دفتر شعر

آن روز ایمان مدینه امتحان می داد

«هل من مبارز» نعره دنیا را تکان می داد
در خندقی خود کنده شهر از ترس جان می داد

اینک سوار کفر زیر رقص شمشیرش
لبخند شیطان را به پیغمبر نشان می داد

«یک مرد آیا نیست؟» این را کفر می پرسید
آن روز ایمان مدینه امتحان می داد

هر کس قدم پس می کشید و با نگاه خود
بار امانت را به دوش دیگران می داد

با شانه خالی کردن مردان پوشالی
کم کم رجز ها مزه ی زخم زبان می داد

«رخصت به تیغم می دهی؟» این را علی پرسید
مردی که خاک پاش بوی آسمان می داد

فرمود نه بنشین علی جان تو جوان هستی
آری همیشه پاسخش را مهربان می داد

::
«هل من مبارز نعره» گویا از جگر می زد
فریاد او بر قامت شهری تبر می زد

او می خروشید و رجز می خواند و بر می گشت
او مثل موجی بود که بر صخره سر می زد

کم کم هوا حتی نفس را بند می آورد
نبض مدینه پشت خندق تند تر می زد

زنها میان خانه ها شیون به پا کردند
انگار تک تک خانه ها را نعره در می زد

فریاد بغض بچه های شهر را بلعید
ساکت که می شد، دیو فریادی دگر می زد

یک بار دیگر اذن میدان خواست از خورشید
لب های شیرین علی حرف از خطر می زد

فرمود: «نه» هر چند که قلب علی را دید
مثل عقابی در قفس که بال و پر می زد

::
«هل من مبارز» باز زانوی علی تا شد
این بار دیگر اذن میدان یک تمنا شد

فرمود پیغمبر:«علی جان! یا علی! برخیز.»
خندید(بند از دست های شیر حق وا شد)

شمع شهادت شعله ور بود و خدا می دید
پروانه در آتش بدون هیچ پروا شد

برقی زد آهن پاره شد بند دل دشمن
تا تیغه های ذولفقار از دور پیدا شد

تا انعکاس صورتش بر ذوالفقار افتاد
ابرو گره زد تیغ روی تیغ زیبا شد

مثل عقابی در نگاه عمرو می چرخید
فرصت برای تیز پروازی مهیا شد

اعجاز یعنی ضربه ی دست علی آن روز
دشمن اگر که رود، او مانند موسی شد

تا لافتی الّاعلی را آسمان می خواند
لاسیف الّاذولفقار این گونه معنا شد

در وصف این ضربت خدا حتی غزل دارد
آری علی با ضربتی عالی اعلا شد

 



29 تیر 1395 705 0