دفتر شعر

آفتاب می شود ....

 

فاجعه ی خمینی شهر ،احساسات همه ی ایرانیان و به خصوص مردم مظلوم و شریف این شهر را جریحه دار کرده است ... این شعر کوتاه را برای مردم شهرم که این روزها بسیار مظلوم واقع شده اند نوشته ام ....

 

شهر من !

که چند لکه ابر تیره روز بی حیا

آسمان آبی تو را

لکه دار کرده اند

شهر من !

که باغ های سیب و سبری و گلابی تو را

عده ای تبر به دست

سوگوار کرده اند

*

گرچه دورم از تو دور

شک ندارم این که مردم نجیب تو

از تو دل نمی کنند

شک ندارم این که باغ های سیب تو

نام روشن تو را

در جهان دوباره می پراکنند

*

 شک ندارم این که کوه ها دوباره هیبت تورا

شکوهمند می کنند

شک ندارم این که مردهای مرد

باز هم تو را

 سربلند می کنند

*

کوه سرد سر به زیری ات

قطره قطره آب می شود

شهر من بخند وباز هم بخند

شک ندارم این که :

آفتاب می شود ....



30 خرداد 1390 734 0

 

م...

مرگ آمده و به بخت ما پا زده است

خود را به دروغ زندگی جا زده است

یک بی در و پیکر سیاه  خالی است

انگار مغول به خانه ی ما زده است

 

***

نقد علی رضا عباسی بر سونات بلوط در روزنامه شرق دوشنبه ۲۳ خرداد ۹۰

 

·        
از ميان قالب‌هاي مرسوم شعركلاسيك، رباعي را نسبت به ساير قالب‌ها مي‌توان در جريان شعر امروز تپنده‌تر و داراي قابليتي به‌خصوص و ممتاز تلقي كرد، دليل اين ادعا شايد بافت ساختاري موجز آن و امكان برخورداري گسترده‌اش از زمينه‌هاي موضوعي (خاصه اجتماعي) باشد. قاعده ساختاري اين‌گونه شعري، شاعر را ملزم مي‌نمايد كه در كوتاه‌ترين زمان و موجزترين حالت دريافت‌هايش از جهان واقعيت را به شعر تبديل كند.اين موضوع ابتدا به ساكن علاوه بر نياز به شناخت از وزن به‌خصوص اين قالب شعري، نيازمند نوعي آبديدگي ذهني براي انتخاب درون مايه شعري است. البته چنين نيازي را مي‌توان به تمامي ژانرهاي شعري تعميم داد، مثلا در شعر سپيد نيز به روز بودن ذهن و معاصر بودن نگاه شاعر يك امتياز قابل توجه به حساب مي‌آيد. قالب رباعي با توجه به ريتم و آهنگ ساختاري و موسيقي شنيداري ای كه در خود دارد اگر از امكاناتي نظير نگاه نو و به‌كارگيري مصاديق به روز نيز برخوردار باشد از يك قوت مضاعف بهره خواهد برد. بيشتر رباعي‌سرايان به يك تكنيك خاص و تعريف شده در اين قالب شعري توجه دارند يعني فضاسازي موجز براي وارد كردن شوك نهايي در مصرع پاياني. چنين توجهي در عمل باعث ايجاد يك شكل روايي در كوتاه‌ترين ساختار مي‌شود و از طرفي موجز شدن شعر به درگيري و استنباط مخاطب از آن كمك شاياني مي‌كند. همين خصيصه‌ها كه به‌طور مختصر به آنها اشاره شد، كافي است تا قرابت شعر كوتاه سپيد و رباعي بيشتر درك شود و امكان جاري و تپنده‌تر بودن آن نسبت به ساير قالب‌هاي كلاسيك در جريان شعر امروز مشهود‌تر شود.بهانه عنوان مطالب فوق علاوه بر وجود چنين واقعيتي به صورت كلي در شعر امروز ايران، فعاليت جليل صفربيگي به عنوان يكي از شاعران فعال در دو ژانر سپيد و رباعي است. عملكرد نسبتا موفق صفربيگي در اين دو ژانر مستقل اهميت بررسي و معرفي هرچه بيشتر آثار او را بيشتر نمايان مي‌كند. سونات بلوط نام آخرين مجموعه شعر از سروده‌هاي جليل صفربيگي در قالب رباعي مي‌باشد كه در سال 1389 توسط نشر شاملو به چاپ رسيده است. اين مجموعه متشكل از 48 رباعي است كه در برگيرنده نگاه شاعر در وجوه مختلف اجتماعي، عاشقانه و نوستالژيك هستند. همين تنوع نگاه باعث شده خواننده به‌رغم روبه‌رو بودن با سروده‌هايي كه از وزن يكساني برخوردارند، حسي تكراري و يكنواخت پيدا نكند و از طرفي نو بودن محتوا و استفاده از مصاديق امروزي سروده‌هاي اين مجموعه را به زباني با طراوت و داراي قابليت همذات‌انگارانه رسانده است.
به نمونه‌هاي متنوع زير توجه كنيم:
در زد كسي انگار كه ميهمان داريم/ در سفره گرسنگي فراوان داريم/ امروز پدر ابر زيادي آورد / مانند هميشه شام باران داريم (ص32) ديوانه و مست دوستت دارم را... / از هرچه كه هست دوستت دارم را... / يك لحظه عوض نمي‌كنم با دو جهان / اين يك كف دست دوستت دارم را (ص20) انگار تمام باورم زخم شده / يك ايل بلوط در سرم زخم شده / ايلام چه دست‌هاي زبري دارد/ مثل كف دست پدرم زخم شده (ص40) و نمونه‌هاي ديگري از اين دست كه در مجموعه به وفور يافت مي‌شوند. يكي از نقاط مثبت و داراي ارزش اين مجموعه عدم وجود حشو يا كلمات نامربوط براي پر كردن وزن در سروده‌هاي آن است. شناخت و تسلط كامل صفربيگي از وزن و از طرفي در اختيار داشتن دايره واژگاني نسبتا گسترده و نو باعث شده وي در انتخاب واژگان و عناصر دقت لازم را به‌خرج بدهد و به همين نسبت شاخصه‌هاي خيال، تصوير و انديشه در زبان مصداق با طراوتي پيدا كنند. من با تو چقدر ساده رفتم بر باد/ تو نام مرا چه زود بردي از ياد / من حبه قند كوچكي بودم كه / از دست تو در پياله چاي افتاد (ص 23) ديدم كه دهان او پر از مورچه است/ سرتاسر جان او پر از مورچه است/ مرگ آمده تا مرا از اينجا ببرد/ حتمن چمدان او پر از مورچه است (ص26) علاوه بر وجود ذهن نو و امروزي در شعرهاي مجموعه سونات بلوط، يك طنز دروني (همچنان كه در نمونه‌هاي بالا شاهديم.) در آنها واقع شده است. اين طنز محسوس و قابل دريافت از لايه‌هاي معنايي شعرها هم به بلوغ انديشه انتقادي در آثار جان بخشيده و هم باعث شده زبان سروده‌ها منعطف‌تر و داراي قابليت استنباطي بيشتري شوند.
به‌طور كلي وجود بن مايه‌هاي طنز يك خصيصه ارزشي در شعر مدرن به حساب مي‌آيد و اگر چه صفربيگي از قالبي در مجموعه سونات بلوط استفاده كرده كه متعلق به بخش كلاسيك شعر ايران است، اما نوگرايي و معاصر بودن ذهن وي در شعرهاي اين مجموعه باعث شده خواننده خود را در يك وضعيت كليشه‌اي، محدود و كهنه احساس نكند و بالعكس به امكان استفاده امروزي از قالب‌هاي قديمي پي ببرد. به چند نمونه ديگر از مجموعه سونات بلوط توجه كنيم: انگار هميشه جاي يك تن خالي‌ست/ اين بار كسي نيست نه! اصلن خالي‌ست/يك نيمكت نشسته دارم در خود/ جاي دو نفر هميشه در من خالي‌ست (ص9) او مثل هميشه خواب‌هايش آبي‌ست/ كار من بيچاره ولي بي‌خوابي‌ست/ من گربه ولگرد خيابان هستم / او گربه چاق و چله قصابي‌ست (ص28) شايد در اختيار داشتن چنين امكاناتي براي صفربيگي توان فعاليت در دو ژانر متمايز رباعي و سپيد را به صورت همزمان فراهم كرده و استفاده هوشيارانه وي از وجوه اشتراك اين دو ژانر توانسته، شعرهاي وي را در وضعيت نسبتا موفقي قرار دهد. آنچنان‌كه بدون اغراق مي‌توان جايگاه موثق و داراي اهميتي را در شعر امروز ايران براي سروده‌هاي او (در هردو ژانر) در نظر گرفت. پس از اشاره مختصر به ويژگي‌هاي قابل توجه و ارزشي سروده‌هاي صفربيگي و پرداختن به اشتراكات مثبت رباعي‌ها و شعرهاي سپيد او، بد نيست به نكته‌اي كه از قياس بين اين دو مشهود مي‌شود نيز اشاره شود. آن چيزي كه از اين قياس (بين سروده‌هايي كه در قالب مجموعه به چاپ رسانده) خود را نشان مي‌دهد، گسترده‌تر بودن دامنه ذهن در رباعي سرايي‌هاي وي نسبت به سپيدسرايي‌هايش است. محتواي اكثر آثار صفربيگي در مجموعه شعر سپيد (عاشقانه‌هاي يك زنبور كارگر) كه چندي پيش توسط انتشارات نوح نبي به چاپ رسيده حول محور رمانتيك قرار دارند و سروده‌هاي اين مجموعه غالبا از فضايي حسي برخوردارند، در حالي‌كه تنوع محتوا در رباعي سرايي‌هاي او چشمگيرتر است و دامنه ذهني او در رباعي‌هايش به حوزه‌هاي اجتماعي و موضوعي، بيشتر كشيده شده است. البته شواهد و امكاناتي كه در شعرهاي صفربيگي وجود دارد صحه‌اي بر اين تصور است كه وي در ادامه تجربه شاعرانه خود به موفقيت‌هاي چشمگيرتري در شعر سپيد همگام با سرودن رباعي دست پيدا خواهد كرد.

 

 ***

 

شماره چهارم آنات هم به روز است

www.aanaat.com

 



28 خرداد 1390 1260 0

ن...

ن...

نازل می شوم بر تو

دست بر پوستت می سایم

می پردازم به مکاشفه ات

تا  کی

انجیلی چند من

           در من

خاک بخورد؟



23 خرداد 1390 1282 0

مجسمه و جبرئیل

با احترام حال و هوای این نگاشته را دربست تقدیم می کنم به:

محمدرضا حاج رستم بگلو

 

بیار سرمه و بر چشم های ماه بکش

دمی در آینه خود را ببین و آه بکش

بعید نیست به سوی تو قبله برگردد

تمام مجتهدان را به اشتباه بکش

***

همین که زنگ زدم /باز کن/ دو دستت را

مرا ازین همه باران به سرپناه بکش

به صرف بوسه ی لب سوز میهمانت را

کنار پنجره تا میز صبحگاه بکش_

که شعر سر کنم:

"...ای زندگی منم که هنوز..."

که پیپ چاق کنم...

بی اراده آه بکش!

پر است خانه ات از صبح و رنگ و طرّاحی

مرا سپید صدا کن ولی سیاه بکش

پر است سینه ام از شعرهای ناگفته

به من نگاه کن و مرد پابه ماه بکش

 

تو را چنان غزلی تازه بر لب آوردم

مرا مجسّمه ای کن به کارگاه بکش

گل مرا بتراش و دل مرا بخراش

سپس به مسلخ دردآور گناه بکش

: "مرا ببوس..."

...که چشمم به زندگی وا شد

مرا ببخش اگر...

: "اشک من هویدا شد..."

درین مجسّمه از روح خویش جاری کن

بگیر دست مرا و به چارراه بکش

 

 

 

١. وامی از فروغ فرخزاد

2. تصنیفی با ضجه های گل نراقی

3. تصنیفی با مویه های مرضیه

 

برای دریافت فایل صوتی این غزلواره با صدای خسته ام این جا کلیک کنید: دانلود

برای دریافت فایل صوتی چند غزل از دفتر حبسیه های یک ماهی با صدای بانو پریا کشفی این جا کلیک کنید: پادکست سرایه

 مصاحبه ای از من با ایسنا راجع به غزل و جریان غزل جوان در دهه ی پیش رو: ایسنا

مجموعه ی همواره عشق نیز هنوز موفق به دریافت مجوز از اداره ی شعر و طرب نشده است. امید به خدا هرچه زودتر از خجالت دوستان در خواهم آمد.

 

این روزها درگیر امتحانات پایان ترم هستم که 12 واحد عربی ست و استثنائا به دلیل قلت دانشجو در رشته ی زبان بسته ی زبان و ادبیات پارسی به صورت غیر حضوری برگزار می شود. گوش شیطان کر پس از عمری تا هفته ی دیگر دوره ی کارشناسی را به انجام می رسانم. در آزمون سراسری دانشگاه دولتی (ارشد) نیز مجاز به انتخاب رشته شدم و بر اساس علایقم که غالبا تهران و آن طرف هاست انتخاب رشته کردم. با توجه به رتبه ام به احتمال زیاد یکی از همان نخستین انتخاب هایم قبول می شوم. منتها باید تا شهریور صبر کرد تا نتیجه را دید. تهران/ مشهد/ رشت/ بابلسر/ شیراز/ اصفهان/ گرگان/ سمنان/ یزد و ... . جز شهرهای مزبور که مورد علاقه اند حتا اگر صدمین انتخابم نیز پذیرش شوم شک نکنید ثبت نام خواهم کرد. ثبت نام خواهم کرد تا هرکجا باشم به جز این سرا! از نیشابور خسته ام. نه از شهرش بلکه از شر نامردمانی که در لباس رفیق سر راهت سبز می شوند و عموما تو زرد از آب در می آیند. می دانم که این معضل همه جایی ست اما بپذیرید که تهران و دیگر کلان شهرها آن قدر مهره های دانه درشت دارد که به چشم نیایی و سر به سرت بگذارند یا مجبور شوی با کسی که خودت قلم به دستش داده ای درگیر شوی. بگذریم. من درست است که دلم از گنجشک است ولی فراموش نکنید پوستی دارم از کرگدن!

 

در ضمن دوستان من! از من به خاطر عدم بازدید بلاگ های نغزتان گلایه نکنید. من یک یک بلاگ های شما را می خوانم و دوست دارم و اگر کامنتی از من مشاهده نمی شود نه به خاطر عدم حضور بلکه به دلایل دیگری ست. در مورد وبلاگ های بلاگفا این به دلیل مشکل فنی سایت است که در بخش کامنت دانی هیچ رمزی نمایش داده نمی شود که با وارد کردن آن نظرم ثبت شود. اما برای این که شرمنده تان نشوم در ذیل هر کامنت پاسخ گو هستم. خاک پای شما: علیرضا

بعدالتحریر: نکته ای به شما یاد می دهم که در راستای مشکل وبلاگ های بلاگفاست که در بالا اشاره کردم و آن عدم نمایش کد به منظور ثبت کامنت است. برای رفع این مشکل کافی ست پس از باز شدن صفحه ی کامنت و نوشتن نظرتان کلید f8  را فشار دهید. به همین راحتی!

ارادت قبلی و قلبی.

 



20 خرداد 1390 1439 0

م...

مادر که کسی به فکر فردایش نیست

یک ذره امید توی رویایش نیست

هر روز نگاه می کنم جز زیلو

یک تکه بهشت زیر پاهایش نیست

 

 

 



12 خرداد 1390 1034 0

بیت در بیت بیا پیرهنم باش

یا حبیب الباکین

 

ناگهان عطر تو پیچید در آغوش اتاقم

با سرانگشت نسیم آمده بودی به سراغم

زیر و رو کرد مرا دست نسیمی که خبر داشت

من خاموش سراپا همه خاکستر داغم

بین آغوش تو بگذار بسوزم به جهنم-

که به آتش بکشد باغ مرا چشم و چراغم

بیت در بیت بیا پیرهنم باش از آن پس

آشنا می شود آغوش تو با سبک و سیاقم

حرف چشمان تو مانند غزل های ملمع *

واژه در واژه کشیده است از ایران به عراقم
                                                        ( مرداد۱۳۸۸/قبله مایل به تو)

 

* شعری که در آن یک مصرع عربی و یک مصرع فارسی و یا یک بیت عربی

ویک بیت فارسی باشد(فرهنگ فارسی معین).

 

     

 



11 خرداد 1390 1090 1

بازخوانی نقش زن در اپيزودهای سه گانه ی نمايشنامه ی«شب هزار و يکم» اثر بهرام بيضايی/بخش آخر

بخش سوم

4. اپيزود سوم

اين نمايشنامه خوانشي ديگر از داستان ضحاک است که در آن تقابل آگاهی زن و جهل مرد به تصوير کشيده شده است.

1_4. خلاصه ی اپيزود

روشنک ، قهرمان اين نمايشنامه، زنی باسواد و درس خوانده است که در برابر جهل و بی سوادی شوهرش ميرخان می ايستد. ميرخان درگذشته مجری بستن مکتب خانه ی مادر روشنک_زنی باسواد و معلم_ بوده است. مادر روشنک خود را در اعتراض به بستن مکتب خانه به آتش کشيده است. سال ها بعد روشنک با ميرخان ازدواج می کند. زيرا معتقداست بايد مردی را تغيير داد که سرمشق ديگران است. او در محيطی که سواد برای زن ننگ است و عقلای جامعه خواندن هزار و يک شب را باعث مرگ زنان می دانند، آن کتاب را  دور از چشم ميرخان      می خواند و سپس به شوهرش وانمود می کند که به علت اين کار در حال احتضار است و به زودی خواهد مرد. در جريان پرسش و پاسخ های روشنک و ميرخان، استدلال های منطقی و عقل پسند او، پوچی انديشه های ميرخان را آشکار می سازد؛ سرانجام روشنک به زندگی معلمی خود بازمي گردد درحالی که اولين شاگردش، همان ميرخان علم گريز است.                             

2_4. معرفی شخصيت زن و نظام مردسالار در اپيزود سوم

در اين اثر، تکيه بر آگاهی زن در نظام مردسالار جاهل و علم ستيز است. مرد در اين نظام نماد جاهليت و محصوربودن در باورهای کوته نگرانه ی خويش توصيف شده است. ضحاک اين داستان ميرخان است و ويژگی برجسته ی وی جهالت او است. ميرخان با وجود سرشناس بودن، ثروت، اسم و آوازه و هيبت مردانه و پر جبروت، سخت جاهل است. او حتی نمی تواند اسم خود را بنويسد و حساب و کتاب های شخصی اش را نگه دارد. ميرخان حتی آن صراحت را ندارد که انديشه های خود را بيان کند و پيوسته از زبان «عقلا» سخن می گويد: «هرچه گفته باشم نقل از عقلاست».(همان،98) به گفته ی روشنک او عقلا را مانند نقابی بر چهره بسته تا بار خود بودن را سبک کند.(همان،100) يا شايد او را به راستی انديشه ای نيست زيرا در نظامی پرورش يافته که خواندن و نوشتن برای خان زادگان ننگ به شمار می آيد و به گفته ی خودش، حتی نفهميده از شش زن پدرش کدام مادر اوست. نه صحبتی ازهنر است و نه زحمت علم؛ تنها حرف قشون و بازار و و مراسم شکار و قصه گويی است که_ تنها برای مردان_ هزار و يک شب می خواند.(همان،102) شعار ميرخان اين است: «ما را چه نيازی به علم است که راه آيين پيش پای ماست».(همان،99) از ديد ميرخان زنی مانند روشنک را که طالب علم و هنر است، «بنا به گفته ی عقلا بايد زد يا به سرداب در زندان افکند يا برای هميشه ترک کرد».(همان،101) او فرزندانی از جنس خود می خواهد؛ کودکانی بی انديشه، زنده به آن چه که پدرشان زنده به آن است، زنده به جهل و بی انديشه. (همان،99) سرانجام چکيده ی اعتقاد نظام مردسالار را درباره ی آگاهی زن، اين گونه بيان مي کند: «نخوانده که اين باشند وای به وقتی که کتاب بخوانند».(همان،10) و يا: «زنان نبايد کتاب بخوانند. اين سخن عقلای ماست.»(همان،98)؛ به ويژه کتابی مانند هزار و يک شب را: «اين حرف عقلای ماست که گفته اند کتابی است بد شگون و مرگِ پيش هنگام زنی راست که اين کتاب بخواند.»(همان،98) و سپس باز از زبان عقلا نقل می کند: «عقلا فرموده اند اين کتاب چشم و گوش زنان را باز می کند».اما در پاسخ رخسان خواهر روشنک که می پرسد:« خيال نمی کنی زنی که چشم وگوشش بسته است زودتر گول مردی را می خورد که چشم و گوشش باز است؟»(همان،103) در می ماند. در باور او هدف مردان از خواندن اين کتاب پی بردن به مکر زنان است؛ مکری که نظام مردسالار همواره از آن بيم دارد، در اصل خرد زن است؛ به گفته ی روشنک «خرد تا به زن برسد نامش مکر می شود و مکر تا به مردان برسد نام عقل      مي گيرد».(همان،105) گويا داستان مرگ زن پس از خواندن کتاب هزار و يک شب نيز «آرزوی عقلاست برای زن دانا».(همان،104)  سواد زن در خانه ی مردانی همچون ميرخان، محدود به نگه داشتن حساب و کتاب همسرانشان است که حتی نمی توانند نام خود را نيز بنويسند.

      3_4. زن؛ نماد الهه ی مادر آناهيتا   

 زمان اين نمايشنامه در دوره معاصر_قاجاريه_ می گذرد، اما زيربنای انديشه ی بيضايی در پردازش شخصيت روشنک، همان الهه ی مادر، آناهيتا است.(ر.ک:مستوفی،2:1382) پديده ی يادشده در اين اثر از پيچيدگی بيشتری برخورداراست. روشنک که حامل اين نماد است زنی خردمند است و خرد را پاس می دارد؛ رخسان خواهرش که او را در اجرای نقشه اش ياری می دهد، در مويه ی ساختگی بر مرگ او اين گونه می نالد: «آه خواهرم که دنيا با مرگ تو زيبايی خود را ازدست می دهد؛ آب روانی و درخت سرسبزی خود را!»(همان،90) روشنک در انديشه ی يافتن همسری مناسب برای رخسان است.(همان،94_93) او سرشار از حس مادری است و به خاطر علاقه ی بيش از اندازه به فرزندانی که خواهد داشت، راهی سخت برگزيده است. او نيز مانند شهرناز که هزار ويک جوان ايران زمين را از زير تيغ جلادان ضحاک رهاند يا مانند شهرزاد قصه گو که با به خطر انداختن زندگی خود هزار و يک دختر را از مرگ نجات داد، می خواهد دخترکان معصوم را از جهل برهاند و به آن ها زندگی دوباره بدهد. همه ی موارد       ياد شده خويشکاری های آناهيتا را در ذهن تداعی می کند.

                                      *   *   *   *

  درنگی دقيق در اين سه اپيزود، وضعيت زن را در جامعه ی مردسالار به روشنی بازمی تاباند. از جمله مسايلی که در اين مورد، در اثر ياد شده ديده می شود، به موارد زير می توان اشاره کرد:

  5. ويژگی های فردی زن

  درهر سه اپيزود نمايشنامه ی شب هزار و يکم ، جلوه هايی از دنيای دروني زنان برجسته شده و بازتاب يافته است:.

   1_5. زن؛ ندای وجدان

   در اپيزود اول نمايشنامه ی يادشده، اين پديده در شخصيت شهرناز مصداق می يابد. اوضمن گفت وگو با ضحاک مي کوشد وجدان خفته ی او را بيدارکند و کرده ها و ناکرده هايش را به تصوير بکشد: « شهرناز: از پيروزی اگر خواهيد گفت جز ضحاک بيوراسپ چه داريد؟

ضحاک: منِ ضحاک بر سرکشان پيروز شدم و اين در کوه کنده اند.

شهرناز: بر خودت هم ضحاک؟»(همان،10) او پيوسته از جنايات ضحاک سخن مي گويد و درپايان ضحاک را سرزنش مي کند: «تو مارپرست، پرستار مارهای خودی! من تو را اين درمان گفتم که ماران خود را خورش مده و ايشان را بي جان کن و از ايشان رها شو تا مردمان تو را دوست گيرند...»(همان،26)

2_5. زن در قالب مادر

در اين اثر، گاه زن در قالب مادر نمود مي يابد؛ اما احساس مادری اين زنان عمدتا به گونه ای ديگر جلوه گر    مي شود. در اپيزود اول، شهرناز با توجه به ماهيت مردش وبا شناختي که از وی دارد، احساس مادری را فدای رسالت جهانی خويش مي کند و گيتی را از وجود فرزندی هم خوی پدر باز مي رهاند. احساس ناخوشايند زادن فرزندی که مادر از او بيزاراست، وی را وامي دارد تا آن دو نرينه ی مارزاده_زاده های جنبه ی منفی وجود مرد_ را سر به سنگ بکوبد و مغز آنان را خوراک ماران ضحاک سازد.(همان،35) تا کيد بر نرينه بودن فرزندان ضحاک به جای  کاربرد واژه ی پسر، وجود اهريمنی آنان را هرچه بيشتر از انسانيت تهی مي کند و مادر را در کشتن آن ها محق جلوه مي دهد. باز، شهرناز مدعي می شود برای ضحاک هزار و يک فرزند زاده است. اين هزار ويک برنا به نيروی انديشه ی شهرناز زندگی دوباره يافته اند و دراصل زاييده ی مغز اويند.(همان،35) او هزار و يک فرزند    آورده است برای دربند کردن ضحاک.(همان،36)

از ديگر جلوه های مادری،همسر خواليگر جمشيد است. وقتی خواليگر خود را از پختن غذاي ماران ضحاک با مغز يک جوان ناتوان مي بيند، شهرناز از او مي خواهد همسرش را به ياری بخواند زيرا او «به خوی مادری خود»  مي تواند اين کار را به نيکی سامان دهد.(همان،36) در اين جا زن در پرتو مهر مادری مي تواند کارهای شگرفی انجام دهد؛ حتی مارهای ضحاک را نيز بفريبد.

در اپيزود سوم نيز احساس مادری روشنک شکلی ديگر دارد و باطبيعت روشنفکر او سخت متناسب است. وی انديشه های خود را فرزندان خود می داند.(همان ،99) از اين رو بچه نمی خواهد؛ کودکانی بی انديشه از مردی جاهل. او معتقد است فرزند به انديشه زنده است و مادری که خود انديشه ای ندارد چگونه می تواند فرزندی زنده به دنيا بياورد؟(همان،100) مادر روشنک نيز زنی روشنفکر بوده است. غير از احساس مسئوليتی که برای درس دادن به دختران داشته و به بهای جان از آن دفاع کرده، نسبت به مسايل پيرامون خود نيز ديدگاهی روشنفکرانه داشته است. در اوج تکفير زنان با سواد و برابر دانستن خواندن هزار ويک شب با مرگ آنان، او به خط خودش بر صفحه ی اول اين کتاب می نويسد: «خردمند کسی که تا به آخر بخواندش» و آن را به مرده ريگ برای دخترانش                وامی نهد.(همان،97)

3_5. زن؛ صبر و ايثار

زن در اپيزود اول از نمايشنامه ی هزار و يک شب همواره صبور است و با بذل آسايش خود می کوشد آرامش و امنيت را به جهان ارزانی دارد.

در نظامی که عنان اختيار آن به دست ضحاک است، زن به تنديسی از صبر و ايثار تبديل می شود که برای دست يابی به هدف های برتر راهی جز بذل وجود خويش ندارد. شهرناز و ارنواز برای نجات ايران زمين به همسری ماردوشی درآمده اند که پدرشان را کشته، ايران را ويران کرده و جوانان آن را قربانی مارهای خود ساخته است. تحمل فرياد جان خراش قربانيان  در آن هنگام که دو زن سرگرم نقل داستان ها و افسانه های شيرين برای ضحاک اند و نقاب خنده که مجبورند همواره بر چهره داشته باشند، ژرفای اين صبر و تحمل را نشان مي دهد: «...چه سخت است شنيدن ناله ی مرگ کسان، و همان دم داستاني جان بخش سر کردن؛ و از خود پرسيدن که چرا من آسوده در نازبالشم، و کسي از کسانم زير تيغِ آن که شاد مي کُنَمَش!»(همان،29) «مِه مُغان دستور» نيز پيش تر           هشدار داده بود که آن دو با پای خويش به راه رنج مي روند و با رفتن به کاخ ضحاک بر خود                        ستم مي کنند.(همان،17) اما شگرف ترين ايثار اين دو زن، فداکردن نام خويش است و خود را انباز ستم نماياندن برای کم کردن بار ستم از گرده ی جهانيان.(همان،17) در پايان نمايشنامه وقتي ضحاک آن دو را تهديد مي کند که نامشان از سينه ی تاريخ زدوده خواهد شد يا پليدی ننگِ انبازی با ستم برآن خواهد ماند، شهرناز پاسخ مي دهد: «من اين برای نام نکردم ضحاک؛ خواهرم ارنواز نيز. ما دختران جمشيديم؛ جهان به داد مي گستريم_و خود ارّه    مي شويم.»(همان،37)

در اپيزود سوم نيز ايثار و صبر زن  يکی از مهم ترين پديده هاي شخصيتی اوست که برجسته شده است. روشنک برای رسيدن به لحظه ای سرنوشت ساز که در آن بتواند شوهرش را رودررو محاکمه کند و جهالتش را آشکار سازد، دو سال و نه ماه در خانه ی او صبر مي کند و سختی می کشد. ميرخان عاشقانه او را دوست دارد اما  برای روشنک کنارآمدن با جهالت و دنيای محدود او بس دشواراست. خانه ی ميرخان در همه ی اين مدت برای او مانند گوری بوده که انديشه و احساساتش را به بند کشيده است؛ اما روشنک برای رسيدن به هدف خود_ دگرگون کردن مردی که سرمشق ديگران است_ و نيز به خاطر دخترانی که در آينده خواهدتوانست آنان را علم بياموزد، آسايش خود را برهم می زند و صبر پيشه می کند .

4_5. روشنفکری زن

در اين نمايشنامه، گاه با جلوه هايي از روشنفکری زنان روبه رو می شويم:   

در اپيزود دوم، روشنفکری زنان برجسته شده است. در ياد کرد مجلس شهادت مانی وقتی ماهک می نالد: «ما دو وارونه بخت را چه؛ که نه خوان داريم و نه تخت و نه شير»، خورزاد روشنفکرانه پاسخ می دهد: «ما گفتار های او[پورفرخان] را داريم.»(همان،54) و آن گاه که از زرينه و سيمينه های ايران که اعراب به بغداد آورده اند و آن هنرها را در قدوم شوکت خليفه و اشراف ذوب کرده اند(همان،47) سخن می گويد، لحن کلام او به گونه ای است که او را بيش از زرينه و سيمينه ها، بر هنرهای ذوب شده، نگران نشان می دهد.

ماهک نيز در انديشه ی خردمندانی است که در پی کتاب سوزان اعراب در ری، از آن شهر گريخته اند و از خردی می گويد که در آن ديار ناياب شده است.(همان،47)؛ او نگران هزار افسان هاست که در کشاکش جو ناامن حاکم بر جامعه ناديده انگاشته می شوند و نابود می گردند.(همان،50)

 در اپيزود سوم نيز روشنک  زنی روشنفکر است. او با آگاهی و شناخت به همسری ميرخان درآمده تا مردی را تغيير دهد که سرمشق ديگران است.(همان،86) روشنک غيراز خواندن هزار و يک شب، حتی داستان های نا گفته ی شهرزاد را نيز نوشته است.(همان،106) مادر روشنک نيز همان گونه که پيش از اين گفته شد زنی روشنفکر بوده که کتاب هزار و يک شب را برای دختران خود، همراه با يادداشتی که آنان را به خرد ورزی و مطالعه تشويق       می کند، به ميراث گذاشته است.

5_5. زن؛ شجاعت و خطرکردن

 شجاعت و خطرکردن زن نيز از جمله مواردی است که در اين اثر به آن پرداخته شده است. اين پديده در اپيزود اول، در وجود شهرناز بازتاب مي يابد. او زنی است سخت دلير که دربرابر ضحاک مي ايستد و به صراحت او را مردم کش و ستمکاره می خواند.(همان،15) در اپيزود سوم نيز ماهک و خورزاد و همچنين شهرزاد که سايه های وجودش پيوسته در سرتاسر اثر احساس می شود، نمونه ای از زنان شجاع هستند که با به خطر انداختن جان خود، به اهدافی بلند می رسند؛ شهرزاد پادشاه سرکش و ستم کار را رام می کند و ماهک و خورزاد پيوسته از حقوق پايمال شده ی خود و ستم واليان بيدادگر سخن می گويند. حتی خودکشی اين دو زن نيز گواه شجاعت آنان است. روشنک نيز سرانجام نقاب فرمان برداری را از چهره فرومی افکند و با ميرخان جاهل رودررو سخن می گويد و از قداره کشيدن ها و نعره های وی نمی هراسد و در جامعه ای که سواد داشتن برای زنان ننگ شمرده می شود، دليرانه پيشه ی معلمی مادر را برمی گزيند. 

6_5. زن و گريه

در اين اثر، زنان نقش اول نمی گريند. در اپيزود اول، شهرناز به خواهرش مي گويد: «تا کی دو نرگس به آب   مي دهی دختر جم؟ تا کی لب گزه؟ تا کی خواندن دادار؟»(همان،12) وی معتقداست به جای گريه و ناله بهتر آن است که دست به کاری زنند تا بتوانند نظام موجود را دگرگون کنند. او گاه چهره ای سنگدل مي يابد اما اين قساوت نيز رويه ای مثبت دارد. وقتی ارنواز نقش خواليگر را بازی مي کند و دستش از کشتن جوان قرباني بازمي ماند، شهرناز او را به سنگدلی فرا می خواند: «سنگدلی کن دختر خدا! درد فرو خور و مگری.»(همان،28) به روايت خواليگر«ماران ضحاک با مغزی جز مغز انسان زهر می ريزند و نيش مي زنند و جگر به گاز می گيرند و فغان آن ديوانه به ابر مي رسد و دست به تيغ خون ريز مي برد».(همان،28) بنا براين، چاره ای جز کشتن يکی از دو جوان نيست تا ديگری زنده بماند.

در اپيزود دوم نيز خورزاد با همه ی فجايعی که از سر می گذراند نمی گريد و به جای آن می پرسد: «چرا اشکم ايستاده و نفرين جاری است؟»

7_5. نيروی شگرف تاثيرگذاری زن

 در اين سه اپيزود، نيروی تاثيرگذاری زن برجسته شده است؛ زنان دارای نيرويی هستند که يا می توانند مرد خود را دگرگون سازند و يا نظامی تازه را پي ريزی کنند.

در اپيزود اول، شهرناز در آغاز متکی بر نيروی تاثيرگذاری خود بر مردی همچون ضحاک، قدم در راه مبارزه    مي گذارد و مي کوشد آزمندی را که گيتی از بسيارخواهی او به ستوه آمده، وادارد تا از بد به نيک بگرايد.(همان،27) او مدعی است به نيروی افسانه های خود«اهريمن درون او را_چون کودکی_ هرشب به لاي لايَکی در خواب کنم»(همان،23)؛يا «با هوش بانوانه ی خود جادوی او را بخوابانم و او را مردمي بياموزم.»(همان،27) درپايان مارهای ضحاک را نيز رام مي کند؛ ضحاک مي نالد: «شما هرشب کوشيديد در فريفتن مارهای من! شما دو پري سان، که مارهای من به خراميدن شما زهر از ياد برده اند.»(همان،34)

و پس از آن ضحاک به آساني از پا درمي آيد زيرا مارهای او به شهرناز و ارنواز خوگر شده اند و ديگر چيزی از قدرت ضحاک برجا نمانده است.

 در اپيزود دوم، با وجود کينه توزی ها و حسادت های اعراب به نيروی خرد و تاثيرگذاری شهرزاد، پورفرخان سخت مدافع زنان است. در سرتاسر اثر، او بی وقفه تعريف هايی تازه و رنگارنگ از شخصيت پيچيده و هزارتوی شهرزاد ارايه مي دهد و می کوشد نيروی شگرف او_مطلق زن_ را به اعراب بشناساند. پورفرخان شهرزاد هزار ويک شب را آن چنان نيرومند می داند که به نيروی خود مي تواند، چشم ملک را برکارهای ناستوده اش بگشايد و او را با جهان بر سر مهر و داد باز آورد.(همان،45) در اين تعريف، شهرزاد نماد زندگی است زيرا «با قصه گويی های خود هزار جوانه زن را از تيغ جلاد خلاصی می دهد».(همان45)

 پورفرخان در تعريفی ديگر، شهرزاد را صورتی از دختر خدا، ناهيد، می داند که برای هدايت سلطان مي آيد و راهنمای اوست بر خرد ورزی.(همان،61،60) از ديد او  داستان شهرزاد گاه رنگی ديگر به خود مي گيرد و تعبيری تازه مي پذيرد. وی اين داستان را داستان کهکشان افلاک می داند؛ سلطان را خورشيد که مي تابد و می سوزد، شهرزاد را ماه که با دميدن و پچ پچ او خورشيد در خواب مي شود، خواب های هرشبه ی انسان ها را افسانه های ماه، خواهر شهرزاد را هوای سايه وار گرد ماه که هوادار اوست و دختران رهاشده از تيغ سلطان را ستارگان رهانده ی ماه از آتش خورشيد می داند و رمزگشايی مي کند.(همان،61)  پورفرخان با شناختی که از ماهيت نظام مردسالار عرب دارد، گويی آينده ی همسر و خواهر خود را پيش گويی مي کند. سهم شهرزادی که همواره نماد رويش و آبادانی و زندگی است، در نظامی سوداگر و به شدت جاهلی که امروز در آن گرفتارآمده است چيزی جز مرگ نيست: «مرگ سهم او کرده اند و او از زندگي مي گويد».(همان،70) در همه ی موارد يادشده، پور فرخان زن را موجودی خردمند و تاثيرگذار دانسته است که کلام او حکمت است و زندگی. اوهمواره بر نظامی که در آن حتی نماد و تجسم زندگی محکوم به مرگ است، خرده می گيرد.

    نيروی تاثير گذار زن در اپيزود سوم عقل و خرد اوست. روشنک با استدلال های عقل پسند، شوهر جاهلش را رام می کند و قداره از دست او می افکند.(همان،106) به نيروی خرد، نقاب عقلايی را که مرد پيوسته منِ جاهل خود را پشت آن پنهان مي کند و از زبان آن سخنن می گويد از چهره ی او برمی دارد تا جايی که ميرخان، عقلا را نفی می کند و آنان را دروغ گو می خواند.(همان،106)

استدلال های روشنک، منِ کم خرد، بی سواد و کوته انديش ميرخان را دربرابر خودش نمايان می سازد و او را به ارزش خرد و دانش رهنمون می شود؛ ميرخان متحول می شود و از روشنک می خواهد به او سواد بياموزد. او نخستين دانش آموز روشنک است و درباره ی او اين گونه نظر می دهد: «تو آموزگار خوبی هستی که بی سرزنش می آموزی».(همان،107)

8_5. زن؛ غرور و آزادگی

در اپيزود دوم، زن نماد آزادگی و غرور است که جان خويش را نيز فدای آزادگی خود می کند. آن گاه که ماهک از تنگدستی برادرش سخن می گويد، خورزاد او را بازمی دارد؛ مبادا شريف در آنان به چشم گدايان بنگرد.(همان،48) او دريغ می خورد بر غروری که به التماس افتاده و بخششی که محتاج گدايان شده است(همان،49) قوم عرب آزادگی را به گونه ای ديگر تعبير مي کند؛ اما پورفرخان آنان را دو سرو آزاده             می داند.(همان،68) دو زن با بازگشت به خاطرات گذشته، روزگاری را به ياد مي آورند که عجوزه ای در رباط با حيله و پيغام اصرار می ورزيده تا ايشان «خود را در مزايده ی اهل طلب بگذارند»(همان،69) اما دو زن با وجود تنگدستی، هيچ گاه به وسوسه های او توجهی نکرده اند. امروز اما فساد دستگاه حاکم رسما آن ها را در من يزيد  می نهد و خورزاد و ماهک بی پناه و سرگردان، چاره را در خودکشی  می بينند. وقتی امير حرس به آن ها می گويد که يا به رجال مي رسند يا به خانه ی نخاس فروخته می شوند(همان،74)، پيش از اين که با حق بيع وشری و تعزير و تنبيه به تصاحب کشندگان همسر و برادر خويش درآيند، خود را می کشند و فرياد برمي آورند: «آزاد شديم».آن دو به اين اميد که روزی داستان آن ها روايت شود، با اين که از زندگی مي گويند، می ميرند.(همان،77)   

9_5. زن در قالب کدبانوی خانه

دراين نمايشنامه گاه زن کدبانوی خانه نشان داده شده است. ماهک، زن روشن فکر اين نمايشنامه، ضمن دل سوزاندن بر مواريث فرهنگی ايران وآوارگی خردمندان، پيوسته نگران ته کشيدن داشته و نداشته های خانه و باقی نماندن حتی ته مانده ای در خوان است.(همان،48) او از اين واقعيت سخن می گويد که در آن شرايط سخت، غذای مردمان تنها کشک وپياز است، تا جايی که تره بر خوان آنان حکم زيور و تجمل يافته است. در جست و جوی ديناری است برای کرايه کردن جمازه يا زورقی که او را به ری برساند و گاه يافتن زاد و توشه ای برای سفر، مشغله ی ذهنی او را شکل می دهد.

در اپيزود سوم نيز رخسان درآغاز نمايشنامه، دغدغه ی آماده کردن لوازم برگزاری مراسم عزاداری روشنک را دارد و با وسواس تمام، بساط عزا را برنامه ريزی می کند. روشنک نيز گاه با او همراه می شود.(همان،83_82)

10_5. زن و مرد آرمانی

در اپيزود اول رابطه ی زن و مرد آرمانی جلوه ای ديگر دارد و اين رابطه با بافت و ساختار اسطوره ای اثر و نيز شخصيت شهرناز که می تواند نماد الهه ی مادر،آناهيتا، باشد، سازگاری دارد. پهلوان گاوسوار، مرد آرماني انديشه ها و روياهای شهرناز است. او را با همان اوصافی که می خواسته پروريده است. او دادگر است، يلی آبدست و بادسوار، خاک نورد و آتش گذار، «پهلوانی که مادرش گاوی بود؛ که می آيد به آبادی چشمه ها و درخت.»(همان،35) پهلوانی که گرز بر سر ضحاک می کوبد و پتياره ی وجود او را به زنجير مي کشد و چشمه ها را آبادان                مي کند.(همان،11)

 

 

 

11_5. تاثير پذيری دختر از مادر

اين پديده نيز از مواردی است که در اپيزود دوم شب هزار و يکم برجسته شده است. تاثير شگرف مادر روشنک بر شخصيت او نمودی ويژه دارد. روشنک کتاب هزار ويک شب را از مادر به ارث برده؛ مانند مادر آن را خوانده و به آگاهی رسيده است؛ بازی مرگ وی تداعی گر خودسوزی معترضانه ی مادر و ايستادگی وی دربرابر نظام مردسالار جاهل است که به آگاهی زن کينه می ورزد؛ دغدغه ی رهاندن دختران از جهل، دنيای او را به تلاطم درآورده، همان گونه که مادرش را واداشته تا معترضانه هرشب در خواب هاي ميرخان جيغ بکشد. سرانجام نيز روشنک به راه مادر می رود؛ در مکتب خانه ی مادر را می گشايد وهمچون او معلم می شود.

                    

6. زن و نظام مردسالار

پيش از اين برای توصيف شخصيت زن در اپيزودهای سه گانه ی نمايشنامه ی هزار و يک شب از نظام مردسالاری که شخصيت زن در آن شکل می گيرد سخن گفته شد. در اين جا تلاش بر اين بوده است تا رابطه ی زن و مرد در سه اپيزود نمايشنامه ی شب هزار و يکم به طور منسجم و دسته بندی شده به تصوير کشيده شود.

1_6. ضعف مرد در شناخت جهان پيچ در پيچ زنان

دربرخورد شخصيت زن با مرد در قالب طبيعی کاراکترها، از جمله مواردی که در اپيزود اول اين اثر به طور عمده به آن پرداخته شده ضعف مرد در شناخت جهان پيچ در پيچ زنان است؛ ضعفی که از شيوه ی رفتار خود مرد سرچشمه مي گيرد. ضحاک با دارا بودن نيروی جادو و افسون و با اين که اهريمن مددکار اوست، از شناخت چهره ی راستين زنان خود ناتوان است. او هزار و يک شب و روز پنداشته است دختران جمشيد را به نيروی جادوی خود به شبستان کشانده است. در اين مدت، زنان او چاره ها انديشيده اند و کارها کرده اند که همه از چشم او پنهان مانده است. او حتی نتوانسته آثار وحشت و اندوه را در چهره ی آن دو تشخيص دهد. وقتی دو زن رازهای پشت پرده را بر او آشکار مي کنند و دنيای راستين درون خويش را بر او آشکار مي نمايند، سرگردان مي پرسد: «جادوی من کجا بود تا اين نهفته بداند؟»(همان،22) شهرزاد و ارنواز حتی مارهای او را نيز فريفته و به خود خوگر کرده اند اما ضحاک نتوانسته اين نکته را نيز درک کند.(همان،34)ضحاک پيوسته سرگردان است زيرا نمي داند آيا زنان او نقش بازی مي کنند و داستان مي گويند يا اين که از واقعيت حرف مي زنند؛  معلق است در مرز ميان افسانه و واقعيت.(همان،35) هرچه اعترافات شهرناز و ارنواز بيشتر مي شود، ضحاک بيشتر در شگفت مي شود: «وه_ چه نشنيده ها مي شنوم! چه ندانسته ها!»(همان،23) و يا: «چه نيرنگ ها در گريبان؛ چه زيرکی ها در آستين!»(همان،27). اوحتی نمي داند زنانش به راستی برايش فرزندی زاده اند يا نه؛ درمانده و بريده مي نالد: «آه ضحاک تو خام اين زنان شدی که اگر آهرمن يار من است، پس او نيز خام ايشان است.»(همان،35)

 در اپيزود دوم نيز مرد از شناخت زن عاجزاست. از آن جا که مردی مانند ميرخان با شخصيت حقيقی همسر خود و در کل با زنانی مانند او سر ناسازگاری دارد، زن مجبور می شود چهره ی راستين خود را پشت نقابی از اطاعت و فرمان برداری پنهان کند و هربار، با غفلت مرد، ازآن نقاب سرباززند.(همان،100) نقاب او اطاعت او و رسيدگی به جمع و تفريق های همسرش است و سرباززدن او از اين نقاب، پناه بردن او به خلوت و دور از چشم شوهر کتاب هزار ويک شب را خواندن.(همان،99) در سرتاسر زندگی زناشويی، مرد نتوانسته راز درون زن را     کشف کند. اين نقابی است که خود ميرخان ساخته و بر چهره ی زن گذاشته است و اينک همين نقاب باعث شده نتواند جهان درون او را کشف کند.

   2_6. محدوديت زن در نظام مردسالار

    زنان در هر سه اپيزود از نمايشنامه ی يادشده محدودند: در اپيزود اول، يکی از دلايل مهم ضعف ضحاک در شناخت زنان، جز ستم پيشگی و چهره ی مخوف وی، محدوديت زن است. زن در اين نمايشنامه حق انتخاب ندارد؛ حتی وقتي خود را مي فريبد که سرنوشتش را به دست خود رقم زده، در اصل تنها راهی رابرگزيده که سلطه ی سياه ضحاک بر سر راهش گذاشته است. شهرناز و ارنواز که می دانند دير يا زود نهانگاهشان بر روزبانان ضحاک آشکار مي شود وآنان را چون دو اسير به کاخ او می برند، به اختيار خودقدم به کاخ او می گذارند زيرا درصورت اسارت، به آنان به چشم دو دشمن خواهند نگريست و بی شک روزبانان و جاسوساني بر ايشان خواهند گماشت و آن ها را که به همسری دشمن درآمده اند تا با هدفی مقدس از بار ستم ضحاک بر جهان بکاهند، محدود خواهند کرد. ضحاک در اين اثر بر همه ی امور احاطه دارد و سلطه ی اهريمنی او تا بدان جاست که خواليگر جمشيد به شهرناز هشدار مي دهد: «آه_بانو_گويا از گوش های او نمي انديشيد که آن نيز هم شش است!»(همان،25) توصيف مکان داستان از زبان خود ضحاک نيز جوی محدود و سخت بسته را به تصوير مي کشد: «چه نيک است که هر داستانی در اين شبستان_ ميان اين شش در بسته_مي گذرد که کسی رابه آن راهي نيست؛ و جاندار و جابان زرين کمرم پشت هر در، همه گوش و هوشند!»(همان،8)در اين گونه فضايي زنان مجبورند خود را پشت نقابی از اطاعت و فرمان برداری پنهان سازند؛ به ويژه اگر اهدافی بلند و ضد نظام مرد سالار در سر داشته باشند.

ضحاک شادمان از اين است که زنان را تير و کمند انداختن نمي آموزند زيرا در غير اين صورت، بر جان خود   بی زنهار مي شد.(همان،8) وقتي اين شادی خود را با زنان درميان می گذارد، ارنواز مي پرسد: «با کدام دشنه و تير و کمان ضحاک؟»(همان،8)که اين خود کنايه ای گويا از محدوديت زن است.

 در اپيزود دوم، نظام مردسالار عرب آزادگی زن را مرادف فاجره و فاحشه بودن او مي داند. از همين رو از پورفرخان می خواهند خواهر و همسر خود را در اختيار آنان بگذارد تا آن دو را کفالت و تمشيت کنند زيرا «آزادگان حقيقی مقيدند»(همان،68) و بدين وسيله آزادی زن را در بند بودن و تقيد معنا مي کنند. طبيعی است اگر درچنين  نظامی محدوديت زنان سخت اوج گيرد و زن به مثابه ی کالا قابليت خريد و فروش پيداکند؛ کالايی که می توان آن را از دشمن به غنيمت گرفت و در صورت لزوم آن را فرخت. بهترين توصيف اين نظام در نامه ی خليفه تبلور يافته است. وقتی خليفه خورزاد و ماهک را به زيردستان خويش انفاق مي کند می نويسد: «وجيهه بنت الشمس و هلال القمر_خواصّه و همشيره ی آن ملعون_ که مراتب حسن و سلوک و معرفتشان در افواه  است، با حق بيع وشری وتصاحب و تملک وتنبيه وتعزير، اولی را به شريف بغداد و ثانی را به امير حرس مخصوص فرموديم و بر اين دو جاريه است که در تمکين و تعظيم مولای خود رضای رب العالمين جويند...»(همان،75)

 در اپيزود سوم نيز محدوديت زن تا آن جاست که روشنک و رخسان دانايی و سواد خود را مانند داغ ننگ پنهان می کنند. شوهر او خشنود است که همسرش بيش از حساب و کتاب او نمی داند. روشنک حتی اين کار خود را هم جايی فاش نمی کند و کسی نمی داند او و رخسان نوشتن می دانند.

مادر او سال ها پيش زنی مکتب خانه دار بوده و«با همه ی جوانی خود مکتب را چنان پيش می برد که ملّاهای مکتب خانه دار چشم ديدنش را نداشتند. يک زن مکتب باز کند روبه روی مکتبشان و دختربچه ها سر از پا نشناسند».(همان،84) پس مردان مکتب خانه ی او را می بندند و مادر در اعتراض به کار آن ها خود را آتش       مي زند. «و حکم تعطيل مکتب خانه با او سوخت».(همان،84)

3_6. تلاش نظام مردسالار برای مسخ هويت زن

نظام مردسالار در هر سه اپيزود اين نمايشنامه مصرانه می کوشد زن را از هويت راستين خود تهی سازد و او را به رنگی خود درآورد که خود می خواهد.

 در اپيزود اول، سيطره ی ضحاک گاه از قلمرو شبستان در مي گذرد و مي کوشد انديشه ی زنان را نيز دربندکند. در کشاکش تلاش برای کشتن انديشه ی زنان در ادامه ی مسخ هويت زن، شهرناز از پا نمي نشيند و دربرابر اين خواسته ی ناعادلانه ی ضحاک مي ايستد. وی رودرروی ضحاک از سرزمين ايران و داد و دهش جمشيد مي گويد. ضحاک سخت بر مي آشوبد: «پس شما هنوز هم ياد پدر مي کنيد_ و به نيکی هم؟...»(همان،13)،يعني در اين مدت همه ی تلاش های ضحاک برای کشتن انديشه ی جمشيد و نگرش جمشيدوار به زندگی پوچ بوده است و زيباتر اين که رسالت پاسداشت انديشه ی جمشيد و نگرش جمشيدوار بر عهده ی دو زن؛ شهرناز و ارنواز  بوده است.

در جای ديگر، وقتی شهرناز با خواليگر پدر روبه رو مي شود، از او می خواهد تا وی را همان بپندارد که بوده است و مي پرسد: «آيا من پيش از اين که مرا به همسري آن اژدهای سه پوزه ی شش چشم بشناسي کسي نبودم؟»(همان،35) و بدين وسيله تلاش مي کند در شرايط تازه و در نظامی که می کوشد انديشه و گذشته ی او را از وی بگيرد يا مسخ کند، پاسدار هويت خود باشد.

 در اپيزود دوم نيز در سطح انسانی و زمينی کاراکترها_بدون درنظر گرفتن لايه ی فرهنگی و ملی شخصيت خورزاد_ تلاش نظام مردسالار برای استحاله ی هويت و شخصيت زن،آشکارا ديده می شود. شريف بغداد مصرانه تلاش مي کند تا نام شخصيت ها را عوض کند؛ ماهک را هلال القمر، نيکرخ را وجيهه، خورزاد را بنت الشمس و... می خواند.(همان،42) اين پديده در ديگر نمايشنامه های بيضايی از جمله ندبه(بيضايی،1382) و پرده خانه(بيضايی،1382) نيز نمود داشته است. از آن جا که نام افراد با شخصيت وهويت آن ها پيوندی عميق می يابد، تغيير نام افراد می تواند کنايه ای از تغيير دادن هويت و شخصيت آن ها باشد. خورزاد در برابر اين رفتار اعراب  درمی ماند. او نمی تواند به آسانی به شکل قالبی که اعراب برايش ساخته اند دربيايد. وقتی خورزاد از خودش، ماهک و پورفرخان نام می برد، شريف از او مي خواهد «معنا» را بگويد. خورزاد سردرگم ذهن خود را وامی کاود: «آه چه بود؟[در ذهن خود جست و جو می کند] تو را هلال القمر خواند و شويم را ابن ميمون ابن جرجيس الکاتب الرازی!»(همان،43) همين سرگردانی نشانگر خوگر نبودن وی با هويت تازه است، حال آن که شريف اصرار دارد معنا را بشنود. 

4_6. تحقير زن در نظام مردسالار

با اوصافی که تا کنون از نظام مردسالار ارايه شد، طبيعی است که زن در چنين نظامی بسيار حقير باشد و حتی مهم ترين حقوق او که همانا احترام گذاشتن به شخصيت انسانی وی است، ناديده گرفته شود. در اين سه اپيزود با جلوه های ناخوشايندی از تحقير زن رو به رو می شويم:

1_4_6. قراردادن زن در مرتبه ای پايين تر از مردان

زن در اين اثر، در مرتبه ای پايين تر از مردان نشان داده می شود. به ويژه در اپيزود دوم آن گاه که خورزاد مزد همسرش را از شريف بغداد می خواهد، شريف با لحنی تحقير آميز می گويد: «مشتبه نشود؛ ذکر آن عوض با وی بود نه شما! مقاوله ای ما بين رجال_ واضح شد؟»(همان،49) و يا در اپيزود سوم از زبان ميرخان می شنويم: «...مگر نه آن که به فرمايش عقلا دو زن برابر يک مرد؟» (همان،95) در اپيزود اول نيز ضحاک واژه ی زن را در ترکيب «مردک زن  ترس»(همان،21) به کاربرده است.

در اين اپيزود، ضحاک زنان را مورد خطاب قرار می دهد: «... چه واژه ی زيبايی است ترس! و شما چون        مي ترسيد زيباتريد...»(همان،23)بدين وسيله آنان را در مرتبه ای پايين تر از مرد قرار مي دهد و در ضعف ايشان، اقتدار خويش را مي جويد

2_4_6. بی خرد دانستن زن

زن در اين اپيزودها پيوسته بی خرد خوانده می شود؛ در اپيزود اول ضحاک با لحنی خشم آلود زنان خود را مخاطب قرار می دهد: «زن بی خرد است ور که دختر جم باشد».(همان،17)

 در اپيزود دوم نيز اعراب زن را بی خرد می دانند و در واقع، سرتاسر اين اپيزود عرصه ی کشمکش پورفرخان است با اعراب بر سر مساله ی حمايت يا انکار خرد زنان. دامنه ی اين تحقير حتی  شخصيت داستانی شهرزاد قهرمان کتاب هزار و يک شب را نيز دربرمي گيرد. در مجلس استنطاق پورفرخان، بر شخصيت شهرزاد خرده ها   مي گيرند: «عجوزگان[شهرزاد] را چه جای حديث گفتن و خليفه را نصيحت آوردن؟ کِی واقع شد و حادث شد وکدام صديق ديد و شنيد که از اين طايفه[زنان]، داهيه ای بر رجال دولت پيشي گيرد؟»(همان،60) و مدعی      مي شوند شخصيت شهرزاد برساخته ی پورفرخان است«به تخفيفِ افضلِ رجالِ عرب».(همان،60) 

در اپيزود سوم تحقير و بی خرد شمردن زن از زبان ميرخان اين گونه استدلال منطقی می يابد: «بی عقلی زنانه نباشد! مگرنه آن که به فرمايش عقلا دو زن برابر يک مرد؟»(همان،95)

5_6. سوگيری خصمانه ی نظام مردسالار دربرابر آگاهی زن

 اين پديده از جمله موارد عمده ای است که در اپيزود دوم اثر يادشده به آن پرداخته شده است. وقتي پورفرخان در مجلس استنطاق تعريف تازه ای از شهرزاد ارايه مي دهد: «صورت دختر خدا، ناهيد، در زمين که برای هدايت سلطان آمد؛ و دليل وی است بر خرد و عدل»،کينه توزانه مي پرسند: «آيا زن خدايی است که جهل رجال از آسمان به زمين مي کشدش؟»(همان،61) و نيز بر او خرده می گيرند: «چرا اين همه معارف زنی تواند گفت که قصاصان معموره ی بغداد از آن عاجزند!»(همان،60) در جايی ديگر امير حرس خورزاد و ماهک را که زنانی با کمالند و به گفته ی خليفه «مراتب حسن و سلوک و معرفتشان در افواه است»(همان،75)، عجوزه ی محتاله و ضعيفه ی مکاره می خواند(همان،73) که خود گواهی است از کينه ی ايشان نسبت به آگاهی زن که هميشه به مکر و حيله تعبير می شود. در چنين نظامی که هرچه هست نفی هنر و دانش زن است، پورفرخان نيز از بيم اعراب هنر شهرزاد را  نفی مي کند و کار شگرف شهرزاد را در متحول ساختن سلطان، به پای دو مرد مي نويسد؛ نخست، سلطان که با ترس افکندن در جان شهرزاد، زمينه ی داستان گويی های او را فراهم مي کند و ديگر، گردآورنده ی هزار افسان که داستان هايی را از سراسر جهان گرد آورده و  داستان هزار و يک شب را با آن ها غنابخشيده است. پورفرخان هرچند خود معتقد به اين امر يعنی انکار نقش سترگ شهرزاد و نوشتن آن به پای مردان نيست؛ اما به گمان اين که     گفته هايش می تواند تسکينی بر درد حسادت شکنجه گران خود باشد، خلاف عقيده ی خويش سخن می گويد. او از اعراب می خواهد اگر زن بودن قهرمان کتاب آزرده شان مي سازد، نام او را از کتاب بيندازند و «نامی از رجال خود جای وی بنشانند».(همان،63)

 خورزاد نيز به گونه ای در برابر اين نگرش اعراب می ايستد. وقتی «عجمی مرد علوی» خيرخواهانه ماهک و خورزاد را از ماجرای قتل پورفرخان آگاه می کند و از آنان می خواهد بگريزند، خورزاد از رفتن سر بازمي زند: «نه! بايد بدانم چگونه تاوان دانايی داد! روزی از خود نپرسم که چرا از اين روز نپرسيدم! آری بايد بدانم چه ها گذشت».(همان،53) او درپی آگاهی می ماند؛ او مي خواهد بداند بی سامانی اش چگونه سامان گرفته است(همان،53) و در فرجام جان برسر آن مي نهد.

اپيزود سوم کاملا به مساله ی تقابل نظام مردسالار و آگاهی زن اختصاص دارد که پيش از اين در معرفی شخصيت روشنک، به آن پرداخته شد.

6_6. نيروی تاثيرگذار زن و ميل به نفی آن

در اين اپيزودها زن دارای نيرويي شگفت انگيز برای تاثير گذاری بر مرد يا ايجاد نظامی نوين است. اين نيروی او همواره از سوی مردان به ديده ی انکار نگريسته می شود و مردان در بيشتر موارد از آن بيم زده اند يا به آن     حسد می ورزند.

 در اپيزود دوم، نظام مردسالار همواره نفی کننده ی نيروی تاثيرگذار زن است و از آن سخت بيم دارد. پورفرخان اما نماد روشنفکری و خرد است که به نيروی تاثيرگذاری زنان ايمان دارد. وقتي ميرحرس منکر نيروی تاثير گذار شهرزاد بر پادشاه و مهربان کردن جلاد خود مي شود، پورفرخان مي گويد: «...چرا نشود شهرزاد بود و جلاد مهربان کرد؟»(همان،68) حتی بهانه ی اعراب برای تحريم کتاب و تکفير مترجم آن بيم از نيروی تاثيرگذاری شهرزاد قهرمان کتاب است. آن ها می ترسند شهرزاد با نيروی شگرف خويش بر خليفه تاثير بگذارد و«به تفتين، با اين همه حکايت بعيد مستبعد، حواس سلطان عرب را از تنبيه و تجسس  و تعزير و سياست  وقتال دورکند و از سلطه و حکومت نفور».(همان،57) و يا با تاثيرگذاری  بر ارکان دولت، آنان را به اين«اراجيف و اوهام» سرگرم دارد و از کشورگشودن و خلايق زير تيغ تصرف عرب آوردن» بازدارد.(همان،57) به گمان اعراب دانايی شهرزاد با غيرت سيّافان خليه ی غازی پهلومي زند.(همان،57) حتی آنان نَفَس شهرزاد را روح و ملاط خشت های بغداد می دانند زيرا بنايان اسير ايرانی برای اين که ياد اسيری نکنند، هر شامگاه قصه های شهرزاد را مي خوانده اند«تا خوابشان به شود و زخم های دل فربه».(همان،59)

7_6. بی امنيتی زنان در نظام مردسالار

همه ی زنان اين اپيزودها در دنيايی نا امن زندگی می کنند؛ دنيايی خشن که  استعدادهای آن ها را خفه     می کند و آزادی آنان را به رقت انگيزترين شکلی ازميان می برد.

 در اپيزود اول، دنيای تيره و تار دختران جمشيد در کاخ ضحاک و در دوران آوارگی و زندگی پنهانی به تصوير کشيده شده است. در دوران آوارگی ترس و بيم پيوسته ی آنان از آشکارشدن مخفی گاهشان بر روزبانان ضحاک و در کاخ او اضطراب هميشگی ايشان از افشای نقشه هايشان همواره سايه هايی از نا امنی را بر کل اثر بازتابانده است.

دراپيزود دوم، جو حاکم برای زنان سخت ناامن است. اين بی امنيتی زن در سرتاسر اثر بازتاب يافته است. دامنه ی اين ناامنی نه تنها زنان که حتی مردان را نيز دربرمی گيرد. هر کس نگران ديگری است تا آن جا که کسی به ياد فرهنگ و علم وانديشه نيست : «ماهک: تو بر وی[پورفرخان] می ترسی، من بر تو و او بر هردوی ما! چه رنگی باخته هزار افسان!»(همان،50) هيچ گونه تامينی برای آينده ی زنان وجود ندارد: «آيا بايد روسپی کوچه ها شويم از گرسنگی _و پس از آن سنگسار بددهنان؟»(همان،53) زن بايد برای در امان ماندن لباس مردانه بپوشد.(همان،53) در امان داشتن زن از چنگ نظام فاسد باری مي شود بر دوش مرد و وسيله ای برای باج گرفتن از او.(همان،63) پايان شکايت از دست والی ستمگر ری، نزد قاضی القضات بغداد که «کتاب سوزی، ستم برموالی، باج گيری و دختران و زنان را دلاله در کار کردن» از جمله جنايات اوست، چيزی جز بر باد رفتن مال و جان و ناموس نيست.(همان،47)

 واکنش زنان اين نمايشنامه به نظام حاکم سخت معترضانه است. خورزاد وماهک در قالب دو زن آزاده، در برابر نظام آلوده ای که در چنبره ی آن گرفتار آمده اند، معصومانه ايستادگی می کنند. آنان به بهای جان خود رو در روی اعراب می ايستند؛ می ميرند اما به تسخير ايشان در نمی آيند.

روشنک نيز در اپيزود سوم از داشتن کانون خانوادگی امنی که بتواند به راحتی کتاب بخواند يا به هنر و دانش خود جهت بخشد، محروم است. او هميشه از غفلت مرد خود برای پرداختن به مطالعه و خواندن هزار و يک شب بهره جسته است.

8_6. انکار نيروی شگرف زنان در فتح های بزرگ

اين پديده به ويژه در اپيزود اول نمايشنامه بازتاب داشته است؛ ضحاک پس از ديدن پيروزی زنان، با نگاهی ناباور، به انکار نيروی شگرف زنان در فتح های بزرگ می پردازد و آنان را تهديد می کند که نامشان از صفحه ی روزگار محوخواهدشد يا به بدی بر سينه ی تاريخ خواهدماند: «نام شما زدوده خواهدشد. پهلوانان می آيند و مرا زنجيرمي کنند و شما را جز سرزنش نمی رسد، بدين که همسران من بوديد! در داستان هايی که از اين پيکار      مي کنند سخني از شما نخواهدرفت؛ آری در اين پيروزیِ در راه، کسي يادي از شما نخواهدکرد.»(همان،37) اين گفتار، گويای واقعيتی تلخ است و آن درپرده ماندن و ناديده انگاشته شدن زن در عين زير بنايی بودن نقش او در کارهای بزرگ است.

بيضايی در اين اثر با زدودن نقش ارمايل و گرمايل دو خواليگر از نژاد شاهان که بنا به روايت فردوسی رهاننده ی جوانان از کام ماران ضحاک معرفی شده اند(فردوسی،52:1379) و با محوريت بخشيدن به نقش شهرناز و ارنواز، اين کار سترگ را بر عهده ی آنان مي گذارد. بايد يادآورشد که تا کنون در ادبيات ما کمتر به اين دو چهره پرداخته شده و در شاهنامه از آن ها به عنوان همسران ضحاک و آمخته به کيش بد او سخن به ميان آمده است:

          بپروردشان از ره جادويی                بياموختشان  کژی و  بدخويی  

 و آن گاه که از درآمدن فريدون به شبستان ضحاک سخن مي گويد، کلامش گويی تعبير تهديدهای ضحاک در اثر يادشده از بيضايی است:

        برون  آوريد  از  شبستان   اوی         بتان  سيه موی  خورشيد  روی

       بفرمود شستن سرانشان نخست         روانشان از آن تيرگی ها بشست

      که پرورده ی بت پرستان  بدند         سراسيمه برسان مستان بدند   (همان،69)

در نمايشنامه ی شب هزار و يکم، با برجسته شدن نقش شهرناز که انديشه و پيشنهاد رهاندن فرزندان ايران از آن اوست و نيز، حس مادری همسر خواليگر که او را در پختن غذايی با مغز يک جوان و رهاندن جوان دوم ياريگر بود، فتح بزرگ از آن زنان است. اما بزرگ ترين فتح شهرناز پديدار شدن پهلوانی گاوسوار و فراهم آمدن هزار و يک فرزند برنای ايران زمين برگِرد اوست. اين فتح که در آن بنای ستم ضحاک فرو مي ريزد از آن شهرناز است چه، هزار و يک فرزند زاده های انديشه ی او و خود پهلوان برساخته ی خواب های خدايی و آرمان های وی است.

 

9_6. تعصب مردانه

 اين پديده به طور روشن در اپيزود اول نمايشنامه نمود داشته است. ضحاک در اين اثر تا اندازه ای بدبين است که حتی به مارهای خويش که پاره های وجود او هستند، رشک می برد. وقتی مارها را شيفته و رام زنان خود      مي بيند، در سايه ی تعصب مردانه ی خود، بر زنان خرده مي گيرد که چرا وقتی راز فريفتگي مارها را دريافته اند،  دشنه ی او را از کمرگاهش نکشيده و در جگرگاه خود فرونکرده اند.(همان،34) در اين جا نيز داوری ضحاک سخت تنگ نظرانه است؛ او از زنان مي خواهد خود را بکشند نه مارهايی که پاره های وجود وی اند. حال آن که گناه عاشقی و شيفتگی از ماران است و نه از شهرناز و ارنواز.

10_6. مردستيزی زنان

 با توجه به آن چه تاکنون درباره ی نظام مردسالار گفته شد، شگفت نيست اگر در چنين نظام ناعادلانه ای، نشانه هايی از مردستيزی ديده شود:

 در اپيزود دوم روشنک به همسری مردی درآمده که باعث خودسوزی مادرش شده است. وقتی خواهرش از اين راز آگاه می شود از درک چرايی کار او در شگفت می ماند. روشنک در پاسخ سرگردانی او می گويد: «خيال کردی ديگران بهتراند؟ کدام مردی هست که زنی را آتش نزده؟»(همان،86) او قالب تهی کردن مردان به خاطر مرگ زنان مورد علاقه شان را خيالی باطل مي داند و علاقه ی ايشان را به جنس زن، از نوع علاقه ی آنان به پرنده ای در قفس می داند.(همان،81) با اين حال روشنک به اعتراف خودش شخص ميرخان را دوست دارد اما با رويه ی جاهل شخصيت او می ستيزد.(همان،86)

  11_6.  زن و مرد آينه ی يکديگر

 در اپيزود دوم، روشنک همواره معتقداست زن و مرد آيينه ی يکديگر هستند. وقتی ميرخان از زنان نابکار هزار ويک شب می گويد، روشنک آنان را نتيجه ی مردان بدکاره می داند.(همان،105) از اين ديدگاه، زن مانند آينه، تنها چيزی را بازتاب می دهد که از محيط و مرد زندگی خود فراگرفته است و در اصل، آينه ای است فراروی مرد خود. از اين رو در سرزنش خطای زنان بايد به طرف ديگر اين خطا نيز توجه شود. روشنک اعتراف می کند در بازی مرگ و زندگی خويش دقيقا درسی را پس می دهد که از زندگی گرفته است. نظام مردسالار سال ها به او تلقين کرده که اگر کتاب هزار ويک شب را بخواند، خواهد مرد. او کتاب را خوانده و به آگاهی رسيده است و اينک بازی مرگ ادامه ی درسی است که از اين نظام آموخته است.(همان،83)

   7. زن_ سياست و اجتماع

     زنان در اپيزودهای يادشده، نه تنها در قالب يک زن محدود و مقيد به زندگي شخصی جلوه گر مي شوند بلکه گاه بار سنگين رسالت اجتماعی و وظايف کليدی سياسی را نيز برعهده می گيرند.

در اپيزود اول از زبان شهرزاد می شنويم: «منم که پاسِ پدر داشتم و پاس کشور و پاس بُرنايان ايرانشهر و خود بدنام کردم به همسری دشمن، از بهر پاسداشت اين همه.»(همان،30) شهرناز در اين گفتارکوتاه وگويا همه ی بار رسالتی را که  بر دوش دارد بازشمرده است. او به دستياری ارنواز در برابرنظام سياسی حاکم مي ايستد. مشغله ی ذهنی او به عنوان يک زن، تنها به خانه و امور خصوصی زندگی محدود نمی شود. او برای خود رسالت قايل است؛ رسالتی فراتر از چارچوب شناخته شده ی وظايف زن در نظام سنتي مردسالار. وقتي خواهرش به او می گويد: «ندانی اگر به زور بُرده شويم در چشم مردمان ستمديده ايم و اگر به دلخواه رويم انباز ستم؟» پاسخ می دهد: «بهتر است انباز ستم بدانندم اگر چنين بشايد از ستم کاست و نيايد روزی که ستمديده بشناسندم، اگر اين بر ستم      مي افزايد.»(همان،17)

شهرناز خود را يکی از مردمان ايرانشهر مي داند و از اين روی نمي خواهد آرامش گزيند.(همان،23) بر اساس آن چه تا کنون درباره ی وی گفته شد، مي توان ادعا کرد يکی از بزرگترين وظايفی که برعهده ی شهرناز گذاشته شده است همين رسالت اجتماعی اوست که محوريت نقش او_به طور مطلق زن_ را  در گستر ه ی اجتماع و تحولات شگرف سياسی برجسته تر می سازد.

در اپيزود دوم نيز خورزاد و ماهک با هيچ يک از خواست های اعراب سازش نمي کنند. آن دو می ميرند اما تن به خفت نمی دهند. مرگ خورزاد و ماهک اعتراض سرخی است بر نظام ستم پيشه ی حاکم و به راستی هيچ فريادی رساتر از آن نيست.

   اعتراض و رسالت اجتماعی زن در اپيزود سوم اين اثر نيز به روشنی بازتابيده است. روشنک برای خود رسالتی فراتر از زندانی بودن در حصار خواسته های مرد جاهلش قايل است. جهان بر او تنگ می شود، وقتی اين حقيقت تلخ را درمی يابد که از همه ی دانش پدری و مادری اش  تنها جمع و تفريق حساب های شوهرش از او خواسته  می شود. او خود را موظف به علم آموختن به دختران می داند و اين رسالت اجتماعی اوست.

بازی مرگ و زندگی روشنک در اعتراض به نظام مردسالار جاهل است که انديشه ی زن آگاه را به بند می کشد. روشنک_که نامی شايسته ی نقش خود دارد_ پس از خواندن کتاب هزار و يک شب و رسيدن به آگاهی، ميان دنيای واقعی و دنيای انديشه هايش تعارض ايجاد می شود و ديگر نمي تواند نظام موجود را برتابد. پس به مرگ خود رضا می دهد.(همان،105) او ادعا می کند با خواندن کتاب قصد خودکشی داشته است از اين رو اعتراض وی در قالب خودکشی جلوه گر شده است.(همان،104)

در رويا های ميرخان نيز هرشب زنی جيغ می کشد؛ به گفته ی روشنک: «او جيغ می کشد از آن که به بستن مکتب خانه، همه ی آن دختران سوزانيديد که اين همه سال ها می توانستند چيزی بياموزند»(همان،107) يعنی او رسالت مادر خود را در آموختن دانش به دخترکان و فرياد او را فرياد اعتراض دانسته است. 

 

8. نتيجه گيری

در نمايشنامه ی شب هزار و يکم بيضايی، وجود زن طفيلی وجود مرد نيست و زن در هر شرايط و موقعيتی از تشخص هويت برخورداراست. در اين اثر، ضمن پرداختن به دنيای زنان، افزون بر بازنمايی جهان درون و انديشه های ايشان، از رسالت اجتماعی و نقش آنان در تحولات شگرف و بنيادين در عرصه ی اجتماع و جهان سخن به ميان آمده است.

 زنان اين سه اپيزود همواره در تلاش و تکاپو هستند تا هويت ناديده انگاشته شده ی خود را باز يابند و توانمندی های خويش را که همواره زير غبار بی حرمتی ها و کينه توزی ها رنگ باخته است پديدارسازند.

زنانی که شخصيت آنان در اين سه اپيزود درکانون توجه قرارگرفته است، هريک نمادی روشن از يک يا چند خصلت برجسته ی انسانی هستند که پيوسته با نظام مردسالار در پيکار و کشمکش به سر می برند و اين جدال و کشمکش هميشگی است که اين دست آثار بيضايی را تشخص می دهد. درونمايه ی اين اپيزودها به تبع نوع جدال زن و نظام مردسالار در آن ها متفاوت است؛ هرچند زيرساخت انديشه ی بيضايی در پرداخت شخصيت قهرمانان يکسان است. از اين رو، همه ی احساسات و حتی حس مادری اين زنان، به تبع درون مايه ی داستان ها متفاوت  می شود.

در اين آثار، زنان همواره پاکدامن، شجاع، روشنفکر و آزادانديش توصيف می شوند و مردان نظام مردسالار درست در نقطه ی مقابل آن ها سرشار از ميل به تخريب، جزم انديش، بزدل، هوسران، جاهل و سودجو هستند.

    مردانی که در اين آثار دارای چهره ای مثبت هستند همگی در ارتباط با زن و احترام گذاشتن به شخصيت و هويت انسانی وی نمود می يابند.

با توجه به ژرف ساخت انديشه ی بيضايی درباره ی نماد الهه ی مادر، آناهيتا، در قالب زنان نقش اول اين آثار، زن همواره نماد زندگی، برکت، آبادانی و رويش است؛ اما در دنيايی که نظام مردسالار برای اين زنان ساخته است حتی  نماد زندگی نيز محکوم به مرگ است. با اين حال حتی مرگ اين نمادهای رويش و زندگی نيز دربردارنده ی زندگی است و از دل آن حيات می جوشد؛از اره شدن دختران جم گسترش جهان به آبادانی و عدل، از مرگ خورزاد و ماهک سرافرازی و استقلال هويت و مليت ايرانی و از مرگ روشنک و مادر وی شعله های پرفروغ دانش و آگاهی زبانه می کشد؛ درست همچون ققنوسی که از خاکستر وی، نوزادی نوآيين سربرمی آورد.            

 

 

 

 

 

 

 

  منابع

1. آموزگار، ژاله.(1381). تاريخ اساطيری ايران. تهران: سمت.

2. بهار، مهرداد.(1378). پژوهشی در اساطير ايران. تهران: آگاه.

3. بيضايی، بهرام.(1382). پرده خانه. تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.

4. بيضايی، بهرام.(1385). شب هزار و يکم. تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.

5. بيضايی، بهرام.(1382). ندبه. تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.

6. فردوسی.(1379). شاهنامه ی چاپ مسکو. به کوشش سعيد حميديان، تهران: قطره.

7. قوکاسيان، زاون.(1371). مجموعه مقالات در نقد و معرفی آثار بهرام بيضايی. تهران: آگاه.

8.مستوفی، بابک.(1382). اسطوره، تراژدی و داستان امروز؛ گفت و گو با بهرام بيضايی درباره ی تئاتر شب هزار و يکم. نشريه ی ياس نو، 27/7.

9. نشريه ی انتخاب.(1382). انسان های امروز هم می توانند اسطوره شوند؛ گفت و گو با بهرام بيضايی    درباره ی شب هزار و يکم. 21/8.

10. هينلز، جان.(1382). شناخت اساطير ايران. ترجمه ژاله آموزگار و احمد تفضلی، تهران: نشر چشمه.



10 خرداد 1390 1720 0

یه قل دو قل -طنز مشترک با جواد زهتاب(7)

 

                                                                     با اجازه از عطار نیشابوری ....

هان ای جهان که نصف جهان از تو بی خبر

رشت از تو غافل و همدان از تو بی خبر

مضمون تازه ای و کمی هم پسا مدرن

افسوس شاعران جوان از تو بی خبر

با آن که لقمه ای شده ای چرب و نرم و گرم

این شاعران چرب زبان از تو بی خبر

همراه باش با من و در دسترس بمان

زنگی بزن که مشترکان از تو بی خبر

آه ای هلوی چرخ زنان در مسیر رود

بازار میوه های گران از تو بی خبر

ای ماه یک هلال خودت را نشان بده

شوال  غاقل و رمضان از تو بی خبر

مردان تمام با خبرند از تو گل پسر

در حیرتم چگونه زنان از تو بی خبر

در خانه ام نیامده برگشت خورده ای

ای نامه ای که نامه رسان از تو بی خبر

شیرین تر از علف به دهان بزی تویی

اما دریغ این حَیَوان از تو بی خبر

هرروز بی مزاحمت از کوچه می روی

گویی جمیع بوالهوسان از تو بی خبر

 از چاک جامه ات دو قدم مانده تا به صبح

بینندگان یکان به یکان از تو بی خبر...!



07 خرداد 1390 1243 0

هو

یادداشتی پیرامون مجموعه شعر «کوچ به آسمون» سروده ی قاسم سلیمانی شاعر بختیاری

 کوچ به آسمون سروده قاسم سلیمانی



07 خرداد 1390 1404 0

قصه

هنوزم شروع قصه

یکی بود، یکی نبوده

این همه بالا و پایین

زیر گنبد کبوده

     هنوزم مادربزرگا

     متنفر از دروغن

     ته قصه، چش به راهِ

     خوردن یه کاسه دوغن

نمی‌گن اون‌که رسیده

به خونه‌ش کلاغ قصه‌اس

یه نفر همش سواره

یه نفر الاغ قصه‌اس

     نمی‌دونن دیگه این‌جا

     قصه‌ها عین دروغه

     دیگه راستیَم یه قصه

     توی این شهر شلوغه

بعضیا هی خالی بستن

سطل ماستُ خالی کردن

هی دروغ گفتن و بعدش

دوباره ماس‌مالی کردن

     انگاری تموم مردم

     به دروغا کردن عادت

     اما بار کج می‌مونه

     خرمون لنگه جماعت!

همه‌ی روزای هفته

قرص خوابُ خوردیم انگار

یه روزی پا می‌شیم از خواب

می‌بینیم که مُردیم انگار...



06 خرداد 1390 953 0

هوا

هواشناسی نمی‌داند، اما

گرد و غبار محلی

رابطه‌ی مستقیمی دارد

با ارتباط من و تو

...

دستم را گرفته‌ای

تا چشم‌هایت را ببندی.



06 خرداد 1390 990 0

باغ پرپر

بحرين


 1


بيا اي سايه‌سار امن هر باغ


نمي‌خواهد بماند بي‌ثمر باغ


نمي‌خواهد پس از عمري صبوري


بميرد زير باران تبر باغ


 2


بيا اي آخرين فصل زمانه


شکوه سايه‌سارت بي‌بهانه


دلت مي‌آيد آيا باغ پرپر


بماند بي‌بهاري جاودانه؟


 3


در اين دنياي خالي مانده از باغ


فقط وهم و خيالي مانده از باغ


بهار رفته‌ي ما زود برگرد


ببين آيا نهالي مانده از باغ؟


 4


رها، افتاده، پرپر، خسته، گل‌ها


به دنياي تهي دل‌بسته گل‌ها


دوباره باغ، پامال خزان شد


خدايا دسته گل‌ها


 دس‌ت‌ه گ‌ل‌ه‌ا


غنچه


5


تمام لاله‌ها را پشت در پشت


کوير تفته‌ي لب تشنگي کشت


به داد غنچه‌هاي تازه‌ي باغ


برس اي مرد اقيانوس در مشت!


...............................


لينک 1: حرف‌هايي درباره‌ي آيات در خواهرم آيات


لينک 2: و حرف‌هايي درباره‌ي آيات در آيات القرمزي


لينک 3: رباعي‌هاي ميلاد عرفان‌پور اينجا



04 خرداد 1390 848 0

 

...

چوپان باید چه زود باور باشد

با این همه گرگ اگر برادر باشد

باید که پلنگ کاه و سگ جو بخورد

وقتی که رییس مزرعه خر باشد



02 خرداد 1390 1332 0

شعر انتظار- با ذکر تو شمشیر زده حضرت عباس

سلام بر دوستان

چون ملاک بنده در این وبلاگ انعکاس کارهای آیینی هست و چند ماهیست که کلا دغدغه های کاری و اداره و کارشناسی ارشد و باغداری و ... فرصت را از بنده گرفته است  و  می بینم که از سال های قبل اشعاری دارم که از یک طرف دارند حیف می شوند و بعضی از آنها واقعا ارزش خواندن دارند لذا بر آن شدم که لااقل هفته ای یک کار برای اینکه بهانه ای برای ماندنم باشد در اینجا ثبت کنم.

با احترام:آرباطان

 

ای سلسله در سلسله از نسل گل یاس

با نام دل انگیز تو گل می کند احساس

 

سرگشته ترین شاعر دنیا به تو دارد

چشم نظری موقع هر لحظه ی حساس

 

یعنی که جهان بی تو پر از پوچی محض است

ای کان شرف- حجت دین- ای شرف  الناس

 

حس می کند این شاعر تو - لحظه ی آخر

با نام تو شمشیر زده حضرت عباس

 

یعنی که تو ذکر لب مایی و عزیزی

ای سلسله در سلسله از نسل گل یاس

محصول ۱۲/۸/۱۳۸۱

 



02 خرداد 1390 1125 0

زن

با سلام به رفقای عزیز

با شعری برای زن در خدمتم . نمی دانم طنز است یا جدی به هر حال شما جدی بخوانید و نظر بدهید . داغ است اگر تغییری پیدا کرد اصلاحش می کنم .

جهان مرد پنچر مقوله ای به نام زن

سران غرب منتر مقوله ای به نام زن

دوباره کم می آورد سیاست ستبر مرد

شدید در برابر مقوله ای به نام زن

هماره سخت بوده است برای مرد ها کمی

قبول تلخ باور مقوله ای به نام زن

چقدر سود می برد کسی که در زمان رای

ورود کرده از در مقوله ای به نام زن

چقدر سود برده اند  از این متاع رایگان

همیشه از سراسر مقوله ای به نام زن

وبی توجهند وبی خیال درتمام سال  

به جنبه های دیگر مقوله ای به نام زن  

عزیز و گرم و با وقار ،صبور و ساده وصریح

نوشته روی سردر مقوله ای به نام زن

ولی چه سود دائما به بچه ختم می شود

بدون شبهه آخر مقوله ای به نام زن

 



31 اردیبهشت 1390 2294 1

بازخوانی نقش زن در اپيزودهای سه گانه ی نمايشنامه ی«شب هزار و يکم» اثر بهرام بيضايی/بخش دوم

بخش دوم

3.اپيزود دوم

زيربنای شخصيت پردازی و همچنين ماجرا و درونمايه ی اين اثر نيز همان اسطوره ی ضحاک است،که بيضايی آن را با داستان شهرزاد يکی مي داند.

1_3. خلاصه ی اپيزود

«پورفرخان» به همراه همسرش «خورزاد» و خواهرش «ماهک» از ری به بغداد آمده است تا از ستم والی آن شهر به قاضي القضاه شکايت کنند. وی به پيشنهاد«شريف»، ملک التجار بغداد، کتاب هزار افسان را از پهلوی به عربی ترجمه مي کند؛ اما اعراب او را به پاداش کرده ی ارزشمندش به بند مي کشند و با شکنجه می کشند. آن ها کتاب را به رنگ فرهنگ عربی درمي آورند و با تغييرنام آن، در شمار غنايمی که از عجمان به دست آورده اند، راهی خزانه ی خليفه می سازند. خواهر و همسر او پيش از اين که به تسخير اعراب درآيند خود را مي کشند.

2_3. شخصيت زن در اپيزود دوم

محوريت نقش زن در اپيزود دوم از آنِ خورزاد است که با تجزيه و تحليل دقيق مي توان ادعا کرد شخصيت وی از سه لايه تشکيل مي شود: لايه ی اسطوره ای که ضعيف تر از ديگر لايه هاست، لايه ی انسانی و طبيعی و لايه ی فرهنگی و ملی.در اين مختصر تلاش بر آن بوده تا هريک از لايه ها ی شخصيتی يادشده، بازنموده شود.

 در اپيزود دوم نيز مرد و نظام مرد سالار به تناسب چند لايه بودن شخصيت زن، از چهره ای چندگانه برخوردار است، ازهمين رو، در اين جا تلاش شده است تا ضمن  پرداختن به لايه های شخصيتی زن، نظام مردسالار مقابل آن نيز توصيف گردد.

1_2_3. شخصيت زن در ساختار اسطوره ای اثر

شخصيت اسطوره ای خورزاد تنها در همانندسازی های پورفرخان و فرمان خليفه نمود مي يابد. پورفرخان زير شکنجه ی محتسب و ميرعسس مدعی مي شود ضحاک(خليفه) هنوز بر تخت است و آن دو همچون ماران ضحاک حکومت اهريمنی وی را پاس مي دارند.(همان،66) در پايان با قتل پورفرخان_تداعی گر قتل جمشيد_ اميرحرس و شريف بغداد با نامه ای از سوی خليفه نزد ماهک و خورزاد مي روند. خليفه از آنان خواسته است تا نقش شهرزاد و خواهرش،«دين آزاد» را _که از ديد نويسنده مي توانند جايگزين شهرناز و ارنواز نيز باشند_ بازی کنند و در کاخ او برايش هزارافسان بخوانند. همچنين خليفه آن دو را به امير حرس و شريف_ماران ضحاک_ بخشيده است.

 

 

2_2_3. شخصيت زن در ساختار طبيعی و انسانی اثر

در سطح انسانی و حقيقي، خورزاد و ارنواز دو زن بي پناه عجمند که در بغداد، اعراب مردشان را مي کشند و  مي خواهند آنان را  چونان غنيمتی، ميان خود تقسيم کنند. برای آنان نه روی ماندن است و نه راه بازگشت. راه دردناکی که برمي گزينند، دست کم غرور و هويت انسانی آنان را پاس مي دارد.

3_2_3. شخصيت زن در ساختار فرهنگی و ملی اثر

 آن گونه که گفته شد جز دو مورد يادشده، شخصيت خورزاد از يک لايه ی فرهنگي و ملي نيز برخوردار است.

او در اين اثر، نماد فرهنگ و هويت ايران است که هرچند در کشاکش های تاريخی آسيب های فراوان مي بيند و حوادث تلخ و ناگوار بي شماری را از سرمی گذراند اما درفرجام قد راست می کند و برپا می ايستد.

 در پيوند با لايه ی سوم شخصيت زن، نظام مردسالار نيز ويژگی های تازه ای مي يابد. نظام ستم پيشه ای که در اين اثر به تصوير کشيده شده است، حکومت خليفه ی ستمگر عرب است بر سرزمين های عجم نشين که اعراب ساکنان اين سرزمين ها را موالي مي خوانند و واليان ستمگر ايشان با چپاول مال و ناموس مردمان برای درد ها و کينه های تاريخی خود  راه درمان مي جويند.

بيگانگان که خود از پيشينه ی فرهنگي عميقی برخوردار نيستند، اکنون که بر ممالک متمدن چيره شده اند تلاش مي کنند با غارت مواريث فرهنگی اين سرزمين ها خزانه های خود را بينبارند و در آينده، سرمايه ی خود آن کشورها را به بهايی گزاف تر به آن ها بفروشند. برای اين کار راه چاره ای مي انديشند؛ آنان به وعده و وعيد، دستاوردهای علمی و فرهنگی را از ممالک متمدن مي خرند؛ اما پيش از پرداختن بها، اصل آن آثار را از ميان      می برند، صاحبان آن ها را می کشند؛ آثار را از رنگ بومی خود شسته، رنگ و بوی فرهنگ خويش برآن ها می زنند و با نامی تازه و هياتی نو در شمار ذخاير فرهنگی خود راهی خزانه می کنند.

سرنوشت کتاب هزار افسان نيز بدين گونه است. بيگانگان در سرتاسر اين اثر از ايرانيان با کينه و حسادت سخن می گويند. از اين که بر هر چه انگشت مي نهند_ شهرهايشان_ نام ايرانی دارد و مهر عجم بر آن نشسته است بيزارند. معترضند که چرا ايرانيان به تفاخر خشت خشت بغداد را از تيسفون مي دانند.(همان،59) از عربی دانی پور فرخان که تازی را فصيح تر از عرب عاربه و نوابغ سبعه می نويسد با حسد و کينه سخن می گويند و آن را        منکر می شوند.(همان،65) در جايی، محتسب از حکم خليفه برای مسخ کتاب هزار افسان سخن می گويد:«...و حکم صادر_ رييس دارالکتاب را_ با صله ای به اسراف؛ که به تعجيل اين کتاب از عجم بشوی و از رسم مغان خالی کن؛ قصه از ماضی به حال آور و از تيسفون به بغداد؛ و اصل، بی توقف بسوزان».(همان،75) و در جايی ديگر امير حرس از زبان خليفه نقل مي کند:«... باشد تا روزگاری اخلاف عجمان، آن از ما ترجمه کنند».(همان75)

در پيوند با نقش ملی و فرهنگی زن با موضوعات يادشده بايدگفت: سرتاسر اين اثر عرصه ی جدال و تقابل بيگانگان با انديشه ی شهرزاد است. آنان در سايه ی ديد خصمانه ی خود نسبت به عجمان به شدت از شخصيت شهرزاد بيم زده اند. بيم آنان از اين روست که شخصيت شهرزاد را برساخته ی عجمان، برای ايستادگی دربرابر سلطه ی اعراب مي دانند. گاه شهرزاد را نماينده ی شجاعت عجم می دانند که ايرانيان آن را برای محاربه با غيرت سيافان خليفه ی غازی آورده اند(همان،57) وگاه از ديد آنان ابليس شهرزاد، روح ملعون عجمان است که می خواهد با   تاثير گذاری بر خليفه، او را از سلطه و حکومت دلزده کند و يا با سرگرم کردن ارکان دولت خليفه به «اراجيف» خود، آنان را از قتال و کشورگشايی و گسترش قلمرو اعراب بازدارد.(همان،57) وقتی بر باور ايرانی بودن بغداد و آمدن خشت خشت آن از تيسفون خرده مي گيرند، در کنارآن از اين پندار که نَفَس شهرزاد روح و ملاط بنای بغداد است نيز انتقاد می کنند.(همان،59) اگر مسالح ساخت و ساز بغداد را خشت های تيسفون، زرينه و سيمينه ها ی ايران که به تعبير خورزاد از ايران به آن ديار برده شده تا هنر آن در پای خليفه و اعراب ذوب شود(همان،47) و ملاط آن بنا را روح شهرزاد _نماد فرهنگ و هويت ايرانی_ رمز گشايی کنيم، دليل کينه ی اعراب از ايرانيان     آشکار می شود.

 روشن ترين دليل را برای اين که شهرزاد در اين اثر نماد فرهنگ و هويت ايراني است، می توان در پرسش ميرعسس از پورفرخان ديد: «بگو_ پورفرخان پسر مزدک بهداد_ آيا اين شهرزاد نيست مگر ملتی که زير تيغ جلاد راه نجات می جويد؟»(همان،70) او پس از دريافت حکم خليفه برای دگرگون کردن کتاب از ماهيت و هويت اصيل آن، به سرعت پرسش خود را رنگی تازه می زند و با دگرگون کردن سريع نام نويسنده، مي پرسد: «هه_ ابن ميمون ابن الجرجيس_ اصلی نماند! آيا هنوز اين داستان ملتی است که زير تيغ جلاد راه نجات می جويد؟»(همان،71) او اما پاسخی نمی شنود؛ آنان قصه گو را کشته اند تا قصه را گران تر بفروشند.(همان،72)

روند دگرگون کردن نام ها برای استحاله ی هويت مواريث فرهنگی، خورزاد و ماهک را نيز دربر می گيرد. همان گونه که پيش تر گفته شد، شريف پيوسته درحال تغيير دادن نام شخصيت هاست. او نام های خورزاد و ماهک را نيز رنگ عربی می زند. پس از قتل پور فرخان و رسيدن فرمان خليفه برای واگذارکردن نقش شهرزاد و دين آزاد به خورزاد وماهک و فرا خواندن آن دو به کاخ برای شنيدن الف ليل و ليله از زبان آن ها، اين دو زن وارث نقش شهرزاد می شوند و خواه ناخواه بار فرهنگی، هويتی و ملی شخصيت شهرزاد نيز بر دوش ايشان گذاشته می شود. امير حرس با حکم خليفه برای تسخير اين دو غنيمت از راه می رسد و آنان را با لحنی فاتحانه به نام های اصليشان،خورزاد و ماهک، می خواند. حال آن که در سرتاسر اثر پيوسته از آنان خواسته شده تا معنای نام هايشان را بگويند. گويا امير حرس با مخاطب قراردادن خورزاد و ماهک با نام های اصلی آنان می خواهد غلبه ی خويش را بر عجمان برجسته سازد. اما ماهک و خورزاد چادر بر سر می کشند و مدعی می شوند هلال القمر و بنت الشمس هستند.(همان،77) اين دو زن از اين راه، لبخند پيروزی امير حرس را بر هويت، فرهنگ و مليت ايرانی پاسخ مي گويند و خود را نه با نام و مليت اصيلشان، بلکه با هويت تازه، به وی تسليم مي کنند. سرانجام آن دو به اين اميد که روزی دوباره زنده شوند و کسی داستانشان را باز گويد، شادمان از آزادی پرغرور خويش، قلب يکديگر را با خنجر می درند. در اين جا، خورزاد و ماهک می توانند نماد فرهنگ و هويت ايرانی باشند که حتی به بهای از دست دادن زندگی، دست به بند حقارت نمي دهند.... ادامه دارد

 



28 اردیبهشت 1390 1450 0

Lie, it is but a lie that history is telling anew


پیوست (90/2/30) : ششمین جشنواره شعر خوزستان برگزار شد.

لینک خبر در ایسنا:

http://khouzestan.isna.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=13252




دوست عزیزم سید سجاد موسوی زحمت کشیده است و رباعیهایی که به آیات القرمزی تقدیم کرده بودم را به انگلیسی برگردانده است.

حاصل تلاش ایشان را همینجا بخوانید:



             Poems For Ayat Al-Ghermezi by Mohammad Mahdi Shafiei 

To my sister, Ayat 


Never can the autumn understand this garden 

Nor ever a hundred endless forests can 

Alas! Alas! Like the crying of the ocean 

Your smile can never the world understand 



From your lips is apparent the spring’s bitter 

And from the gory words you do utter 

Drop by drop jihad verses 1 they are, look 

Drizzling they are from your gash on my book 



Plotted together, the Well 2 they took away 

This undefended Joseph they took away 

At night, asleep the tiger did stay 

                A pack of wolves, the moon they took away 3



Unallowed an elegy in its book it has written 

Carries on its shoulder a body like a burden 

Alive you are, in me is flowing the voice of you 

Lie, it is but a lie that history is telling anew 




[1] “Verses” is the equivalent of the word “ayat” in Arabic which is the plural form of ayah—a verse in the Quran. Jihad verses refer to those verses in the Quran which encourage Muslims to fight/kill  for the sake of Allah


[2] Refers to the well into which Joseph was thrown


[3] According to legend, when the moon is full, the tigers would go to the highest point of where they live; Jumping to grab the moon, they fall and die. The tiger here, as the poet himself says, symbolizes a lover




پی نوشت 1:  از سید سجاد عزیز متشکرم.

پی نوشت 2: متنی را که ایشان به دستم رسانده است عینا (بدون هیچ تغییری) اینجا گذاشته ام.

پی نوشت 3: چون این مطلب پیوستی است به مطلب قبل، نظرات این مطلب را غیر فعال کرده ام؛ کماکان نظرات دوستان را از بخش نظرات مطلب قبل دنبال میکنم.





28 اردیبهشت 1390 1417 0

ب...

ب...


به تو فکر می کنم و

پشت فرمان ماشینم هستم

مردی به تو فکر می کندو

از خیابان رد...

چه تصادف قشنگی

******


 نمایشگاه کتاب
گاوصندوق بر پشت مورچه کارگر+پنج چهارانه در غزفه انتشارات سپیده باوران
عاشقانه های یک زنبور کارگر در غرفه انتشارات نوح نبی
شترها از فینیقیه شیشه اورده اند در غرفه انتشارات فصل پنجم

مجموعه رباعی 57 دوست شاعرم پویا صداقت نیز در غرفه انتشارات شاملو



27 اردیبهشت 1390 1327 0

آيات

سلام


امروز براي اولين بار از طنين آهنگ درياچه‌ي قو بدم آمد. از گنجشک‌هاي اين درياچه و نگاه معصومانه‌ي آنها بدم آمد. بدم آمد از کلمات، بدم آمد از عکس‌ها، از دوبيتي‌هايي که بيهوده سروده شده‌اند، وقتي قرار نيست دوبيتي روايتگر مظلوميت انسان باشد، وقتي قرار نيست دوبيتي ترانه‌خوان غم و غربت نسلي باشد که گلوي خود را به کلمات سرخ متبرک کزده، مشتي واژه‌ي بيهوده است. نسلي که رنگ و بوي کربلا و عاشورا مي دهد و با کلمات تا آن‌سوي مرز شهادت مي‌رود. با کلماتي که آفريده شده‌اند تا روايتگر سرخ‌ترين اتفاقات زمانه باشند اما در دست چون مني... بدم آمد از خودم، از خودِ شاعرم وقتي قرار است سکوت، شيواترين ترانه‌ي من باشد، سکوت در برابر...


روز گذشته درياچه‌ي قو را به روز کردم، مثل هميشه با عکس و دوبيتي و تعدادي لينک گنجشکي، تا همان بازي همشه‌گي خودم را ادامه داده باشم؛ اما در بين کامنت‌هاي مخاطبان عزيز، کامنتي تکانم داد با اين آغاز:



« سيد قرار بود گنجشک بفرستي، کلاغ هم نيومد الان که اين پست رو خوندم خيلي يک جوري شدم مخصوصاً با ديدن لينک‌هاي تصويري شما که ترانه‌ي يغما رو هم از قلم ننداختي پس چرا...؟»



به رنگ آسمان عزيز! من هم از خواندن کامنت تو خيلي يک جوري شدم. تو راست گفتي و من حرف راست را با دل و جانم مي‌پذيرم. براي آيات شعري گفته‌ام ولي نمي‌خواستم... ولي حالا ديگر هيچ کدام از اصولي که براي اين خانه گذاشته بودم برايم اهميت ندارند. چه فرقي مي‌کند قالب شعرهاي اين وبلاگ فقط دوبيتي باشد يا نباشد؟ چه فرقي مي‌کند دوبيتي‌هاي اينجا فقط گنجشکي باشند يا نباشند؟ چه فرقي مي‌کند عکس‌ها... لينک‌ها.. امروز وقتي فيلم شعرخواني آيات را ديدم... شرم کردم از خودم ، از وبلاگم و از...


ناگهان ديدم چه دور افتاده‌ام از همرهانم


با عرض معذرت از همه‌ي دوستاني که گنجشک‌هايم را دوست دارند و گاهي به شوق خواندن اين دوبيتي‌ها به درياچه‌ي خشکيده‌ي قو سفر مي‌کنند مخصوصاً کساني که براي اين پست _ آب و دانه_ کامنت گذاشته‌اند، با اجازه‌ي شما نمايش پست آب و دانه را غير فعال مي‌کنم و با پست آيات _ همين پستي  که آن را مي‌خوانيد_ به روز مي‌کنم. پست آب و دانه با همه‌ي لينک‌ها و عکس‌ها و کامنت‌هايش محفوظ مي‌ماند براي بعد...


آيات القرمزي


1


تمام بودنت، آيات آيات


نگاه روشنت، آيات آيات


تو و درد دلت، بحرين بحرين


تو و زخم تنت، آيات آيات


2


نگاهت، شوق چشم اندازها بود


دو بالت حرمت پروازها بود


چه آيات قشنگي خواندي، انگار


گلويت چشمه‌ي آوازها بود


..........................................................


لينک‌هاي مرتبط


لينک 1: اين يادداشت و نوشته‌هاي ديگر درباره‌ي آيات در مي‌نويسنم به نام خواهرم آيات


لينک 2: آيات القرمزي


لينک 3: شعرهاي علي‌محمد مودب براي آيات


لينک 4: شعر مصطفي کارگر براي آيات


لينک 5: اينجا هم از داود صلاحي


لينک 6: و سيد محمد مهدي شفيعي


لينک7: بهروز قزلباش هم


لينک8: سودابه اميني


لينک 9: مرثيه‌اي از ميم.ب. مهاجر


لينک 10:شعري از رقيه نديري


لينک 11: شعري از عبدالرضا شهبازي


لينک 12: غزلي از راضيه رجايي


لينک 13: و عزلي از محمد سهرابي


لينك 14: اينجا از رضا اسماعيلي



20 اردیبهشت 1390 759 0

تاریخ دروغ تازه ای آورده ست!


بسم الله




به خواهرم آیات :


1

این باغچه را خزان نخواهد فهمید

صد جنگل بیکران نخواهد فهمید

افسوس که مثل گریه ی اقیانوس

لبخند تو را جهان نخواهد فهمید!



2

اندوه بهار از دهنت می ریزد

از شیوه ی سرخ سخنت می ریزد

آیات جهاد است که قطره قطره

بر دفترم از زخم تنت می ریزد!



3

همدست شدند و چاه را دزدیدند

این یوسف بی پناه را دزدیدند

شب بود و به خواب رفت این بار پلنگ

یک قافله گرگ ماه را دزدیدند!



4

مرثیه ی بی اجازه ای آورده ست

بر دوش خودش جنازه ای آورده ست

تو زنده ای و صدات در من جاریست

تاریخ دروغ تازه ای آورده ست...!




پیوست: به این آدرس ها هم سری بزنید:


1-  وبلاگ  آیات القرمزی

2- برگزاری شب شعر  آیات سرخ






20 اردیبهشت 1390 1167 0
صفحه 286 از 293ابتدا   قبلی   281  282  283  284  285  [286]  287  288  289  290  بعدی   انتها