بازگشت به شاخه والد: کتاب شعر

ترنّم داوودی سکوت

دفتر شعر

گفتم به شعر نام تورا: عاشقانه شد

نام تو بر زبان من آمد زبانه شد
سیل گدازه های خروشان روانه شد

گفتم به خاک نام تورا: جنگلی سرود
گفتم به شعر نام تورا: عاشقانه شد

گفتم به باد نام تورا: گردباد گشت
گفتم به رود نام تورا: بی کرانه شد

گفتم به راه نام تورا: رفت ورفت ورفت…
گفتم به لحظه نام تورا…: جاودانه شد

این حرف ها- که همهمه ای در غبار بود-
بارانِ نرمِ نامِ تو آمد: ترانه شد


29 بهمن 1395 793 0

گرچه عصر دلتنگی ست، کوچکند میدان ها

 

گرچه عصر دلتنگی ست، کوچکند میدان ها
سیر آسمان زیباست، در همین خیابان ها

ازدحام پولادین، رفت و آمد سنگین
شاخه های سرب آجین، خانه ها نه؛ زندان ها

این همه درست امّا، ما هنوز هم هستیم
می توان در این غوقا… می شود که انسان ها…

در همین دقایق در، لحظه ای دگرگونم
در شلوغی بازار، گرم سیر پنهان ها

کودکی که چشمانش قاب آسمان هستند
می توان خدا را دید در زلالی آن ها

روی رشته سیم برق، یک کلاغ می خواند
آفتاب می تابد، روی نعش دکّان ها

شاخه ی درختی خشک، میزبان گنجشکان
باد ریزه نان آورد، می رسند مهمان ها

من همین دقایق در… کودکی که چشمانش…
آفتاب می تابد… کوچکند میدان ها

گیج می رود هوشم، از که پرشد آغوشم؟
در شلوغی بازار، درهمین خیابان ها



23 دی 1395 875 0

«باید شهید بود و تورا خون چکان سرود»

 

کی می توان عروج تورا با زبان سرود؟
با واژه ها نمی شود آتشفشان سرود

خورشید در میانه و ماه و ستاره ها
منظومه ها برای شما کهکشان سرود

گفتم به خاک: لختی از آن ماجرا بگو
سروی ردیف کرد و هزار ارغوان سرود

خورشید سر به صخره زد و بر زمین گریست
روزی که چشم های تورا آسمان سرود

بغضی گرفت راه گلو را؛ رسید اشک
این رودخانه داغ دلم را روان سرود

معصومِ شرحه شرحه، چه مدحی سزای توست؟
«باید شهید بود و تورا خون چکان سرود»



11 آبان 1395 651 0

باید شهید بود و تو را خون چکان سرود

 

من درهمین شروع غزل مات مانده ام
حیران سرگذشت نفس هات مانده ام

خیمه، حریق، همهمه، شمشیر، دست، سر
مبهوت در هجوم اشارات مانده ام

«هَل من...» چه بر صحیفه ی سی پاره رفته است؟
در گردباد چرخش «آیات» مانده ام

من، های های، زخم تورا ضجّه می زدم
مجروح آن ترنّم «هیهات…» مانده ام

خورشید- سوگوار تو می سوخت- می سرود
یک اخگر از حریم ملاقات مانده ام

باید شهید بود و تو را خون چکان سرود
شرمنده ام… اسیر عبارات مانده ام



28 مهر 1395 969 0

لحظه ی وا شدن پنجره ها دیدنی است

 

آفتاب آمده و رنگ و صدا دیدنی است
در پناه ملکوتیم و خدا دیدنی است

خانه ی جان به جهان های فراسو پیوست
لحظه ی وا شدن پنجره ها دیدنی است

خیره در من شده خورشید و تو را می نگرد
سفر ذات تو در آینه ها دیدنی است

بید مجنون به من آهسته چنین می گوید
«وزش شیوه ی شیدایی ما دیدنی است

هردو از دیدن زیبایی خود می لرزیم
تپش تابش این حُسنِ رها دیدنی است»

«بگذر از این کلمات» آینه ها می گویند
دم غنیمت بشمار آینه تا دیدنی است

در دل معبد خاموشی خود می سوزم
در مناجات سکوتم که خدا دیدنی است



21 تیر 1395 1026 0

کی درک می کنند تو را سنگواره ها؟

 

بی تو، چه تنگ می گذرد بر ستاره ها!
خورشید زخم خورده ی روی مناره ها!

گنجینه ی غریب خداوند بر زمین!
کی درک می کنند تو را سنگواره ها؟

عقل زمینیان به کمالت نمی رسد
خوابیده اند یکسره در گاهواره ها

تنها تو عارفی به اقالیم خویشتن
مرعوب ژرفنای تو ما بر کناره ها

گسترده ای به روی زمین، خوان آسمان
پُر از شهاب های صریح اشاره ها

در چاه اگر گدازه ی روحت نمی چکید
آتش گرفته بود جهان از شراره ها

پایان نمی پذیری و هر موج بر زمین
می پاشد از کمال تو الماس پاره ها

بر من ببخش، وصف تو ممکن نکرده اند
ماییم و تنگنای همین استعاره ها



03 اردیبهشت 1395 868 0

آفرید از گل و آیینه و لبخند تورا

 

آفرید از گل و آیینه و لبخند تورا
سپس از عطر نفس های خود آکند تورا

مصحف رازی و در صبح نخستین جهان
بر افق با قلم نور نوشتند تورا

بشر و این همه آیینگی و شفّافی؟
از چه خاکی مگر- ای پاک- سرشتند تورا؟

گسترش یافت، افق تا افق، آن زیبایی
وقتی- ای آینه ی حُسن- شکستند تورا


آسمان هرچه بلا بود نثار تو نمود
دید، با این همه، دریادل و خرسند تورا

یازده سرخ گل و سبزی هستی از توست
گر فدک نیست، درختان همه هستند تورا

همه «او» هستی ولال است زبانم لال است
می ستاید به زبان تو، خداوند، تورا



15 فروردین 1395 1389 2

تنها دو واژه، «خون خداوند»، شرح توست

 

می بینمت به روشنی آفتاب ها
قرآن شرحه شرحه ی هر شام خواب ها!

گیجند از تلاطم خون تو رودها
مستند از تلفّظ نامت شراب ها

هرشب، بر این صحیفه ی گسترده تا ابد
سرگرم مشق نام بلندت شهاب ها

آن پرسشی که ظهر عطش بر لبت شکفت
همواره می خروشد و دارد جواب ها

بر روی خاک تب زده از شرم جاری اند
بعد از تو، آبرو که ندارند آب ها

رؤیایشان به کام عطش آب گشتن است
برهم زده ست حلق تو خواب سراب ها

دل ها کتیبه های عطش نامه ی تواند
ناممکن است شعله ی خون در کتاب ها

تنها دو واژه، «خون خداوند»، شرح توست
مستغنی است وصف تو از پیچ و تاب ها



05 آبان 1394 957 0

ما را نسیم نام تو دیوانه می کند

 

خورشید را قیام تو دیوانه می کند
جبریل را پیام تو دیوانه می کند

بر هر زبان زخم تو خورشید رحمت است
شمشیر را مرام تو دیوانه می کند

تنها ترین! به ذکر مصیبت چه حاجت است؟
ما را نسیم نام تو دیوانه می کند

ای ذات عشق، حرف تو از جنس عقل نیست
اندیشه را کلام تو دیوانه می کند

خنیاگران ساحت سبز بهشت را
موسیقی سلام تو دیوانه می کند



17 مهر 1394 772 0

فرخنده باد زلزله در سرزمین روح

 

توفان به پا شد این هیجان را نگاه کن
امواج بی قراری جان را نگاه کن

فرخنده باد زلزله در سرزمین روح
این کوهپاره های روان را نگاه کن

هموار شد زمین و چه آفاق دیدنی ست
پیدایی جهانِ نهان را نگاه کن

این روح لرزه های جهان گستر شگرف
وین انهدام هرچه کران را نگاه کن

ای روح!بر کرانه ی من ایستاده ای
زیبا ترین غروب جهان را نگاه کن

یعنی چه می شود پس از این؟ هست؟ نیست؟ چیست؟
این رودخانه ی نگران را نگاه کن

 



18 شهریور 1394 932 0

می گفت پیر من- که خرد را جواب کرد-

می گفت پیر من- که خرد را جواب کرد-
باید گرفت ساغر و باید شتاب کرد

مستیم و مست هرچه بگوید حقیقت است
ما را خدا برای همین انتخاب کرد

ما را که مست باده ی مردافکن خودیم
یک اربعین سکوت و تماشا شراب کرد

باهوش بود زاهد و تا بوی ما شنید
کج کرد راه و از شبهات اجتناب کرد

گسترده است عالم ما عاشقان که عشق
جایی نیافت، خانه ی ما را خراب کرد...



17 شهریور 1394 83 0

هیچ، هیچِ بسیار است آن چه از تو می دانم

 

هیچ، هیچِ بسیار است آن چه از تو می دانم
صرف نهی انکار است آن چه از تو می دانم

گرچه خوانده ام بسیار، هرچه از تو می گویند
جهل معرفت وار است آن چه از تو می دانم

مغز اگرچه می بافد، دل اگرچه می لافد
رشته های پندار است آن چه از تو می دانم

وصف تو نشاید کرد جز به لحن پرسشگون
«شاید» است و «انگار» است آن چه از تو می دانم



17 شهریور 1394 194 0

ابری به گریه پرسش او را جواب گفت

یعنی چقدر مانده به دریا سراب گفت
با خود لبالَب از عطش و التهاب گفت

یعنی کجاست مرز حقیقت، مجاز چیست؟
در خویش غوطه خورد و هراسان به خواب گفت

خندید آسمان و درخشید و ناگهان
ابری به گریه پرسش او را جواب گفت



17 شهریور 1394 77 0

صبح بهار بود و افق از سپیده گفت

 

صبح بهار بود و افق از سپیده گفت
بیدار شد زمین و درودی کشیده گفت

سرشار از شکوه خبرهای تازه ام
با خود نسیمِ تازه به دوران رسیده گفت

ماندن بس است، فصل به خود بازگشتن است
یخپاره ای گرفته، بریده بریده گفت

رودی که رفت و رفت و خطر کرد و موج شد
چیزی به سنگ پشتِ به ساحل خزیده گفت

آرام باش! وقت شناسایی من است
با جویبار، شاخه ی بیدی خمیده گفت

شاعر که در ردیف درختان درنگ داشت
تنها نشست، بین غزل ها، قصیده گفت



17 شهریور 1394 157 0

در جستجوی کشف زبانی تپنده ام

ای ابر، ابر خفته در آغوش آسمان
بشکن سکوت و مثنوی تازه ای بخوان

شعری بخوان به وزن خروشان رودها
سرشار از تخیّل سیّالِ بی امان

شعری که در عروق هوا منتشر شود
شعری شهاب گونه، شکافنده، ناگهان

لبریز از شکوه تصاویر دلپذیر
جاری به ژرفنای زمین، سطرسطر آن

آغاز کن مکالمه ای وحشیانه را
بیزارم از طبیعت آرام واژگان

در جستجوی کشف زبانی تپنده ام
هم ریشه با زبان تو، هم ذات آسمان

آن سان که کودکان تخیّل روان شوند
دنبال بادبادک شعرم دوان دوان

::

ای کاش این غزل، غزل آخرین شود
باران فرود آید و برخیزم از میان



17 شهریور 1394 106 0

دیشب به خویش آمدم؛ امّا نیامدی

 

دیشب به خویش آمدم؛ امّا نیامدی
در چشمه سیر کردم و بالا نیامدی

ابری سیاه گشتم و خود را گریستم
حتّیٰ به میهمانی دریا نیامدی

خورشید و ماه بر کف از آیینه ردشدم
دیدار؟ نه، نشد… به تماشا نیامدی

شاید عطش حقیقت آب است؛ بگذریم
از این که آمدی به نظر… یا نیامدی



17 شهریور 1394 216 0

دارم خبری از تو ولی مختصر ای عشق

آمیزه ی افلاکی شور و شرر ای عشق
می آوری از عالم بالا خبر ای عشق

نرمای نسیم سحری، نغمه ی رودی
با مهر مرا می دهی از خود گذر، ای عشق

یک چشمه از اعجاز لهیب نظر توست
این خشکی دامان من و چشم تر، ای عشق

ای معبد پرشورِ تو توحید مجسّم
ای بتگر و ای بت شکن و ای تبر، ای عشق

هر ذره تماشای تو را چشم گشوده ست
ما را به تماشای تماشا ببر، ای عشق

حیران شده از نور تو کوه و کمر، ای عشق
رقصان شده از شور تو نجم و شجر، ای عشق

ای جوشش می، شورش نی، وجد پیاپی
ای شعشعه ی شمس و شکوه قمر، ای عشق

هم راز حیاتی  تو و هم رمز مماتی
تو سرخ غروبی و سپید سحر، ای عشق

دیگر چه بگویم، چه بگویم، چه بگویم،
دارم خبری از تو ولی مختصر، ای عشق

سیمرغی و در حوصله ی وهم نگنجی
ای دیگر و از هرچه که دیگر دگر، ای عشق



17 شهریور 1394 81 0

آهی که کشید آینه انگار اثر داشت

آهی که کشید آینه انگار اثر داشت
باد آمد و از سوی تو بسیار خبر داشت

تا ظلمت آغاز جهان گسترشم داد
نوری که از آیینه ام این بار گذر داشت

حافظ که سخن از شب گیسوی تو می گفت
بی شبهه بر این تجربه ی تار نظر داشت

من مات سفر در شب آیینگی خویش…
لرزیدم و آیینه شد آوار، خطر داشت…

نزدیک شد… آن گاه فروریختن من
دستی که شد از دور پدیدار، تبر داشت

لبریز شدم از تو و یکریز شکستم
آیینه ی من طاقت دیدار مگر داشت؟



17 شهریور 1394 135 0

با من سکوت نام تورا در میان گذاشت

 

با من سکوت نام تورا در میان گذاشت
آن گاه جای هر کلمه آسمان گذاشت

پیچید نور نام تو در حرف های من
خورشید را میان شب واژگان گذاشت

آمد، نگاه کرد و تکان داد روح را
آن گاه در برابر من بیکران گذاشت

طوفان که از عوالم قدسی رسیده بود
از من گذشت، گستره ای بی نشان گذاشت

ناگفتنی ست آن چه مرا بر زبان گذشت
ناگفتنی ست آنچه مرا بر زبان گذاشت

گسترده بود واقعه، در آسمان گذشت
دیدار بعد را به شبِ ناگهان گذاشت



17 شهریور 1394 130 0