دفتر شعر

در این قمار که ما هردو می بریم از هم

دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد
چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد

دو گام مانده به هم لحظه‌ها طلایی شد
فضا پر از هیجان های آشنایی شد

نه حزن ماند و نه حسرت نه قیل و قال و نه غم
سکوت بود و تماشا دو گام مانده به هم

زمین پر آینه شد زیر گام ما دو نفر
فضا شلوغ شد از ازدحام ما دو نفر

نگاه ما دو نفر در هجوم هم گم شد
دو گام مانده به هم ناگهان قدم گم شد

دو گام مانده به هم اصل عاشقی این است
رسیدن و نرسیدن چقدر شیرین است
::
حکایت از شب سردی است خسته در باران
من و تو بی‌خبر از هم نشسته در باران

که ناگهان شب من غرق حس و حال تو شد
فضای خانه سراسر پر از خیال تو شد

عجیب آنکه تو هم مثل من شدی آن شب
دچار حس خیالی شدن شدی آن شب

به کوچه خواند صدای خوش امید مرا
تو را به کوچه کشید آنچه می‌کشید مرا

قدم زدم شب آیینه را محل به محل
ورق زدم دل دیوانه را غزل به غزل

 برای هدیه ی چشمانمان به یکدیگر
نیافتم غزلی از سکوت زیباتر

من و تو شیفته ی هم دو آشنا در راه
شبیه لیلی و مجنون قصه ها در راه

به یک محله رسیدیم بوی ناز آمد
دلم دو کوچه جلوتر به پیشواز آمد

به پیچ کوچه رسیدیم شب بهاری شد
نگاهمان به هم افتاد عشق جاری شد

نگاهها پر ناگفته‌های کهنه ولی
سکوت بود و فقط رفت و آمد غزلی
::
دو گام مانده به هم عمر جاودان بودم
که در حضور تو بالاتر از زمان بودم

به سرنوشت غریبم خوش آمدی امروز
در انتظار تو رنجور سالیان بودم

شبیه ماهی تنهای کوچک سهراب
اسیر آبی دریای بیکران بودم

دلم لبالب خون بود و خنده ام بر لب
چنین به چشم میآمد ولی چنان بودم

از آن غروب در آن سایه باغ یادت هست
که رفته تا ته تصنیفی از بنان بودم؟

تو گرم چایی خود بودی و لبم می گفت
که کاشکی لب خوشبخت استکان بودم

چقدر بی‌تو در این کوچه سرزنش دیدم
چقدر با همه ی کوچه مهربان بودم


اگر بدون تو بلبل‌ زبانی‌ ام گل کرد
وگر به خاطر برگی ترانه‌ خوان بودم

کنار فرصت تهمینه‌ ای اگر رستم
وگر بدون تو در کار هفت‌ خوان بودم

همان حکایت رد گم کنی است قصه ی من
مرا ببخش اگر محو دیگران بودم

به یاد چشم سیاه ستاره‌ ریز تو بود
اگر مسافر شبهای آسمان بودم
::
چنین که بی همگان با تو روبرو شده ام
مرا ببخش اگر انتقام جو شده ام
 
اگر چه لذت بخشش هزار چندین است
برای بوسه فقط انتقام شیرین است

تو می بری تب سردی که روی بال من است
من از تو می برم آن بوسه ها که مال من است

 کدام ما دو نفر شادمان تریم از هم
در این قمار که ما هردو می بریم از هم
 
اگر به قهر کنار رخ تو مات شویم
وگر به لطف تو مهمان گونه هات شویم

 همیشه منطق لب های عاشقان این است
که بوسه های تو بر هر دو گونه  شیرین است
::
دو گام مانده به هم سیبی از هوا افتاد
چه اتفاق قشنگی میان ما افتاد

درست روی سر ما فضا شرابی شد
سمند دختر خورشید آفتابی شد

چهارچوب در خانه‌ های ده گل کرد
که از بهار نفس های ما تناول کرد

هنوز دهکده مست از خم لبالب ماست
دو گام مانده به هم ماجرای هر شب ماست


20 تیر 1398 14 0

شمع بیت المال روشن مانده است


باز بوی باورم خاکستری ست
واژه های دفترم خاکستری ست

پیش از اینها حال دیگر داشتم
هرچه می گفتند باور داشتم

ما به رنگی ساده عادت داشتیم
ریشه در گنج قناعت داشتیم

پیرها زهر هلاهل خورده اند
عشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقیل و مرتضی ست
آهن تفتیده ی مولا کجاست

نه، فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگـه از سِرّ شقایق نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست
شیعه ی مولا شدن کار تو نیست

در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز

خواستم چیزی بگویم دیر شد
واژه هایم طعمه ی تکفیر شد

قصه ی ناگفته بسیار است باز
دردها خروار خروار است باز

دستها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خواب ها
می رسد ته مانده ی بشقاب ها

سر به لاک خویش بردیم ای دریغ
نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ

قصّه های خوب رفت از یادها
بی خبر ماندیم از بنیادها

صحبت از عدل و عدالت نابه جاست
سـود در بازار ابن الوقـت هاست

گفته ام من دردها را بارها
خسته ام خسته از این تکرارها

ای که می آید صدای گریه ات
نیمه شـب ها از پس دیوار ها

گیر خواهد کرد روزی روزیت
در گلوی مال مردم خوارها

من بــه در گفتم ولیکن بشنوند
نکته ها را مو به مو دیوارها


03 خرداد 1397 1100 1

رخش و رستم هردو دکتر بوده اند

خاک ایران یک سر از دکتر پر است
هرکه دکتر نیست نانش آجر است

ملک ایران، سرزمین دکتران
این قدر دکتر نباشد در جهان...

عابران هر خیابان دکترند
دانه های برف و باران دکترند

هم وزیران هم مدیران دکترند
بیشتر از نصف ایران دکترند

هرکه پستی دارد اینجا دکتر است
دیپلم ردی ست، اما دکتر است

هرکه شد محبوب از ما بهتران
هرکه شد منصوب بالا دکتر است

هرکه رد شد از در دانشکده
یا گرفته دکتری، یا دکتر است

شعر نو مديون دکترها بُوَد
تو ندانستي که نيما دکتر است؟

شاعر تیتراژهامان دکتر است
مجری اخبار سیما دکتر است

آنکه مثل آفتاب نیمه شب
سر زد از صندوق آرا دکتر است

شاد باش ای دکتر آرای ما
دکترای جمله دانش های ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما
دکترایت نخوت و ناموس ما

در جهانی که پر است از نابغه
دکتری چندان ندارد سابقه

بی سبب افسرده ای، غم می خوری
سرزمین ماست مهد دکتری

خطمان وقتي شبيه ميخ بود
اي بسا دکتر در آن تاريخ بود

اين همه آدم که در عالم نبود
آدمي کم بود و دکتر کم نبود

من نگويم، شاعران فرموده اند
رخش و رستم هردو دکتر بوده اند

گرچه باشد قصه ها پشت سرش
دکتری دارند ملا و خرش

شاعران از رودکي تا عنصري
بي گمان دارند هريک دکتري

شعله های عشق چون گر می گرفت
آتشی در خیل دکتر میگرفت

عشق با دکتر نظامي قصه گو
عشق با دکتر سنايي رازجو

عارف شوريده: دکتر مولوي
نام پايان نامه ی او: مثنوي

حافظ و سعدي و خواجو دکترند
سروقدّان لب جو دکترند

وحشی و اهلی و غیره دکترند
تاجر و دهقان و کاسب دکترند

عالمان را خود حدیثی دیگر است
حجت الاسلام دکتر بهتر است

بحث های جعل مدرک نان بُری ست
بهترین سرگرمی ما دکتری ست

عده ای مشغول دکترسازی اند
عده ای سرگرم دکتربازی اند
 


16 آذر 1396 1008 1

ماه مبارک رمضان روی ماه توست

 

با نیت نگاه تو آغاز می کنم
احساس خویش را به تو ابراز می کنم

شوقی درون سینه ی من جا گرفته است
حسی غریب در دل من پا گرفته است

حسی میان غربت و شادی و شوق و غم
حسی که گاه می چکد از چشم در حرم

ماه مبارک رمضان روی ماه توست
باید سرود شعر که مضمون نگاه توست
::
من زائر نگاه توام از دیار دور
آن ذره ام که آمده تا پیشگاه نور

در نام تو چه حس غریبی نهفته است
در نام تو چه خاطره ها می شود مرور

آقا غریب هستی و وقت سرودنت
حسی غریب در دل من می کند ظهور

من هم غریب مثل تو یا ایهالغریب
من کی صبور مثل تو یا ایهالصبور؟

با تو چقدر ماهیتم فرق می کند
مانند ایستادن شب در حضور نور
::
در پیشگاه آینه مرد مقربی
تو بضعه الرسولی و ریحانه النبی

ای نور روشنای دل و خانه ی نبی
ای جایگاه عرشی تو شانه ی نبی

روح تو آسمان نه که هفت آسمان کم است
نور تو ابتدای جهان روح عالم است

از قلب تو ندیده ام آقا رحیم تر
از بخشش و کرامت دستت کریم تر

حاتم به دست بخشش تو بوسه ها زده است
نزد فقیر بر لب تو نه نیامده است
::
مضمون بی بدیل غزل ها تبسمت
می آورد به وجد غزل را تبسمت

غمگین ترین روایت دنیاست اشک تو
شیرین ترین حکایت دنیا تبسمت

در هر نگاه تو چقدر غم نشسته است
غم می چکد ز چشم تو اما تبسمت...

یک شهر پیش روی تو دشنام هم دهد

پاسخ نمی دهی تو مگر با تبسمت

شیرین تر است نزد فقیران کدامیک
خرمای دست بخشش تو یا تبسمت؟

سنگ صبور! مأمن غم ها و درد ها!
ای خانه ات پناه همه کوچه گرد ها

صلحت حماسه ای ست که با روضه توأم است
صلحت چقدر آینه دار محرم است

باید شناخت صبر و شکیبایی تو را
باید گریست یک دهه تنهایی تو را

در لحظه لحظه زندگی تو غم است آه
غربت همیشه با دل تو توأم است آه

هرلحظه ی تو بوده نشان از غریبی ات
وای از غم دل تو امان از غریبی ات

عمری غریب بوده ولی صبر کرده ای
مانند لحظه های علی صبر کرده ای

 

 

 



19 خرداد 1396 2359 0

نور خدا را چشمهایت مستدل کرد

پیچیده در این کوچه‌ها عطر عبایت
همراه با نجوای زیبای دعایت

در جام چشمان زلالت شور داری
در کیسه با خرما مگر انگور داری؟

دارد شراب کوثری میخانه‌ی تو
شال شکوه حیدری بر شانه‌ی تو

با نان و خرما مي‌رسي، من هم يتيمم
اما نه خرما، مست دستان کريمم

مي‌زد به پايت بوسه لب‌هاي مدينه
اي خوش به حال نيمه شب‌هاي مدينه

در دست هايت ياکريمان لانه دارند
وقت قنوتت قدسيان پيمانه دارند

نوشيده‌ام با قدسیان ساغر به ساغر
نوشیده‌ام با نام تو تا جام آخر

از واژه‌ها مِی مي‌چکيد و مي‌نوشتم:
سرمست آقاي جوانان بهشتم

شمس ابن شمسی، آبروی آفتابی
با صحن خاکی، ساقی ابن بوترابی

ميخانه‌ خاکي غبارش هم شراب است
اِنعام صحن خاکيت هم بي حساب است

این مثنوی تا یاد سردار جمل کرد
روح القدس گویی هوای این غزل کرد

«یا محسن»م در حال مستی «یا حسن» شد
نامت قلم را محو نوری در ازل کرد

من در زمان آواره‌ آن لحظه هستم،
وقتی که دستان تو «قاسم» را بغل کرد

آنگونه او را خوش در آغوشت کشیدی
تا بی تو بودن مرگ را پیشش عسل کرد

دست کریمت یاکریمان را غذا داد
شاه و گدا را لطف تو ضرب المثل کرد

با تو وجود عشق اثباتی نمی‌خواست
نور خدا را چشمهایت مستدل کرد

آورده‌ای از آسمان نور خدا را
چشم تو روشن کرد چشم مرتضی را

پای تو دوش مصطفی را عرش کرده
جبریل بالش را برایت فرش کرده

پای پیاده کعبه می‌آید به سویت
لب های زمزم تشنه‌ آب وضویت

روح تو را از نور زهرا آفريدند
از اسم تو اسماء حسنا آفريدند

نام حسن يعني تمام حُسن دنيا
حالا من و دست کريم آل طاها


19 خرداد 1396 1915 5

بر روی مفاتیح دلم گرد و غبار است

بسته است همه  پنجره ها رو به نگاهم

چندی ست که گم گشته ی در نیمه ی راهم

 

حس می کنم آیینه ی من تیره و تار است

بر روی مفاتیح دلم گرد و غبار است

 

از بس که مناجات سحر را نسرودم

سجاده ی بارانی خود را نگشودم

 

پای سخن عشق دلم را ننشاندم

یعنی چه سحرها که ابو حمزه نخواندم

 

ای کاش کمی کم کنم این فاصله ها را

با خمسه عشر طی کنم این مرحله ها را

 

بر آن شده ام تا که صدایت کنم امشب

تا با غزلی عرض ارادت کنم امشب

 

ای زینت تسبیح و دعا زمزمه هایت

در حیرتم آخر بنویسم چه برایت

 

اعجاز کلام تو مزامیر صحیفه است

جوشیده زبور از دل قرآن به دعایت

 

در پرده عشاق تو یک گوشه نشسته است

صد حنجره داوود در آغوش صدایت

 

از بس که ملک دور و برت پر زده گشته است

"پیراهن افلاک پر از عطر عبایت"

 

تنها نه فقط آینه در وصف تو حیران

باشد حجرالاسود الکن به ثنایت

 

من کمتر از آنم که به پای تو بیفتم

عالم شده سجاده و افتاده به پایت

 



11 اردیبهشت 1396 4694 1

باز هم پشت در ای کاش که سائل باشد


نور با آینه وقتی متقابل باشد
ذره کوچک‌تر از آن است که حائل باشد

نور، زهراست و آیینه علی، ذره کجاست
که در این بین فقط عاطل و باطل باشد

برترین خلقت دنیاست،‌ عجب نیست اگر
که علی نیز به زهرا متوسل باشد

رو به قبله‌ست همه عمر، خدایا! غلط است
قبله بایست به سمتش متمایل باشد
 
اگر این طرز نماز است که او می‌خواند
ترس دارم که نماز همه باطل باشد

دل محال است ولی عقل دلش می‌خواهد
بین زهرا و خدا فاصله قائل باشد...

یک نفر آمده در را به لگد می‌کوبد
پشت در باز هم ای کاش که سائل باشد

نیم‌رخ می‌شود، انگار علی آمده است
ماه، دیگر به دلش نیست که کامل باشد


11 اسفند 1395 770 0

«یا ایُها العزیز»! ببین خسته حالی ام

«یا ایُها العزیز»! ببین خسته حالی ام
چشمان پرستاره و دامان خالی ام

ماییم آن «خسی که به میقات» آمدیم
شرمنده با «بضاعت مزجات» آمدیم

شام فراق، سوره ی والیل خوانده ایم
یوسف ندیده «اوف لنا الکیل» خوانده ایم

یا ایها العزیز! به زیبایی ات قسم
بر حسن بی بدیل و دلارایی ات قسم

دل ها، ز نکهت سخنت، زنده می شود
عالم به بوی پیرهنت، زنده می شود

صبح وصال تو، شب غم را سحر کند
آفاق را نگاه تو زیر و زبر کند

موسیٰ تویی، مسیح تویی، مکه، طور توست
شهر مدینه، چشم به راه ظهور توست

تنها نه از غمت، دل یاران گرفته است
چشم بقیع تر شده، باران گرفته است

شعر «شفق»، حدیث زبان دل من است
تکرار نام تو- ضربان دل من است

 

بخشی از یک مثنوی غزل



01 خرداد 1395 2417 2

فصلی از عمر ورق خورد و نگفتم از تو

یادتان هست نوشتم که دعا می خواندم

داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم

از کلامت چه بگویم که چه با جانم کرد

محکمات کلمات تو مسلمانم کرد

کلماتی که همه بال و پر پرواز است

مثل آن پنجره که رو به تماشا باز است

کلماتی که پر از رایحهً غار حراست

خط به خط جامعه آیینهً قرآن خداست

عقل از درک تو لبریز تحیر شده است

لب به لب کاسهً ظرفیت من پر شده است

 

همهً عمر دمادم نسرودیم از تو

قدر درکِ خودمان هم نسرودیم از تو

من که از طبع خودم شکوه مکرر دارم

عرق شرم به پیشانی دفتر دارم

شعرهایم همه پژمرد و نگفتم از تو

فصلی از عمر ورق خورد و نگفتم از تو

دل ما کی به تو ایمان فراوان دارد

شیرِ در پرده به چشمان تو ایمان دارد

بیم آن است که ما یک شبه مرداب شویم

رفته رفته نکند جعفر کذاب شویم

 

تا تو را گم نکنم بین کویر ای باران

دست خالیِ مرا نیز بگیر ای باران

من زمین گیرم و وصف تو مرا ممکن نیست

کلماتم کلماتی ست حقیر ای باران

یاد کرد از دل ما رحمت تو زود به زود

یاد کردیم تو را دیر به دیر ای باران

نام تو در دل ما بود و هدایت نشدیم

مهربانی کن و نادیده بگیر ای باران

ما نمردیم که توهین به تو و نام تو شد

ما که از نسل غدیریم ، غدیر ای باران

پسر حضرت دریا ! دل مارا دریاب

ما یتیمیم و اسیریم و فقیر ای باران

سامرا قسمت چشمان عطش خیزم کن

تا تماشا کنمت یک دل سیر ای باران

 



22 فروردین 1395 2912 5

دیروز امروز فردا

دیروز

"دیروز" در تصرّف تشویش مانده بود

قومی که در محاصره ی خویش مانده بود

"خویشی" که سر به دامن تقدیر می گذاشت

کاری جز اعتراف به درماندگی نداشت

از راه مرگ با هدفی پوچ می گذشت

عمری که در تصوّر یک کوچ می گذشت

این شعر نیست، قسمتی از درد مردم است

تاریخ قرن ها غم و غربت در آن گم است

دنیا به رغم محکمه ها، قیل و قال ها

در بند گرگ بود به حکم شغال ها

این حکم شوم، نقشه ی دنیای دیگری ست

طرح شروع فتنه و بلوای دیگری ست

شیطانیان که فاتح این ماجرا شدند

وقت سقوط دهکده ها کدخدا شدند

از خیرشان رسیده فقط شر به دهکده

این قصّه آب می خورد از غرب دهکده

آری، جهان به شوق تکامل فریب خورد

آدم دوباره خیره سری کرد و سیب خورد

تقصیر ما: حکومت سرکرده ی دروغ

تقدیر ما: جنایت پرورده ی دروغ

آزادی و حقوق برابر بهانه بود

تا که شود برادرمان برده ی دروغ

افسونِ قرن _کوره ی آتش_ غم یهود

افسانه بود غربت گسترده ی دروغ

در روزگار سیطره ی مکر می شود

هر کاهنی پیمبرِ آورده ی دروغ

توحید را به مسلخ تثلیث می کشند

نفرین به این تجلّی بی پرده ی دروغ

***

هرچند فتنه صبح جهان را سیاه کرد

خورشید سر رسید و فُسون را تباه کرد

آغاز شد حماسه ی آتش عتاب ها

وسعت گرفت شعله ی این انقلاب، تا _

_ در روزگار سلطه ی صحرای دوره گرد

مردی به نام نامیِ دریا قیام کرد

آری، به گِل نشاند شکوه سراب را

آمیخت با سلیقه ی باران حباب را

گلزار جان گرفت به دست بهاری اش

ایمان بیاوریم به لبخند جاری اش

از بند تن رهاست طنین دعای او

"آزادگی ست" شِمّه ای از ربّنای او

اندیشه اش تجسّم احکام دین ماست

اُسطوره ی مقاومت سرزمین ماست

با این وجود، در دل او غم گذاشتند

آن بی وجودها که سرِ فتنه داشتند

می خواستند بر سر ما سروری کنند

"دینِ نو" آورند که پیغمبری کنند

نفرین به خود پرستی دنیا گُزیده ها

وای از غرور تازه به دوران رسیده ها

امّا...نه! مرد باج به گردنکشان نداد

در اوج غم حقارتی از خود نشان نداد

تا که بساط گرگ به هم خورد و جنگ شد

روباه پیر شعبده کرد و پلنگ شد

می خواستند باز بگیرند ماه را

برپا کنند گستره هایی سیاه را

امّا به یُمن مرد و مریدان پاکباز

بدسیرتان شدند هم آغوش خاک، باز

چندی گذشت... حادثه رخ داد و بعد از آن

آمد عزای نیمه ی خرداد و بعد از آن _

_ با شوق مرگ، لحظه ی رفتن فرا رسید

از خود گذشت مرد و به درک خدا رسید

***

امروز

او رفته و حکایت او مانده تا هنوز

فرهنگ استقامت او مانده تا هنوز

"امروز" هم فدایی راه ولایتیم

دستی پر از قنوت، پر از استجابتیم

با لطف او پناه به قرآن میاوریم

ایمان به مقتدای خراسان میاوریم

باید که در ادامه ی راهش خطر کنیم

نفرین به ما اگر که دمی فکر سر کنیم

از روی بام همدل و همکیش او مباد

همراه کفتران هوایی سفر کنیم

ما "عهد" کرده ایم که با "عدل" انقلاب

در محکمه مقابله با زور و زر کنیم

ما عهد کرده ایم که در عصر احتمال

فکری به حال "گرچه و امّا - اگر" کنیم

حالا زمان گذشته و کاری نکرده ایم!

دیگر چگونه می شود از خود گذر کنیم؟

باید به حکم قطعی تقدیر، مدّتی

در عصر قاطعیّت تردید سر کنیم

ما عهد کرده ایم، ولی مثل کوفیان

همراه و همنوای علی مثل کوفیان...

ما "عهد" را به مَسند حاشا گذاشتیم

منشور "عدل" را به تماشا گذاشتیم

از یاد برده ایم اشارات مرد را

افشانده ایم در دل او بذر درد را

دیگر اُمید نیست به اندیشه های ما

آن قدر گُم شدیم در اوهام خویش، تا_

_ لبخند او به زخم بدل شد، نمک زدیم

اینگونه پایداری خود را محک زدیم

وقتی که گرگ ولوله کرد و به گلّه زد

ما در سکوت قافله ها نِی لبک زدیم

در بند مانده ایم که از خویش رانده ایم!

آزاده نیستیم، به خود هم کلک زدیم

در ازدحام غفلت ما، مکر جان گرفت

چشمان خواب رفته ی دشمن توان گرفت

آری، دوباره فتنه و بلوا به پا شده ست

نفرین به ما که سفره ی تزویر وا شده ست

در "عهد" ما که "عدل" فقط در کتاب هاست

رستم اسیر فتنه ی افراسیاب هاست

خاکستری تر از همه ی سال های پیش

نان می خورند ریشه نداران به نرخ ریش

خُب، چاره چیست؟ قسمتمان بود سرنوشت

یک نیمه در جهنّم و یک نیمه در بهشت

با اعتراض، زیره به کرمان نمی بریم

فرصت برای شِکوه زیاد ست، بگذریم...

***

باید دوباره دست به دامان او شویم

بیعت کنیم، بلکه مسلمان او شویم

وقتی علی به مسند غربت نشسته است

عمّار او، أباذر و سلمان او شویم

باید که در صیانتِ از مرد، جان دهیم

در راه او مقاومت از خود نشان دهیم

مردان مرد، دست به دشمن نمی دهند

آزاده ها به بند کسی تن نمی دهند

فرقی نمی کند پس از این "ما"، "تو"، یا "منم"!

چوب حراج خورده مگر خاک میهنم؟

شمشیر باستانیِ شرقیم در مصاف

پرورده ی حماسه و بیزار از غلاف

***

فردا

بعد از حماسه، نوبت عشق و تغزّل است

آری، بهار فصل دگردیسیِ گُل است

با اینکه در مُحاق زمان است، می رسد

روزی که خاستگاه جهان است، می رسد

آن روز ناگزیر که "فرداست" بی گمان

در انحصار چشم کسی نیست آسمان

پرواز دست های صمیمی چه دیدنی ست

دیدار دوستان قدیمی چه دیدنی ست

روز نزول نور به جان جوانه ها

روز سقوط سلطه ی تاریک خانه ها

روزی که "عدل" حاصل خواب و خیال نیست

این یک حقیقت است، مجاز و محال نیست!

روزی که "ماه"، مژده ی چشم انتظارهاست

"خورشید"، چشم روشنیِ بی قرارهاست

روزی که مردِ منتظرِ سال ها سکوت

فریاد استجابت شب زنده دارهاست

"عشقش"، دلیل رفتن سرها به روی دار

آن مردِ مرد، "منتقمِ" سربِدارهاست

آغاز عدل گستریِ حاکمیّتش

پایانِ حکمرانیِ دنیا تبارهاست



21 بهمن 1393 2868 1

فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

 

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد

زنده در گور، غزل های فراوان باشد

 

نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت

نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد

 

سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن

مگذار این همه خورشید، هراسان باشد

 

مگر اعجاز، جز این است که باران بهشت

زادگاهش برهوت عربستان باشد

 

چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست

تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد

 

فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها

راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

 

چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده

از تحیر دهن غار حرا وا مانده

 

عشق تا مرز چنون رفت در این شعر محمد

نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد

 

شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست

ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست

 

از قضا رد شدی و راه قدَر را بستی

رفتی آن سو تر از اندیشه و در را بستی

 

رفتی آن جا که به آن دست فلک هم نرسید

و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید

 

عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته

جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته

 

پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد

چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد

 

آن چه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز

سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

 

شاعر! این سیب حکایات فراوان دارد

چتر بردار که این رایحه باران دارد

 

 



18 دی 1393 6863 4

ساکی در آستانه رفتن ندیده‌اید؟

آیا شما نشانه‌ای از من ندیده‌اید؟
کوهی درست رو به شکستن ندیده‌اید؟
رودی بدون فرصت برگشت تا ابد
آرام و سربه‌زیر و فروتن ندیده‌اید؟
این‌جا کنار بغض سرازیر ریل‌ها  
ساکی در آستانه رفتن ندیده‌اید؟
ساکی بدون نان و پنیر و کمی لباس
ساکی میان رفتن و ماندن ندیده‌اید؟
مردی شبیه رودکی اما شکسته‌تر
در بلخ یا حوالی کدکن ندیده‌اید؟
مردی که رنگ مات عصایش سفید بود
مردی شبیه چلچله اصلا ندیده‌اید

مردی که آه مثل من انگار گم شده‌ست
چون سوزنی میانه انبار گم شده‌ست

در کوچه‌های گریه بسیار خنده شد
از دست سنگ‌های زمانش پرنده شد

 



24 تیر 1393 890 0

همیشه «قدس لنا»، قطعنامه ام این است

جهان دوباره چه خوابی برای ما دیده است
تدارک چه عذابی برای ما دیده است

کدام نقشه ی راه است این که بیراه است
به چاله کاش بمانیم، بعد از این چاه است

بر آن شدند که دیوار حائلی بکشند
میان جنگ و جنون حد فاصلی بکشند

و در سراسر این سرزمین مسلمان نیست
به روی طاقچه تورات هست، قرآن نیست

ستاره ای به زمین خورد و بعد آتش شد
و رفته رفته سری سر به زیر، سرکش شد

کجا ستاره ی شش پر نشان داوود است
که این نواده ی ناسورِ نار نمرود است

سراب می شود این بار سومنات شما
خیال باطل از نیل تا فرات شما

درست نیست که یک نادرست برگردد
جهان به حالت روز نخست برگردد

جهان نمی ماند این چنین به کام شما
کجای نقشه ی جغرافیاست نام شما؟!

نه حرف اورشلیم و نه بحث کنعان است
تمام مشکل از هیکل سلیمان است

دوباره یوسف مانده است و نابردارها
حدیث پشت بدون پناه و خنجرها

و آن که بنیامین است شکل یوسف نیست
سزاش -روم به دیوار- جز اخ و تُف نیست

همیشه در صف این قوم اختلافی هست
دو هفته غیبت موسی دلیل کافی هست

هنوز ناشده مومن به فکر کافری اند
یهودی اند اگر، پیروان سامری اند

که جمله مسحور سحر عقل پالایش
و سجده کرده به گوساله ی مطلّایش

ردای موسی کم کم، کت پلنگی شد
عصا -نه مار- که این مرتبه تفنگی شد

به چاله کاش بمانیم چاه در راه است
تقاطع بعدی چار راه در راه است

فرات و نیل گوارای کام تان نشود
جواز مسجدالاقصی به نام تان نشود

اگر که نقشه ی این راه ابتکار شماست
چه سرنوشت مخوفی در انتظار شماست؟

کرامت ید بیضا که ارث موسی نیست
کلید مسجدالاقصی که ارث موسی نیست

دوباره می شود آوار سومنات شما
کویر می شود از نیل تا فرات شما

تمام مردم دنیا اگر سکوت کنند
و تار ساز مرا تار عنکبوت کنند؛

فقط صدا می ماند، سکوت بی معنی است
قیام می کنم، این جا قنوت بی معنی است

برای خاطر «نفی سبیل» می میریم
نفر نفر نه که ما ایل ایل می میریم

نمی نشینیم آرام تا که جنگی هست
سلاح اگر که نداریم، قلوه سنگی هست

هر آنچه اندک، انبوه می شود روزی
و قلوه قلوه سپس کوه می شود روزی

کدام کوه؟ همان رشته کوه «جولان» است
عقاب مرده و این عید لاشخوران است

آهای! با توام ای لاشخور! پرنده ی زشت
عقاب مرده به است از کلاغ زنده ی زشت

هنوز زنده ام و جای کرکس اینجا نیست!
مگر نشانی بیت المقدس اینجا نیست!

به چشم هر که در اوج است صخره یک ذره است
همیشه بین دو کوه آستان یک دره است

چگونه کوه به دامان دره می افتد؟
اگر نه یکباره، ذره ذره می افتد

و کوه ها که بمیرند دره بی معنی است
درخت خشک به قاموس اره بی معنی است

درخت خشک فقط هیزمی است استاده
برای قطع شدن، خُرد گشتن، آماده

و ما شبیه به کاجیم، دائماً سر سبز
شبیه زیتون، مادام تا مکرر سبز

نمی شویم ابداً خشک تا هوایی هست
به قریه ای -که نداریم- کدخدایی هست

همه سوار بر اسب اند و سهم ما زین است
و جنگ زندگی مردم فلسطین است

نمی نشینیم از پای تا که جنگی هست
اگر سلاح نداریم قلوه سنگی هست

کدام سنگ؟ همان سنگ آسمان در مشت!
کدام دست؟ همان وسعت جهان در مشت

کدام مشت؟ همان قلوه سنگ ها در دست
شکسته ایم به آن سنگ خصم را سر، دست

قیامتی است در اقصای مسجدالاقصی
که شسته است ز فرزند خویش، مادر؛ دست

چنان که از ساره دست شست، ابراهیم
چنان که از اسماعیل شست هاجر، دست

چگونه مردم دیگر بلاد بر خیزند
نشسته مردم این شهر دست چون بر دست

چه کرده اید هلا! نا برادران عرب!
که خائنی نبرد در خطوط خاور، دست

دراز بوده مداوم به سمت ناکس ها
چنین اگر شده از پا درازتر هر دست

کشیده اید از این معرکه مکرر، پا
اگر چه بوده به دامان تان مکرر، دست

برای آنکه بیاویزمش به دامانی
نمانده است برایم دریغ، دیگر دست

منم همان که جهانی برادرم خواندند
ولی دریغ نمی گیردم برادر دست

شبیه آن که ندارد به صحن برزخ، پا
و یا کسی که ندارد به دشت محشر، دست

شبیه آن که مسیرش شود مسخر پا
شبیه آن که نباشد ورا مسخر دست

دخیل نیست که در دست ماست، زنجیر است
ضریح نیست که در دست ماست، این نرده است

شما شبیه به جادوگران فرعونید
که نیم شعبده بازید و مابقی تردست

هزار پرده پس پرده دیده ام ای قوم!
گلایه های من اینقدر اگر که بی پرده است

ادای دین به آن کودک فلسطینی است
گلایه ای که شنیدید او که آخر دست؛

بدون آنکه بداند که مرگ یعنی چه
به خاک افتاد و قلوه سنگ او در دست

همان که جان داده پیش پایش عزرائیل
و جبرئیل برایش کجاوه آورده است

همان که جان داده پیش چشم های جهان
و برده اند تنش را فرشته ها بر دست

به یمن مسح شهیدان مسجدالاقصی است
اگر شده است چنین مسکر و معطر دست

فقط صدا می ماند، سکوت بی معنی است
قیام می کنم اینجا قنوت بی معنی است

نمی نشینم از پای تا که جنگی هست
اگر سلاح نداریم قلوه سنگی هست

به قدس می رسم آخر ادامه ام این است
همیشه «قدس لنا»، قطعنامه ام این است



08 مرداد 1392 1851 0

چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد




بادی وزید و دشت سترون درست شد
طاقی شكست و سنگ فلاخن درست شد

شمشیر روی نقشه جغرافیا دوید
این‌سان برای ما و تو میهن درست شد

یعنی كه از مصالح دیوار دیگران
یك خاكریز بین تو و من درست شد

بین تمام مردم دنیا گل و چمن
بین من و تو آتش و آهن درست شد

آن طاق‌های گنبدی لاجوردگون
این‌گونه شد كه سنگ فلاخن درست شد

آن حله‌های بافته از تار و پود جان
بندی كه می‌نشست به گردن درست شد

آن حوض‌های كاشی گلدار باستان
چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد

آن لایه‌های گچبری رو به آفتاب
سنگی به قبر مردم غزنین و فاریاب
سنگی به قبر مردم كدكن درست شد

سازی بزن كه دیر زمانی‌ست نغمه‌ها
در دستگاه ما و تو شیون درست شد

دستی بده كه گرچه به دنیا امید نیست
شاید پلی برای رسیدن درست شد
 
شاید كه باز یك نفر از بلخ و بامیان
با كاروان حله بیاید به سیستان

وقت وصال یار دبستانی آمده‌ست
بویی عجیب می‌رسد از جوی مولیان

سیمرغ سالخورده گشوده‌ست بال و پر
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان

ما شاخه‌های توام سیبیم و دور نیست
باری دگر شكوفه بیاریم توامان

با هم رها كنیم دو تا سیب سرخ را
در حوض‌های كاشی گلدار باستان

بر نقشه‌های كهنه خطی تازه می‌كشیم
از كوچه‌های قونیه تا دشت خاوران
    
تیر و كمان به دست من و توست هموطن!
لفظ دری بیاور و بگذار در كمان


03 مرداد 1392 2065 0

پاشو! بایست! پلک بزن! سمت من بیا

گوشش نمی شنید...کر و کور و لال بود
پروانه بود...کودک و خوش خطّ و خال بود

در چشم هاش آینه ها موج می زدند
خورشید بود...پنجره بود و زلال بود

لبخندهاش گرمی دشت جنوب داشت
آرامشِ همیشه ی سبز شمال بود

یک عمر در کنار ضریحت دخیل بست
هر لحظه با نبودِ خودش در جدال بود

تا این که با صدای تو از خواب خوش پرید
با چشم های بسته و گوش خودش شنید:

پاشو! بایست! پلک بزن! سمت من بیا
گوشش نمی شنید...نه...انگار می شنید!

پروانه چرخ چرخ زنان اوج می گرفت
یک هاله نور دست به روی سرش کشید

تا فوجی از فرشته به سویش روان شدند
در چشم هاش روشنی آفتاب دید

نور تو رفت در جریان نقاره ها
پروانه روی گنبد و گلدسته ها رسید

دستی طناب سبز  و گره را گشوده بود
افسوس...پشت پنجره دیگر کسی نبود

تو خوب می شنیدی و می دیدی و دلت
پروانه وار گرد حرم بال می گشود


01 تیر 1392 1223 0

برای تو زمین تنگ است می دانم تحمل كن

با حذف ابیات

.....
نمی فهمیم یعنی چه؟ تلاطم از دل دریا
نمی دانیم یعنی چه؟ تولد از دل زهرا

تو را بر محملی از دل از آن بالا فرستادند
تمام آسمان و اهل آن بر پایت افتادند

زمین سر تا سرش چشم است وقتی جلوت اللهی
قدم بگذار ای جان جهان هر جا كه می خواهی

تو را كه مصطفی همواره از جبریل می پرسید
علی در قاب چشم فاطمه هر شب تو را می دید

برایت قبل از آنی كه بیایی گریه می كردند
برای تو شهید كربلایی گریه می كردند

برای تو زمین تنگ است می دانم تحمل كن
برایت زندگی ننگ است می دانم تحمل كن

برایت ای بلوری كه تراشیده شدی در عرش
زمین و آسمان سنگ است می دانم تحمل كن

برای تو كه گوشت پر ز آهنگ بهشتی هاست
كلام من بد آهنگ است می دانم تحمل كن

تو و با ظلم سازش؟! هرگز این آیین مردان نیست
تو حرف آخرت جنگ است می دانم تحمل كن

زمین می ماند و تو ظهر شور انگیز عاشورا
و آن روز حماسی و غرور انگیز عاشورا

به پیش بادها استاده ای ای روح طوفانی
نگاه تو عمیق و ساده چون آیات قرآنی

خدا را هر چه با اثبات خود اثبات می كردی
تمام عقل ها و روح ها را مات می كردی

كنون من مانده ام بین سرود و مرثیه حیران
منم یك لحظه زیر آفتاب و لحظه ای باران

كنون من مانده ام با عقده های تو گره خورده
دلی كه با ضریح كربلای تو گره خورده

قلم از عشق تو آقا زیارت نامه می خواند
و فطرس در جوار تو برایت نامه می خواند

یكی از نامه ها خیس است همراهش سلام ماست
و تو با مهربانی می نویسی این غلام ماست

 



21 خرداد 1392 1745 1

می رود قصه ی ما سوی سرانجام آرام...

 

شب همان شب که سفر مبداء دوران مي شد
خط به خط باور تقويم مسلمان مي شد

شب همان شب که جهاني نگران بود آن شب
صحبت از جان پيمبر به ميان بود آن شب

در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
باز هم چاره علي بود نه آن ديگرها

مرد؛ مردي که کمر بسته به پيکار دگر
بي زره آمده در معرکه يک بار دگر

تا خود صبح خطر دور و برش مي رقصيد
تيغ عريان شده بالاي سرش مي رقصيد

مرد آن است که تا لحظه ي آخر مانده
در شب خوف و خطر جاي پيمبر مانده

گر چه باران به سبو بود و نفهميد کسي
و محمد خود او بود و نفهميد کسي

در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
باز هم چاره علي بود نه آن ديگرها

ديگراني که به هنگامه تمرّد کردند
جان پيغمبر خود را سپر خود کردند

بگذاريد بگويم چه غمي حاصل شد
آيه ي ترس براي چه کسي نازل شد

بگذاريد بگويم خطر عشق مکن
جگر شير نداري سفر عشق مکن

عنکبوت آيه اي از معجزه بر سر در دوخت
تاري از رشته ايمان تو محکم تر دوخت

از شب ترس و تباني چه بگويم ديگر؟!
از فلاني و فلاني چه بگويم ديگر؟!

يازده قرن به دل سوخته ام مي داني
مُهر وحدت به لبم دوخته ام مي داني 

 
باز هم يک نفر از درد به من مي گويد
من زبان دوختم و خواجه سخن مي گويد:

"من که از آتش دل چون خُم مِي در جوشم
مُهر بر لب زده خون مي خورم و خاموشم"

طاقت آوردن اين درد نهان آسان نيست
شِقْشقِيّه است و سخن گفتن از آن آسان نيست

مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرام
دفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام

چشم وا کن احد آيينه ي عبرت شد و رفت
دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت

آن که انگيزه اش از جنگ غنيمت باشد
با خبر نيست که طاعت به اطاعت باشد

داد و بيداد که در بطن طلا آهن بود
چه بگويم که غنيمت رکب دشمن بود

داد و بيداد برادر که برادر تنهاست
جنگ را وا مگذاريد پيمبر تنهاست

يک به يک در ملاء عام و نهاني رفتند
همه دنبال فلاني و فلاني رفتند

همه رفتند غمي نيست علي مي ماند
جاي سالم به تنش نيست ولي مي ماند

مرد مولاست که تا لحظه ي آخر مانده
دشمن از کشتن او خسته شده درمانده

در دل جنگ نه هر خار و خسي مي ماند
جگر حمزه اگر داشت کسي مي ماند

مرد آن است که سر تا به قدم غرق به خون
آن چناني که علي از اُحد آمد بيرون

مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرام
دفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام

مي رسد قصه به آن جا که علي دل تنگ است
مي فروشد زرهي را که رفيق جنگ است

چه نيازي دگر اين مرد به جوشن دارد
اِن يَکاد از نفس فاطمه بر تن دارد

کوچه آذين شده در همهمه آرام آرام
تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام

فاطمه فاطمه با رايحه ي گل آمد
ناگهان شعر حماسي به تغزّل آمد

مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرام
دفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام

مي رسد قصه به آن جا که جهان زيبا شد
با جهاز شتران کوه اُحد بر پا شد

و از آن آينه با آينه بالا مي رفت
دست در دست خودش يک تنه بالا مي رفت

تا که از غار حرا بعثت ديگر آرد
پيش چشم همه از دامنه بالا مي رفت

تا شهادت بدهد عشق ولي الله است
پله در پله از آن ماذنه بالا مي رفت

پيش چشم همه دست پسر بنت اسد
بين دست پسر آمنه بالا مي رفت

گفت: اين بار به پايان سفر مي گويم
«بارها گفته ام و بار دگر مي گويم»

راز خلقت همه پنهان شده در عين علي ست
کهکشان ها نخي از وصله ي نعلين علي ست

گفت ساقيِ من اين مرد و سبويم دستش
بگذاريد که يک شمّه بگويم، دستش

هر چه در عالم بالاست تصرف کرده
شب معراج به من سيب تعارف کرده

گفتني ها همگي گفته شد آن جا اما
واژه در واژه شنيدند صدا را اما...

سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد
آن که فهميد و خودش را به نفهميدن زد

مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرام
دفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام

شهر اين بار کمر بسته به انکار علي
ريسمان هم گره انداخته در کار علي

بگذاريد نگويم که اُحد مي لرزد
در و ديوار ازين قصه به خود مي لرزد

مي رود قصه ي ما سوي سرانجام آرام
دفتر قصه ورق مي خورد آرام آرام

مي نويسم که "شب تار سحر مي گردد"
يک نفر مانده ازين قوم که برمي گردد



18 خرداد 1392 13580 10

بر سر نی زلف رها کرده ای؟


با جگر شیعه چها کرده ای...



26 آبان 1391 6014 1

مشعر حق عزم منا کرده ای


کعبه ی شش گوشه بنا کرده ای؟



26 آبان 1391 2909 0

آری درست آمده ای کربلا منم

بوی بهشت می دهی ای زن تو کیستی؟
من سال هاست خواب زنی را... تو نیستی؟

آن زن درست مثل تو لبخند می زد و
با خنده زخم های مرا بند می زد و

آرام سر به سجده ی این خاک می گذاشت
شاید از آنچه قسمت او شد خبر نداشت

می خواست سال ها بنشیند برابرش
هم خواهر حسین شود هم برادرش

احساس می کنم که تویی خواب هر شبم
قدری بایست! مقصدت اینجاست زینبم

آن جا که گفته اند پر است از بلا منم
آری درست آمده ای کربلا منم

ای که فدای تو همه چیزم؛ خوش آمدی
زینب به خاک حادثه خیزم خوش آمدی


هر جا غم تو را ببرم شعله می کشد
حتی فرات -چشم ترم- شعله می کشد

گرمای من به خاطر ذات کویر نیست
این داغ توست بر جگرم شعله می کشد

در بندبند هستی من رخنه کرده ای
روحم، دلم، تمام سرم شعله می کشد

این پچ پچ از دودل شدن نارفیق هاست
این حرف های پشت سرم شعله می کشد


زینب نبین تو را به خدا شاعرانه نیست
جنگ است جنگ! جنگ که دیگر زنانه نیست

اینجا جدال حنجره و تیغ و خنجر است
اینجا جدال بینِ...نگوییم بهتر است

هرچند آمدی که بمانی... خوش آمدی
سر روی خاک من بنشانی... خوش آمدی

شرمنده در اسارت مشتی زمینی ام
بانوی من مگر که تو زیبا ببینی ام



26 آبان 1391 4307 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها