دفتر شعر

« ستاره ای بدرخشید و ... » ، تسلیت ای عشق !

 شبی که نور زلال تو در جهان گـم شد

سپیده جامه سیه کرد و ناگـهان گم شد


ستاره خـــون شد و از چشم آسمان افتاد

فلک ز جلـــوه فرو ماند و کهکشان گم شد


به باغ سبز فلک ، مــــهر و مــــاه پژمـــــردند

زمین به سر زد و لبخند آســـمان گــم شد


دوبــــاره شب شد و در ازدحـــــام تاریکـی

صـــــدای روشن خورشید مهربـان گم شد


پس از تـــو، پرسش رفتن بدون پاسخ مـاند

به ذهــــن جــاده ، تکاپوی کـــاروان گم شد


بهـــــار، صید خزان گشت و باغ گل پژمـــرد

شبی که خنده ی شیرین باغبـــان گم شد


ترانـــــــه ار لب معصوم « یــــاکریــم » افتاد

نسیم معجـزه ی گل ، ز بوستان گم شد


شکست قلب صبـــــور فرشتگـــان از غـم

شبی که قبـله ی توحید عاشقان گم شد


رسید حضـــــــــرت روح الامین و بر سر زد

کشید صیحه ز دل ، گفت : بوی جــان گم شد


نشست بغض خدا در گلوی ابراهـیـم

شبی که کعبه ی جان ، قبله ی جهـان گم شد


غرور کعبه از این داغ ناگهان پاشید

نمـاز و قبله و سجاده و اذان گـم شد


« ستاره ای بدرخشید و ... » ، تسلیت ای عشق !

ز چشم زخم شب فتنه ، ناگهـان گم شد


به عـزم وصف تو دل تا که از میان برخاست

قلـم به واژه فرو رفت و ناگهـان گم شد


به هفت شهر جمــال تو ای دلیل عشق !

شبیه حضــرت عطار، می توان گم شد


به زیــر تیغ غمت، در گلـوی مجنونــم

ز شوق وصل تو، فریـاد « الامان » گم شد


از آن دمی که دلــم خوش نشین داغت شد

به مرگ خنده زد و از غم جهــــــــان گم شد

 



29 آذر 1393 1401 0

صبح قيامت است و «اذاالشمس کورت»

امشب که ناز از مژه ی تر کشيده ام

با اشک خويش، نقش کبوتر کشيده ام


نقاش نيستم ولي انگار، با قلم

طرح «مدينه» در دل دفتر کشيده ام


ماهي به روي «گنبد خضرا» به روشني

آهي به ياد «شهر پيمبر» کشيده ام


گيسوي نخل هاي پريشان شهر را

در برگ ريز سرو و صنوبر کشيده ام


شايد يکي، شبيه گل ارغوان شود

صدبار، عکس لاله ی پرپر کشيده ام


«روح القدس» که داد به دستم گل غزل

ديدم به «بيت وحي خدا» سر کشيده ام


صبح قيامت است و «اذاالشمس کورت»

من در «مدينه» شورش محشر کشيده ام


«پيک اجل» اجازه ی وارد شدن گرفت

دستي که کوفت حلقه بر اين در، کشيده ام
 

در خانه ی «حبيب خدا» سوز ناله را

با روز رستخيز، برابر کشيده ام


زهرا که بود زمزمه هايش جگر خراش

او را کنار ساقي کوثر کشيده ام


پرواز روح قدسي «خورشيد وحي» را

با اشک ديده، پاک و مطهر کشيده ام


آتش گرفت، خيمه ی دل هاي «اهل بيت»

اين شعله را زعرش فراتر کشيده ام

...
اين باغ، بعد داغ نبي، روز خوش نديد

اين است اگر که لاله ی پرپر کشيده ام


اشکم که پشت «پنجره هاي بقيع» ريخت

ديدم که از کجا به کجا پر کشيده ام


گفتم به سوز مرثيه: چنگي به دل بزن!

ديدي که نقش ساقي و ساغر کشيده ام


گفت: از «شفق» بپرس که آب از سرش گذشت

امشب که ناز از مژه ی تر کشيده ام

........

با تلخیص



29 آذر 1393 1090 0

رنجی که من کشیده ام از آشنایی است


دل بی شکیب از غم فصل جدایی است
جان، بی قرار لحظه ی وصل خدایی است

این شامِ هجر نیست، که باشد شب وصال
این روزِ مرگ نیست، که روز رهایی است

این زهر نیست، شربتِ شیرین آرزوست
این کوزه نیست، چشمه ی حاجت روایی است

هرگز ننالم از غمِ بیگانه، ای دریغ
رنجی که من کشیده ام از آشنایی است

شد روزگارِ من، سپری سال های سال
با همسری، که شیوه ی او بی وفایی است

من در وطن غریبم و تنها، کسی نگفت
این شاهد شهید مدینه، کجایی است

یارانِ من، ز باغ وفا گل نچیده اند!
آیینِ مهرورزیِ آنان، ریایی است

در تنگنای سینه ی من، این دل صبور
آیینه ی مجسّمِ صبرِ خدایی است

دارم هزار عقده به دل، باز طبعِ من
مثل نسیم، عاشق مشکل گشایی است
*
فرمود با برادر خود: غنچه ی مرا
با خود بِبَر، که بوی خوش آشنایی است

 

تو باغبانِ گلشنِ عشق و شهادتی
این ارغوانِ عاشقِ من، کربلایی است

فردا که تیر، بوسه به تابوت من زند
بال و پرِ بلندِ عروجِ نهایی است

دانی که در بقیع چرا چلچراغ نیست؟
خورشید، بی نیاز ز هر روشنایی است

اشک ستاره، دسته گل تربت من است
شعر «شفق» اشاره ای از غربت من است

 



29 آذر 1393 1173 0