دفتر شعر

انفجار شیشه عطر

این نه شعر است نه برای رمضان المبارک

تنها ویژگی‌اش این که چند سال پیش در ماه رمضان نوشته‌ام



پشت چراغها

ابر شانه درختان را از زخم پاک می‌کنی!

 

من کتابی باز می‌کنم

مادرم سجاده درد دلش را

خانه چه بویی دارد

انگار در انفجاری در نجف شیشه‌های دکان عطر فروشی شکسته است!

چقدر نسیم در کلمات

چقدر دریا در صدا ریخته‌ای

 

حالا یک شهر است و مهربانی نانی که مادرم در صف ایستاده است

 

کویرها به مهمانی در سفره ما نشسته‌اند

باد شهریور را پیچیده در روزنامه

            در نان عصر

                  در برگ درختان که خوابیده نماز می‌گذارند

                         در گلهای پیچک بدون باغچه

 

بیا و گلی بچین از این خانه!

قطره‌ای از شب اندوهت را

بریز در قوری

چای کن برای زائرانی که

به دیدار پروانه‌های خسته می‌آیند

  *

بیرون از تنگنای چشمان من

دهکده‌ها ایستاده‌اند

به دلتنگی این پنجره امیدی نیست

توقع دارم بیایی و مرا

از چراغ قرمز رد کنی

 

  *

 

 

خیابان

خیابان

خیابان

خیابان می‌شوم و از اینجا می‌روم

روزی



18 مرداد 1390 1195 0

من کیستم

 

 

گُل با تمام هستی خود زیباست

زیباست گُل که هدیة او عطر است

من چیستم

در این چمن گُل چه می‌کنم؟

من کیستم

که این‌همه گُل هدیه می‌کنم؟

 

 

 سلام

متاسفانه به دليل كثرت مشغله ها امكان سر زدن منظم به وب را ندارم و توفيق ديدار مجازي! دوستان دير دير دست مي دهد٬

لازم دانستم از همه دوستاني كه به اين پنجره سر مي زنند تشكر كنم و بابت معذوريت ها و گرفتاري ها كه  اجازه جواب دادن سلام عزيزان را نمي دهد عذر بخواهم

با اينهمه اينقدر توانم گفت كه : از دوست سلامي و ز ما تسليمي!

موفق و مويد باشيد!

 

 



18 مرداد 1390 1894 0

بسیار جالب انگیزناک است!

جالب است

واقعا جالب است!

بسیار جالب انگیزناک است!

در کشوری که در آگهی تلویزیونی فیلم سینمایی "ورود آقایان ممنوع" - که از  همه شبکه های رسانه ملی پیش از افطار و در حین افطار و پس از افطار پخش می شود- مانی حقیقی معلم خصوصی خانم بازی فیلم در پاسخ رضا عطاران شاگرد شلخته اش که مخ زنی بلد نیست و می پرسد: معنی بد برداشت نکنه؟ می گوید خب بکنه ! چه اشکالی داره!

به قول قدما ایضا: در همین فیلم چند دقیقه آقا معلم با خانم مدیر مجرد درباره خسته شدن از همزمانی چند پروژه موقت(تدریس!) و دائم صحبت می کنند و البته تاکید می کند که  کم نگذاشته و همه شان را راضی کرده!

و یا در فیلم پوپک و مش ماشاالله  . .....

و یا در ......

 بسیار جالب انگیزناک است که در چنین کشوری ، اداره کتاب جواد افهمی نویسنده توانا، محجوب و دوست داشتنی دفاع مقدس را به خاطر صحنه زایمان یک اسب یا درگیری فیزیکی مرد و زن در رمانی که هر بار دو هزار تیراژ دارد این طوری اذیت کند:

دو اصلاحیه به فاصله چند ماه

http://www.bornanews.org/Pages/News-66616.aspx

جالب تر از همه اینها اینجاست در همین اثنا، هفتاد هشتاد شبکه ماهواره ای فارسی هر چه دلشان می خواهد پخش می کنند از روابط مثلثی و ذوزنقه ای و مکعب مستطیلی و محارم و ... و کنار میدان امام حسین و سر تقاطع فلسطین و انقلاب و نبش میدان انقلاب و میدان خراسان  (و البته در هزاران نقطه دیگر) هم می شود فیلمهای روز آمریکا را هر دی وی دی هزار تومان خرید!

خیلی جالب انگیزناک است!




16 مرداد 1390 837 0

احادیث علوی(2)

قال علی علیه السلام

لِلظُّلمِ تَبَعاتٌ مُوبِقاتٌ

ظلم، عواقب هلاک کننده‌ای دارد.

 

Oppression has deadly outcomes.

 

ظلم است که از تو آبرو خواهد ریخت

وز باغ وجود، رنگ و بو خواهد ریخت

مپسند جفا بر دگران را که از آن

آوار ستم بر تو فرو خواهد ریخت

 



16 مرداد 1390 994 0

نثرادبی در باره ی ماه مبارک رمضان

رمضان، ماه حق‌پرستان

رمضان، ماهی است که دل‌های خداپرستان شهروند شهر خدا می‌شود.

ماهی که از نفس عابدان و ذاکران الهی، ملکوت فرشتگان عطرآگین می‌شود.

ماهی که شب‌هایش هزار ساله است و ماه شب‌هایش، نمایان گرآفتاب حقیقت .

زمین به آسمان نزدیک است و آسمان در زمین!

شب‌هایی که ستاره‌ها را می‌‌شود شمرد، ماه را می‌توان لمس کرد. می‌توان شب را از پنجره اشک و مناجات، به مطلع‌الفجری خجسته پیوند زد.

در روز و شب‌های رمضان، می‌توان از قرآن توشه‌ای دیگر گرفت. مسیر گام‌های اهل بیت علیهم‌السلام را به روشنی یافت و پا جای پای آنان گذاشت.

بدر این ماه، آینه جمال امام‌الفضایل حسن بن علی است و شفق آن، آینه غروب خورشید عالم هستی، امیرالمومنین.

می‌توانی هم‌زبان سید مناجاتیان و سرود ساجدان باشی و «خمسه عشر» را ستاره‌ستاره با اشک‌هایت زمزمه کنی و «جوشن کبیر» عاشقی را در شروع دوباره وصال، «افتتاح» کنی.

یارب یارب تو ـ اگر طعم زمزمه‌های علی در چاه کوفه یابد ـ‌ بغض دلتنگی و غربت تو با معشوق را می‌‌گشاید، فرصت پروازت را فراهم می‌کند.

غفلت‌های فرصت‌سوز، سرنوشت تو را چگونه رقم زدند؟

اشک‌هایت در چاه چشم‌هایت تا کی خشکیده و یخ‌زده خواهند ماند؟

دست‌های کرامتت تا به کی رعشه رخوت و بی‌خیالی خواهند داشت؟   

       صدای خواهش تا کی و چند در قفس غربت، حبس خواهد بود؟

ابرهای اجابت عقیم نیستند، اما کویر ترک‌خورده دلت، تا کی و چند، از باران انابه و توبه، بی‌نصیب خواهند ماند؟

*

باران می‌بارد،

آفتاب مغفرت می‌تابد.

ستاره‌ها می‌شکفند.

دست‌های کریم اهل بیت، تو را به سائلی می‌خوانند

دوست، نزدیک‌تر از تو به توست!

او همین جاست... بشتاب!



16 مرداد 1390 967 0

مقدمه همواره عشق

متن زیر را که مقدمه ی همواره عشق است مطالعه نمایید و گفتنی های تان را در میان بگذارید. امیدوارم راهنمایی های شما پیش از انتشار مجموعه بتواند باعث بهبود آن شود. 

سخن گفتن از عشق به منزله ی یکی از بسیط ترین منظورات عوالم انسانی می تواند یکی از چالش برانگیز ترین موضوعات مورد بحث باشد. سلسله جنبان تمامی دل مشغولی های آدمی از ابتدای تاریخ بشری تا امروز و همیشه عشق بوده است.

شعر نیز در جاودانه کردن موضوع مزبور بیش از سایر هنرها به ایفای نقش پرداخته است. در روزگاری که هنوز خبری از هنرهای مدرن نبوده و هنرهای موجود نیز به دلایل کم توجهی سیستم های حاکم و... در حاشیه بوده اند، شعر یک تنه پای به میدان نهاده و محملی شده است برای انتقال عشق های پر ماجرای آن روزگاران به زمانه های پس از خود.

و اما مجموعه ی پیش رو نمایه ای ست از هزاران دیدگاه موجود شاعران امروز در باب عشق و تغزل.

منکر این موضوع نیستم که به هر حال سلایق و علایق شخصی همواره در گزینش مجموعه هایی این چنینی دخیل بوده و نقش تعیین کننده دارند منتها ذکر این موضوع نیز لازم است که سعی ام بر این بوده در این گزینش ها با در نظر گرفتن تمام نحله ها و جریان های ادبی رایج مجموعه ای کامل و جامع ارائه دهم. در مجموعه ی پیش رو با آثاری مواجه خواهید شد که در بردارنده ی دیدگاه های متنوع آدمی در حوزه های گونه گون علوم انسانی ست. پی رنگ تمام این شعرها به اتفاق عشق است اما نه عشق مجرد. بلکه عشقی که در جامعه ی امروزی با سیاست عجین شده است؛ عشقی که غم نان دارد؛ عشقی که دغدغه ی اجتماع دارد و عشقی که راوی تغزلی ست زمینی اما پاک. گستردگی عشق و ادغام موضوعات مختلف با یکدیگر از عشق های امروزین عشقی بزرگ ساخته است که محدود به یک بعد نمانده و از همین روی است که شعر عاشقانه ی ما می تواند شعری سیاسی باشد؛ از آن گونه که شعر شاملو هست مثلا!

شاید بیراه نباشد اگر این مجموعه را از میان سری مجموعه صد تایی های نشر سپیده باوران پر چالش ترین و در امر گزینش مشکل ترین آن ها بدانیم. دلیلش نیز گستردگی مقوله ی شعر عاشقانه است که در دوران معاصر، همین دامنه ی عاشقانه سرایی خود به چند زیر مجموعه انشعاب یافته و موضوعی که در سیر ادبیات گذشته به تقریب وحدت موضوع داشته امروزه خود دربرگیرنده ی چندین موضوع دیگر گشته است. شعر عاشقانه در روزگار ما بند از پا گسسته و چنان گسترش یافته که در یکایک عرصه های انسانی حضور چشم گیرش غیر قابل کتمان می نماید. تلفیق عشق با حماسه و سیاست و اجتماع و فلسفه و ... همه و همه از عشق جامی جهان نما ساخته که هرکه در وی نظر اندازد ناگزیر از مشاهده ی تمام رسته های مورد تبیین در جامعه ی انسان امروز خواهد بود.

از همین روی است که در بند بند شعرهای تغزلی معاصر نیز باید انتظار ورود مضامینی به جز عشق را داشت. شعرهایی با درون مایه ی عشق اما آمیخته با دیگر دغدغه های انسان مدرن. ازین روی است که شاعر هم روزگار ما بانگ برمی آرد:

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی است

                           که آزادی را

به لبان برآماسیده

                     گل سرخی پرتاب می کند؟-

احمد شاملو/ ابراهیم در آتش

 

در شعر امروز، شاعر عاشقانه های خویش را با مسائل وطنی و حتی مسائل سیاسی پیرامون خود پیوند می زند. محور اساسی تغزّل های اجتماعی شاعر امروز انسان است. به انسان، به دور از جنسیّت و مرزهای جغرافیاییش می اندیشد و شعرش را تجلی گاه عواطف و دغدغه های او قرار می دهد.

و یا اگر در دیگرجای می موید:

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بی درد ندانی که چه دردی ست

از روزن عشق به اجتماع افسرده ای پرداخته است که مجاورت با یک یک انسان های بی دردش برای وی بغضی دردناک به شمار می آید.

 

عاشقانه های عصر ما بر خلاف عاشقانه های کلاسیک، غیر قابل پیش بینی هستند. در عشق های کلاسیک همواره معشوق است که فاتحانه به عاشقی که زار و نزار به زیر پایش افتاده می نگرد و لبخندی توام از رضایت بر لب دارد. آن نوع روایت نیز البته در جای خویش مورد بحث است. منتها در همین فرصت به اختصار عرض می کنم که یکی از عوامل تاثیر گذار در این داستان تاثیر پذیری عشق از عرفان و پیوند ناگسستنی این دو از یکیدیگر بوده است. طبیعتا زمانی که معشوق نمادی از حضرت دوست یا همان معشوق ازلی-ابدی باشد عاشق چاره ای جز جبهه سایی بر خاک پاک کوی وی نخواهد داشت.

در شعر امروز اما در برخی موارد ماجرا تغییر کرده و رویکرد شاعر به عشق دستخوش تغییراتی بنیادین شده است. عرفان و عشق به دلیل گستردگی و رشد و نمو هر یک راهی جدا در پیش گرفته اند و شاید از همین روی است که در ادبیات معاصر با مناجات نامه و الهی نامه هایی به سبک گذشته رو به رو نمی شویم.

رشته کلام را از دست ندهیم که کم نیز نیستند شاعرانی که امروزه به همان صورت کلاسیک به روایت های خطی و نگارش های تکرار شده می پردازند. این ابیات را نیز بگویم که بعدها محکوم به تکراری خواندن عشق نشوم؛ چرا که مبحث حقیر در این گفته نوع روایت از عشق است و نه خود عشق:

یکی عمر می توان سخن از زلف یار گفت

در بند آن مباش که مضمون نمانده است

یا:

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب

کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است

 

سعی بنده در این مجموعه دست یافتن به یک جمهوری ادبی ست بدان معنا که تمام زوایای دید و کلیه ی جریان های موجود در 4 دهه ی گذشته بتوانند به صورت مسالمت آمیز و دوستانه در کنار هم قرار بگیرند. برخی دوستان با مطالعه ی نسخه ی ابتدایی همواره عشق، با پرداختن به برخی جریان ها و ذکر نام پیشروان آن ها مخالف بودند. دلیل ایشان نیز کم رغبتی مخاطب امروز برای مطالعه ی آن آثار بود.

من اما نظری متفاوت دارم:

یک اینکه معتقدم کم رغبتی مخاطب توجیه خوبی برای چشم فرو بستن بر جریان های عمده ی ادبی نیست ولو این که امروز تعداد این مخاطبان اندک باشد.

دو این که هدف بنده از گزینش این آثار و جمع آوری آن خوش آمد مخاطب نیست بلکه هدفی فراتر از فروش کتاب داشته ام که همانا تحلیل و انجام کاری تحقیقی بوده است.

و اما در مورد انتخاب هایم به توضیح برخی گفتنی ها می پردازم.

معیار بنده برای گزینش در وهله ی نخست اشتهار یک شاعر در عاشقانه سرایی بوده است. هستند شاعران بسیاری که شهرت شان به تنهایی برابر است با شهرت نیمی از شاعران موجود در همین دفتر منتهای مراتب اشتهار ایشان نه به خاطر سرایش عاشقانه های مقبول است و حق این است که شهرت معیار ناثوابی ست.  شعر آن دسته را می توان در دیگر مجموعه ی صد تایی ها آورد و جایگاه شان را شناساند. چه دلیلی دارد که شاعری مانند سید حسن حسینی که به شعرهای پرشور انقلابی و مذهبی شناخته می شود، به صرف سرایش یکی دو شعر گیرم عاشقانه حتما در این دفتر نیز حضور داشته باشد؟

به استثنای تعداد معدودی از شعرا، از دیگران به آوردن یک شعر بسنده شده است. فکر می کنم عدالت به این صورت اجرا می شد که برای شعرایی نظیر شاملو و منزوی جایگاهی ویژه در مقایسه با شعرای جوان تر قائل شویم.

البته در مورد قالب رباعی به گونه ای دیگر عمل کرده ایم و از قاعده ی هر شعر به منزله ی یکی از این صد شعر عدول کرده ایم. در واقع دریغ مان آمده است که از رباعی سرایان خوب هم روزگارمان تنها به آوردن یک رباعی اکتفا کنیم و به همین دلیل از هر رباعی سرا به ذکر دو رباعی پرداخته ایم. منتها هر دو رباعی را در حکم یک شعر به شمار آورده ایم تا بتوان اثر بیشتری از ایشان در مجموعه جای داد. این را نیز بگذارید به پای اختیارات شاعری!

گاه نیز ترجیح داده ام از ذکر شعرهای معروف یک شاعر خودداری کنم و به ذکر شعری دیگر از وی که کمتر مجال بروز و ظهور یافته و در سایه ی همان شعرمعروف قرار گرفته است بپردازم. این نکته را نیز یادآور شوم که الزاما معروف ترین اثر یک هنرمند همواره بهترین و ماندگارترین آن ها نیست. به طور مثال شعر کوچه از فریدون مشیری که معرف حضور شما هست از آن دسته آثار است که در ذهن و ضمیر هر مخاطبی جا خوش کرده است و با چنین اوصافی ترجیح دادیم از بازآوری آن اجتناب کرده و این فرصت را در اختیار شعر دیگری از وی قرار دهیم.

 

چنان که مشاهده می فرمایید، در انتخاب ها شعریت ملاک بوده است و از بند قالب رها عمل کرده ایم. چنان که در این دفتر هم سپید و نیمایی مشاهده می فرمایید هم غزل و قصیده. هستند شعرایی نیز مانند اخوان ثالث که به سرایش در یک قالب محدود نمانده اند اما به ذکر خیر آن دسته از آثارشان دست زده ایم که اشتهارشان را مدیون سرایش شعرهای بهترشان در آن قالب هستند.

باید در این بند از این مکتوب نکته ای مهم را با شما در میان بگذارم و آن هم این که در انتخاب ها به این صورت عمل نموده ام که از هر دوره ی ادبی بهترین های آن دوره را انتخاب نموده ام. پس ممکن است فلان شاعر از دهه ی شصت دارای آثاری فاخرتر و شایسته تر از فلان شاعر جوان دهه ی نود داشته باشد؛ منتها نکته این جاست که همان شاعر دهه ی شصت در مقایسه با هم دوره های خویش کنار گذاشته شده است.

بی هیچ شبهه باید اذعان داشت که این دفتر می توانست بهتر از اینی باشد که پیش روی شماست. ذوق و سلیقه، نوع نگرش حقیر به مقوله ی ادبیات عاشقانه، دریافت حس نوستالوژیک از برخی اشعار و سطح سواد و شناخت، همه دست به دست یکدیگر دادند تا در نهایت برآیند این عناصر در دفتری به نام همواره عشق گرد آیند.

 

در بدو امر، بنده بر مبنای تاخیر و تقدم زمانی دست به صفحه بندی آثار زدم. چرا که معتقدم حروف الفبا نمی توانند در این مورد یاری دهنده باشند و اگر جبر الفبایی و هنجارهای از پیش تعریف شده ی نشر سپیده باوران در انتشار سلسله ی صدتایی ها نبود، چینش اشعار مطابق نظر نگارنده اعمال می شد.  ترتیب اشعار نخست بر اساس سیر پیدایش جریان های ادبی و بر مبنای تقدم و تاخر آن ها بود. در آن صورت هم رعایت کسوت می شد و هم این که به نوعی انتساب شعرهای گونه گون به جریان های رایج این چند دهه از دیدگاه گردآورنده مشخص می گردید و خواننده ناخودآگاه با چگونگی و کم و کیف به وقوع پیوستن جریان های ادبی معاصر آشنا می شد. 

 منتها ناشر محترم تاکید داشت که چون در مجموعه های صد تایی پیش از این، همین قانون حروف الفبا رعایت شده است، ناگزیریم که در این  دفتر نیز بر همان منوال عمل کنیم. توضیحات بنده نیز گویا اثر نداشت و در نهایت قرار شد که آثار بر مبنای حروف الفبا صفحه بندی شود.

بنده نیز ضمن ادای احترام به نظر ایشان بر خود فرض دانستم این نکته را با مخاطبان ارجمند در میان بگذارم.

 

در پایان بر خود فرض می دانم از همه ی عزیزانی که نکاتی را در جهت بهتر شدن گزینش ها گوشزد نمودند تشکر نموده و این نکته را نیز اضافه کنم که کماکان منتظر پیشنهاد های سازنده ی شما مخاطبان آگاه هستم چرا که درست است که این نخستین مجموعه ی گزینشی بنده است منتها شاید آخرین نباشد.

این هم نشانی های مجازی و حقیقی حقیر:

خراسان رضوی، نیشابور، صندوق پستی 965 علیرضا بدیع

Alireza_badia@yahoo.com

www.alefbi.persianblog.ir

 علیرضا بدیع

 

 



13 مرداد 1390 1677 0

تحت تعقیب ...

 

یک روز  از بهشتت

دزدیده ایم یک سیب

عمری است در زمین ات

هستیم تحت تعقیب

 

خوردیم در زمین ات

این خاک تازه تاسیس

از پشت سر به شیطان

از روبرو به ابلیس

 

از سکر نامت ای دوست

با آن که مست بودیم

مارا ببخش یک عمر

شیطان پرست بودیم

 

حالا در این جهنم

این سرزمین مرده

تاوان آن گناه و

آن سیب کرم خورده

 

باید میان این خاک

در کوه و دشت و جنگل

عمری ثواب کرد و

برگشت جای اول ...!



13 مرداد 1390 1601 0

مو مگم مشهدیم تویم بگو مشهدییم

دایی خودته پوشت ای لهجه بد قویوم نکن

واز به خاکی میزینی اصل و نصبته گوم نکن

میگی من دلم میخواد!؟ اح یره ای لهجه چییه ؟

جون هرکه ره مخی بازی با آبروم نکن

شنیدم پوشت سرم تهرونی چغ چغ میکنی

لااقل ای قرتی بازیاره روبروم نکن   

بگو مو مشهدیم بزن به دریا دلته

کی مگه لهجه تو زشته ؟خیال خوم نکن

پا به هر جا بیزری  هم خوب و هم بد میبینی

با ای خل خل بزیات عمر موره تموم نکن

شهریار به تهرونی مگه یره خر خودتی

راس مگه تو واز دیگه رو ای مقوله زوم نکن

خیلیا فک مزنن ، راست و حسینی کم درم

گوش به حرف تیغی و مندسن وغولوم نکن

صد ساله مشهدیره مگن کلا بردار و رزل

تو روزتره با ای فکرای سناری شوم نکن

هرچه پولداره مره کیش و دوبی یا مالزی

بی پولاش مشهدن و مگن : پولو حروم نکن (اینجاشه با لهجه تهرونی گفتم که فکر نکنی بلد نیستم )

یا مین تو بلوارا یا توخیابون موخوابن

هتل و متل چییه ؟ خیال پوشت بوم نکن

قربون امام رضا (ع) برکت عالم ره دره

مشهد مقایسه با هیچ جا حتی قوم نکن

مو مگم مشهدی باید خودشه پیدا کنه

مو همینجیم تو گوگل یره جستجوم نکن

سناری : پول بی ارزش قدیم .نمی دانم چند میلیون الان بوده .

قوم : همان قم است  



13 مرداد 1390 1735 0

مطروحه مقام معظم رهبری(دامت برکاته)

 

از صبر زیبایت ای مرد خون گشته پیمانه دل

پیچیده در صحن سینه فریاد مستانه دل

 

ای شمع شعر عراقی طرز سکوت تو هندی است

فهم نگاه تو مشکل، بیچاره پروانه دل

 

امشب زدی دل به دریا، مهتاب در آب پیدا

خالی است جایت در اینجا، باقی است در خانه دل

 

از بس که جسمت نحیف است، تابوت پر میزد از دست

سنگینی داغت اما، ماندست بر شانه دل

 

«یادت می آید که خواندیم دیروز با جمع مستان
آواز تنهایی و درد ، شعر غریبانه ی دل» ۱

 

رندانه آخر ربودی جامی زخمخانه دل

خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل

 


۱.هدیه ای از استاد علیرضا قزوه


10 مرداد 1390 1217 0

فرهنگ سازی


جمعه، حدود ساعت 5 بعد از ظهر....

... با یک کت و شلوار مرتب و اتو کشیده پشت میزش نشسته و با اعتماد به نفس کامل توضیح میدهد:

(( روزانه سی هزار بسته ی افطار در مترو و معابر عمومی توزیع خواهیم کرد.

در پارک ها ایستگاه های تفریحی و آموزشی برای کودکان خواهیم داشت.

در فرهنگ سراها.......

در خیابانها و میدانهای اصلی شهر........

و....

و....

.

.

.

و ضمنا یک سری برنامه های ویژه ی محله ای هم خواهیم داشت که شامل اجرای نمایش و..... با توجه به ویژگی های هر محله خواهد بود .

این بخشی(!!!) از برنامه های فرهنگی شهرداری تهران در ایام ماه مبارک رمضان خواهد بود!  ))


هنوز حرفهایش تمام نشده که تلویزیون را خاموش میکنم و شنیدن را نیمه کاره رها میکنم.

+

به گمانم همین دو سه شب پیش بود که آخرین فرهنگ سازیها و تشویق های رسانه ملی را برای استقبال از طرح خروج از پایتخت می شنیدم!


از ما گفتن بود :

پایتخت نشین های عزیز!

کمربندهای خود را محکم ببندید، صندلی های خود را به حالت اولیه برگردانید و آرامش خود را کاملا حفظ کنید؛ و مطمئن باشید که (لااقل) این طرف ها که ما هستیم خبری نیست!



و این هم دو دوبیتی از من، که یکیشان را دیروز وحید از پشت تریبون مجریگری اش برای دعوتم به شعرخوانی در جشنواره خواند: 



دوباره چاه کندن کردی آغاز؟!

بکش بالا دوباره نفت یا گاز

حلالت باد تهران! هرچه دارم

فدای تو، ارادتمند: اهواز !!!



نرفته از سرم یادت عزیزم

فدای حجم و ابعادت عزیزم

بریز اصلا تمام نفت ما را

به پای برج میلادت عزیزم!


سید محمد مهدی شفیعی

پاییز 1389





08 مرداد 1390 1395 0

باز هم باران ...

به نام آفریدگار

 نسخه اصلاح شده شعر "من نیز باران میشوم

... (نسخه اولیه و نقد مکتوب استاد ارجمندم جناب آقای سید مهدی حسینی رو در در لینک جهاد و شهادت وبلاگ ببینید)

 

من نیز باران می شوم باران که می گیرد

در من دوباره خاطراتت جان که می گیرد...

 

این حرف های سخت مثل شعر می بارند

از سینه ام، با من غمت آسان که می گیرد

 

آن قدر شعله زرد نذری می پزم مادر

آن قدر می خوانم دعا تا آنکه می گیرد

 

من چشم هایم را به رؤیای تو مدیونم

آری به جایش داده این را، آن که می گیرد

 

یک پیرهن، یک چفیه، یک عکس از تو جا مانده ست

یک مادر و یک ختم الرّحمن که می گیرد

 

تو هیچ می دانی که بامم را که می روبد

تو هیچ می دانی برایم نان که می گیرد؟

 

هر روز مهمان شقایق های گلزارم

جسمم اگر خسته ست ، روحم جان که می گیرد

*** 

مادر نبودی تا بفهمی هیچ کس جای

آن بیت را در شعر این دیوان نمی گیرد

 

  شادی روح شهید امیدی صلوات

 یاعلی مدد    



06 مرداد 1390 817 0

افسوس!



1-

در باغ

زیر درخت

عاشق که می‌شدیم

دو پرنده بر درخت عاشق می‌شدند

افسوس!

ما دو پرنده نبودیم


2-


راه افتاده بودیم

گمان می‌کردیم عاشق هستیم

اما تو ریگی به کفش داشتی

دنیا

ریگی بود در کفش تو








05 مرداد 1390 969 0

اين «من» انسان‌ها را بيچاره مى‌كند...







هر چيز را از خدا بخواهيد؛ حتّى بند كفش را، حتّى كوچك‌ترين اشيا را و حتّى قوت روزانه‌ى خود را. بگذاريد اين منِ دروغينِ عظمت يافته در سينه‌ى ما- كه مى‌گوييم «من» و خيال مى‌كنيم مجمع نيروها ما هستيم- بشكند. اين «من» انسان‌ها را بيچاره مى‌كند...

 

سید علی حسینی خامنه ای

خطبه‌هاى نماز جمعه‌ى تهران

28/11/1373

 


از این نشانی بر داشته ام

http://ghasedakbarun.blogfa.com/








04 مرداد 1390 785 0

 

چه کسی گفت؟

چه کسی گفت که زنجیر جنون در گسل است
چه کسی گفت که آوازه غیرت کسل است
چه کسی گفت که میخانه فرو ریخته است
باده دردکشان با هوس آمیخته است
چه کسی گفت چرا زخم و جراحت جوییم
کربلا عرصه خون است، فراغت جوییم
حاصل راه دریغ است بیا برگردیم
روبرو دشنه و تیغ است بیا برگردیم
چه کسی گفت و غلط گفت که تکبیر بس است
اسب و میدان و بلا، نیزه و شمشیر بس است

چه کسی خواست که این حنجره را دار کشد

پشت این پنجره‌ها خواست که دیوار کشد
چه کسی بال مرا بست که پرواز بس است

سرب در حنجره‌ام ریخت که آواز بس است

چه کسی بال مرا چید و از آن پر گسترد
عاقبت گفت و مرا راحت بستر گسترد
چه کسی گفت که فصل دگر و تازه رسید
نوبت عافیت و شهوت و خمیازه رسید
چه کسی گفت نماز آینه عافیت است
کاخ اگر هست نشان از طلب و معرفت است
سجده در مذهب ما با خطر تیر خوش است
ذکر اگر هست همان از لب شمشیر خوش است
سجده در خون و بلا، ظهر و صلاتش خوشتر
کاخ نه، خیمه اگر هست، در آتش خوشتر
چه کسی گفت و غلط گفت که بر می‌گردیم
بت گرانند بگو باز تبر می‌گردیم
ما همانیم، غدیر آینه بیعت ماست
بی‌کفن تیغ بدستیم، همین غیرت ماست
کم بگویید که دشمن قدر و فرزانه است

اژدهایان دو سر مال شب و افسانه است

           چشمتان گرچه به تدبیر نخفته است هنوز

           قصه‌گو آخر این قصه نگفته است هنوز...

 

 برای سید حسن نصر الله

نامت پایداری است
 
 

نامت، وحشتی است كه با هر موشك

شلیك می‌شود

و تل‌آویو را می‌لرزاند

و گله خوك‌ها را فراری می‌دهد

نامت صاعقه‌ای ا‌ست ناگهان

كه می‌پیچد

و شمشیری‌ است كه دو نیم می‌كند

نامت زلزله‌ای است

كه با 10 ریشتر در حیفا منجر می‌شود

و در تمام جهان طنین می‌اندازد

و دندان گراز را در بنت جبیل می‌شكند

نامت توفان است

پیش از آنكه تخمین بزنند

فرو می‌پچید و می‌پیچاند

و مانند پنجه‌های عقاب

بر بدن طعمه فرو می‌رود

نامت تیری است

كه در امتداد نگاهت

آرامش دشمن را نشانه می‌رود

رگباری‌ است كه بر دشمن می‌بارد

اضطرابی است كه دل صهیونیزم را فرا گرفته است

كابوسی‌ است

كه رؤیای اشغال‌گران را سیاه می‌كند

نامت پرچمی ا‌ست كه می‌وزد

و بر دوش رزمندگان در اهتزاز است

و نسیم را به عدالت تقسیم می‌كند

نامت موشك است

كه مركاوا را منفجر می‌كند

و از هلی‌كوپتر تروریست نمی‌ترسد

نامت

فریاد مطنطنی است

كه در حنجره‌ها جاری ا‌ست

چون آبشار

كه در جنگل

سید حسن نصرالله

و توفان

كه در دشتها

و موج

كه در دریاها جریان دارد

نامت

آذرخش است، پنهان در ابرها

نامت

نسیمی است كه می‌وزد

و آرامش را هدیه می‌كند

نامت

مظلومی است كه در زیر آوار قانا

نفس می‌كشد

و با هر شهیدی تشییع می‌شود

و با هر مجروحی

بیمارستان‌ها را معطر می‌كند

نامت

سپیده‌ای است برپیشانی صبح

كه شب را فرو می‌پیچید

نامت پایداری ا‌ست

نامت پنجره‌ای‌ است

گشوده بر باغ‌های ایمان

كه آفتاب را به میهمانی فرا می‌خواند

نامت بهار است

كه از دریچه دل‌ها وارد می‌شود

و قلب‌ها را به تسخیر خدا در می‌آورد

نامت بشارت است

و امت را نوید پیروزی می‌دهد

نامت تكیه‌گاهی‌ است مطمئن

پناهگاهی ا‌ست محكم

و سایه‌بانی ا‌ست مهربان

برای دل‌های مجروح

كودكان زخمی

زنانی شوی مرده

نامت، امید به آینده‌ است

نامت التیام زخم‌های لبنان است

و تبسمی كه بر لبان لبنان

خواهد شكفت

 



30 تیر 1390 1787 0

ازدواج

 

این از اون دست کارای مطبوعاتی صرفه . چه کند بی نوا همین دارد . به هر حال باید به روز بشه

اگه از مو مشنوی بی خودی ازدواج نکن

خودته اسیر یک دختر هاج و واج نکن

شاداماد نمایشه مخن توره خرت کنن

فکر تخت و شنل و چکمه واسب و تاج نکن  

با تویم که هی مخی خودته به اورا بزنی

عمر با ارزشته ایساخ حروم حراج نکن

ملوان زبلم زن مخه ، اما تو رفق

اعتماد به قدرت قوطی اسفناج نکن

او مخه بگه که شوم شاعره و شلار بده

ولی تو محل نذر ،احساس احتیاج نکن

گوش به شعر حافظ وسعدی مولوی بکن

ولی گوش به چه چه بلبلی سراج نکن !

حالا چی ربطه دره به شعر ما بحث سراج ؟

خوب صدا نمایشه ! چیشم و چاله کلاج نکن !

زن مثه حلوای هفته که شیرین ومقبوله

ولی تو نونته بخور، فکر اماج کماج نکن  

اگه زن گیرفتی دور داییته خط مکشی

حالا خیله خط نکش !خر برو ازدواج بکن

 



27 تیر 1390 2039 0

راستی! پیش‌ترها انتظار چه را می‌کشیدم؟

 

روز و شب غمی نشسته است در نگاه‌ آسمان

- از کجا شروع می‌شوی، سرود بی‌کران ناگهان؟

در کدام سو و سوره، در کدام آیه، آینه

در کجا بخوانمت نماز کافران، ترانه پیمبران

فصل، فصلِ بازی است، روز و شب مجازی است

بی‌تو خالی است دست سبز از بهار و زرد از خزان

تا چه‌ها رسد؟! تبر؟ نه شاخ و برگ بیشتر

ما به راهت ایستاده، مثل سروی از یقین و بیدی از گمان

این منم که خو گرفته با ندیدنت، نبودنت ببین

من که سال‌های سال بوده‌ام بدین نشان

از وجود من ترانه‌ای بساز، خسته‌ام شکسته‌ام

بس که چشم دوختم به شعرهای این و آن

بس که چشم دوختم به این ستاره‌های سوت و کور

بس که چشم... خنده می‌کند دهان و زخم می‌زند زبان

مرگ‌های پیش از این مرا نبرده‌اند، تا بخوانی‌ام

خواب دیده‌ام شهید می‌شوند جبهه جبهه شاعران

حرف‌های مانده نگفته را، بس که صبر کرده‌ام

سینه جوش می‌زند، شبیه چاه کوفه، چاه جمکران

با تمام عشق‌ها نه با تمام این سیاه‌مشق‌ها

باز ترس دارم این‌که کم بیاورم به روز امتحان



25 تیر 1390 1105 0

بهار مردم

السلام علی ربیع الانام و نضره الایام

.. نه باغم که سرمست از عطر نرگسانه بهار نگاه تو باشد..

و نه کوه که تحمل سختی فراغ تو را بر شانه های سنگی ام تاب بیاورم...

و نه رود که تشنگی بوته زارهای عاشق جنوب را تجربه کرده باشد در تابستان..

و نه پروانه ای که شاخه به شاخه.. دشت به دشت.. دامن به دامن..بوی یوسفانه پیراهنت را بوئیده باشد..

به شادی این روزها سوگند که لبریز از عطر آمدن توست بضاعتم همین اشک های گرمی است که به شوق دیدار جمالت بر گونه هایم دویده اند و این چند شاخه گل صلوات که نذر سلامتی تو به نخ تسبیح کشیده ام..

عزیز!

غیبت مارا ببخش..

اگر دیر به دیر به یاد تو می افتیم 

و اگر زود به زود از یادت غافل می شویم..

اگر به چند صبح گریستن پای جویبار عهدنامه ات اکتفا می کنیم...و اگر سهم زندگی مان از حضور مهربانه تو تنها به اندازه چند کاسه آش نذری ..چند لیوان شربت خنک.. وچند لیوان  چای داغ  در حاشیه محفلهایمان خلاصه شده هست...

غیبت مارا ببخش عزیز!

حال ما این روزها به حال کنعانیانی می ماند که گرفتار خشکسالی ایمان شده اند! و آفت دنیا طلبی تمام کشتزارهای اعتقاداتشان را به خاکستر نشانده است...

شگفتا! برادران یوسف برای نجات از گرسنگی  و خرید آذوقه به بارگاه عزیز مصر آمدند در حالی که او رانشناختند.و عزیز مصر  آنان را شناخت و علیرغم همه نامهربانی هایشان با آنان داد وستد کرد... تو نیز در میان ما کنعانیان گرفتار حاضری آنچنان که صادق آل پیامبر فرود: چرا مردم منکرند که خداوند عزوجل با حجت خود همان کاری بکند که با یوسف کرد؟ او در بازارهایشان راه می رود.. و بر فرش هایشان گام می گذارد در حالی که او را نمی شناسند...

عزیز!

چه بسیار از خدا خواسته ایم تا اگر مرگ بین ما و تو فاصله انداخت از آرامگاهمان بیرون آورد در حالی که کفن پوشیم و شمشیر آخته در دست و لبیگ گو...

حال آنکه دغدغه های نفسانی مان جایی برای دلتنگی و همرکاب شدن با تو را باقی نگذاشته است....

ای کاش می توانستیم به جای انکه تولد هزار واندی بهار زندگیت را جشن بگیریم..برای غیبت هزار و اندی ساله خودمان فاتحه می خواندیم و برای غفلت های همواره مان به سوگ می نشستیم...




25 تیر 1390 1227 0

بيا

بيا


تقديم به او که گنجشک‌ها را سيراب خواهد کرد


گنجشک+ باران


تو مهتابي


تب گنجشک­‌ها را


تو آرامي


شب گنجشک­‌ها را


بيا


بارانِ بي تو، قطره قطره


نمي­‌بوسد لب گنجشک­‌ها را


..........................................


لينک 1: در اين‌جا هم هيچ باراني لب گنجشک ها را نبوسيده است


لينک 2: و اين‌جا هم


لينک 3: و اين‌جا هم


لينک 4: و حتا اين‌جا هم



25 تیر 1390 1048 0

تاریخ در انتظار مردی دیگر



1
در پردۀ قیل و قال گفتیم و نشد
از پنجرۀ خیال گفتیم و نشد
گفتند: بگو، تا دلت آرام شود
گفتیم، هزار سال گفتیم و نشد

2
شب بود و ستاره بود و خورشید نبود
پایانِ هزاره بود و خورشید نبود
بر خاکِ خروسِ مُرده‌ای حک شده بود:
یک حنجرِ پاره بود و خورشید نبود

3
بر جاده سوار نه؛ که گردی دیگر
این تازه شروعِ فصلِ سردی دیگر
ما منحصراً در شبِ عشرت مَردیم
تاریخ در انتظارِ مردی دیگر





25 تیر 1390 835 0
صفحه 292 از 301ابتدا   قبلی   287  288  289  290  291  [292]  293  294  295  296  بعدی   انتها