دفتر شعر

تازه شهیدا بگو خانۀ معشوقه کو

دل که سپردم به عشق خون جگر افتاده است
دست کدام از خدا بی خبر افتاده است

راز پس پرده را از لب ساقی مپرس
غنچه اگر وا کند پرده بر افتاده است

شیخ به دردی کشان رد شد و دشنام داد
کاش که فهمیده بود با که در افتاده است

تازه شهیدا بگو خانۀ معشوقه کو
گفت همانسو که سر بیشتر افتاده است

زهرۀ منظومۀ شمسی من چشم توست
عقرب زلفت ولی در قمر افتاده است


24 تیر 1398 227 0

میزبان عشق است و وای از عشق ! غوغا می کند

عشق سوزان است بسم الله رحمن الرحیم
هر که خواهان است بسم الله رحمن الرحیم

دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله النور
گر چراغان است بسم الله رحمن الرحیم

نامه ای را هُدهُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله رحمن الرحیم

سوره والیل من برخیز و والفجری بخوان
دل شبستان است بسم الله رحمن الرحیم

قل هو الله احد قل عشق الله الصمد
راز پنهان است بسم الله رحمن الرحیم

گیسویت را باز کن انا فتحنایی بگو
دل پریشان است بسم الله رحمن الرحیم

ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن
مردن آسان است بسم الله رحمن الرحیم

میزبان عشق است و وای از عشق ! غوغا می کند
هر که مهمان است بسم الله رحمن الرحیم


24 تیر 1398 295 0

درخت است و سیب است و فصل رسیدن

نگاهت شبی در نگاهی می افتد
سپاهی به جان سپاهی می افتد

غزالی به دنبال شیری شگفتا
گدایی پیِ پادشاهی می افتد

یکی خسته آواره ی کوه و صحرا
یکی گوشه ی خانقاهی می افتد

تو هم مطمئن باش ای دل که روزی
گذارت به چشم سیاهی می افتد

پلنگی و مغرور، گیرم که باشی
سر و کارت آخر به ماهی می افتد

دلم جام تردی ست در دست مستی
خدایا خدایا گواهی می افتد

درخت است و سیب است و فصل رسیدن
بخواهی می افتد، نخواهی می افتد

طناب است و دار است و مرگ است و حق است
ولی گردن بی گناهی می افتد

تو دیوانه ای عاقلان را خبر کن
به دست تو سنگی به چاهی می افتد

ببین بام ما را ببین تشت ما را
از این اتفاقات گاهی می افتد


24 تیر 1398 114 0

ره پر از لیلی و ما هم زود عاشق می شویم

یا به لبخندی امیران را اسیر آورده ای
یا به ترفندی اسیران را امیر آورده ای

آسمان اما مجال عشقبازی را نداشت
ما که می دانیم ما را ناگزیر آورده ای

ره پر از لیلی و ما هم زود عاشق می شویم
ساروان، ما را چرا از این مسیر آورده ای؟

عشق یک بازی ست تا ما مات شاهنشه شویم
بی خود ای دل رو به سرباز و وزیر آورده ای

پهلوانا آخر این قصه را از من مپرس
گرچه می دانم که رستم را به زیر آورده ای

تو سراسر بوسه اما من لبانم سوخته ست
نوشداروی مرا ای عشق دیر آورده ای


24 تیر 1398 147 0

دلا دیوانگی کم نیست شاید عشق کم باشد

و اسماعیل می دانست آن چاقو نمی برّد
که صیادی که من دیدم دل از آهو نمی برّد

کدامین بارگاه است این کدامین خانقاه است این
که در اینجا نفس از گفتن یاهو نمی برّد

دلا دیوانگی کم نیست شاید عشق کم باشد
اگر زنجیرها را زور این بازو نمی برّد

چرا ناراحتی ای دوست از دست رفیقانت
که خنجر عادتش این است رودررو نمی برّد

زلیخا را بگو نارنج هایش را نگه دارد
که دیگر نوبت عشق است و تیغ او نمی برّد


24 تیر 1398 152 0

از دست تو در کوچه پری شب چه خبر بود؟

می سوخت خبرها همه در تب، چه خبر بود؟
از دست تو در کوچه پری شب چه خبر بود؟

ارّابه ی دیوانه کشی از هیجان پر
می آمد و می رفت مرتب، چه خبر بود؟

هر گوشه لبی در طلبی تاب و تبی داشت
روی لبت ای لطف لبالب چه خبر بود؟

هر پنجره چشمی شده یارب که گذر داشت
هر روزنه گوشی شده یارب، چه خبر بود؟

می ریخت از ابروی تو خاکستر شیراز
در آتش آن بیت مورب چه خبر بود؟

مشق فقها رقص و شراب و دف و نی شد
در دایره ی بسته ی مذهب چه خبر بود؟
 


20 تیر 1398 405 0

...

آدم وقتی ناراحت می شه نباید ناراحت بشه.

سید امیرحسین دهستانی 3 ساله از مشهد
 


07 تیر 1398 101 0

شب قدر است، لبخندی بزن، مولای درویشان!

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است، لبخندی بزن، مولای درویشان!

اگر هم سو نمی گردند با فریاد های تو،
نمی گردند دل ریشان، نمی چرخند درویشان

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند
فراوانند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگِ زندگی! من مرگ راهم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان

شب قدر است، لبخندی بزن تا عید فطرِ من
تبسّم عیدی من باد، بادا عیدی ایشان

 



04 تیر 1395 1966 0

از کجا آمده در عین عطش این همه مستی


عجبا این همه غیرت! عجبا این همه مستی!
تو که هستی که چنین مستی و شمشیر به دستی؟

نه شرابی، نه سرابی، نه لبی خورده به آبی
از کجا آمده در عین عطش این همه مستی

تو سبوی ملکوتی که ملک مست شد از او
که فلک مست شد، افتادی از دست و شکستی

تو که شوری و شراری، تو رجز خوانده ای، آری
که رمیدند سواران تو که بر اسب نشستی

تو علی بن حسین بن علی زاده ی عشقی
تو الست بن الست بن الست بن الستی

این من شاعر ناشی چه بگوید که تو باشی!؟
این همه هستی و این ها همه ات نیست... که هستی!؟



29 مهر 1394 1491 0

آتشین دمان رفتند،سرفشان و پاکوبان

وای من که می روید دشنه دشنه خار اینجا
مثل این که می گیرند، ماتم بهار اینجا
 
جای جای این وادی، از سراب سیراب است
ریشه ریشه می سوزند، بوته های خار اینجا
 
در جهان بی دردی، از پی چه می گردی؟
وا نمی شود ای دل،عقده ای ز کار اینجا
 
ناله ای، خروشی نیست، آه شعله جوشی نیست
ما دلی نمی بینیم، گرم و شعله بار اینجا
 
از من و تو می گیرد فرصت تماشا را
بیعتی که آیینه بسته با غبار اینجا
 
آتشین دمان رفتند سرفشان و پاکوبان
بعد از این نمی رقصند با طناب دار اینجا
 
شور سر به داری نیست، شوق پایداری نیست
تا به کی ز دلتنگی، می کشی هوار اینجا؟
 
التهاب داغی کو؟ لاله ای، چراغی کو؟
تا تو را به رقص آرد عشقِ شعله کار اینجا
 
ترتب شهیدان را غرق لاله کن، یعنی:
پاره ی دلی بگذار روی هر مزار اینجا
 
کورسوی نوری نیست،روشنای طوری نیست
ای کلیم من برخیز! مژده ای بیار اینجا
 
ای زلال روحانی! چشمه چشمه جاری شو
وِی شکوه بارانی نم نمی ببار اینجا


16 مرداد 1394 1629 0

بگو! بلند بگو! لا اله الا ا...!

 

رسیده ای به جماهیر مردگان گناه
به استحاله ی کافوریان سرد و سیاه
 
- به ناگواری زخم آن چنان که من خوردم
به بی شکوهی تردید بین چاله و چاه -
 
جنونِ گاه به گاهم دوباره گل کرده ست
در این جنازه ی زیبا نشسته ام به نگاه
 
غرور سلسله اش می رسد به اهریمن
تبار روشن رویَش ولی، به حضرت ماه
 
به دوش می کشمش، از دلم به دوشم رفت
بگو!  بلند بگو! لا اله الا ا...!


11 مرداد 1394 1740 1

قمار، جوهر مرد است، هرچه بادا باد!

 

جهان تهاجم سنگ است، کودکانه و شاد
از آنچه با سر ديوانه مي کند فرياد
 
زمانه سفله پسند است، هرکه خم نشود
جز از طريق شکستن نمي رسد به مراد
 
شکست، مذهب رندان نابهنگام است
قمار، جوهر مرد است، هرچه بادا باد!
 
بهار با هيجاني شگرف آمد و برد
تو را به سير درختان گل، مرا از ياد
 
براي آن که غريب است، هيچ فرقي نيست
ميان جوي خيابان و آب رکناباد
 
اگر نرفتم و ماندم کمي تحمل کن
اگر نرفتم و ماندم، بقاي عمر تو باد!


25 فروردین 1394 2248 0

پیاله ای بیشتر نخوردم خدا به سر شاهد است ساقی

شبی به مسجد شدم گرفتار و شاکی ام زاهد است ساقی
پیاله ای بیشتر نخوردم خدا به سر شاهد است ساقی

به شهر میخانه های بسته که بر درش محتسب نشسته
مقصّر اصلأ همیشه وا بودن در مسجد است! ساقی

خدای زاهد چه خشمگین و خدای عاشق چه مهربان است
تو می توانی برس به دادم خدایمان واحد است ساقی

یکی است دستش پر از تیمّم، یکی است دستش به گردن خُم
تو نیز دستی بیا بچرخان که دست بالای دست... ساقی

شدم گرفتار شحنه و شیخ و واعظ و مفتی و مفتّش
خروش و فریاد و داد و بیداد و شکوه بی فایده است ساقی!

نمانده اشکی به چشم امّا غم تو خون شد به رگ رگ ما
شراب ها جاری اند هرچند آب ها راکد است ساقی

 



25 مهر 1393 1821 1

در سرم پونه ای ست، پس هستم

 

گر چه از بود و گل تهی دستم
در سرم پونه ای ست، پس هستم
 
آه از این زخم های  ریز و درشت!
آه از آن عهدها که نشکستم!
 
غیر از این زخم، وقف نامردان!
طرفی از عاشقی اگر بستم
 
آتشی با من است کو مردی
که به رغبت بگیرد از دستم
 
هر که دیناری آبرو دارد
نسپارد به من که بد مستم


07 تیر 1393 387 0