دفتر شعر

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک

امام، رو به رهایی... عمامه روی زمین
قیامتی شد -بعد از اقامه- روی زمین

خطوط آخر نهج البلاغه ریخت به خاک
چکید خون خدا در ادامه روی زمین ...

خودت بگو، به که دل خوش کنند بعد از تو
گرسنگان «حجاز» و «یمامه» روی زمین*

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی
رقم زنند به رسم تو نامه روی زمین:

«مرا بس است همین یک دو قرص نان ز جهان
مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین...»**

تو رفته ای و زمین مانده است و ما اینک
و میزهای پُر از بخشنامه ... روی زمین!



*«هیهات اگر طمع، مرا به گزیدن خوردنی ها کشاند، در حالی که شاید در حجاز یا یمامه گرسنه ای حسرت گرده نانی برد و یا وعده ای سیر نخورد.»(نهج البلاغه، نامه45)
** «بدانید که امام شما از دنیایش به دو جامه فرسوده و دو قرص نان بسنده کرده است»(نهج البلاغه، نامه45)



23 خرداد 1396 3807 0

شما به سایه ی باغات خویش خوش باشید

مباد سفره ی رنگینتان کپک بزند
خلاف میل شما چرخکی فلک بزند

به پاسبان محل بسپرید نگذارد
گرسنه ای سر این کوچه نی لبک بزند

شما به پاکی ایمان خویش شک نکنید
درخت دین جماعت اگر شتک بزند

شما به سایه ی باغات خویش خوش باشید
اگر چه باز گلویی دم از فدک بزند

رها کنید علی را که مثل هر شب خویش
به زخم کهنه و نان جُوَش نمک بزند

امیر قافله گیرم که عزم جنگ کند
نشسته اند سواران، که را محک بزند؟!...


20 اردیبهشت 1396 2188 1

دریدند قابیل ها نعش هابیل را

نهادند زین لشکر ابرهه فیل ها را
ولی سربریدند اول ابابیل ها را

به قرآن سر صلح دارند اینان، ببینید
سرِ نیزه تورات ها را و انجیل ها را

ببندید دستان بی تابتان را ببندید
فلاخن میارید از امروز سجیل ها را

دریغا به این قصه هرگز کلاغی نیامد
دریدند قابیل ها نعش هابیل را

به دنبال «نیل و فرات» است و پر کرده فرعون
یزیدانه از خون نوزادگان نیل ها را


28 آبان 1391 2069 0

بر روی تمام پولها عکست است

ماییم هنوز از خُم نامت سر مست
حاشا که نهیم پرچمت را از دست!
حاشا که ز خاطر ببریمت ای مرد
بر روی تمام پول ها عکست است


12 خرداد 1391 1579 0

اشعارم بیرق عزایت شده اند

اشعارم بیرق عزایت شده اند
خرماگردان ختم هایت شده اند
مشقی از روی دست خطت بودند
اشکی بر روی رد پایت شده اند


24 فروردین 1391 1090 0

باید منِ بی حوصله را هم بپذیری

باید منِ بی حوصله را هم بپذیری
ای عشق‌‌، نگو «نه» ... تو «بلا»ی همه گیری

پیچیده در اندامم، سلول به سلول
فریاد پشیمانیِ زندانیِ پیری

آن لرزش یکریز در آن گوشه ی دریا
دستان غریقی است، نه امواج حقیری

خونریزی روحم نفسی بند نیامد
ای مرهم دلبند! تو از تیره ی تیری

بیرون زدم و گشتم و پرسیدم و گفتند:
رازی ست که بهتر که ندانی و بمیری...

لب باز کن ای رودِ روانی، جریان چیست؟!
با یادِ که آواره هر کوره کویری؟

شور و شرت ای عشق، سرِ هر گذری هست
هم تعزیه خوانی تو و هم معرکه گیری...


24 فروردین 1391 1801 0

بيهوده چشم دوخته بر آسمان زمين

کاهي است نيم سوخته در کهکشان، زمين
سنگي است بر دهانه ی آتشفشان، زمين

چون دانه اي بريده ز تسبيح کائنات
افتاده است در گذر عابران زمين

در دست بادهاي مردد رها شده ست
اين قايق شکسته ی بي بادبان، زمين

خورشيد روي ديگر اين سکه را نديد
دلداده ی شب است همين مهربان زمين

اين ابرها بخارِ سرابند در هوا
بيهوده چشم دوخته بر آسمان زمين


24 فروردین 1391 1354 0

چشم مي بندم، نبايد جاده سرگرمم كند

چشم مي بندم، نبايد جاده سرگرمم كند
چند كوه و آبشار ساده سرگرمم كند

راه را در شهرهاي پرخيابان گم كنم
يا دهي آرام و دورافتاده سرگرمم كند

هم نبايد كنج مسجدهاي دنج بين راه
سجده سرگرمم كند، سجاده سرگرمم كند

دل به راهي داده ام چون رود و شرمم باد اگر
بركه اي كه دل به ماهي داده سرگرمم كند

مي رمم -چون آهوان از مردمان- ترسيده ام
چشم آهويي كنار جاده سرگرمم كند


24 فروردین 1391 3877 0

آخرین چهارشنبه سالَم

بغض دارد، لبالب سخن است
آسمان در بهار مثل من است

یک بغل داغ، یک بغل آتش
پشت این دکمه های پیرهن است

سینه ام مثل آسمان خدا
کشور ابرهای بی وطن است

آخرین چهارشنبه سالَم
در دلم سوز آتشی کهن است

با جهان در ستیزه ام، چه کسی
فاتح این نبرد تن به تن است؟

***
                            
با جهان در ستیزه ای شاعر!
و جهان گرم زیر و رو شدن است


24 فروردین 1391 1172 0

زمین منظم بود… آسمان منظم بود

زمین منظم بود…آسمان منظم بود
تمام ذراتِ کهکشان منظم بود

بدون پیش و پسی صبح و ظهر و شب می شد
«زمین» منظم بود و «زمان» منظم بود

بهار زرد نبود این چنین و سرد نبود
هنوز کار بهار و خزان منظم بود

دلیل معتبری بود نظم مخلوقات
فصول دفترِ ایمانمان منظم بود!

هنوز عالم و آدم به هم نریخته بود
هنوز زندگی عاشقان منظم بود

درست پیش از آشوب گیسوانت…آه
زمین منظم بود، آسمان منظم بود…


24 فروردین 1391 1708 0

به عزت و شرف لا اله الا الله...

به تازه کردن اندوه من می‌آیند، آه...
مسافران که هر از گاه می رسند از راه

نشسته است به راهت هزار چشمِ سپید
تو دل به راه‌ ندادی هزار سال سیاه

نمانده است تو را هیچ یاد یار و دیار
نمانده است مرا هیچ غیر آه و نگاه

من آه می‌کشم و باز بیشتر شده است
مهِ زمین و دم آسمان و هاله ی  ماه

حساب روز و شب و سال و ماه دستم نیست
تو خود به یاد بیاور قرار خود را گاه

گمان مبر که دگر بی‌ تو زنده خواهم ماند
به عزت و شرف لا اله الا الله...


24 فروردین 1391 6127 1

شکر خدا که دفتر من بی‌غزل نماند

خیره است چشمِ خانه به چشمانِ مات من
خالی است بی‌صدا و سکوتت حیات من

دل می‌کَنم به خاطر تو از دیار خویش
ای خاطرت عزیز‌تر از خاطرات من

آیات سجده‌دار خدا چشم‌های توست
ای سوره ی مغازله، ای سور و سات من!

حق‌السکوت می‌طلبند از لبان تو
چشمان لاابالی و لب‌های لات من

شاعر شدن بهانه ی تلمیح کهنه‌ای‌ است
تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من!

شکر خدا که دفتر من بی‌غزل نماند
شد عشق نیز منکری از منکرات من


24 فروردین 1391 1403 0

بايد نظاره كرد، نبايد فرار كرد

بيداد كن، كه نيستم از اهل سبزوار
هم تن دهم به ذلت و هم سر نهم به دار*

بايد نظاره كرد، نبايد فرار كرد
وقتي كه شير داشته باشد سر شكار

در گردشم به سوي تو، و الشمس و القمر
شیدای روي و موي تو، و الليل و النهار

باور نكن كه زنده بمانم بدون تو
نه من كم از زمينم و نه تو كم از بهار

گیسو ببند و نظم جهان را به هم مزن
حکم خدای عالمیان را نگاه دار

امروز آبروي من است اين كه مي‌رود
پنهان كن اشكهاي مرا آسمان، ببار



*اشاره به شعار سربداران سبزوار: سربه‌دار مي‌دهيم اما تن به ذلت نمي‌دهیم.


24 فروردین 1391 1235 0

من غُصّه ام این است: شاهینی زمین گیرم...

چندان که تو از من، من از این زندگی سیرم
تنها امید زندگی ام این است: می میرم!

هم از زمین رانده، هم از پرواز جا مانده
فوٌاره ای هستم که تردید است تقدیرم

دل گیر از انسان ها، سرازیرِ خیابان ها
من شکل امروزینِِ اندوهِ اساطیرم

تا سنگ دل بودم-چو یخ- به روی قلٌه جایم بود
اینک که رودی گشته ام جوشان، سرازیرم

ای کاش گنجشکی، کلاغی، سهره ای بودم
من غُصّه ام این است: شاهینی زمین گیرم...


24 فروردین 1391 1269 0

آخر چرا «ماه» ی نمی افتد به قلابم؟

چندی است شب هایی که مهتاب است بی خوابم
چندان که این امواج بی تابند، بی تابم

ای آب ها دلگیرم از ماهی و مروارید
آخر چرا «ماه» ی نمی افتد به قلابم؟

یاران به «بسم الله» گفتن رد شدند از رود
من ختم قرآن کردم و مغلوبِ گردابم

هر چند ماهِ آسمان بر من نمی تابد
من هرگز از این آستان رو بر نمی تابم

در حسرت مویی، چنین تسبیح در دستم
با یاد ابرویی، چنین پابند محرابم

تنها نه چشمانم، که جانم تشنه است این بار
حاشا که گرداند سرابی دور سیرابم


23 فروردین 1391 1363 0

انگار شاعران جهان راست گفته اند

دل خوش نمی شوم به نسیم موافقی
چندان که در میانه ی گرداب، قایقی
گیرم که ابر کوچکی از روی اتفاق
بر سینه ی کویر ببارد دقایقی
از ریشه خشکم، از برم ای رود، دور شو!
جریان بگیر پای درختان لایقی
انگار شاعران جهان راست گفته اند
یک قصه بیش نیست سرانجام عاشقی
طوفان شروع می شود آن دم که یک نسیم
در رهگذار خویش ببیند شقایقی...


23 فروردین 1391 1270 0

آن سوتر از مناره نرفته است اذانمان

می سوخت گر چه از تب گفتن دهانمان
ناگفته ماند حرف دل بی زبانمان

چشم انتظار آمدن مردمان مباش
آن سوتر از مناره نرفته است اذانمان

اهل زمین شدیم که مثل زمین شویم
گم کرده راه، گوشه ای از کهکشانمان

سر در گمیم و مبهم، مانند سرنوشت
مانند نقش های تَهِ استکانمان

از هر چه طول و عرض که دارد زمین، به جز
یک مستطیل چیست سرانجام از آنمان؟

اینجا کجاست؟... کیست بداند... که ما که ایم؟
این تازه کودکانه ترین چیستانمان!


23 فروردین 1391 1237 0

روح القدس، بیا نفسی شاعری کنیم

این آفتاب مشرقی بی کسوف را
ای ماه، سجده آر و بسوزان خسوف را

«لاتقربو الصلاة» مخوان، برهمش مزن*
این سُکر اگر به هم زده نظم صفوف را

نقاره ها به رقص کشند اهل زهد را
شاعر کند خیال تو هر فیلسوف را

می ترسم از صفای حرم با خبر شود
حاجی و نیمه کاره گذارد وقوف را

این واژه ها کم اند برای سرودنت
باید خودم دوباره بچینم حروف را

روح القدس، بیا نفسی شاعری کنیم
خورشید چشم های امام رئوف را**


*قرآن کریم: لاتقربوالصلاة و انتم سکری: در حال مستی نزدیک نماز نشوید.
**پیامبر اکرم: کسی برای ما(اهل بیت) شعری نمی گوید مگر اینکه خدای او را به روح القدس یاری دهد.


23 فروردین 1391 1617 0

هنوز اسیر سکوت تواند زندان ها

هنوز اسیر سکوت تواند زندان ها
و پایبند نگاهت دل نگهبان ها

تو مثل یک نفس تازه حبس می گشتی
تویی که در نفست گم شدند طوفان ها

چه خلوت خوشی...- آرام زیر لب گفتی-
و سجده کردی جای تمام انسان ها

نشد طلوع کنی تا تو را طواف کنند
تقیه کار شدند آفتاب گردان ها

تو یوسفی و مجازات یوسفی این است
چنین دهند گواهی تمام قرآن ها


23 فروردین 1391 2068 0

تو سرنوشت زمینی، که اتفاق می افتد

حریر نور غریبش، بر این رواق می افتد
اگر چه ماه شبی چند در محاق  می افتد

تو بایدی و یقینی، نه اتفاقی و شاید*
تو سرنوشت زمینی، که اتفاق می افتد

تو «ماه» ی و شده فواره برکه ای به هوایت
بگو نمی رسد؛ آیا از اشتیاق می افتد؟!

به روی طاقچه، گلدان تازه می نهم اما
به هر دقیقه گلی گوشه ی اتاق می افتد

بهار می رسد اما، چه فرق می کند آیا
برای شاخه ی خشکی که در اجاق می افتد


*ولی تو بایدی و اتفاق می افتی (محمدسعید میرزایی)


23 فروردین 1391 1637 1
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها