دفتر شعر

از مسند اشراف بالاتر حصیری ست


در گوشه ای از خلوتم سجاده پهن است
در گوشه ی دیگر بساط باده پهن است

یک سو کتاب شعر و یک سو دفتر شعر
یک مشت مضمون روی میزی ساده پهن است

همواره در این خانه ی پر رفت و آمد
یک سفره برکت، حاضر و اماده پهن است

گفتی اتاقم تنگ و تاریک است آری
تا بی کران اما برایم جاده پهن است

از مسند اشراف بالاتر حصیری ست
که زیر پای مردم آزاده پهن است

وقت اذان شد، گفتگو کافی ست برخیز
هم مهر تربت هست هم سجاده پهن است

 


14 تیر 1396 275 0

قدس تنها نیست، در سراپای جهان این تاب و تب زنده است

زندگی جاری است، در سرود رودها شوق طلب زنده است
گل فراوان است، رنگ در رنگ این بهار پر طرب زنده است

خاک، حاصلخیز، باغ های روشن زیتون بهارانگیز
دشت ها شاداب، در شکوه نخل ها ذوق رطب زنده است

چون شب معراج، قبله گاه دور دست ما گل افشان است
وادی توحید در وفور چشمه های فیض رب زنده است

آفتاب فتح، بر فراز خانه ی پیغمبران پیداست
صبح نزدیک است، صبح در تصنیف های نیمه شب زنده است

لحظه ها سرشار، جلوه های عشق در آیینه ها زیباست
عاشقان هستند، شعرهای عاشقانه لب به لب زنده است

خیمه در خیمه، لاله ی داغ شهیدان روشن است اما
گریه ها خندان، شادمانی ها در این رنج و تعب زنده است

مادران خاک، جانماز خویش را گسترده تا آفاق
دست های شوق، در قنوت گریه های مستحب زنده است

شرق بیدار است، در جهان از هم صدایی ها خبرهایی است
نام این صحرا، روی رنگ و بوی گل های ادب زنده است

فصل طوفان است، سنگ ها در دست ها آواز می خوانند
قدس تنها نیست، در سراپای جهان این تاب و تب زنده است

باد می آید، بوی گل های حماسی می وزد در دشت
زندگی زیباست، عشق در جان جوانان عرب زنده است


01 تیر 1396 1518 0

دنیا مجال مصلحت اندیشی مردان شطرنج است

باشد ولی این جاده ها، این جاده های تشنه در رنج است
این قریه های خسته دور از صحبت خوش بوی نارنج است

حالا همین انسان که روزی تا صفای سیب ها می رفت
در قبض و بسط لحظه ها درگیر خواهش های بغرنج است

دیری است آن الهام های تازه هم بر در نمی کوبند
در این هبوط بی غزل، عالم نفس گیر و دم آهنج است

این زندگی های ملال انگیز از عرفان و گل خالی است
دنیا مجال مصلحت اندیشی مردان شطرنج است

گل بود، ایمان بود، دریا بود، طوفان و تماشا بود
حالا ولی در ذهن ها رویای کمرنگی از آن پنج است

آن دست هایی هم که در کار شهود آن گونه گل می کرد
در غفلت مرداب های بی ترنم تا به آرنج است

با این همه، انسان به سمت ارغوان ها باز خواهد گشت
آن سوی این ویرانگی ها وسعتی لبریز از گنج است

بادی می آید سبز، مردان قدیم قریه می گویند
فردا تمام جاده ها در سایه ی سرشار نارنج است

فردا کسی از فصل گل های سپید یاس می آید
و می برد تا سبزها روح کبودی را که در رنج است

شاعر! به سمت تپه ها برگرد و گل ها را مواظب باش
حالا تمام حرف هایت خالی از الفاظ بغرنج است


03 خرداد 1396 1426 0

من یک هنرمندم به قول عمه جانم

مشغول جاروکردن هال واتاقم
یکدفعه بیتی ناب می آید سراغم

فورا قلم می آورم تاثبت گردد
شعری بگویم از خودم حالا که داغم

احساس می ریزد همیشه از کلامم
دنبال مضمونهایی از وصل و فراقم

این دفتر شعرم کجا مانده دوباره!
ای وای بو می آید از سمت اجاقم!

اصلا فدای تار گیسویم اگر سوخت 
خب در عوض من  شاعری پر طمطراقم

چندین نفر در انتظار سفره و من
در جستجوی قافیه با باغ و راغم

من یک هنرمندم به قول عمه جانم
حتی برای همسرم چشم و چراغم

اما به شوخی! گاه می گوید عزیزم!
من خسته ام از زندگی؛ فکر طلاقم


03 خرداد 1396 433 0

که هان! بیدار شو! بیدار شو! شب رو به پایان است


به باران فکر کن... باران نیاز این بیابان است 
ترک های لب این جاده از قحطی باران است

به باران فکر کن آری که در دستان این صحرا
هزاران برکه خشکیده، هزاران ماه بی جان است

تو شاید نه! ولی بی شک به باران فکر خواهد کرد
گلی که تشنه و بی حال روی دست گلدان است

چه لطفی دارد اینکه شاخه را محکم بگیرد برگ
درست آن لحظه که شاخه خودش در دام توفان است

بیا تا شهر، شهر آب و هوای دیگری دارد
میان برج ها انگار کل شهر زندان است

صدای خش خش برگ است زیر پای عابرها
ولی نه! این صدای خِس خِس حلقوم تهران است

به هر میدان صدایش می زنند آری... ولی افسوس
ولیّ عصر در تهران فقط نام خیابان است

کجا باید بگردم؟ صبحدم کو؟ روشنایی کو؟
بگو خورشید امشب در کدامین خانه مهمان است؟

صدای تِک تِکِ ساعت، تکان داده ست دنیا را
که هان! بیدار شو! بیدار شو! شب رو به پایان است



27 اردیبهشت 1396 377 0

پیداست دیگر آن علاماتی که می گویند

همین است ابتدای سبز اوقاتی که می گویند
و سرشار گل است آن ارتفاعاتی که می گویند

اشارات زلالی از طلوع تازه ی نرگس
پیاپی می وزد از سمت میقاتی که می گویند

زمین در جست و جو، هر چند بی تابانه می چرخد
ولی پیداست دیگر آن علاماتی که می گویند

جهان این بار دیگر ایستاده با تمام خویش
کنار خیمه ی سبز ملاقاتی که می گویند

کنار جمعه ی موعود، گل های ظهور او
یکایک می دمد طبق روایاتی که می گویند

کنون از انتهای دشت های شرق می آید
صدای آخرین بند مناجاتی که می گویند

و خاک، این خاک تیره، آسمانی می شود کم کم
در استقبال آن عاشق ترین ذاتی که می گویند

و فردا بی گمان این سمت عالم روی خواهد داد
سرانجام عجیب اتفاقاتی که می گویند


20 اردیبهشت 1396 984 0

گفتی که فردای جهان فردای توحید است

تقویم در تقویم

این فصل ها سرشار باران تو خواهد شد

مجلس به مجلس باز

پیمانه ها، لبریز پیمان تو خواهد شد

 

این فصل های سبز

انگار تفسیر غزل های بدیع توست

این عشق های پاک،

مجلس نشین درس عرفان تو خواهد شد

 

این بادها چندی است

عطر تو را در باغ بیداری پراکنده است

این باغ بی پاییز

دلبسته ی لب های خندان تو خواهد شد
 

این کاروان اما،

منزل به منزل می رود تا بانگ بیداری

نسلی که در راه است

در آستان صبح مهمان تو خواهد شد
 

گفتی خدا با ماست

گفتی که فردای جهان فردای توحید است

فردا تمام خاک

جغرافیای سبز ایمان تو خواهد شد

 

تو زنده ای و عشق

در جلوه ی اندیشه های روشنت زنده است

یک روز این دلها

پروانه ی شمع شبستان تو خواهد شد

 

این لاله های سرخ

یک پرده از شرح کرامات لطیف توست

این دشت ها آخر

محو تماشای شهیدان تو خواهد شد

 

نام تو جاوید است،

نام تو در افسانه های شهر پاینده است

دل های بعد از این

آیینه در آیینه حیران تو خواهد شد

 

عالم همه شور است

با این همه، اینها همه آغاز این  مستی است

این جام ها یک ریز

سرمست از شیدایی جان تو خواهد شد

 

پیغام تو جاری است،

پیغام تو در هفت اقلیم زمین جاری است

ای وارث خورشید،

فردای این آفاق از آن تو خواهد شد

 

منبع:

http://abna.ir/data.asp?lang=1&Id=503565
 



12 بهمن 1395 2400 4

نه از لباس کهنه ات نه از سرت شناختم

نه از لباس کهنه ات نه از سرت شناختم
تو را به بوی آشنای مادرت شناختم
 
تو را نه از صدای دلنشین روز های قبل
که از سکوت غصه دار حنجرت شناختم
 
تو شعر عاشقانه بودی و من این قصیده را
میان پاره پاره های دفترت شناختم
 
قیام در قعود را، رکوع در سجود را
من از نماز لحظه های آخرت شناختم
 
غروب بود و تازه من طلوع آفتاب را
به روی نیزه، از سر منورت شناختم
 
شکست عهد کوفه... این گناه بی شمار را
به زخم های بی شمار پیکرت شناختم
 
تو را به حس بی بدیل خواهر و برادری
به چشم های بی قرار خواهرت شناختم
 
اگرچه روی نیزه ای ولی نگاه کن مرا
نگاه کن...منم...سکینه... دخترت...شناختی؟



03 آبان 1394 1208 0

چشم من خیس و چشم پنجره خیس...

قبل از آن که هوای غربت شهر، روی تنهایی ام هوار شود
می روم ایستگاه... تا شاید این منِ خسته هم سوار شود

این منِ خسته از معادله ها، این منِ گُر گرفته از گله ها
می رود در هجوم فاصله ها، همدم کوپه ی قطار شود

همدم کوپه ی قطار شدم، چشم من خیس و چشم پنجره خیس
کاش این ابرهای پاییزی، بگذرد... بگذرد... بهار شود

دردها را یکی یکی گفتیم، خسته بودیم و چای می خوردیم
چای، یعنی که گاه با یک قند، تلخ، شیرین و خوش گوار شود

کوپه هم حرف های تلخی داشت، مثلا اینکه بین این همه درد
آرزوی مسافر قبلی، فقط این بود: مایه دار شود

یا همین جا... همین رئیس قطار، دائما روزنامه می¬خواند
تا خدای نکرده نرخ بلیط، نکند کمتر از دلار شود

(گرم صحبت شدیم، یادم رفت گز تعارف کنم؛ بفرمایید...
راستی! اصفهان دلش می خواست، لهجه اش مثل سبزوار شود)

آرزو کرد جای ریل قطار مثل آدم پیاده راه رود
یا شبیه کبوتران باشد؛ فکر کن... کوپه بالدار شود

آرزو کرد و گفت نوبت توست... آه! شاعر مگر چه می خواهد؟!
آرزو می کنم رواق امام، محفل شعر برگزار شود

جمعه بود و اداره ها تعطیل، شنبه باید دوباره برگردیم
کوپه هم مثل من دلش می خواست، امشب از کار برکنار شود

کف دستم نوشت کوپه ی هشت، واگن یک... قطار قم - مشهد
هرگز از خاطرم نخواهد رفت، بهترین یادگار قم - مشهد

 



09 تیر 1394 1816 6

بیابان در بیابان طرح اقیانوس در دست است

بیابان در بیابان طرح اقیانوس در دست است
و یک صحرا پر از گل های نامحسوس در دست است

صدای پای نسلی در طلوع صبح پیچیده است
و او را آخرین آیینه مانوس در دست است

چه نزدیک است جنگل های لاهوتی، نمی بینی
تجلی های دور از دست آن طاووس در دست است

من از این سمت می بینم سواری را و اسبی را
افق ها سبز در سبزند و او فانوس در دست است

دو دستت را برآور رو به باران ها که می دانم
تو را انگشتری از جنس اقیانوس در دست است

شبی در خواب دیدم می رسد مردی به بالینم
که می گویند او را دست جالینوس در دست است

سحر از گریه های روشن همسایه فهمیدم
که کاری تازه در مضمون «یا قدوس» در دست است

در این اسرار آن سویی خیال انگیز و کشف آمیز
نخستین شرح ما بر مشرب مانوس در دست است


20 مرداد 1392 3104 2

گل محمدی من چه زود پرپر شد

گلی که عالم از او تازه بود، پرپر شد
یگانه کوکب باغ وجود، پرپر شد

شب شهادت زهرا علی به خود می گفت:
گل محمدی من چه زود پرپر شد!

خزان چه کرد که در چشم اشکبار علی
تمام گلشن غیب و شهود، پرپر شد

به باغ حسن کدام آفتاب ناب، افسرد
که در مدار افق هر چه بود، پرپر شد؟

برای تسلیت اهل باغ آمده بود
شقایقی که به صحرا کبود، پرپر شد

نشان ز پاکی روح لطیف فاطمه داشت
بنفشه ای که سحر در سجود، پرپر شد

ز فیض صحبت او رنگ و بوی عزت داشت
گلی که تشنه میان دو رود پرپر شد


03 فروردین 1392 1508 0

خاطری را نبود خاطره زیباتر از این

کس تماشا نکند منظره زیباتر از این
خاطری را نبود خاطره زیباتر از این

زیر شمشیر شهادت، سحر آن سان وقتی
که نرفتند از این دایره زیباتر از این

نرسد دعوت دلدار فریباتر از آن
نشکفد تلبیه از حنجره زیباتر از این

شاهبازا سفر عرش تو خوش باد، برو!
نرود کس سوی آن کنگره زیباتر از این

رفتی ای نوگل و در باغ غمت خواهد خواند
باز شب تا به سحر زنجره زیباتر از این

خوش قد و قامتی اما به خدا روز طلوع
خواهمت دید در آن منظره زیباتر از این


28 آذر 1391 2158 0

فصل طوفان است، سنگ‌ها در دست‌ها آواز می‌خوانند

زندگی جاری است، در سرود رودها شوق طلب زنده است
گل فراوان است، رنگ در رنگ این بهار پر طرب زنده است

خاك، حاصلخیز، باغ‌های روشن زیتون بهارانگیز
دشت‌ها شاداب، در شكوه نخل‌ها ذوق رطب زنده است

چون شب معراج، قبله‌گاه دوردست ما گل‌افشان است
وادی توحید در وفور چشمه‌های فیض رب زنده است

آفتاب فتح، بر فراز خانه‌ی پیغمبران پیداست
صبح نزدیك است، صبح در تصنیف‌های نیمه‌شب زنده است

لحظه‌ها سرشار، جلوه‌های عشق در آیینه‌ها زیباست
عاشقان هستند، شعرهای عاشقانه لب به لب زنده است

خیمه در خیمه، لاله‌ی داغ شهیدان روشن است اما
گریه‌ها خندان، شادمانی‌ها در این رنج و تعب زنده است

مادران خاك، جانماز خویش را گسترده تا آفاق
دست‌های شوق، در قنوت گریه‌های مستحب زنده است

شرق بیدار است، در جهان از همصدایی‌ها خبرهایی است
نام این صحرا، روی رنگ و بوی گل‌های ادب زنده است

فصل طوفان است، سنگ‌ها در دست‌ها آواز می‌خوانند
قدس تنها نیست، در سراپای جهان این تاب و تب زنده است

باد می‌آید، بوی گل‌های حماسی می‌وزد در دشت
زندگی زیباست، عشق در جان جوانان عرب زنده است


15 مرداد 1391 1795 0

ما را خوش است سیر سکوتی که پیش روست

ما را خوش است سیر سکوتی که پیش روست
گشت و گذار در ملکوتی که پیش روست

بر گیسوی تغزل ما شانه می کشد
شیوایی دو دست قنوتی که پیش روست

تجریدی از طراوت گل های مریم است
این سفره ی معطر قوتی که پیش روست

بگذار با ترنم مستانه بگذرد
این چند کوچه تا جبروتی که پیش روست

ما راهیان وادی سبز سلامتیم
آسوده ایم از برهوتی که پیش روست

وا می نهیم خستگی خاطرات را
در سایه سار خلوت توتی که پیش روست

تصنیف سیر ساده ی یک شاخه ی گل است
معراج نامه ی ملکوتی که پیش روست

یا رب! مباد بی غزل عاشقی شبی
موسیقی بلند سکوتی که پیش روست


04 تیر 1391 3229 0

خرقه پوشان به وجود تو مباهات کنند

خرقه پوشان به وجود تو مباهات کنند
ذکر خیر تو در آن سوی سماوات کنند

پارسایانِ سفرکرده به آفاق شهود
در نسیم صلوات تو مناجات کنند

پیش آیینه ی پیشانی تو هر شب و روز
ماه و خورشید تقاضای ملاقات کنند

پی به یک غمزه ی اشراقی چشمت نبرند
گرچه صد مرحله تحصیل اشارات کنند

بعد از این، حکمتیان نیز به سر فصل حیات
عشق را با نفس سبز تو اثبات کنند

قدسیان چون ز تماشای تو فارغ گردند
عطر انفاس تو را هدیه و سوغات کنند

بعد از این شرط نخستین سلوک این باشد
که خط سیر نگاه تو مراعات کنند


04 تیر 1391 2289 0

کس نداند که چه بر بلبل مشتاق گذشت

محمل مخمل خورشید ز آفاق گذشت
عطر سبز سحر از محفل عشاق گذشت

در مدار گل و خون با تپش نبض فلق
موج موج آینه از رگ رگِ آفاق گذشت

یا رب! آن دم چه غزل در دهن خامه شکفت؟
که به رقص آمد و بر سینه ی اوراق گذشت

می زد از شوق ز دل چهچهه ی بیداری
مرغ خونین پر و بالی که بر این طاق گذشت

تا بلندای بلورین فلق، فارس نور
با بُراق شفق از ظلمت اعماق گذشت

روح گل تازه شد از فیض مسیحای نسیم
عطر نابش ز سراپرده ی اشراق گذشت

تا در آیینه ی خون جلوه کند شاهد گل
کس نداند که چه بر بلبل مشتاق گذشت

شهد شیرین ظفر از قدح وصل چشید
بی دلی کز دل و جان در ره میثاق گذشت


04 تیر 1391 1702 0

من چه گویم که در این عشق چه ها کرد و چه بود

آن که بر خوان معانی همه شب مهمان بود
میزبان دل بیدار سحرخیزان بود

سینه ای داشت ز باران معارف سرشار
چشمه ی فیض سرانگشتش اگر جوشان بود

قلمی از پر سیمرغ به کف داشت، کز آن
شوق پرواز در این قافله صدچندان بود

شرح تسبیح شهود است، سرود قلم اش
که صدای سخنش نیز همه قرآن بود

شد شفابخش دل و دیده ی صاحب نظران
آن اشارات لطیفی که در المیزان بود

نور اشراق ز سر تا قدمش می بارید
گرچه خود صاحب پاینده ترین برهان بود

گل خوش بوی دلش رنگ رخ دلبر داشت
باغ جانش خوش و سبز از نفس جانان بود

دلبر از پیش خود آموختش اسرار سلوک
که بر او مشکل دیرینه ی عشق آسان بود

من چه گویم که در این عشق چه ها کرد و چه بود
کان چه در حوصله ی خامه نگنجد آن بود

سحر آن سان که به آفاق شد این خاک نشین
دل افلاک نشینان هم از او حیران بود


04 تیر 1391 1677 0

دست دعا به سنگر اَمّن یُجیب داشت

چون لاله ی شکفته، صفایی عجیب داشت
مثل شکوفه، رایحه ای دل فریب داشت

وقتی که رفت، مثل شهیدان کربلا
پیراهنی سپید پر از بوی سیب داشت

چشمش پر از طراوت سبز حضور بود
روحی بلند و حال و هوایی غریب داشت

همراه عاشقان شهادت، شب عروج
دست دعا به سنگر اَمّن یُجیب داشت

رفت و به توشه ی سفر آسمانی اش
تسبیح و مُهر و شانه و قرآن به جیب داشت

خونین کفن به کوی ملاقات دوست رفت
در آرزوی وصل، دل بی شکیب داشت


04 تیر 1391 1555 0

و سپردیم به خاک آن همه خوبی ها را

مثل گل بدرقه کردیم تنی تنها را
و سپردیم به خاک آن همه خوبی ها را

می نشستیم به دامان تبسم هایش
می گرفت از همه سو حسن سلوکش ما را

نیمه شب ها با دستان بهارانگیزش
آب می داد سحرخیزترین گل ها را

تا خدا قامت بر قامت او می بستیم
می کشانید به آن سوی افق ها ما را

آسمانی تر از آن بود که ما فهمیدیم
جانب خاک نبست آینه ی بالا را

این «شهیدیّه» پر از لاله و گل خواهد ماند
که در آمیخته هم صحبتی دریا را


04 تیر 1391 1662 0

که زمین گوش به زنگ است و زمان چشم به راه

به تمنای طلوع تو جهان چشم به راه
به امید قدمت، کون و مکان چشم به راه

به تماشای تو، ای نور دل هستی! هست
آسمان کاه کشان، کاه کشان چشم به راه

رخ زیبای تو را یاسمن آیینه به دست
قد رعنای تو را سرو جوان چشم به راه

در شبستان شهود اشک فشان دوخته اند
همه شب تا به سحر خلوتیان چشم به راه

دیدمش فرشی از ابریشم خون می گسترد
در سراپرده ی چشمان خود آن چشم به راه

نازنینا نفسی اسب تجلی زین کن!
که زمین گوش به زنگ است و زمان چشم به راه

آفتابا دمی از ابر برون آ... که بوَد
بی تو منظومه ی امکان، نگران، چشم به راه


04 تیر 1391 1853 0
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها