دفتر شعر

آه... با کربلا حسین چه کرد؟


دم مرگش به چشم خود دیدم
پدرم با سه یا حسین چه کرد

کمرم را شکست داغ پدر
داغ فرزند با حسین چه کرد؟

بعد عباس هیچ کس پرسید...؟
با غم بچه ها حسین چه کرد؟

آن همه درد را چه کرد حسین
آن همه درد را حسین چه کرد؟

سر از تن جدا! حسین چه گفت؟
تن بی دست و پا! حسین چه کرد؟

از بلندای تل زینبیه
زینب آن روز تا حسین چه کرد؟

با حسین آه... کربلا بد کرد
آه... با کربلا حسین چه کرد؟

بین گودال هم دعامان کرد
با همان یک دعا حسین چه کرد

با غریقان، بدون آب ببین
کشتی ناخدا حسین چه کرد


02 مهر 1397 65 0

پدرم روضه خوان نبود ولی...


دست هایم به زخم عادت داشت
و به دست پدر شباهت داشت

دست بابا اگرچه خالی بود
قدر یک آسمان سخاوت داشت

دشت بود و چقدر آرامش
کوه بود و چقدر هیبت داشت

پدرم روضه خوان نبود ولی
در دلش روضه بی نهایت داشت

تا صدایی نگفته بود حسین
بغض او نایِ استقامت داشت

خانه از چشم او‌حسینیه بود
خانه با اشک او طراوت داشت
 
مشقِ نام حسین بود و حسین
هر چه پیشانی پدر خط داشت

از صفحه ی شاعر در اینستاگرام:
https://www.instagram.com/p/BoFBH-QhawE/?taken-by=m.khadem2222


01 مهر 1397 66 0

این خانه بعد رفتن تو سنگر من است 

روی اجاق، قوری شبنم گذاشتم 
دمنوش خاطرات تو را دم گذاشتم 

شد آخرین لباس تنت، دستمال اشک 
این روضه را برای محرم گذاشتم 

گفتی که صبر پیشه کن ای باغ مریمم
هر روز ختم سوره‌ی مریم گذاشتم

هر بار روی خون تو قیمت گذاشتند 
غم‌های تازه‌ای به روی غم گذاشتم

هرگز تکان شانه‌ی دل را کسی ندید
من داغ لرزه را به دل بم گذاشتم

تو در رکاب حضرت زینب قدم زدی 
من بر رکاب  صبر تو، خاتم گذاشتم 

حالا من و یتیمی گل‌های باغ تو 
قابی که روی چادر بختم گذاشتم 

این خانه بعد رفتن تو سنگر من است 
این گونه پا به خطّ مقدّم گذاشتم


10 خرداد 1397 167 1

به کودکان و زنان احترام می فرمود

به کودکان و زنان احترام می فرمود

به احترام فقیران قیام می فرمود

 

سلام نام همه انبیاست؛ او می گفت

سپس اشاره به دارالسلام می فرمود

 

کسی که در پی خورشید نیست از ما نیست

سحر می آمد و این را مدام می فرمود

 

کجا حرام خدا را حلال می دانست

کجا حلال خدا را حرام می فرمود

 

اگر که دست به پهلو گرفته ای می دید

به اشک و آه و دعا التیام می فرمود

 

"خوشا به حال کسانی که راستگویانند"

امام صادق علیه السلام می فرمود



26 تیر 1396 2133 4

از مسند اشراف بالاتر حصیری ست


در گوشه ای از خلوتم سجاده پهن است
در گوشه ی دیگر بساط باده پهن است

یک سو کتاب شعر و یک سو دفتر شعر
یک مشت مضمون روی میزی ساده پهن است

همواره در این خانه ی پر رفت و آمد
یک سفره برکت، حاضر و اماده پهن است

گفتی اتاقم تنگ و تاریک است آری
تا بی کران اما برایم جاده پهن است

از مسند اشراف بالاتر حصیری ست
که زیر پای مردم آزاده پهن است

وقت اذان شد، گفتگو کافی ست برخیز
هم مهر تربت هست هم سجاده پهن است

 


14 تیر 1396 341 0

چراغ خانه اگر چهره اش گشاده نبود

چه بود حاصل دنیا، اگر اراده نبود؟
اگر امید رسیدن میان جاده نبود؟

من و تو وارث بال پرنده ای هستیم
که جز در اوج فلک، هرگز ایستاده نبود

تمام عمر به دستش دخیل می بستیم
اگرچه طبق سندها امامزاده نبود

پدر که نان شبش را به عشق ما اندوخت
ولی دریغ که هنگام استفاده، نبود

بدون او شب اندوه را چه می کردیم؟
چراغ خانه اگر چهره اش گشاده نبود

چراغ خانه زنی بود بی گمان که خدا
میان سینه ی او جز صفا نهاده نبود!!

به ما اگر گرِهِ سخت زندگی وا شد
مگر به برکت این سفره های ساده نبود

زمانه سخت زمین زد سواره هایی را
که در معیّت شان لشکری پیاده نبود

من و تو عالِمِ عشقیم و بی گمان ما را
معلمی به جز آغوش خانواده نبود
 


21 خرداد 1396 446 0

دعا کن پاره ی قلبم! دعای تو اثر دارد


به شب هایی که مادر ها نمی خوابند، فرزندم ! 
به لالایی به این دلشوره ها سوگند، فرزندم! 
 
من و بابا تو را مثل نفس هر لحظه می خواهیم 
برای هر دومان شیرین تری از قند، فرزندم! 

الهی سایه ی لطفش همیشه بر سرت باشد 
خداوندی که بخشیده به ما فرزند، فرزندم! 
 
برایت آرزو دارم که قلب مهربانت را 
به عشق آل پیغمبر(ص) زنی پیوند، فرزندم! 
 
که اینان خوب تر از خوب تر از خوب تر از خوب 
که اینان در زمین بی مثل و بی مانند، فرزندم! 
 
و بی شک می رسد یک روز موعودی که در راه است 
چنان عیدی که می  آید پس از اسفند، فرزندم! 
 
مهیّا کن زمین را تا "فرج"  نزدیک تر باشد 
به قدر وسع خود، با "ندبه "ای هرچند، فرزندم! 
 
دعا کن پاره ی قلبم! دعای تو اثر دارد 
دلت پاک است، نور چشم من! دلبند! فرزندم! 
 
بیاید کاش روزی که تمام مردم دنیا
بروید روی لب هاشان گل لبخند، فرزندم! َ



21 خرداد 1396 881 0

همين كه منتظرم حتي براي آمدن قبضي

همين كه خانه ي گرمي هست همين دوخوابه ي كم روزن
همين مثلث تكراري سه ضلع:كودك ومردوزن

همين كه حاصل عمري شعر  آپارتمان نودمتري
هميشه عطر زني دارد وَ بوي پونه و آويشن

همين اتاق پذيرايي همين كه جاي نشيمن نيز
ببين چه حوصله اي دارد براي اين همه حتي من!

همين چراغ كه مي سوزد همين اجاق كه روز و شب
اگرنه بوقلمون اما به شوق اشكنه اي روشن

همين كه سايه و سقفي هست براي دوري ونزديكي
براي آمدن يك دوست براي رفتن يك دشمن

همين كه منتظرم حتي براي آمدن قبضي
چه قبض گاز، چه قبض برق چه قبض روح، چه قبض تن

همين تنازع دخل وخرج همين جدال زناشويي
همين كه: خسته شدم از تو، همين دروغ: طلاق اصلاً

همين كه دختركي دارم شبيه سوژه ي نقاشي
گلي نشسته به گيسويش هزار غنچه به پيراهن

همين كه دست مرا گيرد در ازدحام خيابان ها
به ناگهان كشدم يك سو براي ديدن يك دامن

همين كه: خسته شدم ديگر مرا به خانه ببر بابا
همين نيامده رفتن ها همين بهانه ي برگشتن...
 
براي دلخوشي ام كافيست براي شكر ولي بسيار
كه بايد اين همه را فردا به جا گذاشتن و رفتن...



29 فروردین 1396 1351 0

بانک بی اختلاس من، قلّک

 

باز دلتنگِ زنگ مدرسه ام
دنگ دنگی که می شود پر و بال
 
حسرت مشق های ننوشته،
لذت بیست های اوّل سال
 
مزه ی تلخ ترکه های انار
مزه ی ترش زال زالکِ کال
 
خنکای نسیم اول صبح
پرکشیدن در آسمان خیال
 
کیف و کفشی که آرزویم بود
نرسیدم به آرزوی محال
 
هم نوا با اذان صبح شدن
ذکر بی بی و عطر احمد و آل
 
با سماور چهارقُل خواندن
صبح دم شکر قادر متعال
 
اول صبح، دوری از مادر
زنگ آخر ترانه های وصال
 
آبرنگی که بارها گم شد
بین نقّاشی از جنوب و شمال
 
قصّه ی جنگ رستم و سهراب
داستان قشنگ رستم و زال
 
قصّه ی بوسه های شیطانی
ماجرای دو مار خوش خط و خال
 
قصّه ی لاک پشت و مرغابی
می توان پر کشید بی پر و بال
 
قصّه های کلیله و دمنه
مکر روباه و حیله های شغال
 
شب باران، صدای چکّه ی سقف
صبح برفی بدون چکمه و شال
 
آش شلغم، بخور بابونه
چه نیازی به دکتر اطفال؟!
 
دوره ی شام های نان و پنیر
دوره ی نان بربری دو ریال
 
دوره ی یک قران و ده شاهی
عهد یک سیر شانزده مثقال
 
سر سفره نگاه کارد، پنیر
باز دعوای قاشق و چنگال
 
شب چلّه، هوای کرسی داغ
همه بی غلّ و غش، همه خوشحال
 
هرکسی صبح زودتر می رفت
بود خوش تیپ خانه بی جنجال
 
دست مادر بزرگ، حافظ بود
تا برای همه بگیرد فال
 
قصّه ی غصّه ی عمو نوروز
ننه سرما و خواب آخر سال
 
شوق عیدی گرفتن از بابا
ناگهان «یا محوّل الاحوال»
 
جای ماهی سفید، در حلقوم
تیغ ماهی کپور بود و کفال
 
نرود از مشام جان هرگز
بوی بابا و عطر نان حلال
 
می زد از دیدن طلبکاران
گاه گاهی لب پدر تبخال
 
آب و نان مرا به سختی داد
تا رسیدم به درس صفحه ی دال
 
چند روزی شدم کمک خرجش
تقّ و تق می کند هنوز بلال
 
بانک بی اختلاس من، قلک
سرفه ی سکّه از گلوی سفال
 
جور کردیم پول مشهد را
عمر بی بی ولی نداد مجال
 
خواب دیدم در آسمان حرم
چون کبوتر پرید و شد تک خال
 
یاد روزی که مثل اعیان ها
دل ما هم خنک شد از یخچال
 
یاد روزی که چشم ما وا شد
به تماشای اوّلین سریال
 
قصّه ی عشق کودکانه ی من
گل نسرین باغ مش اسمال
 
ناگهان زیر چرخ یک نیسان
شد گل آرزوی من پامال
 
شعرهای فروغ فرّخ زاد
در کنار نوشته های جلال
 
طنزهای عبید هم دیگر
از رخ من نبرد گرد ملال
 
شب قدر و قرائت قرآن
عالمی داشتم؛ برای مثال:
 
دست بی دست و پای من لرزید
از تماشای سوره ی زلزال
 
 
داستان یتیم و کاسه ی شیر
ماجرای عقیل و بیت المال
 
قصه ی صبح جمعه، مهدیه
روضه ی «کافی» و اذان «بلال»
 
تا پلیس محلّه مسجد بود
دزد ایمان ما نشد رمّال
 
از عنایات دوستِ ناباب
پسر مش کریم شد اغفال
 
پشتِ بام و نسیم بازیگوش
رؤیت ماه اول شوّال
 
طعنه می زد به روی ماه تمام
از لب حوض خنده های هلال
 
حوض آبیّ و ماهی قرمز
عشق پیروزی، عشق استقلال
 
دست یک جا شکست، پا یک جا
بازی فوتبال و بسکتبال
 
 با پنالتی، دقیقه ی آخر
تیم ما باخت از بد اقبال
 
نسیه می داد و ورشکست نشد
پیر اهل محل، نبی بقّال
 
هفته ها زیر منّت قصّاب
چوب خط همه بدین منوال
 
مثل پونه برای مار نبود
خواستگار بدون مال و منال
 
دلخوشیّ اتاق کنج  حیاط
یک جهیزیّه بار یک حمّال
 
روزی از مدرسه که برگشتم،
کسی از من نکرد استقبال
 
تک درخت کنار خانه شکست
نکند مادرم؟...زبانم لال!
 
دیگر آن شوق کودکانه گذشت
!آه از روزگار رو به زوال
 
ای دل! ای دل! دل شکسته! مرنج
ای دل! ای دل! دل شکسته! منال
 
آسمان از ولایت مولا
داد سهم مرا تمام و کمال
 
پدرم نوکر امام حسین
مادرم عاشق محمّد و آل
 
یاد آن روضه های هر هفته
عطر عود و تبسّم تمثال
 
با صدای گرفته ی  مرشد
باز می شد همیشه راه وصال
 
خیمه ی بچّه ها غریبِ غریب
چشمه ی اشک ما زلالِ زلال
 
در هیاهوی ظهر  عاشورا
کشته می داد روضه ی گودال
 
قصّه ی انقلاب و قصّه ی جنگ
کرد خوبان قصّه را غربال
 
سینه سرخان مسجدی رفتند
تا فراسوی آسمان خیال
 
رنگ دشمن، سفید شد چون گچ
روی ظالم، سیاه مثل زغال
 
دوستانم شهید گمنامند
نام من شد بسیجی فعّال
 
سال ها رفت و پای درس حساب
کسی از حال ما نکرد سؤال
 
الغرض، یک کلام هم با عشق:
حکم، حکمِ تو بود در همه حال

 



16 فروردین 1396 2023 3

بابای من آقای شیخ است

بابای من آقای شیخ است
با دوستانش فرق دارد

با خواهر و داداش و مامان
خیلی زبانش فرق دارد
 
من مخفیانه مثل بابا
همشیره می گفتم به خواهر

گاهی اخی گفتم به داداش
یا والده گفتم به مادر
 
یک اتفاق جالب افتاد
یک دفعه دیشب پیش بابا

گفتم :«تفضل ، اِ ببخشید
یعنی بیا ، یعنی بفرما»
 
در حال خنده گفت بابا :
«این هم خودش نوعی زبان است »

بابای من آقای شیخ است
یک شیخ خوب و مهربان است

 



29 فروردین 1394 1292 0

یکرنگی آسمان و دریا از تو

چشم از من و رخصت تماشا از تو
یکرنگی آسمان و دریا از تو
 
مهتاب و سپیده و من آموخته ایم
ای آیینه! ساده زیستن را از تو


23 مرداد 1393 279 0