دارند
بر سر نیزه ببینید که قرآن دارند

باز هم وهم فتوحات به عزم حرم است
نفحات همه ما سهم فصوص الحکم است

باز از چشمه ی تاریخ جنون می جوشد
هند تا اندلس از غلغله خون می جوشد

سالها وعده ی منصور به خود می دادیم
مژده ی آمدن نور به خود می دادیم

بس که بر همت ما تیر شب خیره نشست
سال ها قامت ما زیر شب تیره نشست

ببری از بنگال هویدا نشده ست
آتشی در نفس قوال پیدا نشده ست

غزل خسرو در انجمنی غالب نیست
سخن بیدل اگر هست کسی طالب نیست

شور ققنوسی ما بال دگر می خواهد
امت واحده اقبال دگر می خواهد

فارسی حلقه ی پیوند خداجویان است
همچو خورشید در آفاق جهان تابان است

شمع اقبال برافروختنی خواهد شد
شعر ابریشم کشمیر غنی خواهد شد

موجی از آتش و آواز به پا می خیزد
شرق از خواب قرون باز به پا می خیزد

بانگ توحیدی بیداری امت از نو
در دل پیر و جوان شوق شهادت از نو

ولی است آن که در این معرکه حجت دارد
علی است آنکه به ما حکم ولایت دارد

به جهان نام امین ولوله می اندازد
به تن و جان زمین زلزله می اندازد

پیر ما پرچم توحید به دست آمده است
بر صف لشکر کفار شکست آمده است
 


10 خرداد 1397 675 0

با عشق اهل بیت گره خورده هست ما

پیمان شکست دشمن شیطان پرست ما
نابود باد خصم سیه روی پست ما

از مسند غرور هیاهوی غرب را
پائین کشید همت یزدان پرست ما

هرکس که گشت حاکم کاخ سپید مُرد
در آرزوی دیدن روز شکست ما

ما وارث ولایت عشقیم کز ازل
با عشق اهل بیت گره خورده هست ما

ما هسته را به عشق ولایت شکافتیم
تا دور باد از خطر هسته هست ما

شعر دوم:

عاشقان را گر هزاران جان دهند
جمله را گر صحبت جانان دهند

اهل دل را دادن جان مشکل است
اهل دل جان را ولی آسان دهند

ما ز جان آسان و خندان بگذریم
هر زمان مولای ما فرمان دهد

وقت آن شد گوشمالی سهمگین
فارسان بر لشکر شیطان دهند

این گرازان گریزان تا به کی
در بهشت قدس ما جولان دهند

ای فلسطین استقامت پیشه کن
تا به آزادی تو را امکان دهند

صبح آن روز درخشان دیر نیست
تا تو را آزادی از حرمان دهند


10 خرداد 1397 680 1

ما مژده ی پیغام رسولیم به سلمان

بگذار بگویم که نگیرند به بازی
تیغ سخنم را دله دزدان حجازی

ما مژده ی پیغام رسولیم به سلمان
ما حافظ و خیام و خراسانی و رازی

اما تو چه داری که به جز فتنه ببافی
اما تو چه داری که به جز فرقه بسازی

شیریم و نمک خورده ی اولاد پیمبر
ما را نه نگاهی ست به شاهان نه نیازی

ما راست درفشی که نه شرقی و نه غربی
نه زنگی و رومی و نه تورانی و تازی

حاشا که نشینیم و تو در خطه ی رستم
بر گرده ی یاران علی اسب بتازی

اسکندر و ضحاک بگو خشم بگیرند
کی سحر شود کاوه در این شعبده بازی

تا کرد و لر و ترک و بلوچیم برادر 
حاشا که بر این ملک کنی دست درازی


10 خرداد 1397 892 0

از سرزمین قبله فقط یک نوار ماند

ﺁﺗﺶ، ﮔﻠﻮﻟﻪ، ﺳﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ
ﺟﺎﯼ ﻗﻠﻢ ﺗﻔﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ

ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﭖﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺎﺯﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻌﺮ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺑﻤﺐ ﺑﭙﯿﭽﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻌﺮ

ﺑﺎﯾﺪ ﻗﻠﻢ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺟﻨﻮﻥ ﮐﻨﺪ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺗﻀﯽ ﺑﺸﻮﺩ ‏« ﻓﺘﺢ ﺧﻮﻥ ‏» ﮐﻨﺪ

ﺑﺎﯾﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﺭﺯﻡ ﺑﭙﻮﺷﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻦ
ﺑﺎﯾﺪ ﺳﭙﺎﻩ ﻗﺪﺱ ﺷﻮﺩ ﻭﺍﮊﻩﻫﺎﯼ ﻣﻦ

ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﺍﻥ ﺷﻌﺮ ﺍﮔﺮ ﻧﻌﺮﻩﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ
ﺩﺭ ﮔﻮﺵ ﺟﺎﻫﻠﯿﺖ ﺍﯾﻦ ﻋﺼﺮ ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ

ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺣﺮﻑ ﻟﯿﻠﯽ ﻭ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻧﻤﯽﺯﺩﻧﺪ ...
ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺷﺎﺧﻪﯼ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻧﻤﯽﺯﺩﻧﺪ

ﺍﺯ ﺑﺲ ﺧﯿﺎﻝ ﺩﺭ ﺧﻢ ﺍﺑﺮﻭﯼ ﯾﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪ
ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻗﺒﻠﻪ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻧﻮﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪ

ﺍﯾﻦﮔﻮﻧﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﮔﺮﮒ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﻋﺰﯾﺰ ﺷﺪ
ﯾﻮﺳﻒ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻌﺮﮐﻪﻫﺎ ﺭﯾﺰﺭﯾﺰ ﺷﺪ

ﺍﯾﻦﮔﻮﻧﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﺟﺒﺮﺋﯿﻞ ﺳﻮﺧﺖ
ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻣﻌﺠﺰﺍﺕ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﺧﻠﯿﻞ ﺳﻮﺧﺖ

ﺟﺮﯾﺎﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻗﺼﻪﯼ ﺗﻠﺦ ﺳﻘﯿﻔﻪﻫﺎ
ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﺎﺝ ﻭ ﺗﺨﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﻠﯿﻔﻪﻫﺎ

ﺗﻤﺜﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺎﻭﯾﻪ ﺁﻝﺳﻌﻮﺩ ﺷﺪ
ﻭﻗﺘﯽ ﻏﻼﻡ ﺣﻠﻘﻪﺑﻪﮔﻮﺵ ﯾﻬﻮﺩ ﺷﺪ

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻨﺎﯼ ﺍﺻﻠﯽ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﺘﻘﺎﻣﺖ ﺍﺳﺖ
ﺩﺳﺖ ﯾﻬﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻔﺸﺎﺭﯼ، ﺣﻤﺎﻗﺖ ﺍﺳﺖ

ﺁﺗﺶ، ﮔﻠﻮﻟﻪ، ﺳﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ
ﺟﺎﯼ ﻗﻠﻢ ﺗﻔﻨﮓ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ ...

ﻣﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﯼ ﻭ ﻏﯿﺮﺧﻮﺩﯼ ﺯﺧﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩﺍﯾﻢ
ﺗﺎ ﺟﻨﮓ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﭘﯿﺶﺑﺮﺩﻩﺍﯾﻢ

ﺍﺯ ﻏﺮﺏ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﺍﻧﻘﻼﺏ
ﯾﮏ ﻋﺪﻩ ﺍﺯ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻣﺎ، ﻣﺜﻞ ﺧﺮﺱ، ﺧﻮﺍﺏ...

ﺩﺭ ﻓﺘﻨﻪﻫﺎ ﻭ ﻫﻤﻬﻤﻪﻫﺎ ﻋﻘﻞ ﮐﻞ ﺷﺪﻧﺪ
ﭘﺲﻣﺎﻧﺪﻩﻫﺎﯼ ﺍﺭﺗﺶ ﻣﺎﺭﺷﺎﻝ ﺩﻭﮔﻞ ﺷﺪﻧﺪ

ﮔﻔﺘﻨﺪ : ‏« ﺷﯿﻌﯿﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺳﺨﺘﯽﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﺎﺯ
ﺟﯿﺐ ﺣﻤﺎﺱ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﭘﻮﻝ ﻧﻔﺖ ﻭ ﮔﺎﺯ ‏»

ﻫﻢ ﻋﺎﻟﻤﺎﻥ ﻣﺠﺘﻬﺪ ﮐﻔﺮ ﻭ ﺩﯾﻦ ﺷﺪﻧﺪ
ﻫﻢ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺷﺪﻧﺪ

ﻣﺜﻞ ﮐﻼﻡ ﻣﺒﻬﻢ ﻃﻔﻠﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﻮﺍﺏ
ﻫﯽ ﺣﺮﻑ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ، ﻓﻘﻂ ﺣﺮﻑ ﺑﯽﺣﺴﺎﺏ

امروز اگر مقاومت غزه سرد بود
میدان انقلاب زمین نبرد بود

ﻣﺎ ﺩﺍﻍﺩﯾﺪﻩﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﺁﺗﺶﻓﺸﺎﻥ ﺷﺪﯾﻢ
ﺗﺎ ﻣﻈﻬﺮ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﺷﺪﯾﻢ

ﭘﯿﺮﻭﺯ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ
ﺑﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﮔﯽ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﮔﯽ
 



02 تیر 1396 2799 3

به روباهان بگو از گوش هاشان پنبه برگیرند

زمین مست است، مست از عشق عالمگیر ایرانی
زمان مست است از آرامش و تدبیرایرانی

برای دیدن ما چشمهایی نو فراهم کن
نگاهی نو برای دیدن تصویر ایرانی

ببین تاریخ را عمری رها بودیم و آزاده
نبوده حلقه ی زنجیر در تقدیر ایرانی

ببین تاریخ را هر جا که دشمن پای کج کرده
نشسته بر تنش ناگاه داغ تیر ایرانی

ببین تاریخ را ما پهلوانان دماوندیم
هماره بوده دست دیو در زنجیر ایرانی

به روباهان بگو از گوش هاشان پنبه برگیرند
امان از غرّش رعب آفرین شیر ایرانی... 
 


29 خرداد 1396 594 0

نتوان گفت كه اين قافله وا‌مي‌ماند

نتوان گفت كه اين قافله وا‌مي‌ماند
خسته و خُفته از اين خيل جدا مي‌ماند

اين رَهي نيست كه از خاطره‌اش ياد كني
اين سفر هم‌رَهِ تاريخ به‌جا مي‌ماند

دانه و دام در اين راه فراوان اما
مرغِ دل ‌سير زِ هر دام رها مي‌ماند

مي‌رسيم آخر و افسانه ی واماندنِ ما
همچو داغي به ‌دلِ حادثه‌ها مي‌ماند

بي‌صداتر زِ سكوتيم، ولي گاهِ خروش
نعره ی ماست كه در گوشِ شما مي‌ماند

بِرويد اي دلتان نيمه كه در شيوه ی ما
مرد با هر چه سِتم، هر چه بلا مي‌ماند
 



15 خرداد 1396 5021 0

یا محمد! دل این قوم برایت تنگ است

باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است
مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است

بحر آرام دگر باره خروشان شده است
ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است

دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است
لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است

با شماییم شمایی که فقط شیطانی است
(دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)

با شماییم که خود را خبری می دانید
و زمین را همه ارث پدری می دانید

با شماییم که در آتش خود دود شدید
فخر کردید که هم کاسهء نمرود شدید

گرد باد آتش صحراست بترسید از آن
آه این طایفه گیراست بترسید از آن

هان! بترسید که دریا به خروش آمده است
خون این طایفه این بار به جوش آمده است

صبر این طایفه وقتی که به سر می آید
دیگر از خرد و کلان معجزه بر می آید

سنگ این قوم که سجیل شود می فهمید
آسمان غرق ابابیل شود می فهمید

پاسخت می دهد این طایفه با خون اینک
ذولفقاری زنیام آمده بیرون اینک

هان!بخوانید که خاقانی از این خط گفته است
شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است

هان بترسید که این لشکر بسم الله است
هان بترسید که طوفان طبس در راه است

 
یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم
روز خوش بی تو ندیدیم به عالم چه کنیم

پاسخ آینه ها بی تو دمادم سنگ است
یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است

 بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله



04 اردیبهشت 1396 3126 0

كربلا در كربلا مي ماند، اگر زينب نبود

سر ني در نينوا مي ماند، اگر زينب نبود
كربلا در كربلا مي ماند، اگر زينب نبود

چهره ی سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگ
پشت ابري از ريا مي ماند اگر زينب نبود

چشمه ی فرياد مظلوميت لب تشنگان
در كوير تفته جا مي ماند اگر زينب نبود

زخمه ی زخمي ترين فرياد در چنگ سكوت
از طراز نغمه وا مي ماند اگر زينب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ
در گلوي چشم ها مي ماند اگر زينب نبود

ذوالجناح دادخواهي ، بي سوار و بي لگام
در بيابان ها رها مي ماند اگر زينب نبود

در عبور از بستر تاريخ، سيل انقلاب
پشت كوه فتنه ها مي ماند اگر زينب نبود



24 فروردین 1396 12776 5

شاعران مضطر با نام تو چه کردند ؟

 

پلک صبوری می گشایی

و چشم حماسه

روشن می شود

کدام سر انگشت پنهانی

زخمه به تار صوتی تو می زند

که آهنگ خشم صبورت

عیش مغروران را

منقّص می کند

می دانیم

تو نایب آن حنجره ی مشبّکی

که به تاراج زوبین رفت

و دلت

مهمانسرای داغ های رشید است

 

 

 ای زن !

 

 

 قرآن بخوان

 تا مردانگی بماند

 قرآن بخوان

 به نیابت کل آن سی جزء

 که با سر انگشت نیزه

 ورق خورد

 قرآن بخوان

 و تجوید تازه را

 به تاریخ بیاموز

 و ما را

 به روایت پانزدهم

 معرفی کن

 قرآن بخوان

 تا طبل هلهله

 از های و هوی بیفتد

 

 

 خیزران٬

 

 

 عاجزتر از آن است

 که عصای دست

 شکستهای بزک شده باشد

 ***

 شاعران بیچاره

 شاعران درمانده

 شاعران مضطر

 با نام تو چه کردند ؟

 ***

 تاریخ ِ زن

 آبرو می گیرد

 وقتی پلک صبوری می گشایی

 و نام حماسی ات

 بر پیشانی دو جبهه ی نورانی می درخشد :

 زینب !

 



24 فروردین 1396 2572 1

زهراست مادر من و من بی قرار او

عاشق شده ست دانه به دانه هزار بار
دل خون و سینه چاک و برافروخته انار

فریاد بی صداست ترک های پیکرش
از بس که خورده خون دل از دست روزگار

پاشیده رنگ سرخ به پیراهن خزان
بسته حنا به پینه ی دستان شاخسار

در سرزمین گرم، انار آتشین شود
یاقوت را می آورد آتشفشان به بار

با دست خود به حوصله پنهان نموده است
یک دانه از بهشت در او آفریدگار

آن میوه ای که ساخته تسبیحی از خودش
شکر است بر زبانش، فی اللیل و النهار

آن میوه ای که فاطمه آن را طلب نمود
چون باب میل اوست شد این میوه تاجدار

آن بانویی که نام خودش شعر مطلق است
در وصفش استعاره نیاید به هیچ کار

نامی که داده است به زن قیمتی دگر
نامی که داده است به مردان هم اعتبار

آن نام را می آورم اما نه بی وضو
دل را به آب می زنم اما نه بی گدار

جبر آن زمان که پشت در خانه اش نشست
برخاست ان قیامت عظمی به اختیار

رفت ان چنان که از نفس افتاد جبرئیل
گویی محمد است به معراج رهسپار

شد عرصه گاه، تنگ ولی ماند پشت در
چون ماندن علی به احد ماند استوار

برگشت زخم خورده ولی فاتح نبرد
چون بازگشت حمزه از آشوب کارزار

در خون خضاب شد تن یاران بعد از او
آنها که نام فاطمه را می زنند جار

من از کدام یک بنویسم که بوده اند
حجاج ها به ورطه ی تاریخ بی شمار

آنها که با غرور نوشتند ساختیم
دریاچه های احمری از خون این تبار

از کربلا یه واقعه ی فخ رسیده ایم
از عمق ناگوارترین ها به ناگوار

محمود غزنوی به عداوت مگر نساخت
از استخوان فاطمیان چوبه های دار

بوسهل زوزنی به شرارت هنوز هم
محکوم می کند حسنک را به سنگسار

در لمعه الدمشقیه جاری ست تا هنوز
خون شهید اول و ثانی چون آبشار

اما هنوز هم به تأسی ز فاطمه
نام علی ست روی لب شیعه آشکار

بیت از هلالی جغتایی نشسته است
از آن شهید شیعه به ذهنم به یادگار:

جان خواهم از خدا نه یکی بلکه صدهزار
تا صد هزار بار بمیرم برای یار

فرق است فرق فاحشی از حرف تا عمل
راه است راه بی حدی از شعر تا شعار

اینک مدافعان حرم شعله پرورند
تا در بیاورند از ان دودمان دمار

با تیغ آبدیده ای از نوع اعتقاد
با اعتقاد محکمی از جنس ذوالفقار

زهراست مادر من و من بی قرار او
آن نام را م یآورم آری به افتخار

آن بانویی که وقت تشرف به رستخیز
پیغمبران پیاده می آیند و او سوار

فریاد می زنند که سر خم کنید هان
تا از صراط بگذرد آیات سجده دار

هر جا نگاه می کنم انجا مزار اوست
پنهان و آشکار چنان ذات کردگار

اینها که گفته ایم یکی بود از هزار
اما هنوز شیعه مصمم...امیدوار...
 


27 اسفند 1395 1994 0

باید سلام کرد به گسترده زیستن

تا کی چو غنچه در قفس پرده زیستن
در یک اتاق کوچک و دم کرده زیستن
 
امروز روز پنجره های گشوده است
روز شکفته بودن و بی پرده زیستن
 
دنیا همین تراکم درهای بسته نیست
باید سلام کرد به گسترده زیستن
 
مور و ملخ به اوج عقابان نمی رسند
در لحظه های باد نیاورده زیستن
 
زنجیرها گسستنی اند ای جهان زجر
بردار دست از سر این برده زیستن


11 دی 1395 2604 1

این اسب بی صاحب انگار در انتظار سواری ست...


می آید از سمت غربت اسبی که تنهای تنهاست
تصویر مردی که رفته ست در چشم هایش هویداست

یالش که همزاد موج است دارد فراز و فرودی
اما فرازی که بشکوه اما فرودی که زیباست

در عمق یادش نهفته ست خشمی که پایان ندارد
در زیر خاکستر او گل های آتش شکوفاست

در جان او ریشه کرده ست عشقی که زخمی ترین است
زخمی که از جنس گودال اما به ژرفای دریاست

در چشم او می سراید مردی که شعر رسایش
با آنکه کوتاه و ژرف است اما در اوج بلنداست

داغی که از جنس لاله ست در چشم اشکش شکفته ست
یا سرکشی های آتش در آب و آیینه پیداست؟

هم زین او واژگون است هم یال او غرق خون است
جایی که باید بیفتد از پای زینب همین جاست

دارد زبان نگاهش با خود سلام و پیامی
گویی سلامش به زینب اما پیامش به دنیاست

از پا سوار من افتاد تا آنکه مردی بتازد
در صحنه هایی که امروز در عرصه هایی که فرداست

این اسب بی صاحب انگار در انتظار سواری ست
تا کاروان را براند در امتدادی که پیداست


23 مهر 1395 3409 1

در کربلا شدند پسرهاش زیورش


قامت کمان کند که دوتا تیر آخرش

یک دم سپر شوند برای برادرش

خون عقاب در جگر شیرشان پر است

از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش

این دو ز کودکی فقط آیینه دیده اند

آیینه ای که آه نسازد مکدرش

واحیرتا که این دو جوانان زینبند؟

یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش

با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند

یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

یک دست گرم اشک گرفتن ز چشمهاش

مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش

چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر

چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت

تا که خدا نکرده مبادا برادرش...

زینب همان شکوه که ناموس غیرت است

زینب که در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است

از بس که رفته این همه این زن به مادرش

زینب همان که زینت بابای خویش بود

در کربلا شدند پسرهاش زیورش

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات

وقتی گذشته بود دگر آب از سرش...



14 مهر 1395 3640 2

قرار بود بمیری خدا شهیدت کرد

حسین  آمد  و  آزاد  از  یزیدت  کرد
خلاص  از  قفس  وعده  و  وعیدت  کرد

سیاه بود و سیاهی هر آنچه می دیدی
تو را سپرد به  آیینه ،  رو  سپیدت  کرد

چه گفت با تو در آن لحظه های تشنه حسین؟
کدام  زمزمه  سیراب  از  امیدت  کرد

 به دست و پای تو بار چه قفل ها که نبود
حسین آمد و سر شار از  کلیدت  کرد

جنون  تو  را  به  مرادت  رساند  ناگاهان
عجب تشرف سبزی! جنون مریدت کرد

نصیب هر کس و ناکس نمی شود این بخت
قرار  بود  بمیری  خدا  شهیدت  کرد

نه پیشوند و نه پسوند ، حر حری تو
حسین  آمد  و  آزاد از یزیدت  کرد



13 مهر 1395 5138 1
صفحه 1 از 3ابتدا   قبلی   [1]  2  3  بعدی   انتها