دفتر شعر

این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

مولای ما نمونه ی دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است
 
وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است
 
دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است
 
سوگند می خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جز علی درِ دیگر نداشته است
 
طوری ز چارچوب، در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است
 
یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرئیل واژه ی بهتر نداشته است
 
چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است

این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست، برابر نداشته است!


22 اردیبهشت 1393 7061 10

خودت بگو، بنویسم کدام مرحله را؟

نگاه کودکی ات دیده بود قافله را
تمام دلهره ها را، تمام فاصله را

هزار بار بمیرم برات، می خواهم
دوباره زنده کنم خاطرات قافله را

تو انتهای غمی، از کجا شروع کنم
خودت بگو، بنویسم کدام مرحله را؟

چقدر خاطره ی تلخ مانده در ذهنت،
ز نیزه دار که سر برده بود حوصله را

چه کودکی بزرگی است این که دستانت
گرفته بود به بازی گلوی سلسله را

میان سلسله مردانه در مسیر خطر
گذاشتی به دل درد، داغ یک گِله را

چقدر گریه نکردید با سه ساله، چقدر
به روی خویش نیاورده اید آبله را

دلیل قافله می برد پا به پای خودش
نگاه تشنه ی آن کاروان یک دله را

هنوز یک به یک، آری به یاد می آری
تمام زخم زبان های شهر هلهله را

مرا ببخش که مجبور می شوم در شعر
بیاورم کلماتی شبیه حرمله را

بگو صبور بلا در منا چه حالی داشت
که در تلاطم خون دید قلب قافله را؟


20 مهر 1392 3340 3

کوفه شد، علقمه شق القمری دیگر دید

مشک برداشت که سیراب کند دریا را

رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را


آب روشن شد و عکس قمر افتاد درآب

ماه می خواست که مهتاب کند دریا را


کوفه شد، علقمه شق القمری دیگر دید

ماه افتاد که محراب کند دریا را


تا خجالت بکشد،سرخ شود چهرهء آب

زخم می خورد که خوناب کند دریا را


ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس

تا در آغوش خودش خواب کند دریا را


آب مهریهء گل بود والا خورشید

در توان داشت که مرداب کند دریا را




روی دست تو ندیده است کسی دریا دل

چون خدا خواست که نایاب کند دریا را



03 آذر 1391 2478 2

عشق از هر نظر خودت هستی


عاشقی را به وجد می آری، یوسفانه تبسمی داری
به کدامین ملیح رفتی که، چهره ای سبز و گندمی داری؟

وصف آیینه کار شاعر نیست، از لب خود شنیدنی هستی
کاش می شد خودت بگویی که از خودت چه تجسمی داری

مرهم و زخم در نگاه شماست، حلقه ی اتحاد خوف و رجاست
بر سر مهربانی چشمت، مژه هایی تهاجمی داری

با یقین می رسم به این معنی، چارده نور واحدی، یعنی؛
عشق از هر نظر خودت هستی با خودت چه تفاهمی داری

کفر را جذبه های لبخندت، چاره ای نیست جز مسلمانی
خنده کن یا مکارم الاخلاق معجزات تبسمی داری


24 مهر 1391 3620 2

باز این چه شورش است که در جان واژه‌هاست

با اشک‌هاش دفتر خود را نمور کرد
ذهنش ز روضه‌های مجسم عبور کرد
در خود تمام مرثیه‌ها را مرور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
 
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت‌هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
 
«باز این چه شورش است که در جان واژه‌هاست
شاعر شکست خورده‌ی طوفان واژه‌هاست»

می رفت سمت روضه ی یک شاهِ کم سپاه
آیینه ای ز فرط عطش می کشید آه
انبوه ابر نیزه و شمشیر بود و ماه
شاعر رسیده بود به گودال قتلگاه

فریاد زد که چشم مرا پر ستاره کن!
«مادر بیا به حال حسینت نظاره کن»

بی‌اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب، قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد، واژه‌ی لب‌تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
 
حس کرد پا به پاش جهان گریه می‌کند
دارد غروب«فرشچیان» گریه می‌کند

با این زبان چگونه بگویم چه‌ها کشید؟
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی‌ریا کشید
بر پیکرش به جان کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه‌ها را، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
خورشید سربریده غروبی نمی‌شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
او کهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن...
پیشانی‌اش پر از عرق سرد و بعد از آن...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن...

 
در خلسه‌ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...


23 فروردین 1391 4825 0

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم

كه چرا عشق به انساننرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظه ی باران نرسیده است؟

و هر كس كه در این خشكی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده استو غم عشق به پایان نرسیده است.

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید، بنویسد:

 كه هنوزم كه هنوز است چرا یوسف گم

گشته به كنعان نرسیده است؟

چرا كلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترك خورد، گل زخم نمك خورد،

زمین مُرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مُرد.

خداوند گواه است، دلم چشم به راه است، و در حسرت یك پلك نگاه است؛ ولی حیف نصیبم فقط آه است

و همین آه خدایا برسد كاش به جایی؛

برسد كاش صدایم به صدایی...

 

عصر یك جمعه ی دلگیر وجود تو كنار دل هر بیدل آشفته شود حس،

تو كجایی گل نرگس؟

به خدا آه نفس های غریب تو كه آغشته به حزنی است، زجنس غم و ماتم،

زده آتش به دل عالم و آدم

مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای ای عشق مجسم

كه به جای نم شبنم بچكد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت،

نكند باز شده ماه محرم كه چنین می زند آتش به دل فاطمه، آهت!

به فدای نخ آن شال سیاهت،

به فدای رخت ای ماه! بیا، صاحب این بیرق و این پرچمو این مجلس و این روضه و این بزم تویی.آجرك الله! عزیر دو جهان یوسف درچاه،

دلم سوخته از آه نفس های غریبت

 دل من بال كبوتر شده، خاكستر پرپر شده، همراه نسیم سحری، روی پر فُطرُس معراجํ  نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی

 که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا كه مرا نیز به همراه خودت زیر ركابت ببری تا بشوم كرب و بلایی،

به خدا در هوس دیدن شش گوشه، دلم تاب ندارد. نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه ی دفتر، غزلِ ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد.

همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد...

تو كجایی؟ تو كجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی...

گریه کن گریه و خون گریه کن ،‌آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود

چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است و این بحر طویل است و ببخشید اگر این مخمل خون برتن تب دار حروف است که این روضه مکشوف لهوف است؛‌

عطش بر لب عطشان لغات است

و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است

و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است؛

‌ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات » است؛

 ولی حیف که ارباب« اسیرالکربات» است؛

ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین بن علی تشنه یار است و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او درکف گودال و سپس آه که «الشمرُ» ...

خدایا چه بگویم که «شکستند سبو را و بریدند»...

دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی؛ قَسَمت می دهم
آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی... توکجایی...



23 فروردین 1391 18685 11

قم سال هاست با نفسش زنده مانده است

همسایه، سایه ات به سرم مستدام باد
لطفت همیشه زخم مرا التیام داد

وقتی انیس لحظه‏ ی تنهایی ام تویی
تنها دلیل اینکه من اینجایی ام، تویی

هر شب دلم قدم به قدم می کشد مرا
بی اختیار سمت حرم می کشد مرا

با شور شهر فاصله دارم کنار تو
احساس وصل می کند آدم کنار تو

حالی نگفتنی به دلم دست می دهد
در هر نماز مسجد اعظم کنار تو

تا آسمان خویش مرا با خودت ببر
از آفتاب رد شده شبنم کنار تو

با زمزم نگاه، دمادم هزار شمع
روشن کنند هاجر و مریم کنار تو

در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست
خونین تر است ماه محرم کنار تو

ما با تو در پناه تو آرام می شویم
وقتی که با ملائکه همگام می شویم

ما در کنار صحن شما تربیت شدیم
داریم افتخار که همشهری ات شدیم

زیباترین خاطره هامان نگفتنی است
تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی است

باران میان مرمر آیینه دیدنی است
این صحنه در برابر آیینه دیدنی است

مرغ خیال سمت حریمت پریده است
یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است

خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قمیم
جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم

اعجاز این ضریح که همواره بی حد است
چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است

من روی حرف های خود اصرار می کنم
در مثنوی و در غزل اقرار می کنم

ما در کنار دختر موسی نشسته ایم
آیینه ایم و محو تماشا نشسته ایم

اینجا کویر داغ و نمک زار شور نیست
ما رو به روی پهنه ی دریا نشسته ایم

قم سال هاست با نفسش زنده مانده است
باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم

بوی مدینه می وزد از شهر ما، بیا
ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم

از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان
از دست ما چه ها که کشیدی ببخشمان

من هم دلیل حسرت افلاک می شوم
روزی که زیر پای شما خاک می شوم...



23 فروردین 1391 2706 0

حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است

شنيده مي شود از آسمان صدايي كه...
كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه ...
نبود هيچ كسي جز خدا، خدايي كه...
نوشت نام تو را، نام آشنايي كه ـ
 
پس از نوشتن آن آسمان تبسم كرد
و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الكن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزين شد
نوشت فاطمه تكليف نور روشن شد
دليل خلق زمين و زمان معين شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل، قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد
ز درك خاك مقام فراتري دارد
خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد
درون خانه بهشت معطري دارد

پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت
براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت

چرا كه روي زمين واژه ی وزيني نيست
و شأن وصف تو اوصاف اينچنيني نيست
و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست
و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست

خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تو را
گمان كنم كه تو را، اصلاً آفريده تو را

كه گِرد چادر تو آسمان طواف كند
و زير سايه ی آن کعبه اعتکاف كند
ملك ببيند وآنگاه اعتراف كند
كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند

كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد
مرور كوثر و تطهير و نور بايد كرد

در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برايت آماده است
حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است

به حكم عشق بنا شد در آسمان علي
علي از آن تو باشد، تو هم از آن ِعلي
چه عاشقانه همه عمر مهربان علي!
 به نان خشك علي ساختي، به جان علي

از آسمان نگاهت ستاره مي خواهم
اگر اجازه دهي با اشاره مي خواهم
-
به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم
كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم
شكسته آمده ام تا شكسته بنويسم
و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادري كن و اين بار هم اجازه بده

به افتخار بگوييم از تبار توايم
هنوز هم كه هنوز است بي قرار توايم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توايم
كنار حضرت معصومه در كنار توايم

فضاي سينه پر از عشق بي كرانه ی توست
«كرم نما و فرود آ كه خانه خانه ی توست»

شکوه وصف تو را این قلم چه می فهمد
وجود داشتنت را عدم چه می فهمد
دل سیاه، صفای حرم چه می فهمد
حضور مادری ات را شلمچه می فهمد

شده است نام تو سربند هر جوان شهید
تبسم تو تسلای مادران شهید


23 فروردین 1391 2713 0

از این شکوه ، ساده نباید عبور کرد

دنیا به کام تلخ من امشب عسل شده است
شیرین شده است و ماحصلش این غزل شده است
 
تأثیر مهر مادری ات بوده بر زبان
این واژه ها اگر به تغزل بدل شده است

مادر! حضور نام تو در شعر های من
لطف خداست شامل حال غزل شده است

غیر از تو جای هیچ کسی نیست در دلم
این مسأله میان من و عشق حل شده است

سیاره ای که زهره نشد آه می کشد
آه است و آه آنچه نصیب زحل شده است

زهرایی و تلألو نور محبتت
در سینه ام ز روز ازل لم یزل شده است

با نام تو هوای غزل معنوی شده است
بی اختیار وارد این مثنوی شده است

هرگز نبوده غیر تو مضمون بهتری
تنها تویی که بر سر ذوقم می آوری

نامت مرا مسافر لاهوت کرده است
لاهوت را شکوه تو مبهوت کرده است

از عرش آمدی و زمین آبرو گرفت
باید برای بردن نامت وضو گرفت

نور قریش! تا که تویی صاحب دلم
غرق خداست شعب ابوطالب دلم

عمرت نفس نفس همه تلمیح زندگی است
حرفت چراغ راه و مفاتیح زندگی است

از این شکوه ، ساده نباید عبور کرد
باید مدام زندگی ات را مرور کرد

چون زندگیت ساده تر از مختصر شده است
پیش تجملات، جهازت سپر شده است

آیینه ای و سنگ صبور پیمبری
در هر نفس برای پدر مثل مادری

اشک شما عذاب بهشت است، خنده کن
لبخندت آفتاب بهشت است، خنده کن

دنیای ما نبوده برازنده ی شما
هجده نفس زمین شده شرمنده ی شما

آیینه ای نهاده خدا بین سینه ام
حس می کنم مزار تو را بین سینه ام

مانند آن خسی که به میقات پر کشید
قلبم به سوی مادر سادات پر کشید .


23 فروردین 1391 2542 0

باز هم فاطمه در کوچه ی غربت تنهاست

سر فرو برده به خاکند فلک نشناسان
بال پرواز ندارند ملک نشناسان

امتحان بود و خدا برد سرافرازان را                                                                                                
در همان مرحله ماندند محک نشناسان

غافل از راز علی گرم طوافند، ولی  
کعبه هم سوخته از دست ترک نشناسان

باز هم فاطمه در کوچه ی غربت تنهاست   
شهر مجموعه ای از زخم فدک نشناسان
 
شعر را باز به تلمیح کشاندم شاید
بگذارد اثری بر متلک نشناسان
 
قصه را زنده نگه دار غزل! در تاریخ
بیهقی باش و بگو از حسنک نشناسان
 
شاعری آمده از نسل شهادت مردان
شاعری آمده از نسل نمک نشناسان


23 فروردین 1391 3062 2

همواره در برابر لیلی جنون کم است

همواره در برابر لیلی جنون کم است
شیرین اگر تویی به خدا بیستون کم است

تنها دلیل کثرت شاعر تویی، ولی
هر قدر شعر گفته شده تا کنون، کم است

من آمدم که یک شبه شاعر شوم تو را
اما برای وصف تو، عمر قرون کم است  
   
من آه می کشم که چه می خواهی از دلم
باور مکن کشیدن آه از درون کم است

کاری کن ای عزیز، زلیخا شود دلم
یوسف اگر تویی، جگر غرق خون کم است


23 فروردین 1391 3780 0

کویر، آینه ها را کشید در آغوش

کویر، آینه ها را کشید در آغوش
چقدر چشمه نشسته است در دلش خاموش

دوباره رقص کنان گردباد می آید
کویر، دختر کولی گرفته در آغوش

کویر درس وفا داده است دریا را
که می کشد تن بی جان رود را بر دوش

چه حکمتی است در این سرزمین سر مستی؟
که از میان بیابان غدیر خم زد جوش

هنوز از دل خشکیده ی بیابان ها
صدای العطش عشق می رسد بر گوش ...


23 فروردین 1391 1715 0

همیشه از تو سرودن چه سخت و شیرین است

در آن کرانه که دل با ستاره همزاد است
به من اجازه ی در اوج پر زدن داده است

در آن کرانه که همواره یک نفر آنجاست
که در پذیرش مهمان همیشه آماده است

در آن کرانه که خورشید پیش یک گنبد
بدون رنگ ز بازار حسن افتاده است

همیشه از تو سرودن چه سخت و شیرین است
شبیه تیشه زدن های سخت فرهاد است

سؤال می کند از خود هنوز آهویی
که بین دام و نگاهت کدام صیاد است

دلم که دست خودم نیست این دل غمگین
همان دلی است که جامانده در گوهر شاد است

بدون فنِ غزل بی کنایه می گویم
دلم برای تو تنگ است شعر من ساده است...


23 فروردین 1391 2153 0

ما هم طراز عشق ندید یم واژه ای

هر چند وصف عشق تو اندازه ای نداشت
جز عاشقی، غزل سخن تازه ای نداشت

ما هم طراز عشق ندیدیم واژه ای
از بس بلند بود و هم اندازه ای نداشت

من حاضرم قسم بخورم عشق اگر نبود
عمان نبود، محتشم آوازه ای نداشت

دیوان شعر هیچ، که حتی بدون عشق
قرآن کتاب معجزه شیرازه ای نداشت

از راه آسمان به تو دستم رسیده است
دیواره های قلب تو دروازه ای نداشت


23 فروردین 1391 1614 1

علی برادری اش را به عدل ثابت کرد

به سمت کعبه ملک هم دخیل می آورد
که مادری پسری بی بدیل می آورد

گشود لب به سخن کعبه، داشت بی پرده
برای خلقت عالم، دلیل می آورد

ز اشک شوق، ملک زیر پاش دریا شد
و کعبه غرق کلیمی که نیل می آورد

خلیل با تبر آمد به بتکده ،اما
به روی دوش محمّد،خلیل می آورد

علی برادری اش را به عدل ثابت کرد
که شعله جانب دست عقیل می آورد

چگونه وصف شه لافتی کنم، که خدا
به مدح او صفت از این قبیل می آورد


23 فروردین 1391 1802 0

آن روز سرخ، علقمه محراب کوفه شد

چشمان خیس علقمه امواج رود بود
آن روز رود، شاهد کشف و شهود بود

آن روز سرخ، علقمه محراب کوفه شد
در دست ابن‌ملجم میدان، عمود بود

از شوق سجده صالح دین از فراز اسب
برخاک سبز کرب‌و بلا در سجود بود

شکر خدا که راه تماشا گرفت خون
آخر هنوز صورت مادر کبود بود...

این قصه آب می خورد از چشم شور ماه
نسبت به ماه طایفه از بس حسود بود


20 فروردین 1391 1976 0

مـشك بـرداشت كه سيـراب كـند دريـا را

مـشك بـرداشت كه سيـراب كـند دريـا را
رفـت تـا تـشنـگي‌اش آب كـند دريـا را

آب روشن شد و عكـس قـمر افتاد در آب
مـاه مي‌خواست كه مهتاب كند دريا را

تـشنه مي‌خواست ببيند لـب او را دريا
پس ننوشيد كه سيراب كند دريا را

كوفه شد، علقمه شق القمري ديگر ديد
ماه افتاد كه محراب كند دريا را

تـا خجالت بكشد، سرخ شود چهره ی آب
زخم مي‌خورد كه خوناب كند دريا را

نـاگهان موج برآمد كه رسيد اقيانوس
تـا در آغوش خودش خواب كند دريا را

آب مهـريه گُل بـود و اِلاّ خـورشيد
در توان داشت كه مرداب كند دريـا را

روي دست تو نديده است كسي دريادل
چون خدا خواست كه ناياب كند دريا را


20 فروردین 1391 6984 1

همراه خیمه های شما آتشم زدند

این اشک‌ها به پای شما آتشم زدند
شکرخدا برای شما آتشم زدند

من جبرئیل سوخته بالم، نگاه کن!
معراج چشم‌های شما آتشم زدند

سر تا به پا خلیل گلستان‌نشین شدم
هر جا که در عزای شما آتشم زدند

از آن طرف مدینه و هیزم، از این طرف
با داغ کربلای شما آتشم زدند

بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن
یک عمر در هوای شما آتشم زدند

گفتم کجاست خانه ی خورشید شعله‌ور؟
گفتند بوریای شما، آتشم زدند

دیروز عصر تعزیه‌خوانان شهر ما
همراه خیمه‌های شما آتشم زدند

امروز نیز، نیر و عمان و محتشم
با شعر در رثای شما، آتشم زدند

«دیشـــب اگـــر به داغ شهیدان گداختم
امشــب ولـی بــرای شمــــا آتشم زدند

تــا بـــا خبـر ز شـــور نیستـــانی‌ام کنند
مــاننــد نینـــوای شمــا آتــــشـــم زدند»*


* این دو بیت، نظر لطف طبع استاد محمدعلی مجاهدی(پروانه) نسبت به این غزل است.


20 فروردین 1391 2034 0

به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم

در آسمان غزل عاشقانه بال زدم
به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم

در انزوای خودم با تو عالمی دارم
به لطف قول وغزل قید قیل و قال زدم

کتاب حافظم از دست من کلافه شدست
چقدر آمدنت را... چقدر فال زدم

غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست
همان شبی که برایش تو را مثال زدم

غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد
چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم!

به قدر یک مژه بر هم زدن، تورا دیدم
تمام حرف دلم را در این مجال زدم...


20 فروردین 1391 5283 0

ساعات خوب زندگی‏ ام در حرم گذشت‏

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت‏
دست مرا بگیر كه آب از سرم گذشت‏

مانند مرده ‏ای متحرك شدم، بیا
بی تو تمام زندگی‏ ام در عدم گذشت‏

می‏ خواستم كه وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه كه می‏خواستم گذشت‏

دنیا كه هیچ، جرعه ی آبی كه خورده ‏ام‏
از راه حلق تشنه ی من، مثل سم گذشت‏

بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده‏ ایم‏
از خیر شعر گفتن، حتی قلم گذشت‏

تا كی غروب جمعه ببینم كه مادرم‏
یك گوشه بغض كرده، كه این جمعه هم گذشت‏

مولا! شمارِ درد دلم بی‏ نهایت است‏
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت‏

حالا برای لحظه‏ا ی آرام می‏ شوم‏
ساعات خوب زندگی‏ ام در حرم گذشت‏


20 فروردین 1391 6025 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها