دفتر مجازی شعر

دفتر شعر

این گونه که آدم های برفی هستند...

دلسرد و نامهربان
این گونه که آدم های برفی هستند
آدم برفی ها نیستند


04 بهمن 1398 380 0

ققنوس

سوختن را
بگذار برای بعد
این جا فقط از تو
آواز خوش می خواهند


05 دی 1398 195 0

آرزو

به فلسطین

دنیا کاش به عقب برمی گشت
گلوله به لوله ی تفنگ
و زیتون به شاخه ی مجروح
آنگاه دیگر هیچ مادری
به آغوش خالی خویش
شیر نمی داد


05 دی 1398 219 0

شمع خاموش

می شمارم
شمع های سوخته ی روی کیک را
تا یادم بیاید چند ساله ام
تا یادم بیاید
چه لحظه های روشنی را
به سادگی فوت کرده ام


05 دی 1398 219 0

گل...



گل
جواب سلام خورشید است...
 


28 آذر 1398 224 0

اما دخترم!...

رد پایم را برایت به ارث می گذارم
اما دخترم
تو راه خودت را برو!
 


23 آذر 1398 248 0

غنیمت

سهم ما از آسمان
موقع عبور دسته ای پرنده
فضله ای که...
باز هم غنیمتی ست...
 


23 آذر 1398 235 0

ویلچر...

ویلچر
از پله های موزه ی جنگ
بالا نمی رود


23 آذر 1398 224 0

کوچ

پرنده می دانست
سنگینی برف
آن شاخه ی تنها را می شکند
می دانست
می دانست
و باز کوچ کرد


23 آذر 1398 243 0

فراق

اندوه تو که اشاره ای بیش نبود
پس کِی
پس کی این همه برف آمده است؟...


05 آذر 1398 186 0

بعد از تو...

بعد از تو فهمیده ام
«قهوه ها»
تلخ هستند


19 آبان 1398 324 0

ما ولی برخاستیم

بر لب جویی نشین و...
ما ولی برخاستیم
ما ولی رفتیم
بر لب صحرا نشستیم و عبور مرگ را دیدیم


27 تیر 1398 630 0

دهقان

ابر ملخ رسید و گذشت
دهقان
بر شانه ی نحیف مترسک
چون ابر سرگذاشت و 
یک ریز گریه کرد


27 تیر 1398 619 0

ولی چه فایده؟

بچه بودم و 
دست من نمی رسید
قد کشیده ام
بچه نیستم
ولی چه فایده؟
دست من هنوز هم نمی رسد به ماه


27 تیر 1398 315 0

سهم ما از آسمان

سهم ما از آسمان
موقع عبور دسته ای پرنده
فضله ای که...
باز هم غنیمتی ست


27 تیر 1398 422 0

من و ردپایم

من و راه
و هرم عطش زیر باران آتش
و یک برکه ی سبز آن سوی امواج
من و سرنوشتی زمین گیر
من و گام هایی که بی من به آن سو رسیدند
و این سو
من و ردّپایم
دو خط بلند موازی


27 تیر 1398 391 0

دلا!

چه آسمان زلالی
هوس نمی کنی آیا، دلا!
شهید شوی؟
 


27 تیر 1398 401 0

کاش مي دانستم...

پدرم مي گويد:
"نبايد به گذشته فکر کرد"
برادرم مي گويد:
"مامانا هيچ وقت نمي ميرند"
خواهرم مي گويد:
"بايد با مرگ مادرمان کنار بياييم"
کاش مي دانستم مادرم هم چه مي گويد

 فائزه سادات محمدی/11 سالگی


07 تیر 1398 465 0

...

پسرا که دوستی ندارن…

دختر. سه سال و نیمه


07 تیر 1398 197 0

...

کاشکی من خدا بودم
به همه آدم ها یک عالمه بچه می دادم 

فاطمه،۵ و نیم ساله


07 تیر 1398 239 0
صفحه 1 از 20ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها