دفتر شعر

بيا

بيا


تقديم به او که گنجشک‌ها را سيراب خواهد کرد


گنجشک+ باران


تو مهتابي


تب گنجشک­‌ها را


تو آرامي


شب گنجشک­‌ها را


بيا


بارانِ بي تو، قطره قطره


نمي­‌بوسد لب گنجشک­‌ها را


..........................................


لينک 1: در اين‌جا هم هيچ باراني لب گنجشک ها را نبوسيده است


لينک 2: و اين‌جا هم


لينک 3: و اين‌جا هم


لينک 4: و حتا اين‌جا هم



25 تیر 1390 839 0

تاریخ در انتظار مردی دیگر



1
در پردۀ قیل و قال گفتیم و نشد
از پنجرۀ خیال گفتیم و نشد
گفتند: بگو، تا دلت آرام شود
گفتیم، هزار سال گفتیم و نشد

2
شب بود و ستاره بود و خورشید نبود
پایانِ هزاره بود و خورشید نبود
بر خاکِ خروسِ مُرده‌ای حک شده بود:
یک حنجرِ پاره بود و خورشید نبود

3
بر جاده سوار نه؛ که گردی دیگر
این تازه شروعِ فصلِ سردی دیگر
ما منحصراً در شبِ عشرت مَردیم
تاریخ در انتظارِ مردی دیگر





25 تیر 1390 617 0

یاران چه غریبانه...

هو الباقی

در روزهای گذشته دو خبر تأسف باز جامعه شعر کشور را تکان داد.  از دست دادن مهدی پرویز شاعر با استعداد دلیجانی و نیز پرواز حسرت انگیز امیر حسین مومنی شاعر  اهل بیت (ع)در قم.  آخرین باری که امیر حسین (نفر اول از سمت چپ) را دیدم در منزل حاج مهدی سلحشور بود و نزدیک محرم 89 . این عکس را همانجا گرفتیم. شعر های هیئتی ام را به او نشان می دادم و از او نظر میخواستم چون با مقتل و روضه و فضای جلسه به خوبی آشنا بود و اصلا عمرش در مجالس روضه می گذشت. تشییع جنازه باشکوه و مجلس ختمش که با حضور انبوه محبان اهل بیت (ع) بر پا شد یادمان آورد که سالار شهیدان نوکر خود را از چشم عنایتش دور نمی دارد. دادار متعال روح بی قرارشان را با اربابشان محشور گرداند.



24 تیر 1390 1119 0

مجوز همواره عشق صادر شد

سلام دوستان
طرح جلد همواره عشق

مجموعه "همواره عشق" بلاخره مجوز نشر گرفت و پس از تسلیم مقدمه ای از بنده و اعمال تغییرات احتمالی نهایی به چاپخانه فرستاده خواهد شد.
و اما چند سوال از شما:
بهترین عاشقانه ی "عباس کیقبادی" کدام است؟
به باور شما غزل "آن نه عشق است که بتوان بر دلدارش برد" از زنده یاد منزوی عاشقانه نیست؟
...غزل "بازآی که چون برگ خزانم رخ زردی ست" از مهرداد اوستا عاشقانه نیست؟
جریان منسوب به علی عبدالرضایی در دهه ی هفتاد از منظر شما قابل طرح در این دفتر هست یا نه؟
چنان چه شما به گردآوری این مجموعه اهتمام می ورزیدید، سیاست تان برای گزینش ایجاد یک جمهوری ادبی و یکسان نگری همه ی نحله های و جریان های موافق و مخالف بود یا سلیقه و پند مخاطب را ملاک قرار می دادید؟ به عبارت دیگر مبنای انتخاب های شما حق خواهی و رعایت عدالت بود یا فروش کتاب؟
پاسخ های شما بی شک تاثیر زیادی در ایجاد تغییر در انتخاب های بنده خواهد داشت.
پیشاپیش از راهنمایی های شما سپاس گزارم. بی شک این پرسش بنده با طرح پرسش هایی از سوی مخاطبان هوشمند مواجه خواهد شد. برای پاسخ گویی در خدمتم.
با احترام: علیرضا بدیع

اندی دوفرین: شاید بتونیم به مجلس سنا نامه بنویسیم و از اونا تقاضای بودجه کنیم

رییس زندان: فقط سه چیز هست که اونا حاضرن به خاطرش مالیات ها رو خرج زندان کنند: دیوارهای بیشتر، میله های بیشتر و نگهبان های بیشتر

رستگاری از شاوشنگ/ فرانک دارابونت

 

پیشنهاد می کنم اگر تا به حال تماشا نکردین، همین امشب این فیلم رو تهیه کنید و 143 دقیقه از دیالوگ های ماندگار و بازی های دیدنی این اثر لذت ببرید

23.تیر.90
و اما غزلی:

 

 

اگرچه هیچ گلی چون تن تو خوش بو نیست

همیشه نافه گشایی به نفع آهو نیست!

دلیل این همه سرگشتگی به گردن توست

اگر توجّه زنبورها به کندو نیست

حضور توست که دلخواه کرده شعرم را

وگرنه آینه در ذات خود پریرو نیست

بخواه راحت دنیا و آخرت از من!

که گفته است دل من چراغ جادو نیست؟

میان عاشق و عاشق نما تفاوت هاست

یکی از آن همه چشمش به پیچش مو نیست

به مهر می کشی و زنده می کنی با قهر

شهید را که نیازی به نوشدارو نیست

***

- پریچه ای که درین شعر ذکر خیرش رفت

پر است از تب رفتن ولی پرستو نیست

پرنده ای که به رغم طنین در زدن اش،

شروع یک غزل تازه است پر زدن اش:

 

به هر طرف که نظر می کنم به جز او نیست

وگرنه چشم من آن قدر نیز کم سو نیست...

 

بعدالتحریر:

نشریه ی الکترونیکی شعر ایران "لیچار" در حال آپلود است. تا هنگام راه اندازی سایت خوش حال می شویم شعرهای شما عزیزان را به منظور نشر در این سایت داشته باشیم. دوستان می توانند به نشانی زیر رفته و اقدام به ارسال آثارشان نمایند:

نشریه ی الکترونیکی شعر ایران "لیچار"

دوستانی که کلاسیک و نئوکلاسیک می نویسند می توانند آثارشان را در همین وبلاگ به صورت کامنت به بنده بسپارند. امید به خدا و به یاری شما سایت قابل تاملی خواهد شد.



23 تیر 1390 1036 0

پریشان

View Image

 

گردبادم میروم تا از بیابان بگذرم

دوست دارم با همین حال پریشان بگذرم

دوست دارم کاج باشم تا که با یاد بهار

خرم و سرسبز از فصل زمستان بگذرم

دوست دارم از خودم، از رد پا، از سایه ام

با هوای عاشقی در زیر باران بگذرم

پادشاهی چشم پوشی و فرو افتادگی است

یوسفی هستم اگر از چاه کنعان بگذرم

آنچه می پنداشتم گنج است، رنج زندگی است

باید از این رنج یا این گنج آسان بگذرم

ابرم و تقدیر من در رهگذار بادهاست

دوست دارم با همین حال پریشان بگذرم.

 



23 تیر 1390 880 0

شوق پابوسی

 

 

 

تقدیم به جوان رعنای عاشورا

غزلی که در حال تکمیل شدن است

 

ای که بر روشنای چهره ی خود نورپیغمبر سحر داری

نوری از آفتاب روشن تر رویی از ماه خوبتر داری

تو کدامین گلی که دیدن تو صلواتی محمدی دارد

چقدر بر بهشت چهره ی خود رنگ وبوی پیامبر داری

هجرتت از مدینه شد آغاز کربلا شاهد سلوک تو بود

کوفه چون شام ماند مبهوتت تا کجاها سر سفر داری

باوری سرخ بود و جاری شد اولسنا علی الحق از لب تو

چه غرور آفرین و بشکوه است مقصدی که تو در نظر داری

با لب تشنه بودی و می سوخت در تف کربلا پر جبریل

وقت معراج شد چه معراجی ای که از زخم بال و پر داری

از میان تمام اهل جهان عرش پایین پا نصیب تو شد

عشق می داند و جنون که چقدر شوق پابوسی پدر داری

شوق پابوسی تو را داریم حسرت آن ضریح ششگوشه

گوشه چشمی  عنایتی لطفی تو که از حال ما خبر داری

در مدیح تو از مدایح تو یا علی هرچه بیشتر گفتیم

با نگاهی پر از عطش دیدیم حسن ناگفته بیشتر داری

 

 



23 تیر 1390 905 0

مولاي گندم گون


رو به گندم‌زارها مي‌آيي اي مولاي گندمگون !

آيه‌ي صلحند چشمان شما ـ «والتين والزيتون» ـ


ابروانت خط نستعليق خطاطي زبردستند

آخرين بيت از غزل‌هايي خيال انگيز و يکدستند


بيتِ آخر حالتش اين است، غافلگير خواهد کرد

ـ ناز دارد ـ مي‌رسد هرچند گاهي دير خواهد کرد


نرگس اينجا غرق در ترکيب خالت با لب است امشب

«آن شب قدري که گويند اهل خلوت امشب است »، امشب


دارد از بالا محمد (ص) هم خودش را در تو مي‌جويد

مي‌زند بر شانه‌هاي حيدر و با شوق مي‌گويد:


ـ مثل زهرا(س) مي‌شود از دور چشمش را که مي‌بندد

خوب با دقت نگاهش کن علي(ع) ! مثل تو مي‌خندد


بي محمد(ص) مانده يثرب تا تو شب با ماه تنهايي 

بي علي(ع) مانديم تا تو بازهم با چاه تنهايي


لحظه‌ها را بي تماشايت نگو باور کنم مولا!

«من نه آن رندم که ترک ساقي و ساغر کنم» مولا!


تا کي اينجا قصه‌ي خورشيد پنهان را بخوانم من

«يوسف گمگشته باز آيد به کنعان» را بخوانم من


با ستاره منتظر مي‌مانم آري صبح نزديک است

آه بيدارانِ اين شب زنده داري! صبح نزديک است *


* اين شعري بود از مجموعه «از آهو تا کبوتر». چند شعر ديگر مربوط به آقا امام زمان را مي توانيد در اين کتاب ببينيد.


--------------------------------------------



نذر قدمهای آقا علی اکبر(ع):

پايين پاي پادشاه 

شهزاده‌اي شبيه ماه

نشسته مثل آينه 

همه شدن غرق نگاه


ببين چي ميشه که يه شب 

فقط با يک گوشه‌ي لب

حجازو ديوونه کنه 

سوار زيباي عرب


وقتي که لبخند مي‌زنه

خديجه زهرا آمنه

مي‌خوان بگن احمد ماست

ليلا مي‌گه عشق منه ... 


* ادامه اين شعر و دو شعر ديگر را در ادامه مطلب ملاحظه کنيد




19 تیر 1390 727 0

چشم ها بيشتر مي فهمند


درد يک پنجره را پنجره ها مي فهمند


 


درد يک پنجره را پنجره ها مي فهمند
معني کور شدن را گره ها مي فهمند

سخت بالا بروي ، ساده بيايي پايين
قصه ي تلخ مرا سرسره ها مي فهمند

يک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بيشتر از حنجره ها مي فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن اين تذکره ها مي فهمند

نه نفهميد کسي منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها مي فهمند


غزلي از پيشآمد




17 تیر 1390 2263 0

مهدی پرویز...

لعنت به پیامک! لعنت به خبر! لعنت به مرگ! لعنت به روزگار!...

خبر مرگ خبر کاش بیاید، ای کاش!

مهدی پرویز -شاعر دوست و برادرم- رفت.

چند سال با شیرینی هایش به ما خنده هدیه داد و یک روز بعد از ظهر ناگهان اشک مان را درآورد...

مطلب یکی مانده به آخر وبلاگش را بخوانید که زبان حال همین روزهای اوست.

یادش به خیر؛ همین چهارپنج ماه پیش بود که در یزد برایم خواند اما حالا... بخوانید.



13 تیر 1390 1102 0

تنها در یوش چنین اتفاقی می افتد.

(بهار ۱۳۸۹ یوش/ زادگاه و آرامگاه نیمای عزیز)
تنها در یوش چنین اتفاقی می افتد.



13 تیر 1390 2130 0

هو



سمندر سفر رنج

به مناسبت سرنگونی هواپیمای مسافربری ایران
به دست سربازان جامعه ی باز




دریا! دریا! صبور و سرد چرایی
دست گشادی نیاز را و نشستی
دیری در معبد سکوت سترون
بر دل داغ هزار سرو سیه پوش
در سر تصویر مرگ سرخ سیاووش
در چشم اما عبور آتش و
آهن

دریا! با تازیانه های فرنگان
خونین بر گرده ات گشاده زبانها
تا کی خواهی صبور و سرد به جا ماند؟
لختی یاد آر از آن شکوه که پژمرد
چون زخمی شعله ور که در جگر من
دیوی شد ژرف کاو و جان مرا خورد

لختی یاد آر، نیمروز نه این بود
خسته، خراب، آستین پر از ستم و سنگ
بر شده بر بام آسمانش فغانها
یاد آر از تاجبخش و رخش ظفرپوی
وز پی فرّ و فروغ روی فرامرز
آنگاه، آیینه گزین خداوند
تفته تر از تفتان، آفت دل گشتاسب
زاده ی سام، آفتاب زاد دماوند

دریا! تنها نه نیمروز گرفتار
در نفس سهمناک باد فرنگ است
فتنه ی آن دیو، هرچه چشم پریوار
عطسه ی آن اژدها، هرجا جنگ است

از بس آمد شد غریبه ی غربی
موج دروغین گرفته گرم به سیلی ت
دریا! راضی مشو فرنگ بریزد
خون سیاوُش وشان به دامن نیلی ت

بر تو نه بسیار گام ها زده ام من
با دل اندوهناک در شب روشن؟

دریا! آه ای دل دریده ی سهراب!
خون منی، نقش تازیانه ی بهرام!
اشک منی بر تن فسرده ی بیژن!
آه خلیج شکسته! تیشه ی فرهاد!
تا کی در بیستون شیون شیرین
نفرین مادران شیفته در باد؟
نعش جوانان به روی شانه ی گرداب؟

دیدی آه ای خلیج خون نیاکان
سیمرغ خونچکان چگونه فرو ریخت؟
دیدی و از شرم خویش در پس هر پلک
چشمی پنهان شدت، چو ماتم پاکان
در دل دروای من _سراب ستمکار_
ایرانم من خلیج! مرغ گرفتار
بالی خون حسین در شب موعود
بال دگر، خون پر فشان «فرود»م
کز تب روزی که «توس» می زندم راه
می شکفد چشم تر، در آتش و دودم

دریا! دامان سبز من که در آتش
سرختر از دوزخی و لانه ماران
امواجت هرکدام، گور گلی سرخ
گردابت نعش سرنگون سواران

ایران می گفت و باد با خود می برد
بر هر موج از خلیج خونین، خاموش
آینه ای ارغوانی از شب تاراج
چیزی می شد در آفتاب فراموش

دریا! دریا! سمندرسفر رنج
صاحب زنجی کن از کنام برون آی





18 تیرماه 1367



12 تیر 1390 1495 0

مادر بزرگ

 

 غیر از خدا نبود، به ناباوری چه شد؟!

مادربزرگ پهنه دنیا دریچه شد!

مادربزرگ سرزنشِ شعرهای من

حالا بگو که قصه نامادری چه شد

ای یادگار سبز درختان پهن‌برگ

آن ساقه‌های نازک شهریوری چه شد

مادربزرگ غول چراغ مرا شکست

می‌پرسم آخر آن‌همه روشنگری چه شد

مادربزرگ، گرگ مرا خورد گریه کن

می‌بینی‌ام که بره ناباوری چه شد

مادربزرگ ساکت امشب دلم گرفت

گفتی به شهر قصه مرا می‌بری چه شد

مادربزرگ قصه ترا پیر کرده است

از خود بپُرس آن منِ پیشین ـ پری چه شد؟

مادربزرگ، ماه دگر هفت سالم است

می‌فهمم این‌که روسری، انگشتری، چه شد

مادربزرگ قصه بگو خواب کن مرا

تا نشنوم که پهنه دنیا دریچه شد

- دوستی پیغام گذاشته بود که شعر مادربزرگ را بگذارم این شعر حاصل سال 72
است و آن دوست احتمالا سیدضیاء یا زکی سعیدی است یا یکی از آنها که دوستش
دارم و از وجود این شعر باخبر است پس تقدیم به روح این عزیز.

 



11 تیر 1390 972 0

آخر گل سرخ

 

اي از رخ تو شكفته خاطر، گل سرخ

باطن، همه خون دل و ظاهر، گل سرخ

زآن ديرتر آمدي ز يوسف كه به باغ

اول گل زرد آيد و آخر گل سرخ

                                                سعيد سرمد كاشاني

 

در زبان فارسي، ضرب المثلي هست كه مي‌گويد: دير آمده‌اي، ولي درست آمده‌اي. درست آمدن، صفت ناياب انسانهايي است كه روحي متعادل دارند و در آمدن‌شان، سامان همه نابساماني‌هاست. مي‌آيند و كارها را مي‌سازند و حال‌ها را زيبا مي‌كنند. وگرچه، خون در دل‌شان مي‌جوشد، همچون نافه و گل، فضا را از وجود خود معطر مي‌كنند. خانه دل آنها، از درون ابر است و از بيرون آفتاب. پيامبر اسلام (ص) كه پيام آور روشني و رحمت بود، جهان را آكنده از مهرباني و نور مي‌خواست. گرچه، بعدها پاره‌اي از آنان كه به نام ‌آن بزرگوار بر مسند نشستند، با زبان تيغ و تيرگي با مردم سخن گفتند. يكي از آزادمردان تاريخ كه قرباني تيغ و تيرگي شده است، سرمد كاشاني است.

..

سعيد سرمد كاشاني، يكي از شخصيت‌هاي عجيب و غريب تاريخ شعر فارسي است. درويشي بود مجذوب و رباعي خوان كه در ايران كسي او را نمي‌شناخت. «در اوايل حال به تجارت اشتغال داشته، در بندر سورت جذبه‌اي از جذبات حق به وي رسيده، او را از وي در ربود. اسباب و اموال خود را بالتمام به غارت داده عريان گرديده سر به صحرا گذاشت» (رياض الشعراء، ج 2، ص 1015). در عهد شاه جهان (1037 – 1068 ق) _ گويا در سال 1042 هجري _ ايران را ترك كرد و از راه دريا به شهر تته رفت و از آنجا به لاهور و حيدرآباد دكن سفر كرد و در حيدرآباد آوازه‌اش بلند شد. سپس به دهلي رفت و با داراشكوه پسر بزرگ شاه‌جهان آشنا شد. داراشكوه فردي دانشور و اديب بود و به آيين صلح كل باور داشت و به آشتي اديان مي‌انديشيد. او در كتاب مجمع البحرين، در پي كشف همانندي‌هاي دين اسلام و‌ آيين هندو بود (درباره او بنگريد: عاشقانه‌هاي يك ياغي، ص 33 – 46). سرمد و داراشكوه در يكديگر روحي مشترك را سراغ كردند. اما اين دوستي با قتل داراشكوه به دست برادرش اورنگ زيب در سال 1069 به پايان آمد و شگفتا كه سرمد نيز يك سال بعد به بهانه الحاد و انكار معراج و در باطن به دليل دوستي با داراشكوه اعدام شد.

سرمد، برهنه و قلندوار مي‌زيست و از اين بابت، همواره آماج عيب‌جويي بدخواهان بود و ظاهراً اين رباعي را در پاسخ اين طايفه گفته است:

آن كس كه ترا تاج جهانباني داد

ما را همه اسباب پريشاني داد

پوشاند لباس هر كرا عيبي ديد

بي عيبان را لباس عرياني داد.

 

سرمد را در زمان حيات به عنوان عارفي رباعي‌گوي مي‌شناختند و نقل است هنگامي كه مي‌بردندش تا بكشند، از دربار سلطان تا حوالي مسجد جامع 24 رباعي بر بديهه گفت (رياض الشعراء، ج 2، ص 1016). رباعيات سرمد از جنبه ادبی چندان فاخر به نظر نمي‌آيد و از قوت تأليف و استواري و استحكام در بسياري از آنها خبري نيست. اما حالت شوريدگي و مشتاقي در آنها مشهود است. بعضي از رباعيات منسوب به او از آن شاعران ديگر است. از جمله رباعيات معروف منسوب به او، اين رباعي شورانگيز است:

در مسلخ عشق جز نكو را نكشند

لاغرصفتان زشت‌خود را نكشند

گر عاشق صادقي ز كشتن مگريز

مردار بود هر آنكه او را نكشند!

 

با همه شهرتي كه اين رباعي دارد، انتساب آن به سرمد كاشاني به هيچ وجه درست نيست. چراكه اين رباعي در يكي از دستنويس‌هاي كتاب مناهج الطالبين كه در سال 728 هجري كتابت شده (حدود 300 سال قبل از حيات سرمد) موجود است.

..

رباعيات سرمد در زمان حياتش گردآوري نشد و ظاهراً اورنگ‌زيب خوش نداشت كه اثري از شوريدگي‌هاي ديوانه‌وار او باقي بماند. همين امر، باعث اختلاط و التباس فراوان در رباعيات گرد آمده به نام او شده است. در برخي از رباعيات منسوب به سرمد كه رباعيات ضعيفي هم هستند، تخلص «متقي» ديده مي‌شود و من گمام دارم كه اين رباعيات، اثر طبع يك شاعر متوسط الحال است كه اشتباهاً به مجموعه رباعيات سرمد راه يافته است:

-          گر متقي‌ام كار به يار است مرا (ش 4)

-          ور زاهد متقي بگويي، سخن است (ش 38)

-          ايام بهار متقي جام كشد (ش 57)

-          در پيري و ضعف متقي گشت جوان (ش 61)

-          آيا چه كند به متقي آخر كار (ش 162)

-          گه متقي‌ام كنند گه پير مغان (ش 177)

-          گه متقي‌ام گاه سراپا عصيان (ش 200)

-          اين حرف ز متقي فراموش مكن (ش 213)

-          گر متقي‌ام وگر اسيرم به گناه (ش 246)

-          گر فاسق و گر متقي‌ام مي‌داني (ش 270)

 

مجموعه‌اي از رباعيات سرمد را اردشير خاضع در سال 1340 در بمبئي به چاپ رسانده است كه بسيار نسخه مغلوطي است (با عنوان رباعيات سرمد ايراني). در كتابي به نام «جواهر منظوم» كه در سال 1961 ميلادي در دهلي چاپ شده، رباعيات سرمد گردآوري شده است. در ايران، مرحوم عمران صلاحي كتابي در احوال و افكار و آثار سعيد سرمد كاشاني با عنوان «رؤياهاي مرد نيلوفري» به چاپ رساند (انتشارات ناهيد، 1370) كه دربردارنده 279 رباعي و تعدادي شعر پراكنده منسوب به اوست و اخيراً نيز دكتر سيد عبدالحميد ضيايي به بازخواني زندگي و شعر و انديشه سرمد در كتاب به نام «عاشقانه‌هاي يك ياغي» پرداخته كه كتابي است خواندني (انتشارات هزاره ققنوس، 1389). اين كتاب، 305 رباعي دارد. دكتر ضيايي از بسامد بالاي واژه «متقي» در رباعيات منسوب به سرمد، حدس زده كه اين اسم، نام مستعار يا تخلص سرمد است (ص 139). اما اين حدس، به دو دليل درست نيست. نخست آنكه، برگزيدن تخلص «متقي» با مشرب فكري سرمد ناسازگار است. دوم آنكه، وي همه جا در رباعياتش تخلص «سرمد» را برگزيده و آوردن دو تخلص چندان مرسوم نيست. خصوصاً آنكه هيچ سند مكتوبي در تأييد آن در دست نداريم.

..

در رباعي سرسخن كه به گفته مؤلف دبستان المذاهب در نعت پيامبر اسلام است، تقابل گل سرخ و گل زرد بسيار شاعرانه و هوشمندانه از كار در‌آمده است. در انتساب گل سرخ يا همان گل محمدي به پيامبر اسلام همگان آگاهند و در بعضي روايات عاميانه چنين آمده است كه گل سرخ از چكيدن عرق پيامبر اسلام بر زمين روييد و عطري كه دارد، از آنجاست. همچنين هنگام بهار، گل‌هاي زرد زودتر از گل‌هاي سرخ مي‌شكفند و شاعر از اين موضوع، حُسن تعليلي در مورد مسئله خاتم الانبيايي پيامبر آورده است. همچنين اشاره به اين نكته نيز لازم است كه از پيامبر اسلام (ص) روايت شده است كه كَانَ يُوسُفُ(ع) أَحْسَنَ وَ لَكِنَّنِي أَمْلَح (يوسف پيامبر از من زيباتر بود، اما من نمكين‌ترم.

 

 

اين يادداشت در روز مبعث پيامبر اسلام (ص) قلمي شد.

 



09 تیر 1390 1213 0

اولین نیمایی


سلام

1- امتحانات به خوبی و خوشی تمام شد.

2- برای تابستان هم درس گرفته ام و از شنبه کلاسهام شروع میشه.

3- اولین نیمایی(واره)ام :



زندگی بدون تو

                     هفت خوان بی سر و تَهی ست


مرده ها به این عبور دل نبسته اند؛

مردها ولی دو دسته اند:

                                    عده ای از آن گذشته اند

                                                                      عده ای از آن گذشته اند.






08 تیر 1390 1012 0

آب و دانه

آب و دانه


گنجشك شهري


1


نه دل ديوانه‌ي شهري که هرگز...


نه سر بر شانه‌ي شهري که هرگز...


من و گنجشک‌ها دل خوش نکرديم


به آب و دانه‌ي شهري که هرگز....


2


نگاه مبهم اين شهر، با من


غم تو نه، غم اين شهر با من


دل گنجشک‌ها با تو دوبيتي!


هزاران آدم اين شهر، با من


...................................................


لينک‌هاي 1: نه ، نه ، نه ، نه ، نه


لينک‌هاي 2: بله ، بله ، بله ، بله


لينک‌هاي 3 و 4: ترانه‌ا‌ي گنجشکي از يغما گلرويي اينجا و چند دوبيتي گنجشکي از مطهري اينجا


لينک 5: چند دوبيتي غير گنجشکي از من در آنات


لبنک6: گنجشک برفي من



05 تیر 1390 975 0

نه فقط برای تو (1)

اشاره: چرت و پرتی که در ادامه آمده، مشقِ «چرت و پرت سرایی»  من در یک نشریه‌ی محلی بود در چند سال قبل. حالا در چند سال بعد، در اعتراض به وفور چرت و پرت در مملکت، این‌جا مفت و مجانی منتشرشان  می‌کنم. ضعفش را بر من ببخشایید؛ نبخشایید هم مهم نیست! تازه این بخش اول است با این عنوان:

گاه‌گاهي بيا و ترمز كن!

چشم‌هايت جنوب اهواز است  

گونه‌هايت شمال شيراز است

زيره مي‌ريزد از لبت، انگار

لحن كرماني‌ات در اعجاز است

و نگاهت نجيب و معنادار

و نگاهت عجيب، غمّاز است

گفته بودم كه دوستت دارم!

گفتي بودي چه طرز ابراز است؟!

«ما»: من و تو... بگو كه «ها» يا «نه»!

در سؤال و جواب، ايجاز است

باز هي ساز مي‌زني كه: برقص!

كار من رقص نيست، آواز است

روي اين نُت نمي‌توان رقصيد!

آخر ، اين ساز - جان من! - جاز است

مي‌روي تا كه مي‌رسم از راه

صبر داراي حدّ و اندازه است

باز كردي دهان مردم را

به خيالت شبيه دروازه است!

مرغ من را به تير مي‌دوزي؟!

نكند مرغ ديگران غاز است؟!

به نظر تند مي‌روي، برگرد!

گرچه «جاده دراز و ره باز است»

گاه‌گاهي بيا و ترمز كن!

جان من! سمت راستي، گاز است

دست من شهره شد به كوتاهي

بس كه مويت بلندآوازه است

لب كه بستي، بيا و چشم نبند!

درِ اين خانه هم‌چنان باز است

دست‌و‌دل‌بازي آن‌چنان بد نيست!

بد خسيسي است، بد همين آز است

من به بادامي از تو مي‌سازم

گرچه شايع كنند: مرتاض است

كور خواندي كه شعر پايان يافت!

جانم! اين «ته» خودش سرآغاز است

عاشقي، بخش‌نامه هم دارد

شعر شاعر، ادامه هم دارد



03 تیر 1390 989 0

جهان من

ابر خیالم می‌دود در آسمان تو

تا ماه نه، تا آن نگاه مهربان تو

شب گوشه‌ای ساکت نشسته گوش بسپارد

قدری به غوغای سحر، پشت لبان تو

لب باز کن؛ این آسمان خورشید می‌خواهد

این آسمان خورشید می‌خواهد به جان تو!

بگذار راحت‌تر بگویم از تو، بهتر نیست؟

شعری که باشد هم‌زبان و هم‌زمان تو

شعری که حتی ذره‌ای اهل تعارف نیست

ساده است مثل شاعر بی‌خانمان تو

لب باز کن؛ هر جمله‌ات قندان لب‌ریزی است

چای است یا قهوه، سکوت ناگهان تو؟

آری، حسودی کرده‌ام هر شب به فنجانت

هر صبح حسرت خورده‌ام بر استکان تو

حتی الفبا هم به لب‌های تو مدیون است

از بس به لب آورده آن‌ها را زبان تو

حرفی بزن تا پشت شعرم را بلرزانی

تا وابماند شاعرت در داستان تو

...

باد آمده تا وضع‌مان پیچیده‌تر باشد

پیچیده جای دست من در گیسوان تو

- ای کاش باران هم بیاید

- کیست پشت در؟

- انگار باران است...

- ها، از بستگان تو

من، باد، تو، باران... اگر گفتی چه می‌چسبد؟

این‌که خدا... آری، خدا هم میهمان تو...

شاید که شد هم‌سایه نام تو وَ نام من

شاید که شد هم‌سفره نان من وَ نان تو

...

- هی، راست گفتی شاعری؟ اهل کجا هستی؟

- ها، راست گفتم شاعرم، اهل جهان تو

...

 



03 تیر 1390 1011 0

"پشت هیچستان"

 

 

ابر مي‌گريد و بارانم من

ماه مي‌خندد و حيرانم من

رفتم از كاج بلندي بالا

بس كه همرنگ درختانم من

قبله‌ام مي‌رود از دشت به كوه

چه كسي گفته مسلمانم من         

چه كسي بود صدا زد سهراب

تو بگو چون كه نمي‌دانم من 

ده بالا چه صفايي دارد

ده پايينم- تهرانم من!

پر فانوسم و در خويش گمم

كه بجوييدم انسانم من 

می‌خورم غصه آجرها را

چون كه بيكارم و ويلانم من

آب جاري شده در رودم من

گل تنهاي خيابانم من 

مثلا شاعره‌ای را دیدم

مثلا.... باز پشیمانم من!

×××

شاخه‌اي را بكنم خواهم مرد

آه مي‌دانم مي‌دانم من

 

 

تذکر:

گاهی که شعر نیست و حوصله هست و بسیارتر اوقاتی که شعر هست و دیگر حوصله‌ای نیستٰ تفننی از این دست هم برای خودش کاری است.

 



02 تیر 1390 876 0

دو خبر دو شعر

۱.

خبر اول را که مربوط به یک ماه پیش است (یعنی شب میلاد حضرت زهرا (س) ) همه شنیده اند.آنها هم که نشنیده اند از آنها که شنیده اند بپرسند تا از ازدواج ما بی خبر نمانند.تبریکات شما را همچنان پذیراییم.

۲.

خبر دوم هم این که "حق السکوت"  برنده جایزه کتاب فصل شد.این جایزه را در سه فصل اول سال گذشته به هیچ کتابی نداده بودند اما از بین کتابهای فصل زمستان این کتاب انتخاب شد و دیروز (سی و یک خرداد) تندیسش را دادند و گفتند نامزد کتاب سال هم شده.خدا خیرشان بدهد که اینقدر دقیق و سختگیرانه داوری میکنند تا خدای نکرده ۵ تا سکه بیت المال در این وانفسای گرانی سکه به راحتی به شاعری نرسد.لابد در مورد ما هم مراعات تازه دامادی مان را کرده اند.در این مورد نیز پذیرای تبریکات عزیزان هستیم.   

 ۳.

دو نیمایی برای خالی نماندن عریضه.البته غزل هم کامینگ سون!

 گاه گاه

گاه بی دل و دماغ میکند

گاه شور و شوقِ کار میشود

عشق تو

هر دقیقه ای به شیوه ای

در نهانم آشکار میشود

 

بگو 

اهل گلایه نیستم...باشد،برو،باشد

باشد...حلالت باد

       بردی ببر دنیا و دینم را

اما بگو اینک

از نو کجا پیدا کنم دیگر

تنهایی ام...تنها رفیق سالهای پیش از اینم را

 

 

 



01 تیر 1390 1002 0

نایاب شوم نایاب

آواره تر از بادم، شب گرد تر از مهتاب

می سوزم و می بارم، هم آتشم و هم آب

دنبال خودم هستم، می گردم و می رقصم

فهمیدن من سخت است، پیچیده تر از گرداب

همچون غزل هندی مضمونم و تصویرم

اندیشه مولانا در باغچه ی سهراب

نیمیم ز جان و دل، نیمیم ز آب و گل۱

پرواز عقابی که محدود شود در قاب

هر کس که مرا بیند، سنگم زند و گوید:

حیف است چنین ماهی افتاده در این مرداب

پرها شده زندانم، پروانه نمی مانم

ای شمع بسوزانم، نایاب شوم نایاب


۱.مصرعی از مولانا ببینید


31 خرداد 1390 987 0
صفحه 285 از 293ابتدا   قبلی   280  281  282  283  284  [285]  286  287  288  289  بعدی   انتها