دفتر شعر

بنا بود اوضاع سامان بگیرد



بنا بود نعش وطن جان بگیرد
بنا بود اوضاع سامان بگیرد
 
بریدی امیدی که در خلق دیدی
که ترسیدی آوازمان جان بگیرد
 
که ترسیدی انبوهمان جمع گردد
ز تو خرده های فراوان بگیرد
 
نترسیدی اما که توفانِ آهی
به سویت بیاید، به دامان بگیرد
 
دلت خوش که شاهی و مُشتی ملیجک
کمر بسته تا از تو فرمان بگیرد
 
در قلعه را بسته ای تا وزیرت
ذلیلانه اذن از نگهبان بگیرد
 
چه جشنی بگیرند گرگان صحرا
سگ گلّه گر پای چوپان بگیرد!
 
شبی خواهد آمد که صبحی ندارد
اگر دور خورشید پایان بگیرد
::
چنان سخت سوزم که آتش بگیری
چنان تلخ گریم که باران بگیرد...

به ما سخت کردی جهان را، بعید است
خداوندِ ما بر تو آسان بگیرد

 


11 تیر 1396 716 0