دفتر شعر

آسمان فرصت پرواز بلندی ست هنوز

فرصتی نیست تو را دیده ی بارانی من
دل به دریا بزن ای ابری توفانی من

خاطر جمع تو اند این همه آیینه و آه
تا نبارد شب و غربت به پریشانی من

آسمان فرصت پرواز بلندی ست هنوز
پشت چشمان فرو بسته ی زندانی من

تا در آیینه بخوانم پس از این جاده کجاست
خط یک عمر شکسته است به پیشانی من

گله از هیچکسی نیست در این آبادی
جز خودم کیست مگر باعث ویرانی من

خوب من! چشم بچرخان و بهاری بتکان
مثل خورشید، بر این خواب زمستانی من

 



02 اسفند 1395 3049 0

عید بود اما گلی با ما نبود...


خانه ام روزی در این جا بود و نیست
آن طرف همسایه ی ما بود و نیست

بعضی از این کوچه ها بن بست بود
آن طرف یک خانه یادم هست، بود

می شناسم این در و دیوار را
این خراب آباد و این آوار را

یک شب این جا باغ پوپک هاش سوخت
کودک من با عروسک هاش سوخت

کودک من قصه ها را دوست داشت
"هیچ کس غیر از خدا" را دوست داشت

گفتگو از میش بود آن شب که گرگ
قصه را دزدید از مادر بزرگ

کودکم در هول جنگل مانده بود
گرگ دست قصه ها را خوانده بود

بید بود و باد و باران تبر
کوه می لرزید و جنگل شعله ور

شب همان شب کودکم را برد گرگ
برد مثل قصه ی مادر بزرگ

می شناسم این همان باغ من است
این مصیبت نامه ی داغ من است

پیش از این با دست های خسته ام
کوله بارم را همین جا بسته ام

وقتی از فریاد شب های جنوب
خون شتک می زد به دامان غروب

خاک در باران آتش آب شد
شهر من از تشنگی بی تاب شد

آب تا زانو... پلی با ما نبود
عید بود اما گلی با ما نبود

هر چه کردم غم فراموشم نشد
غربتم هم سنگ آغوشم نشد

غربتم را سال ها بردم به دوش
غربت عریان شهری زخم پوش

سینه ی من کوره ی خورشید بود
سالها در من عطش تبعید بود

سوختم، آتش شدم، از یاد رفت
سالها خاکسترم بر باد رفت

زیر آتش باز می سوزد پرم
می دمد ققنوس از خاکسترم

سوز آواز من است این شعله ها
زخم ها، فریادهای بی صدا

آسمان جولانگه بال من است
من عقابم، آسمان مال من است

آمدم این جا که روزی شهر بود
آسمان با خاک خوبش قهر بود

آمدم با آسمان صحبت کنم
هرچه دارم با زمین قسمت کنم

 



19 اسفند 1393 2386 0

چشمی بچرخان تا بگردانی شبم را...


آن شب صدایت را بریدند از گلویت
اما گذشت از باور شب، های و هویت

زیباترین آغوش بودی دیده بودم
شمشیرهایی را که می آمد به سویت

وقتی که رفتی آسمان خاکستری بود
وقتی که آتش می گرفتی در گلویت

رفتی تو اما بی تو ای زخمی ترین موج
گل کرده در آواز دریا رنگ و بویت

من دوستت دارم اگر باور نداری
آیینه را بگذار یک شب پیش رویت

دیگر تو را از خویش بهتر می شناسد
از بس که با آیینه کردم گفتگویت

چشمی بچرخان تا بگردانی شبم را
باشد که روزی بگذرد با آرزویت...



29 شهریور 1393 286 0