دفتر شعر

شب قدر است، لبخندی بزن، مولای درویشان!

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است، لبخندی بزن، مولای درویشان!

اگر هم سو نمی گردند با فریاد های تو،
نمی گردند دل ریشان، نمی چرخند درویشان

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند
فراوانند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگِ زندگی! من مرگ راهم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان

شب قدر است، لبخندی بزن تا عید فطرِ من
تبسّم عیدی من باد، بادا عیدی ایشان

 



04 تیر 1395 1133 0

از کجا آمده در عین عطش این همه مستی


عجبا این همه غیرت! عجبا این همه مستی!
تو که هستی که چنین مستی و شمشیر به دستی؟

نه شرابی، نه سرابی، نه لبی خورده به آبی
از کجا آمده در عین عطش این همه مستی

تو سبوی ملکوتی که ملک مست شد از او
که فلک مست شد، افتادی از دست و شکستی

تو که شوری و شراری، تو رجز خوانده ای، آری
که رمیدند سواران تو که بر اسب نشستی

تو علی بن حسین بن علی زاده ی عشقی
تو الست بن الست بن الست بن الستی

این من شاعر ناشی چه بگوید که تو باشی!؟
این همه هستی و این ها همه ات نیست... که هستی!؟



29 مهر 1394 1055 0

آتشین دمان رفتند،سرفشان و پاکوبان

وای من که می روید دشنه دشنه خار اینجا
مثل این که می گیرند، ماتم بهار اینجا
 
جای جای این وادی، از سراب سیراب است
ریشه ریشه می سوزند، بوته های خار اینجا
 
در جهان بی دردی، از پی چه می گردی؟
وا نمی شود ای دل،عقده ای ز کار اینجا
 
ناله ای، خروشی نیست، آه شعله جوشی نیست
ما دلی نمی بینیم، گرم و شعله بار اینجا
 
از من و تو می گیرد فرصت تماشا را
بیعتی که آیینه بسته با غبار اینجا
 
آتشین دمان رفتند سرفشان و پاکوبان
بعد از این نمی رقصند با طناب دار اینجا
 
شور سر به داری نیست، شوق پایداری نیست
تا به کی ز دلتنگی، می کشی هوار اینجا؟
 
التهاب داغی کو؟ لاله ای، چراغی کو؟
تا تو را به رقص آرد عشقِ شعله کار اینجا
 
ترتب شهیدان را غرق لاله کن، یعنی:
پاره ی دلی بگذار روی هر مزار اینجا
 
کورسوی نوری نیست،روشنای طوری نیست
ای کلیم من برخیز! مژده ای بیار اینجا
 
ای زلال روحانی! چشمه چشمه جاری شو
وِی شکوه بارانی نم نمی ببار اینجا


16 مرداد 1394 1259 0

بگو! بلند بگو! لا اله الا ا...!

 

رسیده ای به جماهیر مردگان گناه
به استحاله ی کافوریان سرد و سیاه
 
- به ناگواری زخم آن چنان که من خوردم
به بی شکوهی تردید بین چاله و چاه -
 
جنونِ گاه به گاهم دوباره گل کرده ست
در این جنازه ی زیبا نشسته ام به نگاه
 
غرور سلسله اش می رسد به اهریمن
تبار روشن رویَش ولی، به حضرت ماه
 
به دوش می کشمش، از دلم به دوشم رفت
بگو!  بلند بگو! لا اله الا ا...!


11 مرداد 1394 1388 1

قمار، جوهر مرد است، هرچه بادا باد!

 

جهان تهاجم سنگ است، کودکانه و شاد
از آنچه با سر ديوانه مي کند فرياد
 
زمانه سفله پسند است، هرکه خم نشود
جز از طريق شکستن نمي رسد به مراد
 
شکست، مذهب رندان نابهنگام است
قمار، جوهر مرد است، هرچه بادا باد!
 
بهار با هيجاني شگرف آمد و برد
تو را به سير درختان گل، مرا از ياد
 
براي آن که غريب است، هيچ فرقي نيست
ميان جوي خيابان و آب رکناباد
 
اگر نرفتم و ماندم کمي تحمل کن
اگر نرفتم و ماندم، بقاي عمر تو باد!


25 فروردین 1394 1594 0

در سرم پونه ای ست، پس هستم

 

گر چه از بود و گل تهی دستم
در سرم پونه ای ست، پس هستم
 
آه از این زخم های  ریز و درشت!
آه از آن عهدها که نشکستم!
 
غیر از این زخم، وقف نامردان!
طرفی از عاشقی اگر بستم
 
آتشی با من است کو مردی
که به رغبت بگیرد از دستم
 
هر که دیناری آبرو دارد
نسپارد به من که بد مستم


07 تیر 1393 115 0