بازگشت به شاخه والد: شعرا

گروس عبد الملکیان

دفتر شعر

...

دستان من نمی توانند
هرگز این سیب را
عادلانه قسمت کنند.
تو
به سهم خود فکر می کنی
من
به سهم تو


01 تیر 1398 143 0

...

فراموش کن
مسلسل را
مرگ را
و به ماجرای زنبوری بیندیش
که در میانه ی میدان مین
به جست و جوی شاخه گلی ست.


01 تیر 1398 145 0

حکایت

و داستان غم انگیزی ست
دستی که داس را برداشت
همان دستی ست
که روزی
در خواب های مزرعه گندم کاشت


01 تیر 1398 202 0

سکوت

فریاد من
بلندتر از سکوت تو نیست

ما
از جاده های بزرگ می گذریم
تا به راه های کوچک رسیده باشیم
و از راه های کوچک
تا پیاده رویی خاکی
در انتهای خود
مرا به کلبه ای برساند
که از قاب پنجره اش
به راه ها و جاده ها خیره شوم
فریاد من
بلندتر از سکوت تو نیست
سکوت تو
-خاطره ی شبی-
که در آن تمام شاعران زمین را
در اتاقی زندانی کردند

سپیده دم
در گشوده شد
و تنها کودکی را یافتند
در انبوه کاغذها.
مرگ
از مقابل در بازگشت
گفت:
من او را بارها
در برابر جوخه ی اعدام نشانده ام
بارها از حلقه ی دار آویخته ام
و هیچ جای سینه ی او را نخواهید یافت
که از زخم خنجر من خالی باشد
من مرگم
او زندگی ست
و فریاد من
بلندتر از سکوت او نخواهد بود.


01 تیر 1398 169 0

کدام پل

دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند

کدام پل
در کجای جهان
 شکسته است
که هیچ کس به خانه اش نمی رسد


01 تیر 1398 217 0

بدون نام

به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای؟
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی؟
 


01 تیر 1398 170 0

بدون نام

دست های هم را گرفته بودیم
تو در شب قدم می زدی
من
در تاریکی


01 تیر 1398 162 0

سنگی خشک در آفتاب

بر فرورفتگی های این سنگ
دست بکش
و قرن ها
عبور رودخانه را
حس کن

سنگ ها
سخت عاشق می شوند
اما
فراموش نمی کنند


01 تیر 1398 126 0

پرنده ی اندوه

گلوله ای از گردنم عبور می کند
و خون در پرهایم
به حرف در می آید

شکارچی نمی داند
شامی که می خورند
همه را غمگین خواهد کرد

شکارچی نمی داند
که بچه هایم همین حالا گرسنه اند
و من به طرز احمقانه ای
به پرواز ادامه خواهم داد

شکارچی نمی داند
که سال ها در درونشان بال بال خواهم زد
و کودکانش کم کم 
به قفس بدل خواهند شد


01 تیر 1398 172 0

بدون نام

می ریزم
ریز
ریز
ریز
چون برف
که هرگز هیچ کس ندانست
تکه های خودکشی یک ابر است


01 تیر 1398 150 0

جنگل

چشم های بسته، بازترند
و پلک، پرده ای ست
که منظره را عمیق تر می کند

بُگذار
رودخانه از تو بُگذرد
و سنگ هاش در خستگی ات ته نشین شوند
بُگذار
بخشی زنده از مرگ باشی
و ریشه ها به اعماقت اعتماد کنند

جنگل،
تنها یک درخت است
که در هزاران شکل
از خاک گریخته است


01 تیر 1398 185 0

بلند شو پسرم

گرگ شنگول را خورده است
گرگ منگول را تکه تکه می کند
بلند شو پسرم
این قصه برای نخوابیدن است


15 اسفند 1397 234 0

اما هنوز غمگینم

آخرین پرنده را هم رها کرده ام
اما هنوز غمگینم
چیزی در این قفس خالی هست
که آزاد نمی شود


15 اسفند 1397 266 0

...


و آن پرنده کوچک 
که رویای من و تو بود 
در دهانش برگی گذاشته اند 
تا سکوت کند


16 شهریور 1396 1068 0