دفتر شعر

ولی چه فایده؟

بچه بودم و 
دست من نمی رسید
قد کشیده ام
بچه نیستم
ولی چه فایده؟
دست من هنوز هم نمی رسد به ماه


27 تیر 1398 4 0

سهم ما از آسمان

سهم ما از آسمان
موقع عبور دسته ای پرنده
فضله ای که...
باز هم غنیمتی ست


27 تیر 1398 9 0

من و ردپایم

من و راه
و هرم عطش زیر باران آتش
و یک برکه ی سبز آن سوی امواج
من و سرنوشتی زمین گیر
من و گام هایی که بی من به آن سو رسیدند
و این سو
من و ردّپایم
دو خط بلند موازی


27 تیر 1398 9 0

من و شوق پرواز

من و خاک
من و شوق پرواز در آسمانی که آبی
من و دست هایی که مأیوس
و ناگاه
پس از انفجاری که موجی از اعجاز
من و خاک
من و دست هایی که انگار
دو بال بدون پرنده در آن آّی محض
 


27 تیر 1398 10 0

دلا!

چه آسمان زلالی
هوس نمی کنی آیا، دلا!
شهید شوی؟
 


27 تیر 1398 8 0

مبادا بدانند

مبادا
مبادا بدانند
مبادا که از چشم هایت بخوانند
که دلتنگی ات را
غریبانه
در خلوتت
گریه کردی
تو 
مَردی!


27 تیر 1398 8 0

تازه شهیدا بگو خانۀ معشوقه کو

دل که سپردم به عشق خون جگر افتاده است
دست کدام از خدا بی خبر افتاده است

راز پس پرده را از لب ساقی مپرس
غنچه اگر وا کند پرده بر افتاده است

شیخ به دردی کشان رد شد و دشنام داد
کاش که فهمیده بود با که در افتاده است

تازه شهیدا بگو خانۀ معشوقه کو
گفت همانسو که سر بیشتر افتاده است

زهرۀ منظومۀ شمسی من چشم توست
عقرب زلفت ولی در قمر افتاده است


24 تیر 1398 35 0

انتظار

من همه ش منتظرم که شهید بشم

فاطمه. 5 ساله


07 تیر 1398 85 0

...

اگر در باز بود می رفتم
اگر سد می شکست
جاری می شدم
اگر قفسی در کار نبود
می پریدم
زندانی که باشی
گاه مثل انسان می اندیشی
گاه مثل آب
گاه مثل پرنده


06 تیر 1398 26 0

...

کاشکی از آسمان خبر نداشتم
من
_که_
پر نداشتم


06 تیر 1398 23 0

سکوت

فریاد من
بلندتر از سکوت تو نیست

ما
از جاده های بزرگ می گذریم
تا به راه های کوچک رسیده باشیم
و از راه های کوچک
تا پیاده رویی خاکی
در انتهای خود
مرا به کلبه ای برساند
که از قاب پنجره اش
به راه ها و جاده ها خیره شوم
فریاد من
بلندتر از سکوت تو نیست
سکوت تو
-خاطره ی شبی-
که در آن تمام شاعران زمین را
در اتاقی زندانی کردند

سپیده دم
در گشوده شد
و تنها کودکی را یافتند
در انبوه کاغذها.
مرگ
از مقابل در بازگشت
گفت:
من او را بارها
در برابر جوخه ی اعدام نشانده ام
بارها از حلقه ی دار آویخته ام
و هیچ جای سینه ی او را نخواهید یافت
که از زخم خنجر من خالی باشد
من مرگم
او زندگی ست
و فریاد من
بلندتر از سکوت او نخواهد بود.


01 تیر 1398 83 0

کدام پل

دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند

کدام پل
در کجای جهان
 شکسته است
که هیچ کس به خانه اش نمی رسد


01 تیر 1398 90 0

جنگل

چشم های بسته، بازترند
و پلک، پرده ای ست
که منظره را عمیق تر می کند

بُگذار
رودخانه از تو بُگذرد
و سنگ هاش در خستگی ات ته نشین شوند
بُگذار
بخشی زنده از مرگ باشی
و ریشه ها به اعماقت اعتماد کنند

جنگل،
تنها یک درخت است
که در هزاران شکل
از خاک گریخته است


01 تیر 1398 80 0

دنیا برای لاک پشتان ساحل امنی ست

تو گردبادی! کار تو دل کندن از خاک است
من کمتر از خاکم، حسابم با خودم پاک است

هرگز گل سرخ از دلش سر برنمی آرد
این سرزمین عمری ست زیر کشت تریاک است

دنیا برای لاک پشتان ساحل امنی ست
آواره ی کوه است آهویی که چالاک است

گل های بادآورده ام را باد خواهد برد
چیزی که با من بازخواهد ماند خاشاک است

آتش بزن خاشاک را در من هراسی نیست
پروانه از بدو تولد، پیرهن چاک است
::
تنها صدا می ماند... اما کوه می گوید
باید صدا برگردد، این قانون پژواک است


01 تیر 1398 70 0

ماه پشت برج‌ها رفته رفته شد نهان

شهر را گرفته است دود؛ دودِ بی امان
بازهم  چپق به دست؛ ایستاده آسمان
.
کوه را نگاه کن! کوه؟ کو؟ کدام کوه؟
گم شده میان دود؛ آه! کوه بی نشان!
.
یاد روزهای دور تا ابد بخیر باد
روزهای بی غبار ! روزهای مهربان
‌.
روزهای چهچهه در سکوت سبزه زار
روزهای چکچکه از گلوی ناودان
.
باغ‌ های سبز بود جای مهربان شدن
کوچه های تنگ شهر، جای آشتی کنان
.
ناگهان به خواب رفت آن "بهار دلنشین"
ناگهان سکوت شد نغمه خوانیِ "بنان"
.
روستای خوب ما ناگهان چه شهر شد!
دود آمد و نسیم کوچ کرد ناگهان
.
موی زرد خویش را آفتاب وا نکرد
ماه پشت برج‌ها رفته رفته شد نهان
.
صبح بی نفس شده غرق خار و خس شده
راستی کجاست نور؟ راستی کجاست جان؟
.
راستی چه شد بهار؟ من چرا چنین شدم؟
راستی کجاست عشق؟ من چرا شدم چنان؟
.
کاشکی نه بیم بود! کاشکی نسیم بود
این که این چنین زده است لرزه بر وجودمان
.
این هوا اگرچه نیست پاک؛ زنده ایم باز
زنده ایم؛ پس دلِ پرامید من بخوان!
.
از هوای خوش بخوان گرچه سالهاست که
شهر را گرفته است دود؛ دودِ بی امان
.


29 خرداد 1398 39 0

یک بغل گل بود و در دامان آغوشم نریخت

یک بغل گل بود و در دامان آغوشم نریخت
یک قدح می برد و در پیمانه ی هوشم نریخت

مجمری نور و حرارت، آن حریق ارغوان
در فضای سینه ی تاریک و مه پوشم نریخت

باغبان وصل را نازم که در اوج عطش
آب در گلدانِ از خاطر فراموشم نریخت

حافظا رفتی و در این سال ها شعری زلال
انگبین خلسه ای در جام مدهوشم نریخت

انتظارم کشت و گلبانگ به خون آغشته ای
طرح سیری تازه با فریاد چاووشم نریخت

سال ها بگذشت و در میخانه ی متروک درد
خون گرم شیونی در لاله ی گوشم نریخت

دوش گفتم ساقیا! امشب چه داری؟ گفت: زهر!
گفتمش کج کن قدح را ، دید می نوشم نریخت

شب گذشت و روغن خونابه ای بغضِ خسیس
در چراغ چشم های نیمه خاموشم نریخت

طاقتم از هوش رفت و سیلی اشکی روان
رنگ از رخساره در دست بناگوشم نریخت

قامت بالا بلندی چون شهادت ، ای دریغ
آبشاری بود و در مرداب آغوشم نریخت


01 خرداد 1398 215 0

دلم گرفته از این آسمان بی‌پیغام

برای من که پُرم از قفس پری بفرست
اگرنه... یک‌دو نفس بال باوری بفرست

برای مشق جنون شهر جای محدودی‌ست
برایم از ورق دشت دفتری بفرست

دو بغض چشم مرا میزبان باران کن
تر است دامن من... دیده‌ی تری بفرست!

تو تا «عزیز» منی راه و چاه هردو یکی‌ست
هنوز منتظرم، نابرادری بفرست!

خیال خانه‌ام از نور و پنجره خالی‌ست
میان«بسته‌ی دیوارها» دری بفرست

دلم گرفته از این آسمان بی‌پیغام
دلم گرفته... برایم کبوتری بفرست
 


30 اردیبهشت 1398 79 0

حیرت آور است؛ نیست؟

(از تقاطع شهید احمد رسولیان که بگذری
می‌رسی درست روبروی یادمان کربلای پنج
انتهای بولوار حاج حیدر تراب
کوچه‌ی شهید فاطمی نسب:
خانه‌ی من است)
حیرت آور است؛ نیست؟
اینکه این همه شهید
بر سر تمام کوچه‌ها ی شهر ایستاده‌اند
تا نشانی مسیر خانه‌های ما شوند
اینکه این همه شهید رفته‌اند
تا بهانه‌ی ترانه‌های ما شوند


30 اردیبهشت 1398 117 0

پیدا نمی کنیم در این شهر خویش را

مرزی نمانده بین عزاها و عیدها
در چرخش فلک زده ی سررسیدها

فریاد بی صدای زمینند سروها
بی تاب، در تصرف بادند بیدها

سرها به نیزه رفته و در چرخش اند باز
تسبیح های بی ثمر بایزیدها

پیدا نمی کنیم در این شهر خویش را
گم می شوند کوچه به کوچه شهیدها

خالی مباد دفترتان از خروش و موج
طوفان به پا کنید غزل ها! سپیدها!


30 اردیبهشت 1398 20 0

ای عشق حرف تازه بزن از کفن بگو

با گردباد خانه به دوش از وطن بگو
با من که سال‌هاست غریبم سخن بگو
 
با هر کسی نمی‌شود از راز عشق گفت
من نیز عاشقم غم خود را به من بگو
 
ما همنشین جام می و باده نیستیم
با شمع سینه‌سوخته از سوختن بگو
 
با تیشه نیز راه به دل‌های سنگ نیست
این نکته را به سادگیِ کوهکن بگو
 
دیگر بس است هرچه دم از پیرهن زدیم
ای عشق حرف تازه بزن از کفن بگو


30 اردیبهشت 1398 63 0
صفحه 1 از 7ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  بعدی   انتها