دفتر شعر

به خدا زود می روم نزنید

از صفای ضریح دم نزنید
حرفی از بیرق و علم نزنید

گریه های بلند ممنوع است
روضه كه هیچ سینه هم نزنید

كربلا رفته ها كنار بقیع
حرفی از صحن و از حرم نزنید

زائری خسته ام نگهبانان
به خدا زود می روم نزنید

زائری داد زد كه نا مردان
تازیانه به مادرم نزنید

*
غربت ما بدون خاتمه است
مادر ما همیشه فاطمه است
*

كاش درهای صحن وا بشود
شوق در سینه ها به پا بشود

كاش با دست حضرت مهدی
این حرم نیز با صفا بشود

كاش با نغمه حسین حسین
این حرم مثل كربلا بشود

در كنار مزار ام بنین
طرحی ازعلقمه بنا بشود

پس بسازیم پنجره فولاد
عقده هامان تمام وا بشود

چارتا گنبد طلایی رنگ
چارتا مشهد الرضا بشود

*
این بقیعی كه این چنین خاكی است
رشك پروانه های افلاكی است
*

در هوایش ستاره می سوزد
سینه با هر نظاره می سوزد

هشت شوال آسمان لرزید
دید صحن و مناره می سوزد

بارگاه بقیع ویران شد
دل بی راه و چاره می سوزد

این حرم مثل چادر زهراست
كه در اینجا دوباره می سوزد

این حرم مثل خیمه ی زینب
كه در اوج شراره می سوزد

سالها بعد قدری آن سو تر
چند قرآن پاره می سوزد


15 آبان 1397 2828 2

باب الحسین هستی و پرچم به دست توست

باید حسین دم بزند از فضائلت
وقتی حسینی است تمام خصائلت

تعبیرهای ما همه محدود و نارساست
در شرح بیکرانی اوصاف کاملت

بی شک در آن به غیر جمال حسین نیست
آئینه ای اگر بگذاری مقابلت

ای کاشف الکروب عزیزان فاطمه
غم می بری ز قلب همه با شمائلت

در آستانة تو گدایی بهانه است
دلتنگ دیدن تو شده باز سائلت

با زورق شکسته ی دل سال های سال
پهلو گرفته ایم حوالی ساحلت

بی شک خدا سرشته تو را از گل حسین
سقای با فضیلت و دریا دل حسین

تو آمدی و روشنی روز و شب شدی
از جنس نور بودی و زهرا نسب شدی

در قامتت اگرچه قیامت ظهور داشت
الگوی بندگی و وقار و ادب شدی

هم چشمهای روشنت آئینه ی رجاست
هم صاحب جلال و شکوه و غضب شدی

باید که ذوالفقار حمایل کنی فقط
وقتی که تو به شیر خدا منتسب شدی

در هیبت و رشادت و جنگاوری و رزم
تو اسوة زهیر و حبیب و وَهب شدی

در دست تو تلاطم شمشیر دیدنی ست
فرزند لافتایی و شیر عرب شدی

فرمانده ی سپاهی و آب آور حسین
ای نافذ البصیره ترین یاور حسین

بی شک تو صبح روشن شبهای تیره ای
خورشیدی و به ظلمت این شام چیره ای

تسخیر کرده جذبه ی چشم تو ماه را
بی‌خود که نیست تو قمر این عشیره ای

عصمت دخیل تار عبای تو از ازل
جز بندگی ندیده کسی از تو سیره ای

قدر تو را کسی نشناسد در این مقام
وقتی برای امر شفاعت ذخیره ای

ما را بس است وقت عبور از پل صراط
از تار و پود بیرق تو دستگیره ای

چشم امید عالم و آدم به دست توست
باب الحسین هستی و پرچم به دست توست

فردوس ِدل همیشه اسیر خیال توست
حتی نگاه آینه محو جمال توست

تو ساقی کرامت و لطف و اجابتی
این آب نیست زمزمه های زلال توست

ایثار و پایمردی و اوج وفا و صبر
تنها بیان مختصری از کمال توست

در محضر امام، تو تسلیم محضی و
والاترین خصائل تو امتثال توست

فردا همه به منزلتت غبطه می خورند
فردا تمام عرش خدا زیر بال توست

باب الحوائجی و اجابت به دست تو
تنها بخواه، عالم هستی مجال توست

ای آفتاب علقمه: روحی لک الفدا
ای آرزوی فاطمه: روحی لک الفدا



10 اردیبهشت 1396 2550 1

داغ تو بود بار امانت به ما رسید


تو آمدی و زن به جمال خدا رسید
انسان دردمند به درک دعا رسید

تو آمدی و مهر و وفا آفریده شد
تو آمدی و نوبت عشق و حیا رسید

هاجر هر آن چه هروله کرد از پی تو کرد
آخر به حاجت تو به سعی صفا رسید

احمد (ص)اگر به عرش فرا رفت با تو رفت
مولا اگر رسید به حق با شما رسید

داغ پدر ،سکوت علی (ع)، غربت حسن (ع)
شعري شد و به حنجره ی کربلا رسید

در تل زینبیه غروبت طلوع کرد
با داغ تو قیامت زینب (س) فرا رسید

با محتشم به ساحل عمان رسید اشک
داغ تو بود بار امانت به ما رسید

تسبیح توست رشته ی تعقیب واجبات
قد قامت الصلاتي و حي علي الصلات

بند دهم:

شب گريه های غربت مادر تمام شد
زینب (س) به گریه گفت که دیگر تمام شد

امشب اذان گریه بگويد بگو، بلال
سلمان به آه گفت ابوذر تمام شد

طفلان تشنه هروله در اشک می کنند
ایام تشنه کامی مادر تمام شد

آن شب حسن (ع) شکست که آرام تر ! حسین (ع)
چشم حسین (ع) گفت : برادر! تمام شد

تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد
محراب خون گريست كه منبر تمام شد

زاینده است چشمه ی زهرایی رسول
باور مكن که سوره ی کوثرتمام شد

باور مكن كه فاطمه (س) از دست رفته است
باور مکن حماسه ي حیدر تمام شد؟

زهرا (س) اگرنبود حدیث کسا نبود
زینب (س) نبود و واقعه ي کربلا نبود


06 اسفند 1395 686 0

ماه شعبان رسيد! ماه سه ماه

ماه عشق است ماه عشّاق است
ماه دل‌هاي مست و مشتاق است

در ميخانه ی کرم شد باز
الدخيل اين حریمِ رزاق است

ريزه خوارش فقط نه اهل زمين
جرعه نوشش تمام آفاق است

بي‌حساب است فضل این ساقی
شب جود و سخا و انفاق است

بين دل‌هاي بيدلان امشب
با سر زلف يار ميثاق است...

«قبره في قلوب من والاه»
حرمش قبله گاه عشّاق است

ماه شعبان رسيد! ماه سه ماه
کربلا می‌رويم! بسم الله

السلام اي پناه مُلک و مکان
در يد قدرتت عنان جهان

رفته قنداقه ات به عرش خدا
تشنه ی پاي بوسي‌ات همگان

در طوافت قيامتي شده است
مي‌رسد هر فرشته با هيجان

پَر قنداقه ی تو مي‌بخشد
پر و بالي به فطرس نگران...

از سر انگشت پاک مصطفوي
جرعه جرعه بنوش شيره ی جان

خواند جدّت «حسينُ منّي» را
«وَ أنا مِن حسين» را تو بخوان

با تو جود و شجاعت نبوي‌ست
اي شکوه حماسه‌هاي عيان

در نمازت شبيه فاطمه اي
بين ميدان علي ست جلوه کنان

چشم‌هاي تو مرز خوف و رجاست
قَهر و مِهر تو آتش است و امان

رحمت محض! يا ابا الأيتام!
پدري کن براي عالميان

اي که آقایي تو بي‌حد است
باز ما را به کربلا برسان

شب جمعه شميم سيب حرم
منتشر مي‌شود کران به کران

روضه‌هايت بهشت اهل ولاست
چشم ما چشمه‌هاي کوثر آن

«وَ مِنَ الماءِ کُلَّ شَيءٍ حَيّ»
اشک‌ها از غمت هميشه روان

السلام اي شهيد روز دهم
السلام اي امام تشنه لبان

تا ابد در فراز پرچم توست
خون سرخت هميشه در جَرَيان

کربلاي تو از ازل بوده‌
مبدأ حرکت زمين و زمان

شب سوم رسيده‌اي، اي ماه
السلام عليک ثارالله

السلام اي نگين عرش برين
سروِ بالا بلند اُم بنين...

جذبه‌هاي نگاه هاشمي‌ات
ماه را مي‌کشد به سوي زمين

عبد صالح! مُواسِيِاً لله!
پدر فضل! روح حق و يقين!

به حضورت گشوده دست، فلک
به قدوم تو سوده عرش، جبين

وقت هوهوي ذوالفقار علي ست
به روي مرکب حماسه نشين

مي‌شود با اشاره ی تو دو نيم
هر کسي آيد از يسار و يمين

زينبت «إن يکاد» مي‌خواند
آسمان محو هيبت تو! ببين

کاشف الکرب اهل بيت نبي!
بازوان توأند حصن حصين

ماه من بازوي رشيد تو را
که برافراشته است بيرق دين ـ

زده بوسه علي به گريه چنان
چيده از آن حسين بوسه چنين...

سائلان تو بي‌شمارند و ...
گوشه چشمي به ما! بس است همين

شب جود و کرامت و بذل است
شب چارم شب اباالفضل است

السلام اي حقيقت جاري
روح تقوا و زهد و بيداري

سيد السّاجدينِ شهر رسول
عبد مسکينِ حضرت باري

روزهايت مجاهدت، ايثار
نيمه شب‌هات بخشش و ياري

در مناجاتت ای صحيفه ی نور
آيه آيه زبور مي‌باري

همه مجذوب ربنای تواند
محوِ این سِیْر و این سبکباری

گوش کن اين صداي داوود است
که به شوق تو مي‌شود قاري

پا برهنه به حجّ که مي‌آيي
کعبه را هم به وجد مي‌آري...

واژه‌های تو تیغِ برّانند
ثانی حیدری و کراری...

در مصاف تو سهم دشمن تو
چیست غیر از مذلت و خواری

وارث عزت و سخای حسین
ای که بعد از عمو، علمداری

به محبان خود نظر فرما
بیشتر موقع گرفتاری

رو سياهي من گذشت از حدّ
تو برايم مگر کني کاري

در نماز شبت دعايم کن
تو عزيزي تو آبروداري

دلم از بند هر غم آزاد است
شافع من امام سجاد است

 

...............

با تلخیص

 



20 اردیبهشت 1395 2821 2

زائر آسان به حرم آمد و مشکل برگشت

هر دلی طوف حرم کرد چه بیدل برگشت
زائر آسان به حرم آمد و مشکل برگشت

باز با دست تهی آمد و گردن کج کرد
باز با دست پر از پیش تو سائل برگشت

خانه واقعی زائرتان بود نجف
جگرش سوخت زمانی که به منزل برگشت

هر که دل بست به تو مجتهدی اعلم شد
هر که مجنون تو شد عارف کامل برگشت

ماه با دیدن رویت به محاق افتاد و
کوه از گرد حریمت متنازل برگشت

جوهر عشق تو درمان سیه رویی ماست
«سید حمیری» از پیش تو «مقبل» برگشت



02 شهریور 1394 471 1

شرط توحید حقیقی ست ارادت به علی

روز و شب بر لب خود آیه ی لبخندی داشت
در فراوانی غم ها دل خرسندی داشت

عرش از روز ازل خانه ی او بود ولی
در شگفتیم که با خاک چه پیوندی داشت

از در قلعه بپرسید خودش خواهد گفت
فاتح قلعه چه بازوی تنومندی داشت

شرط توحید حقیقی ست ارادت به علی
هر که شد بنده ی مولا چه خداوندی داشت

مادرم در شرف مرگ فقط گفت: علی
پدرم موقع مردن به لبش پندی داشت...

که به این طایفه در هر دو جهان راغب باش
پسرم! طالب فرزند ابوطالب باش



02 شهریور 1394 335 0

هر چه رفتم به نجف شوق من افزون تر شد

بشنو از نی که در این باب حکایت باقی ست
تا خدا هست و علی هست، ولایت باقی ست

هر چه رفتم به نجف شوق من افزون تر شد
تا دم مرگ هم این شور زیارت باقی ست

جن و انسان و ملک زائر کویش هستند
تا ابد در حرمش عرض ارادت باقی ست

سال ها از تو فقط دم زده ام اما باز
بر زبان لحظه ی توصیف تو لکنت باقی ست

چارده قرن سرودند و سرودیم ولی
شرح غم های تو تا روز قیامت باقی ست

باز در خلوت خود شام غریبان دارم
من به بخشندگی و لطف تو ایمان دارم



02 شهریور 1394 402 0

ز راه می رسد آخر بهار سامرّا

ز خاک پای تو اول سرشت قلبم را
سپس غبار حریمت نوشت قلبم را

به نور معرفت و رحمت و ولایت تو
بنا نهاد چنین خشت خشت قلبم را

مرا اسیر تماشای چشمهایت کرد
سپس نهاد میان بهشت قلبم را

 بدون لطف تو از دست مي دهم آقا
ميان بازي اين سرنوشت قلبم را

هزار شکر که عمريست در هواي توام
اسیر رحمت و فضل تو، مبتلای توام

چقدر صبح نگاه تو دلبري کرده
دل رميدة ما را کبوتري کرده

 من چو ذره کجا و زيارت خورشيد
نگاه روشن تو ذره پروري کرده

بهشت چشم رئوفت چه رونقي دارد
که با بهشت خدا هم برابري کرده

چقدر تازه مسلمان کنار خود داري
مسيح چشم تو کار پيمبري کرده

شکوه ناب ولايت تويي که دل ها را
تجليات نگاه تو حيدري کرده

 همیشه معجزه های تو منجلی بوده
همیشه ذکر کثیرت علی علی بوده

خدا نهاده در اين چشم ها صلابت را
شکوه و هيبت و آقايي و سيادت را

مسيح آل محمّد! بزرگ نصراني
چه خوب ديده کرامات چشمهايت را

چه کودکانه به عزم مصاف مي آيند
نگاه نافذ تو رام کرده خلقت را

ز دشمنان خودت هم دريغ ننمودي
زلال معرفت و زمزم هدايت را

 خدا به مرحمت گوشه چشم تو آقا!
گشوده بر همة خلق باب رحمت را

تمام سعي تو اين بود که بياموزي
به شيعه سرّ بقا، معني ولايت را

 چقدر گفتي از آن آفتاب پنهان و
حکایت ولی و انتظار و غيبت را

 خوشا کسی که دمی غائب از حضورش نیست
حجاب خود نشده بی نصیبِ نورش نیست

شده ست مرقد تو اعتبار سامرّا
شکوه گنبد زردت وقار سامرّا

اگر چه کعبه نيامد به دست بوسي تو
تمام ارض و سما در مدار سامرّا

براي آن که دل از دست داده، جايي هست؟
در آستان تو، گوشه کنار سامرّا؟

اگر چه لایق وصل تو نیستم اما
ز دست رفته دلم در جوار سامرّا

به عشق دیدن سرداب می تپد هردم
دلِ شکسته، دلِ بی قرار سامرّا

 غروب جمعه نگاهم به راه موعودی است
کنار جادة چشم انتظار سامرّا
 
طلوع می کند آخر سلالة خورشید
ز راه می رسد آخر بهار سامرّا
 
کبوتر دل من را تو جمکرانی کن
مرا به لطف خودت صاحب الزّمانی کن



09 بهمن 1393 1758 0

دزد هم آدم است در مجموع!

ذکر خوبان به ذم نباید کرد
والیان  را دژم نباید کرد
 
هر کسی را که اختلاس نمود
بی خودی متهم نباید کرد
 
اتفاقی که در خفا افتاد
در مجامع عَلَم نباید کرد
 
دزد هم آدم است در مجموع
در حق او ستم نباید کرد
 
پول امروز دست هرکس هست،
صحبت از بیش و کم نباید کرد
 
مایه دار است اگر فلان مسئول
از حسادت ورم نباید کرد
 
جز به نزد کسی که راست بوَد
ای جوان پشت خم نباید کرد
 
به خدا کار کردن آسان نیست
فکر ما جز پی جوانان نیست


12 دی 1393 1731 0

رنجی که من کشیده ام از آشنایی است


دل بی شکیب از غم فصل جدایی است
جان، بی قرار لحظه ی وصل خدایی است

این شامِ هجر نیست، که باشد شب وصال
این روزِ مرگ نیست، که روز رهایی است

این زهر نیست، شربتِ شیرین آرزوست
این کوزه نیست، چشمه ی حاجت روایی است

هرگز ننالم از غمِ بیگانه، ای دریغ
رنجی که من کشیده ام از آشنایی است

شد روزگارِ من، سپری سال های سال
با همسری، که شیوه ی او بی وفایی است

من در وطن غریبم و تنها، کسی نگفت
این شاهد شهید مدینه، کجایی است

یارانِ من، ز باغ وفا گل نچیده اند!
آیینِ مهرورزیِ آنان، ریایی است

در تنگنای سینه ی من، این دل صبور
آیینه ی مجسّمِ صبرِ خدایی است

دارم هزار عقده به دل، باز طبعِ من
مثل نسیم، عاشق مشکل گشایی است
*
فرمود با برادر خود: غنچه ی مرا
با خود بِبَر، که بوی خوش آشنایی است

 

تو باغبانِ گلشنِ عشق و شهادتی
این ارغوانِ عاشقِ من، کربلایی است

فردا که تیر، بوسه به تابوت من زند
بال و پرِ بلندِ عروجِ نهایی است

دانی که در بقیع چرا چلچراغ نیست؟
خورشید، بی نیاز ز هر روشنایی است

اشک ستاره، دسته گل تربت من است
شعر «شفق» اشاره ای از غربت من است

 



29 آذر 1393 1245 0

با خودش می برد این قافله را سر به کجاها

 

با خودش می برد این قافله را سر به کجاها
و به دنبال خودش این همه لشکر به کجاها
 
کوفه و شام و حلب یکسره تسخیر نگاهش
دارد از نیزه اشارات مکرّر به کجاها
 
سوره کهف گل انداخته این بار و زمین را
می برد غمزه ی قرآنی دیگر به کجاها
 
بر سر نیزه تجلّیِ سر کیست؟ خدایا!
پر زد از بام افق نیز فراتر به کجاها
 
بین خون گریه، پیام آور خورشید صدا زد؛
« می روی با جرس شوق، برادر! به کجاها؟!»
 
شب گرگ است و شقاوت، شب سیلی به شقایق
تو گل انداخته ای در شب خنجر به کجاها
 
چه زبون است یزید و چه حقیر ابن زیادش
شهر را می کشد این خطبه ی محشر به کجاها
 
جشن خصم تو پیاپی به عزا شد بدل آن جا
تا که انداخت نگاه تو به کاخش گسل آن جا


16 آبان 1393 1520 0

احساس می‌ کنی که زمین، آسمان شده ست

آن باد داغ‌ دیده دوباره وزان شده ست
این خاک زخم‌ خورده، پریشان از آن شده ست
 
آتش به عمر معرکه‌ گیران ماتمت!
انگار باز مرثیه ‌ی آب، نان شده ست
 
نامت چه کرده - مولا!- با بغض واژه ‌ها؟
کاین‌ گونه خون ز دیده ‌ی شعرم روان شده ست...
 
مبدأ: مدینه
مقصد: کوفه
مگر دلی
نامه نوشته، با دل تو هم ‌زبان شده ست؟
 
از: کوفیان
به: پور رسول خدا، حسین
- مولا بیا!
نه! کوفه مگر مهربان شده ست؟!
 
مولا میا! به غربت آیینه‌ ها قسم!
آه از غمی که شادی آهنگران شده ست!
 
حرکت... ادامه... کرب و بلا... چند آه بعد
احساس می‌ کنی که زمین، آسمان شده ست
 
ای نقطه! حرف! واژه! قلم! دل!... وضو بگیر!
روز دهم...
- امام شهیدان! اذان شده ست
 
قد قامتت بلند که: اینک نماز ظهر!
جمعی نگاه‌ دار تو ای راز سر به مهر!
 
آنک قیام خون خدا میر ماست این
 
- الله اکبر!
آری، تکبیر ماست این
چشمان او تلاوت آیات مکی‌اند
 
- الحمدُ...
شکر! - کرب و بلا !- میر ماست این
اکبر... رکوع... هان! به کمان‌دارها بگو
 
ای داغ بر جبین شما! تیر ماست این
بوی قیام می‌دهد این سجده، گوش کن...
 
- سبحان ربّی...
اشک نه! شمشیر ماست این
برخیز اگرچه تشنه...
 
- بحول ِ...
خدای من!
دریا شده فرات؟...
نه! تصویر ماست این
 
عباس را ببین چه قنوتی گرفته است...!
شمشیرشان کجاست؟ علم‌ گیر ماست این
 
تیر سه‌ شعبه نیست که از خیمه می‌رسد
شور دعای کودک بی شیر ماست این
 
ای نعل ‌های نو! همه تن در تشهّدیم
سر...
- السلامُ...
نیزه!...
تقدیر ماست این
 
بعد از نماز ظهر تو، «تعقیب»دیدنی است
هنگام عصر، بوی خوش سیب دیدنی است
 
...
 
روشن ‌ترین دمی که خدا آفرید بود
روزی که شب دوباره شبیهش ندید بود
 
لب تشنه بود قبله؛ عدو، دائم‌ الوضو
جز این از آن شقاوت کوفی بعید بود...
 
بعد از نماز ظهر وَ پیش از امام عصر
جانی که میهمان خدا شد «سعید»بود
 
جسمی پر از نشانه‌ ی ایمان و کفر داشت
رویش اگرچه سرخ، در آن دم سپید بود
 
بر دل - دلیر- آن‌ که از این دست، پا گذاشت
بر تن - فروتن- آن‌ که چنین خط کشید بود
 
«عَمرو بن قرظه» نیز در آشوب اشقیا
با عشق ایستاد... که او هم سعید بود
 
دلدار در تشهد و دل در شهادتین...
این واپسین ترنّم چندین شهید بود
 
راوی به کوری همه‌ ی تیرها نوشت:
چشم امام ، بدرقه ‌شان کرد تا بهشت


05 آبان 1393 1648 0

هستي ام را به راهت فنا کن!


اي حديث قلم را بهانه!
شعرِ ديباچه ي عاشقانه!

باغ اگر روحِ سبزينه دارد
از تبارِ تو دارد نشانه

از بهارِ حضور تو آموخت
گل، الفباي سرخ ترانه

پشت نجواي سبزِ درختان
مي زند شعرِ شادي، جوانه

قصه ي سجده ي کهکشان را
گوش جانت شنيده ست يا نه؟

سر زد از آسمانِ ولايت
آفتابِ بلند آشيانه

با شکوهِ شب افروزِ خورشيد
عشق، از قلبِ محراب جوشيد

اي عطش! روح باران، مبارک!
خنده ي گل به ياران، مبارک

روي لب هاي خشک بيابان
بوسه ي چشمه ساران،  مبارک

بر سکوتي که در دشت جاري ست
نغمه ي جويباران، مبارک

بر لبِ صخره هاي عطشناک
ريزشِ آبشاران، مبارک

بر تنِ سبزِ دشتِ نيايش
نبض آيينه داران، مبارک

عشق، آيين ديگر پذيرفت
زندگي، رنگ باور پذيرفت

کوچه را باز با گل ببنديد!
باغ را بهرِ بلبل ببنديد!

روي آبي ترين آسمان ها
مثل رنگين کمان، پل ببنديد!

باز بر شانه ي روشن روز
گيسواني ز سنبل ببنديد!

مثل خورشيد، باغِ نظر را
در مسيرِ تکامل ببنديد!

همچو زنجير، بر پاي دل ها
رشته اي از توکل ببنديد!

بر حريمِ نگاه خود از شوق
چلچراغِ توسل ببنديد!

عشق، در روحِ سجّاد جاري ست
شب، ز فانوس کويش فراري ست

تا تو بالا زدي آستين را
بر گرفتي به کف، دست دين را

از تو اي آسمانِ دعاپوش
سجده فهميد علم اليقين را

بي حضورِ تو دريا سراب است
قطره آموخت از آب، اين را

بي تو خورشيد در کوچه گم کرد
آسماني ترين همنشين را

ماه هم بي نگاه تو نگذاشت
روي سجاده ي شب، جبين را

سر کن اي خامه! در خانه ي نور
جلوه ي سيّد السّاجدين را

کز گلِ روي او در ظهور است
آن چه در حجمِ خورشيد، نور است

آسمان! چشم باراني ات کو؟
قلبِ درياي توفاني ات کو؟

بر درختان خشکيده ي يأس
باغبانِ پريشاني ات کو؟

ما اسيران جسميم اي عشق!
دستِ جان بخش روحاني ات کو؟

باز در بسترِ غم فتاديم
اي خدا! دستِ درماني ات کو؟

تا حريمت رهي نيست اي عشق!
دشتِ تبدارِ پيشاني ات کو؟

بي تو بنيان هستي بر آب است
اي بناي شرف! باني ات کو؟

گرچه از آيه ي آب خوانديم
در ديارِ عطش تشنه مانديم!

غصه اي را که در دل نهان داشت!
از زمين شعله تا آسمان داشت!

آسماني تر از سَيزِ خورشيد
خانه در کوچه اي بي کران داشت!

خسته در بسترِ غم، به سر برد
تا که در وادي عشق، جان داشت!

هُرمِ داغي که در سينه اش بود
ريشه در عمقِ آه و فغان داشت!

روي آيينه ي چشم هايش
دشت در دشت، از غم، نشان داشت!

زيرِ نجواي رودِ نگاهش
آبشاري به دامن، روان داشت!

بس که از آتش گريه افروخت
«ماه» در برکه ي آسمان سوخت

چيست دريا؟ سبوي مدينه
جرعه نوشي ز جوي مدينه

چون نگاهِ شفق از عطش سوخت
باغ، در آرزوي مدينه

هرچه برخاست، افتاد بر خاک
ذرّه از شوق کوي مدينه

نبضِ گرم قناري، شب و روز
مي چکد از گلوي مدينه

مي زند شانه با اشکِ مهتاب
باد، هر شب به موي مدينه

روح دريايي ام چون پرستو
مي کشد پر به سوي مدينه

کاش اي بهترين آيه ي عشق!
با تو بوديم همسايه ي عشق

باغِ آيينه ها کن دلم را!
سبز کن دشتِ بي حاصلم را!

چون گلوبندِ خورشيد در شب
روشن از نور کن، محفلم را

در مسير نيايش  بيفکن
روي سجّاده ي گُل، گِلم را

گرچه تا مرزِ بن بست، جاري ست
از نگاهم بخوان مشکلم را!

با فروغ محبت در اين دشت
آشنا کن دلِ غافلم را!

تا بيايم ز انوار عشقت!
در شبي تار، سر منزلم را:

عشق را با دلم آشنا کن!
هستي ام را به راهت فنا کن!



11 مرداد 1393 294 0

آخرین جنگ جهانی حق آغاز شود

خبر آمیخته با بغض گلوگیره شده‌ست
سیل دلشوره و آشوب سرازیر شده‌ست
سر دین طعمه سرنیزه تکفیر شده‌ست
هر که در مدح علی شعر جدید آورده‌ست
گویی از معرکه‌ها نعش شهید آورده‌ست
 
بنویسید تب ناخلفی‌ها ممنوع!
هدف، آزاد شده، بی‌هدفی‌ها ممنوع!
در دل عرش ورود سلفی‌ها ممنوع!
عرش یک روضه فاش است که داغ و گیراست
عرش... گفتیم که نام دگر سامرّاست
 
تا «بهار عربی» روی علف باز کند
جبهه در شام و عراق از سه طرف باز کند
وای اگر دست کجی پا به «نجف» باز کند
عاشق شیر خدا، وارث شمشیر خداست
سینه «سنی و شیعه» سپر شیر خداست
 
لخته خون جگر ماست به روی لب‌شان
کوره دوزخیان، گوشه‌نشین تبشان
لهجه عبری و لحن عربی مکتب‌شان
«نیل» را تا به «فرات» - آن‌چه که بود آتش زد
شک مکن ما همه را مکر یهود آتش زد
 
بی‌جگرها جگر حمزه به دندان گیرند
انتقام احد و بدر ز طفلان گیرند
چه تقاصی ز لب قاری قرآن گیرند
بیشتر زان که از این قوم بدی می‌جوشد
از زمین غیرت حجر بن عدی می‌جوشد
 
سنگ تکفیر به آیینه مذهب؟! هیهات!
ذوالفقار علی و رحم به مرحب؟! هیهات!
دست خولی طرف معجر زینب؟! هیهات!
ما نمک‌خورده عشقیم به زینب سوگند
پاسبانان دمشقیم به زینب سوگند
 
داس تکفیر گل از ریشه بچیند؟! هرگز!
کفر بر سینه توحید نشیند؟! هرگز!
مرتضی همسر خود کشته ببیند؟! هرگز!
پایتان گر طرف کرب‌وبلا باز شود
آخرین جنگ جهانی حق آغاز شود

 



24 تیر 1393 1512 0

این مجلس شوریده سران است؛ ببینید!

 

این نامه ی خونین جگران است؛ ببینید!
از قافله ی جامه دران است؛ ببینید!
 
ای یثربیان! ولوله ی صبح قیامت
یا محشری از نوحه گران است؛ ببینید!
 
از جاده، سفرنامه ی خون رنگ بخوانید
این مجلس شوریده سران است؛ ببینید!
 
گهواره ی خالی که تکان خورد به محمل
جان پاره ای از عشق در آن است؛ ببینید!
 
دنباله ی این قافله بر شام به نیزه
هفتاد و دو چشم نگران است، ببینید!
 
آواز بشیر است، هلا! اهل مدینه!
در تعزیت همسفران است؛ ببینید
 
این پیک امام است، بشیر است، بیایید!
در معرکه هر چند که دیر است، بیایید!


13 تیر 1393 282 0

در سینه ام مدینه ای امشب یتیم شد

 

هر سو شعاع گنبد ماه تمام توست
در کوه و در درخت، شکوه قیام توست
 
در هر بهار زخم فدک تازه می شود
در هر گل محمدی آهنگ نام توست
 
چشمی که در جزیره ی مجنون به خون نشست
دیگر شهید گم شده ی صبح و شام توست
 
وقت نماز شب که دل آهسته بشکند
سوگند می خورم که به طوف مقام توست
 
بین دعای ندبه ی چشمم ظهور کیست؟
دستی به تیغ شعله ور انتقام توست
 
ترکیب بند سوخت؛ دل من دو نیم شد
در سینه ام مدینه ای امشب یتیم شد


13 تیر 1393 250 0

زنبیلی از ستاره و خرما به خاک ریخت(فاطمی)

 

 این جا چقدر شعله وزیده ست پشت در
باغ این چنین کبود که دیده ست پشت در
 
در کوچه های هاشمی آتش شروع شد
یا هق هقی بریده بریده ست پشت در؟‍!
 
بر مصحفی کبود هیاهوی شعله هاست
یا جبرئیل جامه دریده ست پشت در
 
زنبیلی از ستاره و خرما به خاک ریخت
از نخل مهربان که خمیده ست پشت در
 
تاریک شد مدینه، اذان بلال کو؟
تاریک شد که نعش سپیده ست پشت در
 
با دست بسته، غیرت حیدر چه می کند؟
در رقص شعله فاتح خیبر چه می کند؟


13 تیر 1393 880 0

تنها گل همیشه بهار جهان تویی

بند اول
ای لهجه ات ز نغمه ی باران فصیح تر
لبخندت از تبسم گل ها ملیح تر
بر موی تو نسیم بهشتی دخیل بست
یعنی ندیده از خم زلفت ضریح تر
ای با خدای عرش ز موسی کلیم تر
با ساکنان فرش ز عیسی مسیح تر
با دیدن تو عشق نمکْگیر شد که دید
روی تو را ز چهره ی یوسف ملیح تر

تو حسن مطلع غزل سبز خلقتی
حسن ختام قصه ی ناب نبوتی

بند دوم
هفت آسمان و رحمت رنگین کمانی ات
ذرات خاک و مرحمت آسمانی ات
احساس شاخه ها و نسیم نوازش ات
شوق شکوفه ها، وزش مهربانی ات
تنها گل همیشه بهار جهان تویی
گل ها معطر از نفس جاودانی ات
لطف تو بوده شامل حال درخت ها
«حنانه» بهرمند شد از خطبه خوانی ات

هر آفریده ای شده مدیون جود تو
بُرده نصیبی از برکات وجود تو

بند سوم
بر چهره ی تو نقش تبسم همیشگی
در چشم های تو غم مردم همیشگی
دریایی و نمایش آرامشی ولی
در پهنه ی دل تو تلاطم همیشگی
در وسعتی که عطر سکوت تو می وزد
بارانی از ترانه، ترنم همیشگی
با حکمت ظریف تو ما بین عشق و عقل
سازش همیشگی و تفاهم همیشگی

خورشید جاودانه ی اشراق روی توست
سرچشمه ی «مکارم الاخلاق» خوی توست

بند چهارم
تکرار نام تو شده آواز جبرئیل
آگاهی از مقام تو اعجاز جبرئیل
تا اوج عرش در شب معراج رفته ای
بالاتر از نهایت پرواز جبرئیل
مثل حریرِ روشنی از نور پهن شد
در مقدم «براق» پر باز جبرئیل
مداح آستان تو و دوستان توست
باید شنید وصف شما را ز جبرئیل

سرمست نام توست بزرگِ فرشتگان
پیر غلام توست بزرگ فرشتگان

بند پنجم
در آسمان عرش تمام ستاره ها
بر نور با شکوه تو دارند اشاره ها
چشم تو آینه است نه آیینه چشم توست
باید عوض شود روش استعاره ها
شصت و سه سال عمر سراسر زلال تو
داده است آبرو به تمام هزاره ها
همواره با نسیم مسیحایی اذان
نام تو جاری است بر اوج مناره ها

گلواژه ای برای همیشه است نام تو
«ثبت است بر جریده ی عالم دوام تو»


24 دی 1392 3820 1

مرد بود و درد بود و راه بود و چاه بود

 

داشت طرحی از شب و اندوه و باران می کشید

شهر بی روحی میان طرح بی جان می کشید

در میان شهر یک کوچه دچار پیچ وتاب

در میان کوچه مردی را پریشان می کشید

رد خونی تازه را پهلوی رد پای مرد

عشق را در چشم او با رنگ هجران می کشید

اختیار قصه از دستان او خارج شد و

رفته رفته کار باران هم به طوفان می کشید

 

زیر سقف کارگاهش ناگهان باران گرفت

بوم نقاشی شکست و نقش هایش جان گرفت

 

اشک گرم مرد روی صورت سردش چکید

چشم وا کرد و خودش را در میان کوچه دید

دور می شد مرد قصه رد پایش روی خاک

طرحی از یک کوچه و یک مرد و باران می کشید

ناگهان پرده عوض شد...کوچه نخلستان شدو

لحظه ی آرامش ماقبل یک طوفان رسید

ماه سر بر سجده برد و آسمان بی روح شد

داشت خورشید این شب جانکاه را سر می برید

 

دشت بود و نخل بود و بغض بود و آه بود

مرد بود و درد بود و راه بود و چاه بود

 

خیره شد در چشم مرد قصه و فهمید که

می شود در چشم او آن روزها را دید که

دست اورا دست حق بالا گرفت و با غرور

از تمام مردم آن سرزمین پرسید که:

((کیست تا بیعت کند؟))یک عده با شوق آمدند

عده ای هم آمدند اما به این امید که...

.......................................................

.........................................................

مرد قصه سر تکان داد و قدم زد...بغض کرد

آسمان از غصه اش آنقدر خون بارید که

 

خون بند اول آمد دشت را تسخیر کرد

آسمان شق القمر را تا سحر تفسیر کرد

 

آستین مرگ را با شوق بالا می زند

با خودش...با چاه...حرف از رسم دنیا می زند

مثل اینکه سالها از حق خود جا مانده است

هر که می آید خودش را جای او جا می زند

سیل اشک مرد را تا دید جاری سوی چاه

راوی قصه دوباره دل به دریا می زند

فرصت خوبیست...می خواهد بپرسد:من...ولی

پرده می افتد...زمین قید زمان را می زند

 

چشم وا کرد و خودش را پشت میزش دید و بعد

طرح

رد

پای

مرد

قصه

را

بوسید

و

...بعد

........

 



01 آبان 1392 1677 0

«عید نگاه، چشم به رویت گشودن است»

 با حذف چند بند

....

 

شب در سکوت کوچه بسی راه رفته بود

امواج مد واقعه تا ماه رفته بود

هر یوسفی که پیرهنی از کمال داشت

با طعن گرگِ حادثه در چاه رفته بود

حتی زمین که دیر زمانی خروش داشت

در خلسه‌ی شکفتن یک آه رفته بود

دختر طلای زنده به گوری به گوش داشت

شیطان به بزم مردم گمراه رفته بود

تنها به مکه بود که در جاده‌ی حرا

مردی به شوق سیر الی الله رفته بود

آن مرد هم تو بودی و تکبیر زن شدی

ذریّه‌ی حقیقی آن بت شکن شدی

...

پلکت ميان معرکه شمشير مي کشد

چشم تو طرح حمله‌ی یک شیر می‌کشد

حتی علی که جوشن او پشت هم نداشت

می‌گفت در پناه تو شمشیر می‌کشد

خورشید رزم‌های تو در خیبر و اُحُد

خطی به قصه‌های اساطیر می‌کشد

دندان تو شکست ولی باز هم کسی

از سینه‌ی تو نعره‌ی تکبیر می‌کشد

کمتر به کار شستن این زخم‌ها نشین

انگار قلب دختر تو تیر می‌کشد!

تسبیح می‌شوی و دلت شوق و شور را

چون دانه‌های نور به زنجیر می‌کشد

تو مظهر تمام صفات خدا شدی

شایان سجده و صلوات و دعا شدی

 

یک عمر شاهدی به دل باده نوش خود

با اینکه خود پیاله‌ای و می‌فروش خود

خلقت که سخت‌تر ز بنای مساجد است

از چه دوباره سنگ گرفتی به دوش خود؟

این قدردانی و "فتبارک" ز کار توست

یعنی که مرحبا بگو آخر به هوش خود!

گفتی کمی ز مرتبه‌ی رازقیّتت

اما شدی دوباره خودت پرده پوش خود

گفتند وحی، جلوه‌ی علم حضوری است

آیا تو گوش می‌کنی آن‌جا به گوش خود؟

این‌ها که گفته‌ایم به معنای کفر نیست

ماییم و باز مرکب لفظ چموش خود

ما را ببخش، جز تب حیرت نداشتیم

ما واژه غیر وحدت و کثرت نداشتیم

 

ارزانی کمال تو، قلب سلیم بود

مستی هر پیامبر از این شمیم بود

آنجا که شرح خلقت آدم نوشته شد

وصف تو در کتاب به خلق عظیم بود

مردی به نام احمد، ازین راه می‌رسد

این حادثه، نوشته‌ی عهد قدیم بود

کوری چشم ظلمت شب راهه، مثل نور

تنها نگاه آینه‌ات مستقیم بود

فرعون نفس ساحر ما را چه خوش گرفت

محو عصای معجزه‌ی تو کلیم بود

پر زد خدیجه همچو ابوطالب از حرم

آن فصل، فصل هجرت دو یاکریم بود

این زخم‌ها به سینه‌ی تو غالب آمده است

دشوارتر ز شعب ابی‌طالب آمده است

 

خورشیدی است جلوه‌ی هفت آسمان تو

توحیدی است سیره‌ی پیشینیان تو

آن عرشیان که سجده به آدم نموده‌اند

بوسیده‌اند با صلوات آستان تو

با آنکه صبر نوح به نفرین گشود لب

غیر از دعا نخواست بر امّت، زبان تو

جدّت اگر چه لایق وصف خلیل شد

شد واژه‌ی حبیب سزاوار جان تو

بر اسب باد بود سلیمان، ولی نداشت

تیری که داشت لیلة الاسرا کمان تو

موسی اگر برای تکلّم به طور رفت

شد آسمان هفتم حق میزبان تو

با گردباد خاک اگر آسمان رود

کی می‌رسد به پله‌ای از نردبان تو؟

نورت چو آفتاب در آفاق جلوه کرد

از سینه‌ات مکارم اخلاق جلوه کرد

 

کردیم در حریم تو دست دعا بلند

ای آنکه هست مرتبه‌ات تا خدا بلند

بر دامن شفاعت تو چنگ می‌زند

دستی که کرده‌ایم به یا ربنّا بلند

خورشیدی آن قدر که به جسمت نمانده است

حتی نسیم سایه‌ی کوتاه یا بلند

همراه دسته‌های گل یاس، می‌شود

نام تو از صلابت گلدسته‌ها بلند

کفر ازهراس موج تو نابود می‌شود

هرچند چون حباب شود از هوا بلند

این جمع را بگو که به تحقیر کم کنند

از پشت حجره‌های جهالت صدا بلند

حتی خیال دوری اگر بال گسترد

حنانه‌ایم و ناله‌ی ما در قفا بلند

ما را به حال خویش مبادا رها کنی!

این کار را –همیشه‌ی رحمت- کجا کنی؟

 

حیرت نگاه جلوه‌ی سبحانی خودی

شب تا به صبح گرم چراغانی خودی

بیهوده قصد آتش نمرود می‌کنند

وقتی خلیل سیر گلستانی خودی

پیداست در تداوم یعقوب اشک تو

چشم انتظار یوسف کنعانی خودی

آن‌جا که طور سینه، تجلی طلب کند

خود شعله‌دار موسی عمرانی خودی

با آن‌که چشم شاهد نقاش خلقتی

مبهوت صنعت قلم مانی خودی

آن‌جا که نوح خشم تو لنگر زند در آب

کشتی به چار موجه‌ی طوفانی خودی

بیهوده نیست خواب به چشمت نمی‌رسد

مجذوب صبح صادق پیشانی خودی!

نور خدا ز قلب تو تکثیر می‌شود

آیینه‌ای و محو دو چندانی خودی

آری زمین مجال سخن‌های تو نبود

خود مستمع برای سخنرانی خودی

حال مرا برای تو بهتر سروده است

بیدل که داشت مشرب عرفانی خودی:

«فردوس دل، اسیر خیال تو بودن است

عید نگاه، چشم به رویت گشودن است»

 

تحسین آیه‌های خدا را خطاب‌ها

مست شراب لم یلد تو خراب‌ها

منت نهاده‌ است خدا بعثت تو را

یعنی برای عکس تو تنگ است قاب‌ها

از بس شکفته باغ دعا زیر پلک تو

دارند اشک‌های تو عطر گلاب‌ها

پیشی مگیر این همه در گفتن سلام

شرمنده می‌شوند ز رویت جواب‌ها

از غصه‌ها محاسن پاکت سپید شد؟

یا پیر می‌شوند برایت خضاب‌ها؟

بس نیست این‌که پات ورم کرده از نماز؟

مگذار حسرت این همه بر چشم خواب‌ها!

ما را به روز واقعه تشنه رها مکن

تا هست مهر دختر پاک تو آب‌ها

امواج شوق، ساحل امن تو دیده‌اند

«آرامش است عاقبت اضطراب‌ها»

فاسق شگفت نیست به عاشق بدل کنی

وقتی که بالّتی هی اَحْسَنْ جَدَل کنی!

 

با آن‌که خلقت است طفیل امیری‌ات

دم می‌زنی به پیش خدا از فقیری‌ات

حتّی به کودکی ز خدا جلوه داشتی

خورشید، خانه داشت به دندان شیری‌ات

با آن‌که تاج و تخت سلیمان هم از خداست

معراج می‌رویم ز فرش حصیری‌ات

کمتر به شرح سوره‌ی هود آستین گشا

می‌ترسم آیه‌ها ببرد سمت پیری‌ات

آفاق را چو آیه‌ی انفاق زنده کرد

از پابرهنگان خدا دستگیری‌ات

با آن‌که ناز می‌دمد از سر بلندی‌ات

شوق نماز می‌چکد از سر به زیری‌ات

کوری چشم سامری از جنس نور هست

هارون‌ترین وصّی خدا در وزیری‌ات

وقتی سخن ز لطف بهار ولی شکفت

بر غنچه‌ی لبان تو نام علی شکفت

 

دنیا شنید نام علی را بهار شد

چابک‌ترین غزال فضیلت شکار شد

با آن‌که آفتاب تو سایه نداشته است

خورشید آن امام تو را سایه‌وار شد

از چشمه‌ی حماسه‌ی تو آب خورده بود

برقی که میهمان تب ذوالفقار شد

آری برای مرحب و عمروبن عبدود

حتی شکست خوردن از او افتخار شد

هر چند برکه بود در آغاز خود غدیر

جوشید و رودخانه‌ شد و آبشار شد

آن صبح بر محاسن او خون نشسته بود؟

یا باغ یاس چهره‌ی او لاله‌زاز شد؟

شمشیر را به فرق عدالت نشانده‌اند

چیزی مگر ز مزد رسالت نخوانده‌اند؟

 

آن‌جا که جلوه‌های شب قدر پر گشود

اوصاف کوثر تو در آفاق رخ نمود

در شرق آسمانی پهلوی دخترت

خورشید بوسه‌های تو گرم طلوع بود

وقتی که عطر فاطمه آهنگ باغ داشت

شوق قناری لب تو داشت این سرود:

بر روشنای خانه‌ی هارون من سلام

بر دامن طلوع حسین و حسن درود

حتما پس از تو دختر تو داشت احترام!

حتما مدینه فاطمه را بعد تو ستود

یک مژده‌ی تو فاطمه را شاد کرده بود:

تو زود می‌رسی به من ای بی‌قرار، زود

این چند روزِ دختر تو چند سال بود

دلتنگ نام تو ز اذان بلال بود

 

باغ تو با دو یاسمن آغاز می‌شود

با غنچه‌های نسترن آغاز می‌شود

آری، بقای دین تو با همت حسین

در شور نهضت حسن آغاز می‌شود

آیات از عقیق لبش شهره می‌شود

راه حجاز از یمن آغاز می‌شود!

در صبح صلح او که پر از عطر کربلاست

هفتاد و دو گل از چمن آغاز می‌شود

صلحش اگر چه ختم نمی‌شد به ساختن

از هرم طعنه سوختن آغاز می‌شود

این غصه بعد مرگ به پایان نمی‌رسد

این داغ، تازه از کفن آغاز می‌شود

آن‌قدر تیر بوسه به تابوت می‌زند

تا خون ز صفحه‌ی بدن آغاز می‌شود

آری تنی که از اثر زهر شد کبود

ای کاش در کنار مزار تو دفن بود

 

ما مانده‌ایم و معنی مکتوم این کتاب

ما مانده‌ایم و مستی معصوم این شراب

تا هفت پرده راز حسینت عیان شود

گفتیم هفت مرتبه تکبیر با شتاب

پایین ز منبر آمدی، آغوش واکنان

یعنی دلت نداشت به هنگام گریه، تاب

این نور از تو بود که بر شانه‌ات نشست

جز آفتاب جای ندارد بر آفتاب!

حتما ز فرط بوسه‌ی بی‌وقفه‌ی تو بود

که بر لب حسین نمانده است هیچ آب!

حتی به وقت مرگ اجازه نداده‌ای

از سینه‌ات جدا شود آن عطر و بوی ناب

حالا نگاه کن که ز صحرای کربلا

این‌گونه، دختر تو، تو را می‌کند خطاب:

«این کشته‌ی فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست»

 

نامت هزار مرتبه از قلب و جان گذشت

آری مگر ز یاد خدا می‌توان گذشت؟

هر تازه لقمه‌ای که به دست فقیر رفت

از سفره‌ی کرامت این خاندان گذشت

حتی مناره‌ها همه در وجد آمدند

وقتی که نامت از سر باغ اذان گذشت

دیگر چگونه بین زمین تاب آوری؟

وقتی بُراقت از سر هفت آسمان گذشت

در اشتیاق روی تو از جان گذشته‌ایم

«دنیا غم تو نیست که نتوان از آن گذشت»

دیدیم بستر تو و گفتیم که چه زود

باید ز پیش آن پدر مهربان گذشت

گیرم که باغ زنده بماند در این خزان

با ما بگو چگونه می‌شود از باغبان گذشت؟

چون حمزه تا همیشه کنار اُحُد بمان

آه ای پدر کنار یتیمان خود بمان



16 خرداد 1392 1597 1
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها