دفتر شعر

کنار پنجره فوجی کبوتر امده است


نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید..
حافظ


..وگریه گفت به من صبح محشرآمده است
که آفتاب تو از سمت دیگر آمده است

چه شیونی ست خدایا ، چه شیون تلخی
کنار نعش من انگار خواهر آمده است

نحیف و محتضرم، سمت سایه ام مکشید
به آفتاب قسم ،طاقتم سرآمده است

دلیل رفتن من آمده ست ، می بینی؟
کنار پنجره فوجی کبوتر امده است

خبر رسید، ببین! پشت بوته ها آن جا
بگیر قاصدکم را که پرپر آمده است

دلیل هستی ام! ای انتهای هر آغاز
ببین چگونه توانم به آخر آمده است

نیامدی که بگویی چرا نمی آیی
نیامدی که ببینی چه بر سر آمده است

تمام شد! فقط این واپسین نفس باقی ست
و تا سراغ من آیی، نفس برآمده است

 



01 اردیبهشت 1394 1254 0

زیبا! تمام پنجره ها روبه روی توست


زیبا چرا ادامه ندادی؟ سخن بگو
این چیست در نگاه نجیبت؟ به من بگو

زیبا!تمام آن چه که زیباست مال تو
حتی به جای سهم من از خویشتن بگو

زیبا! تمام پنجره ها روبه روی توست
اما تو رو به روی که ای؟ جان من!بگو

این حرف ها گدازه ی روح مذاب ماست
این لهجه ی من است تو با سوختن بگو

با جویبار گم شده در شوره زار عمر
باری یکی دو چشمه ز دریا شدن بگو

آه ای زبان بی ضربان با زبان برگ!
شعری اگر چه زرد برای چمن بگو

عاشق شدی؟غریب مسافر! دلت کجاست؟
دلتنگ کوچه های که ای؟بی وطن! بگو

زیبا چرا ادامه ندادی درخت را؟
من خواهش پرنده ام،از نارون بگو

 



19 اسفند 1393 1267 0

من با تمام خانه منتظرم...

اردی بهشت ها
فراوان تری
و بیش تر
مهربان تر
مثل این که
پشت در
با تمام کوچه ایستاده ای
من با تمام خانه منتظرم...
زنگ می زنی
پنجره را باز می کنم
چقدر این هوا به پیراهنت می آید!

 



29 بهمن 1393 1625 1

اشاره


انگشت می گذارم
روی قطره ی خونت
و بالا می گیرم
که بدانم
کدام سویی...

حالا از شش جهت
بالا رفته ام

 



30 آذر 1393 470 0

پدر یک سپاسگذاری ساده است


این منظومه را
کلمه کلمه
از پیشانی پدر صید کرده ام
وقتی موج می زد
و کویر پا پس می کشید
شب ها ستارگان پایین می آمدند
و شب نشینی در پیشانی اش
جشن خوشه ی پروین بود

توفان که می گرفت
ماسه و کلمه
دو منظومه روان می شد
و هنوز باران که می بارد
پدر یک سپاسگذاری ساده است

بعدها دانستم
کویر چاک چاک پاشنه ی پدر است
و توفان دلشوره اش
که او را تا آشوب شهر کشاند

او همیشه با من بوده است
اما باور نمی کند
برخورده باشم به گلوله
برخورده باشم به دیوار

هر روز با من به اداره می آید
و روی نزدیک ترین صندلی
نگرانم می نشیند
همیشه باید
بندهایی از منظومه را اشک...
نه این منظومه
این گونه کامل نمی شود
رهایش می کنم، همین جا در پیشانی پدر...

 



30 آذر 1393 411 0

ولی نخواست که سربار این جهان بشود


برای سید رضا طباطبایی-دایی ام- که
با درد وزخم زیست وبه آسایش رسید
باقی ماجرا را از زاینده رود بپرسید


..و خواست سرخ ترین میوه ی زمان بشود
انار تازه ای از باغ آسمان بشود

انار بود که می خواست بشکفد در خویش
و زخم های تنش دشت ارغوان بشود

دچار بود به ماندن دچار بود به زخم
ولی نخواست که سربار این جهان بشود

چه زخم ها که چنان تن به استخوان دادند
که زخم پوشش یک مشت استخوان بشود

ستاره زیست و کم کم دل از کویر برید
که ماه روشن شب های اصفهان بشود

که ماه رفته به زاینده رود برگردد
و رود شیوه ی رفتار عاشقان بشود

چه اشک ها که به زاینده رود پیوستند
که رود در شب این شهر کهکشان بشود

سپیده بود و جوان تر زصبح بر می خاست
به کاروان برسد بلکه جاودان بشود

شما پرنده ندیدید آشیان باشد؟
شما درخت ندیدید باغبان بشود

 



16 آذر 1393 870 0

دیری است ای عزیز پیامت نمی رسد


دیری است ای عزیز پیامت نمی رسد
شاید سلام ما به سلامت نمی رسد

حالا چقدر دوری و دیری غریبه نیست
حالا که سال هاست پیامت نمی رسد

ای باصفا!به جان تو !خورشید، آینه
یک ذره هم به گرد مرامت نمی رسد

روزی ست خشک می شود ایمان هر درخت
باران که هیچ، نم نم نامت نمی رسد

حالا که دور، دور هم آوا شدن شده ست
از دور هم طنین کلامت نمی رسد

باری سلام، بار هزارم، هنوز هم
آیا سلام ما به سلامت نمی رسد؟

 



30 آبان 1393 505 0

زیارت...


تنها
آمده بودم زیارت
-السلام علیک یا...
که همسرم را آوردم
و پسرم را
می رفتم
که همه آمدند
حتی مادرم
که سال هاست رفته است

زیاد شدم
شلوغ شد
گم شدم
نشستم
انگشتانم را شمردم
-نه ، ده ، یازده...
چشمانم را
-سه ، چهار ، پنج...
زبانم سکوت جوانه می زد
که علامت رضاست
دلم را
نشد بشمارم
شاید نبود
شاید بی نهایت بود

بعدها مرا
در محل اشخاص گم شده بیابید.

 



29 آبان 1393 435 0

...بی نشانه تر می شوی؟!


رد پایت
نه
آسفالت هیچ رفتاری را
به خود نمی گیرد!
می بینی چطور داری هر روز
بی نشانه تر می شوی؟!

 



29 آبان 1393 445 0

مسافران یک در میان درخت بودند...

سرم را
تکیه دادم به شیشه ی اتوبوس،
باز شد به حیاط خانه ی تو

پشت پرهای فرشته
و برگ های چنار
آب حوض پنهان شده بود

نشناختمت
تو را با یاس های همسایه
اشتباه گرفتم
.
بعد
آمدی لب لیوان
-همان جا که آفتاب را کشیده ای-
آمدم چیزی بگویم،گفت:
-آقایان! همگی به سلامت
پیاده شوید!
یادم آمد:
خانه ات-شاید حیاط ندارد!
داشتم پیاده می شدم
هنوز
مسافران یک در میان درخت بودند...

 



16 مهر 1393 1055 1

بوی تو می وزید که باران مرا گرفت...


با آن که آفتاب نگاهت عیان شده ست
چشمان تو خلاصه ی رازجهان شده ست

بوی تو می وزید که باران مرا گرفت
باران که آفتاب تو را ترجمان شده ست

این گریه نیست،سوز حیات است، گریه نیست
این اشک نیست ،روح مذابی روان شده ست

این ابر چندم است که می باری ای عزیز؟
بر ساحلی که تشنگی اش بی کران شده است

از خاطرات سوخته چیزی به من نگفت
با آن که طفل اشک تو شیرین زبان شده ست

حالی دلم گرفته ، جهانی به من ببخش
جانان من که جان تو جان جهان شده ست

با وصف اشک های تو ای آسمان صبح
اینک ادامه ی غزلم کهکشان شده ست

 



06 مهر 1393 1229 1

نام تو چیست؟ آینه یا آب؟... بگذریم


آتش گرفت شعله کشید از سراسرم
با اولین نگاه تو ای عشق آخرم

باران گرفت در کلماتم فرو چکید
درگیرو دار ابر غزل روی دفترم

نام تو چیست؟ آینه یا آب؟.. بگذریم؟
نام تو پیش هر کس و ناکس نمی برم

اینک تویی که در شب من گام می زنی؟
یا آفتاب می گذرد از برابرم؟

شب رفتنی ست صبح غزل، قول می دهم
تن پوشی از سپیده برایت بیاورم

شب را غروب کن به نگاهی غروب کن
دست مرا بگیر و به خورشید بسپرم

 



01 مهر 1393 262 0