دفتر شعر

شهادت می دهم دیوانه ی شاه خراسانی

تقدیم به گوهرشاد بیگم، بانوی خردمند و نیکوکار دوره ی تیموری و بانی مسجد گوهرشاد

شفایت را شبی نزدیک، از غمباد می بینم
حکیم عاشقی از جانب بغداد می بینم

برقصان چارقدهای سپیدت را پری بیگم!
تو را از امپراتوران صلح آباد می بینم

پسر!... آن هم سه تا... با چشم های آبی روشن
ببین! خاتون من! در طالعت اولاد می بینم

و پشت پرده ی چشمانت ای بانوی تیموری
نگارستانی از نقاشی بهزاد می بینم

مجالی هست هی کن مادیان بادپایت را
برایت عمرِ طولانی تر از هشتاد می بینم

شهادت می دهم دیوانه ی شاه خراسانی
تو را از خادمان صحن گوهرشاد می بینم


10 مرداد 1396 378 0

شهربانوی جهان شد مادر ایرانی‌اش

 

آرزوی کوه‌ها یک سجده‌ی طولانی‌اش

آرزوی آسمان یک بوسه بر پیشانی‌اش

 

دست‌هایش شاخه‌ی طوباست، مشغول دعاست

ماه و خورشید و فلک در سایه ی نورانی‌اش

 

تا که شد یک شب عروس خانه ی آل عبا

شهربانوی جهان شد مادر ایرانی‌اش

 

می وزد از منبرش فریادهای یاحسین

شام‌ها ویرانه‌ی هر خطبه‌ی توفانی‌اش

 

در کلامش ضربت شمشیر حق حیدر است

عبدودها کشته از شور حماسی خوانی‌اش

 

اوست فرزند منا و مکه فرزند صفا

چشمه‌ها می‌جوشد از هر واژه‌ی قرآنی‌اش

 

 



11 اردیبهشت 1396 1515 0

به سویت می دوم با کودکانی که به دنبالم...

شبیه کوه پابرجایم و چون رود سیالم
به سویت می دوم با کودکانی که به دنبالم...
 
تمام ابرها بر شانه ی من گریه می کردند
گرفتم آسمان خسته را زیر پر و بالم

نمی دانی چطور آرام کردم کودکانت را
گرفتم قطره های اشک را با گوشه ی شالم

ببین بر چهره ی من رد پای باد و باران را!
ببین بی عمر نوح امروز، بانویی کهن سالم!

نشد لبریز در توفان غم ها کاسه ی صبرم
به آن پروردگاری که خبر دارد از احوالم

اگر عمری بماند تا کنارت سیر بنشینم
برایت شرح خواهم داد از اندوه چهل سالم *

میان رفت و آمدهای قایق های سرگردان
به غیر از کشتی ات راه نجاتی نیست در عالم



26 آبان 1395 1741 1

تنهایی ات، تنهایی ات، تنهایی ات، مرد!

 

از شهر من تا شهر تو راهی دراز است
اما تو را می بیند آن چشمی که باز است

در عکس ها دیدم مزارت را و عمری ست
شمعی به یادت در دلم در سوز و ساز است

از هر غریب و آشنا پرسیدم از تو
گفتند بیش از هر کسی مهمان نواز است

مردی که زانو زد جمل با ضرب تیغش
می لرزد آن وقتی که هنگام نماز است

در باد، بیرق های خونین محرم
در امتداد پرچمت در اهتزاز است

تنهایی ات، تنهایی ات، تنهایی ات، مرد!
بیش از تمام دردهایت جانگداز است

اما نشد - آنقدر اندوهت کهن بود -
بنویسم از چشمان تو شعری که تازه ست



17 آبان 1395 1253 0

این فاطمیّه های عزاداری در انتظار نیمه ی شعبان است

 

این روزها که موسم باران است،ایام سوگواری انسان است
بی وقفه، بی ملاحظه، می سوزد، زخمی که روی سینه ی قرآن است

با گریه آب داده ام از اول، اندوه یاس های بنفشم را
انگار از ازل غم این گلدان، بر قامت خمیده ی ایوان است

هرچند روشن است که خواهد رفت، در یاد من غروب نخواهد کرد
چون روز آفتابی کوتاهی، در بین خاطرات زمستان است

حتی یهودیان همه می دانند، اعجازهای چادر زهرا را
یعنی شما صحابه نمی دانید؟ این دختر امتداد رسولان است

در چشم های خسته ی او مردم، دیوارهای در حرکت هستند
دیگر مدینه شهر پیمبر نیست، آن جا برای فاطمه زندان است


وقتی که بام شهر پر است امروز، از دسته های لاش خوران، آری
افسوس آن پرنده ی غمگین که از قلب ها گریخته ایمان است*

مادر صدا زده ست تو را هر بار، در کوچه در میان در و دیوار
این فاطمیّه های عزاداری در انتظار نیمه ی شعبان است

 


* و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمان است
"فروغ فرخزاد"



20 اسفند 1394 1856 0

ابرم که نیازی به گذرنامه ندارم

حالا که به این ناحیه افتاده گذارم  

رد می شوم از مرز، در آن خاک ببارم

 

رد می شوم از کوه و در و دشت، که با او

در یک شب بین الحرمین است قرارم

 

سرباز عراقی! به خدا خسته ام اما

هرقدر که آزار دهی، شکر گزارم

 

هرقدر که تفتیش کنی، مسأله ای نیست

بغضم که هزاران گره افتاده به کارم

 

در این چمدان های دل آشفته ی دلتنگ

چیزی به جز اندوه نمی شد بگذارم

 

سرباز عراقی! بگذاری نگذاری

ابرم که نیازی به گذرنامه ندارم

 



06 آذر 1394 1618 0

هر کاسه و بشقاب لب پَر، خوب می داند...

 

در فکر جاروی اتاق و هال و ایوانم
درگیر بیت محکمی با تار مژگانم

هر کاسه و بشقاب لب پَر، خوب می داند
در وقت های ظرف شستن، شعر می خوانم

در قهوه ی عصرم چنان زل می زنم انگار
افتاده عکس یار در اعماق فنجانم

هم روبه رویم کاغذ و خودکار گریانی
هم کودکی لجباز آویزان به دامانم

ای شعر بس کن دیگر این پرچانگی ها را
ساکت شو تا من بچّه هایم را بخوابانم



10 شهریور 1394 1436 0

شاید تو را یک صبح جمعه دیده باشیم...

رد می کنی شاید پس از زنگ دبستان
طفل کلاس اولی را از خیابان

شاید که دلداری دهی راننده ای را
وقتی شکایت می کند از راهبندان

می آوری تا کوپه کیف مادری را
که ناتوان راهی شده سوی خراسان

شاید صدامان کرده ای با نام کوچک
در غربت یکریز شهری نامسلمان

شاید تو را یک صبح جمعه دیده باشیم
که چای می ریزی برای ندبه خوانان

گاهی می اندیشم در این سرما کجایی؟
شاید کنار آتش یک مرد چوپان

شاید تو را هر جای دنیا دیده باشیم
در زیر باران...زیر باران... زیر باران...



11 خرداد 1394 2835 2

ابرم که نیازی به گذرنامه ندارم

حالا که به این ناحیه افتاده گذارم
رد می شوم از مرز، در آن خاک ببارم

رد می شوم از کوه و در و دشت، که با او
در یک شب بین الحرمین است قرارم

سرباز عراقی! به خدا خسته ام اما
هرقدر که آزار دهی، شکر گزارم

هرقدر که تفتیش کنی، مسأله ای نیست
بغضم که هزاران گره افتاده به کارم

در این چمدان های دل آشفته ی دلتنگ
چیزی به جز اندوه نمی شد بگذارم

سرباز عراقی! بگذاری نگذاری
ابرم که نیازی به گذرنامه ندارم

 



02 خرداد 1394 2178 2

آب لطفاً! از میان این همه نوشیدنی

آمدم تا خانه ات در جستجوی روشنی
آب لطفاً! از میان این همه نوشیدنی

دوست دارم پر شود از تازگی لیوان من
خسته از مرداب بطری های آب معدنی

آمدم از خلوت متروک یک دِیر کهن
مریمی بودم پی آوازهای ارمنی

از ازل انگار در حال رکوعند و سجود
عاشق این سقف هایم، سقف های منحنی

روح کاشی کار ایوان ها به جا خواهد گذاشت
عشق را، حتی میان قلب های آهنی

نور لطفاً! ای سکوت شمع های روی میز
قطره قطره روشنم کن ای چراغ روغنی!



21 اردیبهشت 1394 1757 0

یک روز کوکب خانم این داستان بودم

عمری به فکر گریه های کودکان بودم
مادر نبودم هرگز امّا مهربان بودم

پاکیزه تر از هر زنی در روستای خویش
یک روز کوکب خانم این داستان بودم

عاشق شدم، دیوانگی کردم، زمین خوردم
من هم شبیه دیگران وقتی جوان بودم

نشناختم اندازه ی موسی خدایم را
امّا پر از ساده دلی های شبان بودم

یادت می آید ای هوای آخر پاییز؟
در غربت گنجشک هایت آشیان بودم

وقتی خیابان زیر پای برف جان میداد
سقفی برای عابر بی خانمان بودم

یادت نمی آید مرا ای کاج همسایه؟
هنگام توفان شانه ای امن و امان بودم

جای گلایل، کاشی فیروزه ای بگذار
من عاشق باران و خاک و آسمان بودم



06 اردیبهشت 1394 1985 0

در بین آدم های دنیا، ما گل سرخیم

باخنده ی گیلاس ها همراه خواهد بود
راهی که چون دیدار ما کوتاه خواهد بود

بالای درها روی کاشی های سبز آبی
با خط نستعلیق، بسم الله خواهد بود

حتماً کنار حوض، سقاخانه می سازند
آن روزها عهد کدامین شاه خواهد بود؟

صدها غزل از من به رسم یادگاری بر-
قلب صنوبر های خاطر خواه خواهد بود

اینجا همیشه جای گرمی نذر گنجشکان
حتی میانِ برفِ بهمن ماه خواهد بود!

در بین آدم های دنیا، ما گل سرخیم
از رازمان تنها خدا آگاه خواهد بود

روزی برای عاشقان خسته از دنیا
جای قرار ما زیارتگاه خواهد بود

 



06 اردیبهشت 1394 1675 1