دفتر شعر

دهان دهانِ تو اما صدا ،صدای خودم...


سوار پای خودم می شوم،سوار خودم
و پشت پای خودم می شوم غبار خودم

به گرد پای خودم چرخ می زنم این بار
و دور می شوم از مرکز و مدار خودم

به ابتدای خودم پرت می کنم خود را
و پیش پای خودم می شوم نثار خودم

به بند می کشم آزادی کویری را
و دور باغ خودم می شوم حصار خودم

سکوت، روح مرا استحاله کرده ولی
بلند می شوم اینبار با صدای خودم:

آهای "من؟" نه ببخشید با خودم بودم
خودم که خسته شدم زیر کوله بار خودم

آهای با توام از قبر خود بیا بیرون
منم که آمده ام بر سر مزار خودم

که بعد با تو که شاید همان خودم باشی
قدم زنان بروم زیرپای دار خودم

مدال فتح خودم را به گردن آویزم
و بعد جشن بگیرم به افتخار خودم

..
بلند می شوم از زیر سایه های خودم
و راه می روم از روی دست وپای خودم

مسیر عقربه ها هم عقب جلو بشوند
شروع می کنم از پشت ردپای خودم

دوباره جای مرا سایه پر نخواهد کرد
که می گذارم خورشید را به جای خودم

گریز می زنم این بار بر خلاف همه
از ابتدای خدا تا به انتهای خودم

و ریشه می زنم از آسمان به سمت زمین
و سبز می شوم این بار در فضای خودم

و سیب می چینم از خود برای خدا
بهشت می گیرم از خدا برای خودم

و بعد خالق چندین ترانه خواهم شد
دهان دهانِ تو اما صدا ،صدای خودم

در این که آینه آئینه است، شکی نیست
من اعتماد ندارم به چشم های خودم



20 دی 1393 1360 0

آسمان در آسمان تابیدنت را دوست دارم


ای نخستین بدر هرشب دیدنت را دوست دارم
آسمان در آسمان تابیدنت را دوست دارم

ای خدای خاک وقتی ابرها را می تکانی
از درختی مرده خرما چیدنت را دوست دارم

دست هایت را همان اندازه که شمشیر می زد
وصله وقتی می زند پیراهنت را دوست دارم

آه ای بر چاه عدل کوفه بوتیمار غمگین
گریه کن این ترس از خشکیدنت را دوست دارم

درد اگر بر شانه هایت بود مرهم می نهادم
آه از آن درد دگر،نالیدنت را دوست دارم

تو نه قرآن،نه، سرفرزند را برنیزه دیدی
حکم اگر این است من جنگیدنت را دوست دارم

نه غزل ظرفیتش کم نیست اما دردهایت...
آه بر این بیت ها خندیدنت را دوست دارم
::
من از آن یاس آن که در دستان سرسبز تو خشکید
خارج از باغ آخرین بوییدنت را دوست دارم

دست های تو کلید رازهای سر به مهر است
کمتر از آنم ولی فهمیدنت را دوست دارم

تو همان ماه ِ دلیلِ آفتاب آخرینی
گفتم ای بدر نخستین، دیدنت را دوست دارم

 



29 مهر 1393 1210 0

تو نیستی و جهان بی تو کودکی ست یتیم...


زمان چه بی هدف و ناگزیر در گذر است
زمان بدون شما یک دروغ معتبر است

زمین دوباره اسیرِ خداییِ بت هاست
دوباره دست "هبل" روی شانه ی تبر است

عبور کن و به دروازه های شهر بگو
از این به بعد در این شهر اسم شب"سحر" است

رسیده ای تو ولی آن چنان به آرامی
که قاصدک هم از این اتفاق بی خبر است

بدون اذن تو که شرط پرکشیدن هاست
پرنده می پرد اما اسیر بال و پر است

تو نیستی و جهان بی تو کودکی ست یتیم
زمین سری، که به فکر نوازش پدر است

 

با حذف دو بیت



18 مهر 1393 1602 1