دفتر شعر

از خاک به جز خاک چه شد سهم پدر؟ هیچ

از فلسفه ی مبهم دنیا چه خبر؟ هیچ
پنهان شده در آن طرف این همه در، هیچ

در سایه ی دلچسب چناری ننشستیم
یک عمر دویدیم ولی آخر سر  هیچ

آن کاج کجا رفت که آبادی ما بود
از باغ چه مانده ست به جز چند تبر؟ هیچ

از جمجمه ی شاه به جز آه چه مانده ست؟
از خاک به جز خاک چه شد سهم پدر؟ هیچ

دیروز چنان بود که گویی همه بودند
امروز ببین ریخته اینجا چقدَر هیچ

امشب سبدی پاره تر از بغض بیاور
تا صبح از این چشمه ی خشکیده ببر هیچ


23 اردیبهشت 1397 136 0

گفتم سلام صبح مقوایی عزیز!

افتاده زیر پای درختان کاغذی
انبوه برگ های پریشان کاغذی

رد می شوند خاطره هایی پریده رنگ
از روی سنگفرش خیابان کاغذی

امروز هم مچاله تر از روزهای قبل
بر سفره مان گذاشت پدر نان کاغذی

گفتم سلام صبح مقوایی عزیز!
روزت بخیر حضرت انسان کاغذی!

انسان بی ستاره ی بی آسمان و ماه
انسان رنج دیده ی عریان کاغذی

انسان بی پرنده و باران که ناگزیر
هر روز آب داده به گلدان کاغذی

از چاله ای درآمده افتاده توی چاه
هر بار مثل رستم دستان کاغذی

یک روز بی گمان من و کبریت بی خطر
در می شویم با هم از این خوان کاغذی


23 اردیبهشت 1397 163 0

در این همه پیراهن و شلوار کسی نیست

در می زنم انگار نه انگار، کسی نیست
پس آن طرفِ این همه دیوار کسی نیست؟

پرسیدم از انسان پریشان نخستین
می گفت که عمری ست در این غار کسی نیست

چندی ست دبستان شده از هلهله خالی
در قصه ی دهقان فداکار، کسی نیست

مردم همه از سایه ی همسایه گریزان
در این همه پیراهن و شلوار کسی نیست

با این همه دیوانه ی سرگشته در این شهر
جز تو که خیالت شده تکرار کسی نیست

بگذار بگویند زبان تو قدیمی ست
در سلسله ی موی تو بی کار کسی نیست

هر موی تو یک شعر معطر شده یعنی
مو باز کنی، پیش تو عطار کسی نیست

هر چند در این کوچه ی ویران شده از من
رد می شوی آن گونه که انگار کسی نیست

چشمان تو شاید به من از دور بیفتد
روزی که از این خیل هوادار کسی نیست
 


23 اردیبهشت 1397 166 0

به آتشم زدی و خواستی زبانه نگیرم

چه خوب می شد اگر بعد از این بهانه نگیرم
سراغ هیچ کسی را در این زمانه نگیرم

چه خوب می شد اگر بی خیال خاطره بودم
که دسته دسته گل از دست رودخانه نگیرم

سرم به کار خودم باشد و خیال بلندم
چنان که هیچ سری را به روی شانه نگیرم

دلم گرفته چه می شد که بی تو دلخوشی ام را
از این انار ترک خورده، دانه دانه نگیرم

مرا ببر به همان کوچه، قول می دهم این بار
گلوی نازک گنجشک را نشانه نگیرم

اجازه می دهم از دست من فرار کند کبک
و جوجه چلچله ها را از آشیانه نگیرم

و قول می دهم این بار در سکوت و سیاهی
تمام ذهن تو را مثل موریانه نگیرم

اگرچه فاصله ها زیر پای راه نشستند
که دست های تو را باز کودکانه نگیرم

به رغم این همه حالا تو رو به روی منی، پس
نخواه زل نزنم، دست زیر چانه نگیرم

منم همان که تو با شعله های آبی چشمت
به آتشم زدی و خواستی زبانه نگیرم


23 فروردین 1397 132 0

ای دوست، لای زخم من این استخوان چه بود؟

این درد دلنشین و غممهربان چه بود؟
ای دوست، لای زخم من این استخوان چه بود؟

آن چشم، آن بلای عزیز از کجا رسید؟
آن آسمان حل شده در استکان چه بود؟

کی سوختم؟ کجای جهان؟ با کدام جرم؟
من بهت کرده ام تو بگو داستان چه بود؟

بر شانه های ترد تو آن روز ناگزیر
آن آبشار سرزده ی ناگهان چه بود؟

آن رود بی قرار که از سینه ام گذشت
با خود چگونه برد از اینجا هر آنچه بود؟

با آن سلام سرد اگر گفته ای برو
پس آن نگاه گرم که یعنی بمان چه بود؟

با اخمت این معادله پیچیده تر شده ست
آن چشم، آن جهان پر از چیستان چه بود؟


23 فروردین 1397 191 0