دفتر شعر

يک رباعي ...

 

ماه از سر شب تو را تماشا مي کرد

باران به زمين ، نام  تو انشا مي کرد

بر کار دل ما گره انداخت نسيم

وقتي گره زلف تو را وا مي کرد



21 شهریور 1390 1008 0

براي بحرين تنها

 

بي شک خليفه حق داشت

بر گردن اهالي...

 

       اما کسي نفهميد

                             اين حق طناب دار است؟

                             يا تيغ آبدار است؟!



19 شهریور 1390 712 0

شعری برای امام رضا (ع) عزیزم

 

گرچه یک آن نگرفتی نظر از آهوها

بعدِ تو ساده بریدیم سر از آهوها

ریشه ی نافه ی آهوی ختن قیمتی است

پس در آریم یکایک جگر از آهوها

منقرض می شود این گونه که ساده ست اگر -

تو نباشی و نمانَد اثر از آهوها

آدمی سخت درنده ست که کرده ست پلنگ -

دست کم موقع سیری حذر از آهوها

بیش از انسان ‘ حیوان بیم عقوبت دارد!!

گاه ترسیده اگر شیر نر از آهوها !!!

نکته ای هست در این حرف که سازد صیاد

چکمه و چنته و چرمینْ سپر از آهوها

بهترین جای پناهنده شدن وقت بلا

باید آموخت فقط این هنر از آهوها !

فکر کردیم سرودیم تو را ! نسرودیم –

هیچ غیر از غزلی مختصر از آهوها

شعر امروز چو در چرخه ی تکرار افتاد

چه بگوییم نگوییم اگر از آهوها ؟!

 

 



18 شهریور 1390 1214 0

باران



من شعر کودک بلد نیستم

این فقط نوشته‌ای است برای دخترم

 


دیشب دوباره باران بر کوه و دشت بارید

باران دل پری داشت اینجا ... نشست بارید

 

باران نگاه‌ها را لبریز شستشو کرد

با برگ حرفها زد با باد گفتگو کرد

 

باران که باز بارید چشمان کوچه وا شد

آیینه شد خیابان هر غنچه‌ای دوتا شد 

 

باران که راه افتاد دریا به شهر آمد

در آبها روان شد با جوی و نهر آمد

 

گل کرد ذهن گلدان لبهای غنچه خندید

شب توی آب افتاد مهتاب خیس لرزید

 

هی قصه پشت قصه هی اتفاق افتاد

باران کلاغ آورد هی توی باغ افتاد  

×××

باران که بند آمد من غرق خنده بودم

پرپر شبیه یک ابر مثل پرنده بودم

 

من مانده‌ام دوباره در بند شاید... ایکاش

در شهر ما همیشه باران بیاید ایکاش






16 شهریور 1390 956 0

نبش قبر: نويسشِ عُق در پياده‌رو (اثری تازه به منظور پست‌مدرن فرافهم | [23+])



تشریح:
پست‌مدرن در ماست، ما در پست‌مدرن. آن گاگول که پست‌مدرن را به انکار ایستاده است، دقیقاً و لزوماً و اتفاقاً در حال تصدیق پست‌مدرن است. بیچاره خودش خبر ندارد. نمی‌توان بیرون از دایره پست‌مدرن ایستاد و به نقد پست‌مدرن نشست و راحت خوابید.  ورود به دایره پست‌مدرن شمول در زمره شامل آن است. بی‌تردید هرکس جز این اندیشه‌ای داشته باشد، خودش خر است.

 
تغویط:
خانم! چرا... [دوباره صدا قطع شد] ... الو!
... عق مي‌زند مرا شبحي در پياده‌رو
تو کيستي که کفر مرا در مي‌آوري
يارو! کري؟ خودت، خودِ تو، آآآي! بعله، تو
حالا شبح کنار من از هوش مي... نمي...
من تخت‌خوابِ خونيِ مرگم، نيا جلو
شب توي خانه تشنۀ يک جرعه ويسکي
آروغ کنار مرغ و مسماي بي‌پلو
«ما آبروي فقر و قناعت نمي‌بريم»1
ساقي! خودت بريز دوتا پيک آب‌جو
پس مثل خوکِ ممتدِ مادريد2 از بغل
در خلوتِ الاغ کشيدم تو را غشو
مثل وودي آلن به آني‌هالِ رابطه
چشم تو را ستاره کشيدم، نرو، نرو
زندان چراغ رابطه را فوت مي‌کند
در گوشيِ خرابِ موبايلِ ميشل فوکو
اين صندلي به باسن3 کافکا نخورده است
يک‌بار هم کنار مخده بشو ولو
خانم! شبيه هيچکسي از خودت بيا...
[از اين‌طرف دوباره صدا قطع شد] ... الو!
هي بوق بوق، سسش‌سشييو4، خسته‌ام، عزيز!
اي تف به موج مبهم و کوتاه راديو
هي خرت‌خرت پشت هم از موج کهنه تا ـ
يک موجِ خيسِ دربه‌درِ گيج: موج نو
اين‌جا چقدر روسري‌ات باد مي‌دهد
اين دامن است يا چمدان يا که مانتو؟
هي مي‌کني هميشۀ من را عقب ـ جلو
ناهيچ مانده‌ام به مدرنيته از عقب
عشقم کشيد قافيه‌ام را عوض کنم
مثل تمام زندگي‌ام زرت بي‌سبب
حالا من و سناريوي تلخ عاشقي
اکشن، سکانسِ يک: حرکت! بوق... برق لب
يک صحنه بعد: زن؛ که حقيقت نداشته
يک صحنه بعد: مردِ مجازي کنار شب
سيگار مي‌کشد دهنش را پکي عميق
بيرون کادر زِه زده با حالتِ عصب
حالا سکانس دو: تتتق تق، تتق تتق
حالا سکانس سه: دددب دب، ددب ددب
حالا سکانس چار: سکانسي که سوخته
حالا سکانس پنج: سکانسي که کرده تب
زن فرمِ خيسِ روسري‌اش را خراب کرد
پاشيد مثل برف... shut uppp، هيس، بي‌ادب!
يک صحنه بعد: يک زن در حال خون دماغ
خوني که يک بغل ز دماغي که يک وجب [اين‌جا يک فِلِش است]
از کادر فيلم آمده بيرون داستان
[کل مي‌کشد براي خودش يک زن عرب]
يک صحنه بعد فاحشه شد، صحنه‌دار شد
از بس جلو نشست و نيامد کمي عقب...
اين مرد با خيال خودش ور نمي‌رود
خانم! بيا و قافيه را انتخاب کن
دختر سوار شد؛ و جنونش هوس کشيد
يک صحنه بعد خودکشي‌اش را نفس کشيد
دختر تمام شد...
                يارو! فيلم تموم شد...
درست بشين ديگه، الان چراغا رو روشن مي‌کنن
***
در انتهاي خيس جهان مکث مي‌کنم
بالا مي‌آورم، بله، برعکس مي‌کنم
تف مي‌کنم تمام خودم را... ست طبق مد
اخ تف، خخخ... خخخخ [نشد] ... خخخ... خخخخ... [شد]
مثل جواب گاو به تبريک گوسفند
حالا بيا و آخر اين شعر را بخند:
يک جفت چشم از کف دريا خريده‌اي
اما نديده‌اي که به اين شعر تغوط کرده‌ای
من دستشويي‌ام به‌خدا... [آب قطع شد]5
بين غزل تسلسل پيشاب قطع شد
چاه توالت است که هي پُر نمي‌شود
سيفون بکش بجاي تشکر، نمي‌شود؟
حالا چقدر آنتن خوبي... کجا؟ نرو
خانم! سلام، بعله... صدا مي‌رسد... الو...
 
توضیح:
1ـ مصراع از حافظ است. اشتباه نشود.
2ـ نوعي خوک ممتد است که در مادريد زندگي مي‌کند.
3ـ ناحيه‌اي است (بود) در منطقۀ تحتاني فرانتس کافکا که از آن براي نشستن روي صندلي استفاده مي‌کرد.
4ـ صوتي است ابداعي، دال بر گرداندن پيچ موج‌ياب راديو.
5ـ بحران آب جدي است. بياييد کم مصرف کنيم.


[پست‌مدرن فرافهم شعبه ندارد]





10 شهریور 1390 759 0

پاییز، پاییز، پاییز، پاییز و باز هم پاییز...

درود

نخست این که نتایج آزمون سراسری دانشگاه دولتی اعلام شد و بنده نیز پذیرفته شدم. به عبارتی دیگر از اول مهر دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه لواسانات خواهم شد. نیشابور را با همه ی مردمان و نامردمانش واهلیدم تا ببینم ته رانی ها و شمی رانی ها چه گلی به سرمان می زنند. راستش در نیشابور که جز سنگ دست خلق چیزی به سرمان نخورد. به قول یغمای خشتمال: باعث تشویق یغما سنگ دست خلق شد... یا به قولی دیگر که در مقال ماضی نمی گنجد: طفلان شهر بی خبرند از جنون ما؟ یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست... برای کار و درس و شعر عازم تهرانم. شعر برایم ارجح است. چنان چه از زمان و مکان انجمن های ادبی یا شب شعرهای خوب تهران آگاهید حقیر را نیز در جریان بگذارید. سپاس گزارم و امیدوار به دیدار شما.

 

شاگرد: استاد یه سنگ به پشتمه. لطفا درش بیارین

استاد: اذیتت می کنه؟

شاگرد: بله استاد

تو این کارو با ماهی کردی؟

شاگرد: بله استاد

استاد: با قورباغه هم کردی؟

شاگرد: بله استاد

استاد: با مار چطور؟

شاگرد: بله استاد

استاد: بلند شو راه برو

شاگرد: نمی تونم راه برم.. خیلی سنگینه

استاد: فکر می کنی ماهی، قورباغه و مار چقدر می تونن تحملش کنند؟

شاگرد: اون کار اشتباهی بود

استاد: برو همه اون حیوانات رو پیدا کن و از اون سنگ ها آزادشون کن. بعد من هم تو رو آزاد می کنم. اما اگه اون حیوونا مرده باشن، تو سنگ رو تا آخر عمرت در قلبت حمل می کنی

بهار، تابستان، پاییز، زمستان، بهار / کیم کی دوک

 

و اما غزلی از من همراه با اصلاحات:

 

اندوهِ پشت پنجره، گلدانِ در گلو... حتا اتاق با نی و سنتور گریه کرد

مردی که ابر بود ـ پریشان و نا به جا ـ ، آن شب به چار گوشه ی ماهور گریه کرد

 

در گیرو دار کشف دموکراسی و حجاب، بابابزرگ عاشق خاتون شهر شد

دور از دولول سر پر داروغه ی دروغ، در کوچه باغ های نشابور گریه کرد

 

کم کم به گریه فارغ ازین ماجرا نشد، کنج اتاق با دف و نی هم صدا نشد

در روشنای میکده ـ بی ترس محتسب ـ مشروب خورد و حبه ی انگور گریه کرد

کم کم شراب نیز از این قصّه پا کشید، کارش به «شیره خانه ی آمیرزا» کشید

این داغ را که با منقل در میان گذاشت، تریاک سوخت تا ته و وافور گریه کرد

 

از پیرمردها که بپرسی هنوز هم، او را به دل سپردگی اش یاد می کنند

او را که بی قرار سواری به شکل مرگ، یک عمر پشت پنجره کافور گریه کرد

 

***

حالا زمان گذشته و من بیست ساله ام... در ابتدای راهم و ابری مچاله ام

بابابزرگ ! یک نفر از خاندان تو، امروز با ترانه ی منصور

                                                                        گریه
                                                                                کرد.. 1

1. منصور تهرانی ترانه ای داشت و هنوز هم دارد نوستالوژیک: یار دبستانی من...

 

علیرضا بدیع

 

و در ادامه مصاحبه ای از من با ایسنا: راه شعر امروز از عرفان جدا شده است...



07 شهریور 1390 1773 0

همصدا با بچه های سرزمین خون و زیتون


بسم الله القاصم الجبارین


به بچه های سرزمین خون و زیتون:


این گونه ها که ماتم دیرین کشیده اند

سرخ از شراره های کدامین کشیده اند؟!


این کودکان که گشته زمستان نصیبشان

قد در بهار خاک فلسطین کشیده اند


در دفتر سپیده خطِ خون نوشته اند

خط بر سیاه مشق دروغین کشیده اند


فرعون های شومِ پیمبر نقاب را

از تخت های شب زده پایین کشیده اند


با سنگ های خویش، ابابیل های شهر

از زیر پای ابرهه ها زین کشیده اند


تا این درخت کهنه ی زیتون ثمر دهد

دور تمام باغچه پرچین کشیده اند


این شاعران کوچک از عشق شعله ور

آرایه را به بند مضامین کشیده اند



سید محمد مهدی شفیعی

پاییز 1389




پ.ن (25/6/90) : یکی دو هفته ای سفر خواهم بود.





05 شهریور 1390 1503 0

شعر حضرت سجاد(ع)

                          حضرت سجاد (ع)

 

ای جلوهء آیات خدا ! حضرت سجاد

وی قافله سالار سخن خانه ات آباد

 

شمشیر دعای تو بریده ست سر شرک

تا بوده چنان بوده و تا هست چنین باد

 

انگار نسیمی تو، رها در نفس شهر

«قد قامت»ِ تو شوکت صد قامت شمشاد

 

در بغضِ تو صد مرثیهء تلخ و جگرسوز

در نطق دلاویز تو صد پنجره فریاد

 

با اینهمه ای مرد چه تنها و غریبی

بی گنبد و بی بقعه و بی پنجره فولاد

 12/9/1385



03 شهریور 1390 1265 0

سنگ

سنگ

-         خانه‌ام را چنين به ياد مي‌آورم

سنگ سنگ

تنديس‌ها و انسانها

خدايان بي‌معبد

و نام‌هاي حك شده

 

سنگ سنگ

خانه‌ام را دوباره بر پا مي‌كنم

با تكه‌هاي جگرم و با ابيات جديد

من آبها را به رسميت نمي‌شناسم و ستاره‌ها را

حتي اگر كوهها كوتاه بيايند

من

قلبم را سنگ مي‌كنم

و ستاره‌ها را به دريا مي‌ريزم



03 شهریور 1390 1079 0

مشهد

در راستای تحرکات اخیر شهرداری مشهد و دلسوزی های آن مجموعه در راستای جلو گیری از کوچک شدن شهر مشهد

دایی۳

مشهد از ای بزرگ تر ؟

 

بارام خبر آورده واز خبر کش

که یک جماعت غیور سرکش

نخشه درن مشهده خوردو کنن

مارم میگیره گوشه های ترکش !

مشهد اگر خوردو بره مترسم

همه بیفتم ته کال زرکش !

جا نمرم تو شهر خوردو او وخ ...

 بری تو سخته ای قضا یا درکش !

وخز دایی تویم برو مون کوچه

تویم دایی پشنه کفشه ورکش

مشهد ما باید بره تا تهرون

هی بدمش از ای ور و او ور کش!

از اینجه تا خود چنارون برم

از او ورم تا پشنه کمر کش

قافیه داغون مره اما اصلا

مگم برم تا کشور مراکش

از شوخی و خنده گذشته دایی

بیزر بارات بگم الان کوجایی

یادم مییه مشهد ما صفا داشت

یک دل و یک پینجله طلا داشت

اکثر ما اصیل و خالص بودم

خبر مون همه مجالس بودم

هر که دلش موخواس مرفت زیارت

نه دزدی بود ،نه اجنبی ،نه غارت

پایین خیابون و بالا خیابون

دروازه قوچون بود و پیچ نوغون

مشهد و بست پایینش صفا داشت

تو هر محله صد تا باوفا داشت

اصل و نسب تو شهر ما مهم بود

عشقشا به امام رضا(ع) مهم بود

هرچه بزرگ تر مره شهر مشهد

 میگی ماره میگیره قهر مشهد  

خیابونا ره زوج و فردش کنن

بازاره میدون نبردش کنن

ای ساختمون ستون سوت و کوره

حرم دایی خیله از اینجه دوره

اینجه دایی دزدی و مزدی زشته

همه مگن اینجه مثه بهشته

پس وخه با حج دایی کل کل نکن

مثل همیشه دایی ره کل نکن

فکر میکینی از اینجه رفتی بیرون  

بزت مگن بچه ناف تهرون؟

مشهد و دود و دم به نفع ما نیست

به نفع هیشکه غیر بعضیا نیست !

 

 

 



03 شهریور 1390 2076 0

مناجات

مناجات

1

بس پیمان که برسر پیمانه شکست

بس عهد که از سستی دل ها بگسست

شد دهر پر از غبار عصیان، اما

بر آینه لطف تو گردی ننشست

2

ای دوست از این عهد گسستن، توبه!

در حاشیه هوس نشستن، توبه!

هر مرتبه توبه‌ای شکستم، این بار

صد مرتبه از توبه شکستن، توبه!

3

یک دل، دل خسته و تباه آوردم

من توشه راه، اشتباه آوردم

بر درگه لطف تو به جای توبه

پیمان شکنی کرده گناه آوردم!

4

افسوس که بی حساب، عصیان کردم

سامان گناه را پریشان کردم

پیمان شکنی کرده، گنهکار شدم

با توبه گناه خود دو چندان کردم!



01 شهریور 1390 1219 0

احادیث علوی(3)

 

 

قال علی علیه السلام

مَن اَخَذ َ دينَه من افواهِ الرّجال اَزالتهُ الرجال و من اخذ دينه مِنَ الكتاب و السُنّه زالت الجبال ولم يزل

كسي كه دينش را از دهان مردم بگيرد، مردم دينش را از او مي گيرند و كسي كه دينش را از كتاب و سنت بگيرد دين او پابرجاست، هرچند كوه ها نابود شوند.

 

One who takes his religion out of the peoples’ mouths, the others will take his religion out easily and one who takes his religion out of Koran and sonnah, his religion will be steady, although the rocks will be disappeared.

 

 

چون نی،  پُری از طنین نای دگران

هوهو بزنی ز ِهای های دگران

خورشیدِ وجود خود عیان کن چون کوه

چون خاک مباش رّد پای دگران

  

وسايل الشيعه، ج 27، ص 132

 

 



01 شهریور 1390 861 0

عمو نوروز و دختری با کلکسیون کبریت هایش

از فرودگاه که برمی گردیم با خودم این بیت فاضل رو زمزمه می کنم:

به دنبال کسی جا مانده از پرواز می گردم

مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر...

حسین صفا و سمانه نائینی سکوت کردن. نکنه خودشون رو مقصر می دونن؟ شاید پیش خودشون می گن اگه نمی رفتیم فرحزاد این طوری نمی شد. شب مهمون حسین می شم و میریم دنبال استاد بهمنی. با سمانه و استاد می ریم خونه حسین و شبی زیبا رقم می خوره. خوش حالم که از پرواز جا موندم...

فرداش می ریم کرج... با بزرگ ترین شاعر نسلم دیدار دارم. به سختی راهو پیدا می کنیم.. اون ور میدون یه شیر که کیفش رو یه وری انداخته روو شونه ش واسه ما دست تکون می ده... سوارش می کنیم و یه راست ما رو می بره به خونه ش.

وارد که می شیم ابتدا به ساکن مجسمه های سنگی ریزه میزه و نقاشی های در و دیوار نظرم رو جلب می کنه. یاد اتاق قدیمی خودم میفتم...

ازم که می خواد شعر بخونم هراس دارم... حسین می خونه... نوبت من که می شه دست و پام می لرزه. چشمام رو می بندم و با صدایی لرزون دو تا غزل می خونم. نکته هایی رو گوشزد می کنه که ده ساله احدی از این جماعت پر مدعا حتا به تاریخونه ی ذهنش هم نرسیده...اصلا ده ساله که صدام هرگز وقت خوندن نلرزیده...

اون شب کلی اتفاقای فرخنده افتاد. کلی نگاهش کردم. زیر چشمی مدام می پاییدمش... بی قرار بود و این درست به خاطر دل گنده ش بود... این آدم از مایاکوفسکی کم نداره... می تونه لورکای ما باشه... لابد یه عده حسود که این متن رو بخونن باز نیشاشون رو تیز می کنن. من اما نه مثل اونا حسودم و نه فکر می کنم مایاکوفسکی و لورکا انتهای مرز ادبیات جوان اون ور مرزن.

ازش 5 دونه از کتاب تازه منتظر شده ش رو می گیرم به همراه 3 تا از سی دی جدیدش رو. قبلا سی دی تهرانش رو بارها و بارها شنیده بودم... توو جاده... توو کلاته... توو ترافیک.. توو تهران..

دستش رو فشار می دم و از هم خداحافظی می کنیم. 

***

 

 از اتاقم میرم بیرون... مادرم صدای تلویزیون رو تا آخر زیاد می کنه که به من بفهمونه داره برنامه ی مشاعره پخش می شه... البته که ترجیح می دم برگردم به اتاقم و ادامه ی سی دی تازه منتشر شده ی شیر شعر جوانو گوش کنم. صداش رو زیاد می کنم و روی جلد سی دی رو با دقت می خونم:

عمو نوروز

شعر و صدای محمدرضا حاج رستم بگلو

....

کتابش رو هم دیروز با خودم بردم کوه. واسه دوستام هم چند تا از غزلاشو خوندم. کتاب دستم رو یکی شون گرفت... یکی شون هم صبح اومد در خونه دو تا ازم گرفت. این دوستام شاعر نیستن. اما لابد شعر رو می شناسند دیگه... اسم کتابش اینه: دختری با کلکسیون کبریت هایش...

بهتون پیشنهاد می کنم به هر نحوی شده یه سر برین وبلاگش و ازش سی دی و کتابش رو بخواین. اگه کرج و تهرونین که کارتون ساده ست. منتها اگه مث من شهروستونی هستین براتون پست می شه لابد...

دارم از مجموعه غزل جدید محمدرضا حاج رستم بگلو براتون می گم. این مجموعه بی شک یکی از بهترین مجموعه های شعر امروزه. تاثیر غزل ها زمانی بیشتر حس می شه که با صدای خود شاعر شنیده شه. پس پیشنهادم اینه که سفارش سی دی تهران و عمو نوروز رو هم بدین.

برای محمدرضای بزرگ آرزوی شایسته ترین ها رو دارم.

این هم نشانی وبلاگش: ابر جارو

 

بعدالتحریر:

این مطلب را دقیقه ای پیش به روز کردم که دوستی تماس گرفت. 3 جلد باقیمانده از کتاب دختری با کلکسیون کبریت هایش را می خواست به همراه یک سی دی...

...

دوستم پیش پای شما رفت...من مانده ام و یک جلد از دختری با کلکسیون کبریت هایش که در نخستین برگ آن این چنین نوشته شده است: برای علیرضا بدیع عزیز و همیشه خندان...

 


و اما در پایان:

*قابل توجه علاقه مندان آثار محمدرضا رستم بگلو*

آلبوم های (طهران) و (عمو نوروز)را میتوانید ازین نشانی ها خریداری فرمایید:

تهران/خ.ویلا/خ.شاداب(انتهای ورشو)بعداز هتل قدس کافه ژاندارک

  تهران/چارراه کالج/خ.حافظ/نرسیده به حوزه هنری  

کافه تلخ

تهران/ونک/خ.آفتاب/ساختمان آفتاب کافه کویر

 

تهران/میدان.ولیعصر/نرسیده به زرتشت/.کوچه ی روشن/

 

کافه کوچ

کرج:                                              

میدان آزادگان/پایین تر از مسجد برج یادمان کافه کرج

جهانشهر/بلوار مولانا/.بعداز فروشگاه رفاه کافه بارُن

میدان آزادگان/. پایین تر از برج یادمان/. خانه کتاب

اصفهان                                                    

آدرس : اصفهان . پل آذر . ابتدای خیابان توحید . مجتمع فرهنگی استاد فرشچیان . کتابسرای فرشچیان . تلفن : 2684409 0311

 

این هم غزلی از من در سایت ادب فارسی مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری



30 مرداد 1390 3174 0

مناجات

مناجات


شب


کمک کن تا دو چشم روشن من...


بريز اين سايه‌ها را از تن من!


دل گنجشک‌ها مي‌گيرد از اين


شبِ چسبيده بر پيراهن من


..........................................


شب‌هاي قدر را قدر ندانسته‌ام.


سياهي همچنان بر پيراهنم چسبيده است.


دعايم کنيد!... شايد سايه‌ها بريزند از تنم!


شايد او کمک کند تا چشم‌هاي من... شايد...


.........................................


لينک 1: يک دوبيتي گنجشکي در وبلاگ سرشار از شعر و باران خانم رقيه نديري



30 مرداد 1390 1195 0

امیدوارانه




خدای من!
تو آنی که چون بنده‌ای چیزی از تو خواهد، عطایش می‌کنی، و چون درمانده‌ای، آرزومند چیزی شود که نزد توست، کامروایش می‌سازی. چون به تو روی آورد، نزد خودش می‌خوانی، چون پرده‌درانه سرکشی کند، پرده بر جُرمش می‌پوشی و چون سرنوشتش را به تو بسپارد، از غیر بی‌نیازش می‌کنی.
خدای من!
کیست که با این آرزو که پذیرایی‌اش کنی، نزدت اتراق کرده است و تو او را مهمان خود نکرده‌ای؟!
کیست که با آن امید که بخوانی‌اش، مقیم درگاهت شده است و تو او را فرا نخوانده‌ای؟!
آیا رواست که ناامید از تو برگردم، حال آن‌که جز تو مولایی ندارم که در حقّ این بنده نیکی کند؟
چگونه در دیگران امید ببندم، حال آن‌که کلید خزانه خوبی‌ها، تنها به دست توست و چگونه دست به دامان دیگران بزنم، حال آن‌که چرخ کائنات، تنها به اشارت سرانگشت تو می‌چرخد؟
آیا ناامیدم می‌کنی، حال آن‌که از این پیش، بی آن‌که از تو خواسته باشم، از فضل و کرامتت بهره‌مندم ساخته بودی؟
آیا مرا از خود می‌رانی، حال آن‌که به ریسمان لطف تو آویخته‌ام؟
خدای من!
تو آنی که پناه‌جویان را به مهربانی کامروا می‌کنی و عذرخواهان را از عذاب آتش امان می‌دهی.
چگونه فراموشت کنم، حال آن‌که همواره به یاد منی؟
چگونه از تو غافل باشم، حال آن‌که در همه حال نگران منی؟
خدای من!
دستم به دامن کَرَمت؛ آن مایه بر من عطا کردی که آرزوهایم صدچندان شد.
زنگار شرک از آیینه جانم پاک کن و خالص و بی‌شائبه، در شمار بندگان برگزیده‌ات جایم ده.
خدای من!
تو آنی که هرکه از هرکجا بگریزد، در تو گریخته است، و هرکه هرچه بخواهد، از تو خواسته است. تو آنی که نیازمندان را از درت نمی‌رانی و امیدواران را محروم نمی‌گذاری. باب رحمتت را بر طالبان گشوده‌ای و پیش چشم عاشقان، پرده از چهره برداشته‌ای.
تو را به لطف و کرامتت، بر سرم سایه لطف انداز و نعمت‌هایت را بر دلم فرو ببار؛ چندان‌که چشمانم روشن شود.
امیدوارم ساز؛ چندان که قلبم آرام گیرد.
جانم را جایگاه یقین کن؛ چندان‌که رنج دنیا را به هیچ گیرم و پرده‌های چرک تردید را از مقابل چشمانم کنار زنم.
ای مهربان‌ترینِ مهربانان!
آمین.


ترجمه آزاد دعای امیدواران، از مناجات پانزده‌گانه امام زین‌العابدین علیه‌السلام



28 مرداد 1390 604 0

اذن دادي بخوانم

نه آه و نه آتش كه سنگ است جانم

زبان سخن نيست آتشفشانم

 

نه بالی نه حالی نه شور سوالي

اسیرم اسیر غم آسمانم

 

نمكدان شكسته‌است شيريني از من

من آن شور وامانده امتحانم

 

كجاي خودم در كدامين شبم گم

كه این قدر گمگشتگي شد نشانم

 

سحر بود و از خويش ذكري نكردم

اذان آمد و اذن دادي بخوانم

 

بدون تو با كيست گفت و شنيدم

بدون تو روزه‌است گوش و زبانم

 

غم روزي‌ام نيست غم‌خوار خويشم

كه خون بوده آبم جگر بوده نانم

 

چنان غرق توصيف درياي جودم

كه خود تشنگی آب شد در دهانم

 

#

اگر چاي و خرما اگر داغ و سرما

...اگر سفره‌اي چيده‌ام میهمانم



27 مرداد 1390 958 0

که میهمان همه ماییم و میزبان همه تو

یا حبیب الباکین


غزلی برای امام حسن(ع)


هنوز راه ندارد کسی به عالم تو

نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

نسیم پنجرهء وحی!  صبح زود بهشت

"اذا تنفس ِ" باران هوای شبنم تو

تو در نمازی و چون گوشواره می لرزد

شکوه عرش خدا، شانه های محکم تو


به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟

به راز  عِزّةُ للّه  نقش خاتم تو

من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم

که میهمان همه ماییم و میزبان همه تو

تو کربلای سکوتی و چارده قرن است

نشسته ایم سر سفرهء مُحرم تو

چقدر جملهء"احلی من العسل " زیباست

و سالهاست همین جمله است مرهم تو

هوای روضه ندارم ولی کسی انگار

میان دفتر من می نویسد از غم تو

گریز می زند از ماتمت به عاشورا

گریز می زند از کربلا به ماتم تو

مربع

فقط نه دست زمین دور مانده از حرمت

نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو.

 

 



24 مرداد 1390 947 0

برای امام همیشه کریمم ...


به نام آفریدگار

**  میلاد امام مهربانم مبارک. به قنداقه منورش صلوات ** 

  اول مژده بدم که وبلاگ استاد سیدمهدی حسینی به نشانیhttp://dorj68.blogfa.com افتتاح شده و دوستان میتونن مستقیما با خود ایشون در ارتباط باشن.

(کاری نسبتا قدیمی (سال 87) تقدیم به غریب شبهای مدینه، امام حسن مجتبی علیه السلام)

آینه ، آب ،شاخه گل قرآن

ریسه ، چراغ، پارچه رنگی

ششدانگ شهر در هیجان، بی تاب

چشم انتظار، کوچه دلتنگی

 

روشن تر از همیشه دل مهتاب

خندان تر از همیشه لب خورشید

تقویم شهر نو شده ، می آید

فصل امید هر دل ناامید

 

در خانه گلین علی امشب

فریاد شادی همه می پیچد

انگار یک بغل گل مریم را

توی حریر ،فاطمه می پیچد

 

چشمان چشم اول پیغمبر

دنبال دست بوسی قرآن است

بر روی دستهای نبی انگار

جسمی محاط در کنف جان است

 

فرزند ارشد علی و زهرا

کی در حدود دفتر من باشد

حصن حصین مکتب اسلام اوست

پروردگار گفته حسن باشد

رباعی

در عرش چو ماه انجمن هستی تو

آخر کی قدر فهم من هستی تو

حرف همه شعر های کوتاه وبلند

این است فقط حسن ، حسن هستی تو

یاحسن بن علی مدد



23 مرداد 1390 785 0

مناجات

خالق من! چه زنده‌ام با تو مثل ماهی میان یک دریا
ای بزرگی که می‌شوی نزدیک تا که لمست کنند کوچک‌ها

تو خدایی ولی نه دور از دست، خانه داری ولی نه در بن بست
می‌شود هم در آسمان دیدت، هم میان سکوت یک صحرا

این توئی با تبسم مادر لقمه‌ی عشق می‌دهی دستم
در نگاهش توئی که می‌خندی، تا به من آب می‌دهد بابا

فخر کردی که خالقم هستی، از توام پس تو عاشقم هستی
آفریدی که وا کنی یک روز رو به این عشق پاک چشمم را

ساعت هجرتم به میخانه، مبدا حیرت ملائک شد
خوانده‌ام پای جام تو یارب! چارده دوره «عَلَّمَ الاَسماء»

این که هی کوه می‌کنم هر روز ، از همان نام‌های شیرین است
این که مجنونم، از همان عطر است که تو دادی به گیسوی لیلا

آمدی با صدای پیغمبر، تیغ در دست دیدمت خیبر
در گلوی که خون تو گل کرد؟ چه خبر بود ظهر عاشورا؟

این دل از آن شبی مسلمان شد که رخ یوسفت نمایان شد
چشم او دید و گفت: «اَسلَمنا» خال او دید و گفت: «آمَنّا»

نام تو می‌کند مرا آرام، ربِّ  یا ذالجلال و الاکرام !
هر چه زیباست از تو نور گرفت هر چه عشق است از تو شد پیدا


20 مرداد 1390 864 0

به جنابِ کبریایت ...




همه‌کس کشیده محمل به جنابِ کبریایت
من و خجلتِ سجودی که نکرده‌ام برایت
نه به سنگش آزمودم، نه به خاکِ ره بسودم
به کجا برم سری را که نکرده‌ام فدایت؟

بارخدایا!
با من چه خواهی کرد؟
پنجره‌ها بازند و کرانه‌های جمال، سبز در سبز، تا آن‌سوی افق در جریان. من اما سنگی بی‌روح و بی‌تماشا در کنجِ کورِ گناه، زانوی اندوه گرفته‌ام به بغل، اشک شرم می‌ریزم و حسرت می‌خورم معصومیت از دست رفته‌ام را.
بر سرم سایة سیاه کدورت و بر دلم غبار سرد رخوت. پنجره‌ها بازند و نور خورشید صبحگاه، غرفه نمورِ تنهایی‌ام را روشن کرده است؛ اما زنجیر شرم بر دست و پا افتاده است و عزم آن را که از کنار خودم برخیزم و پشت پنجره بیایم از من گرفته...
خدایا! با من چه خواهی کرد؟

کاروان‌ها رفته‌اند و صدای جرسی نمی‌آید. جاده بی‌قافله مانده است و ردّ گام‌هایی که تو را در سفر بودند، در میان هیاهوی غبارها گم است.
من مانده‌ام با اندوه جگرسوزِِ ماندن. من مانده‌ام با تنی فربه و روحی نحیف.
من مانده‌ام با جاده‌ای که ماندگان را به رفتن می‌خواند و راهیانی که با ماندن خوشند.
من مانده‌ام با خودم. مانده‌ام در خودم.

بارخدایا!
با من، با این منِ در من مانده، چه خواهی کرد؟
با بنده‌ای که مولایش را نمی‌شناسد، با آدمی‌ای که آسمان را از خاطر برده است و به خاک خو کرده، چه خواهی کرد؟ با چشمانی که به هر سو می‌دوند و در هر آینه و هر پنجره خیره می‌شوند؛ اما تصویر تو را در آنها نمی‌بینند. با گوش‌هایی که از هیاهوهای بیهوده پُرند و صدای تو را نمی‌شنوند، با دلی که آیینگی نمی‌داند و با سری که حتی یک‌بار، خالصانه بر خاک آستانت فرود نیامده، چه خواهی کرد؟
با من، که سراپا بیمم و سراپا امید، سراپا گناهم و سراپا تمنای بخشایش چه خواهی کرد؟

پنجره‌ها بازند. پشت سر، پرتگاه هول عذاب است و پیش رو جاده باز بخشایش...



19 مرداد 1390 617 0
صفحه 284 از 294ابتدا   قبلی   279  280  281  282  283  [284]  285  286  287  288  بعدی   انتها