دفتر شعر

غنچه قبل از وا شدن زندان رنگی بیش نیست

گر نباشد عشق دنیا جای تنگی بیش نیست
بیستون بی تیشه ی فرهاد سنگی بیش نیست

چرخ این نه آسیا از اشک ما در گردش است
بعد عشاق این جهان جز آب و رنگی بیش نیست

هر قدم سنگ عدم افتاده پیش پای عیش
در مسیر زندگی تیمور، لنگی بیش نیست

یوسف از دامان پاکش حبس و زندان دیده است
کام یونس از جهان کام نهنگی بیش نیست

پیرهن چون پاره شد بویش به کنعان می رسد
غنچه قبل از وا شدن زندان رنگی بیش نیست

چشم وا کردیم و عمر آمد به سر همچون حباب
از نبودن تا فنا دنیا درنگی بیش نیست 


10 خرداد 1397 1154 3

پیش تو کیست دعوی پیغمبری کند؟

ای نازنین نگار که چون دلبری کند
ما را به تشنگی سوی خود رهبری کند

موسای روزگاری و عیسای هر زمان
پیش تو کیست دعوی پیغمبری کند؟

تو از تمام آینه‌ها دل‌رُباتری
کو آن که با تو داعیه‌ی همسری کند؟

خورشید، ادّعای تکلّم نمی‌کند
جایی که چشم‌های تو روشن‌گری کند

مرغ دلم به یاد تو تا عرش می‌پرد
وقتی که یاد شعر و زبان دری کند

آن کس که تا جناب خدا پر کشیده است
ای کاش یاد این دل نیلوفری کند



21 خرداد 1396 450 0