دفتر شعر

نمازی که تویی

 

کرب و بلا قصّه ای از پیچ و خم گیسوی تو

چشمه ی خورشید تویی؛ کرب و بلا سوسوی تو

آه مبادا به جفا سر ببرندش ز قفا

کرب و بلا، کرب و بلا، کرب و بلا، آهوی تو

ماه شکسته است دلش، آه ز مشک خجلش

آمده تا یک نفسی تازه کند پهلوی تو

کودکی آشفته تر از چادر غارت شده ای

خیمه ندارد؛ چه کند... می دود اینک سوی تو

بند به دستان علیّ بن حسین بن علی

کیست به دادش برسد؟ باز مگر بازوی تو

در دل شب کوه نشسته به نمازی که تویی

سر بگذارد مگر از غصّه روی زانوی تو

 



04 خرداد 1388 999 0

سایه

سایه چيست؟
ـ ترجمان آفتاب
با زبان شب.


01 خرداد 1388 1454 0

29 اریبهشت ماه 1388

سلام اول اینکه : ... ورق می زنی کتابها را تا پره ور ، پیپی به گوشه لب ، از پشت ستون های مصلا سرک بکشد و نگاه کند به شلال گیسوان فرو افتاده بر چهره ات و فکر کند...


29 اردیبهشت 1388 844 0

پرسش

 

ماه است می‌کاهد

یا چشم‌های من؟

ـ سنجاقکی پرسید.

 



11 اردیبهشت 1388 734 0

شنبه - 22 فروردین ماه 1388

اول اینکه : ... ... زدیم به کویر و گفتم یک نفس هوای کویری برود توی سینه ام تا سوز سرمای زمستان بشود باد فنا و رطوبت دیار باران برخیزد از استخوان های ام ... اما نمی دانستم چشم کویر...


22 فروردین 1388 835 0

آفتابی

 

اگر لبخند باشد چشم‌های تو

به تاریکی کسی عادت نخواهد کرد.

..

 

با باد

یک بوسه می‌فرستم و...

                             پروانه می‌شود.

..

 

از کوچه‌های شیفته می‌آیم

تا بوسه‌های تو ؛

امشب تمام پنجره‌ها آفتابی‌اند.

 



21 اسفند 1387 1077 0

شنبه - 10 اسفند ماه 1387

سلام اول اینکه : ... واژه ها که از دهانت فواره می زنند ، اتاق عطر همیشه بهار می گیرد ... چشمه چشمه رود می جوشد از واژه هایی که روی قالی می ریزند و پیچ پیچان می آید تا...


10 اسفند 1387 1005 0

شوق آفتاب

 

يخ بسته است آب؛

در زير اين جداره

                    دلی می‌تپد هنوز.

 



18 بهمن 1387 814 0

جانعلی خاوند

 

یک سال و نیم از وقتی که آخرین مطلب این وبلاگ را گذاشتم می‌گذرد. علت اصلیش شاید تنبلی نبود. بلکه فکر می‌کردم با گسترش وبلاگ نویسی شاعران کرمانی، نیازی به این وبلاگ واسطه نیست. اما هنوز هم می‌بینم لینکش خیلی جاها هست. بنابراین، سعی می‌کنم دوباره راهش بیندازم. از دوستانی که پیامها و نظراتشان درین یک‌سال و نیم در مطلب آخر شهید شده است، عذر می‌خواهم.

..

جانعلی خاوند از شاعران خون‌گرم حوزه هلیل است که در غزل،‌ دستی قوی دارد. خاوند زاده رودبار جنوب است. و شعرش حکایت دیرین زخم است و نسیم. و غرابتی که گاه در غزلهایش به چشم می‌آید، برخاسته از بادهای دربدری است که در آنها می‌وزد. خاوند، زبانی پاکیزه و سر به صلاح و صمیمی دارد. اما در چند سال اخیر، او و تعدادی از شاعران هلیل، تعمداً در شعر کلاسیک سکته خفیف و قبیح می‌آورند که احتمالأ نشانه نوآوری بیشتر است و اغلب، پشتوانه متنی ندارد.

از خاوند، سال گذشته مجموعه «سنگها آن طرف میکده خشم‌آگین اند» منشر شده (قم، 1386) که حاوی غزل، مثنوی و رباعی و دوبیتی است و مقدمه‌ای به قلم علیجان سلیمانی (شماله) شاعر همشهری‌اش دارد. از غزلهای این مجموعه چند تایی را با هم می‌خوانیم:

 

زیر سقفی که بلافاصله از هم پاشید

سر پناه دو سه تا چلچله از هم پاشید

سالها خانه ما فاجعه را می‌خندید

که چنین پیشتر از زلزله از هم پاشید

قد کشید از دل هر گردنه اشباحی چند

که ثبات قدم قافله از هم پاشید

صبر نخلی که غرور عطشش تاول زد

ای همه حرمله! این مرحله از هم پاشید

آخرین بغض خدا را قلمم می‌رقصد

اگر از پای سخن سلسله از هم پاشید

در نمازت خم ابروی کرا دیدی شیخ؟

که حواست وسط نافله از هم پاشید

عشق را تجربه کردیم، و آرامش ما

همه‌اش روی همین مسئله از هم پاشید

..

می‌خواهم از انجام آغازی بسازم

با استخوان روح خود سازی بسازم

تا در جنون رقص آوارت نمایم

در هفت بند نایم آوازی بسازم

شاخ نبات شعر من شو شاخ شمشاد!

تا با تو از جیرفت شیرازی بسازم

گوساله‌سازان در پی چشم تو هستند

باید ز بسم الله اعجازی بسازم

مثل تو می‌خواهم پس از مرگ پرنده

طرح جنون آمیز پروازی بسازم.

..

قدم سبز تو وقتی که به تکرار افتاد

شرح کوچیدنت از آبی خودکار افتاد

بوسه می‌زد غمی از جنس تو در باور باد

عطر چون سایه به انبوه چمن‌زار افتاد

رهگذر تا که به تاریکی شنها زُل زد

از گُل خنده او شاخه سیگار افتاد

در پی خنده به سیمای تو ای شاخه گُل

رعشه پنجره بر پهنه دیوار افتاد

پیش سردار بگو مسئله دار و طناب

اگر ای باد گذارت به سر دار افتاد

«خانه دوست» نپرسیدم و از بخت بدم

آن پس بچه هم از روی سپیدار افتاد!

..

ابر هم تشنه‌تر از خاک زمین است هنوز

قسمت دشت چنین بود و چنین است هنوز

مرهم افسانه خوبی است، ولی شانه کاج

همچنان با تبر و زخم عجین است هنوز

بلبلی بی تپش و دلهره پرواز نکرد

این گواهی است که کرکس به کمین است هنوز

واژه‌ها چون علف هرزه و خار و، گُل سرخ

شاعری مانده و سرگرم وجین است هنوز

مرد با زخم سفر کرد، ولی اسب سیاه

بازهم منتظر برنو و زین است هنوز.

..

گرچه در گردنه صدها تن بی سر باقی است

دو شب دلهره تا فصل کبوتر باقی است

تا که معیار غرور تو بسنجیم، هنوز

قلعه پیر بدون در و پیکر باقی است

آه سردی که سرآغاز سرشکی داغ است

سالها بی تو میان من و ساغر باقی است

مانده سرمایه‌ام از آن همه تکرار نگاه

انتظاری که سراسیمه برین در باقی است

از مسیح تو : وطن، مریم پاکیزه! ببین

جسدی یخ زده در گوشه بستر باقی است

شعر گنگی که جوانی مرا می‌گرید

سبز در حاشیه کهنه دفتر باقی است.

..

وقتی غروب لهجه خود را غلیظ کرد

نوری وزید و دامن شب را تمیز کرد

شاعر کنار دلهره خود را به شعر بست

در کلّه‌اش خیال زنی جَست و خیز کرد

ضبطی کنار پنجره بود و، زنی مسن

یک سیم و یک دو شاخه که توی پریز کرد

یک مکث ناتمام و، نگاهی به ناکجا

طوفان وزید و شعر مرا ریز ریز کرد

وقتی که زن حضور ترا بو نمی‌کشد

باید که شاعرانه خیال گریز کرد.

..

خیره بر چهره زیبای زنی در کوچه

سخت در حال فرو ریختنی در کوچه

پیرمردی که به یعقوب شباهت دارد

با بینا شده با پیرهنی در کوچه

با سکوتی که هیاهوی ترا می‌رقصد

باز هم در صدد انجمنی در کوچه

خواب بودی که من از کوچه پریدم بیرون

هی پسر! باز که همراه منی در کوچه

سنگها خیره سرند ای پسر بازیگوش!

باز از آینه‌ها دم نزنی در کوچه.

 



17 بهمن 1387 1662 0

چهارشنبه - 2 بهمن ماه 1387

سلام اول اینکه : ... ... شب که آمد کنار پنجره نشست ، دلت گرفته بود از ندیدن خورشید . از سر صبح آفتاب رفته بود پشت ابرهای بی باران و دلت مثل یک نهالک نورسته چشم دوخته بود به...


02 بهمن 1387 795 0

صبح و باران

 

صبح با باران   تلاقي كرد چشمانت

در رگم اكسيژن آوردي.

..

 

ابر پوشيده بودي

بر لبم: باز باران...

..

 

مينويسم: برف

جوهر خودكار ابر است اين.

..

 

موسيقي صبح است

لبهاي داغ دلنواز تو.

 



02 بهمن 1387 1160 0

شنبه - 30 آذر ماه 1387

سلام اول اینکه :... ... مات تو شد ... می دانستم !...هر چقدر خواست خلیج آبی اش را به رخ تو بکشد ، سربازهای مژه ات راه بر او بستند تا چشمانت بر اریکه پادشاهی بنشینند در این جزیره جنوبی...


30 آذر 1387 671 0

سکوت بی دلیل

با سلام

بعد از یک سال روزه سکوت با ٢ غزل و یک کار آزاد و یک سپید بروزم

 

غزل ١

گفتگو

برگی به دستم بود گفتم : آخرین شعر است

بعد از تو شاعر نیستم گفتی : همین شعر است

 

گاهی پر از حرفی ولی چیزی نمی گویی

اما سکوتت هم برایم بهترین شعر است

 

بر سطر سطر شعر هایم رد پای توست

در دفترم هر قدر دارم نقطه چین شعر است

 

من با تو هر حرفی که می گفتم غزل می شد

وقتی زبان رسمی این سرزمین شعر است

 

آری من از هر پنج انگشتم تو می بارد

دست خودم هم نیست اینها را ببین شعر است

 

غزل ٢

بدون اینکه بخواهم شبیه او هستم

شبیه مرد پر از درد روبرو هستم

 

شبیه مرد پر از درد های پنهانی

که رفته باز در افکار خود فرو هستم

 

تو کیستی؟ تو همان حس ناب مشترکی

که با تو یک سره  در حال گفتگو هستم

 

تو کیستی؟ تو همان واژه صریح ولی

من آستانه یک بغض در گلو هستم

 

هم از عشیره ی اشکم هم از قبیله ی غم

شبیه ابر بهاری بهانه جو هستم

 

چه ماجرای عجیبی است می گریزم و باز

به هرطرف بروم با تو روبرو هستم

 

در آستانه ی یک راه پر فراز و نشیب

بگیر دست مرا و فقط بگو : هستم

 

و

 

 

حرف اضافه

 

شاید برای تو

فرقی نمی کند

حرفی که از سر درد است

حرفی که از ته دل

با حرفهای بی سر و بی ته!

اما بدان

"من" از "تو" هیچ نمی خواهم

"من با تو" آرزوی محالی است

من در تو کودکیم را

                   دنبال می کنم

حرفی بزن!

تا پیش از آنکه باز

 میان من و تو را

یک مشت حرف زائد و بی ربط

پر کند

یا پیش از انکه

                 خاک دهان من و تو را...

مگذار

 حرفی در این میانه بماند

"من"

       "تو"

اصلا فقط تو

بی هیچ حرف اضافه !

 

و د رآخر سپید

 

 نیمه های سیب

 2 دقیقه

تنها 2 دقیقه

 کافی بود تا برادر بزرگترت باشم

***

از کودکی می خواستی بزرگ شوی

چندان که سیبی را

به درخت کنجکاو همسایه برگردانی

راه می افتادیم

 در همهمه ی مدرسه ای که  از دیدن نیمه های سیب

به اشتباه می افتاد

تاریخی که هیچ کاری به تولدمان نداشت

زبانی که حرفمان را نمی فهمید

و حسابی که پاکمان می کرد

گفتند

 و گفتند

و هیچ نگفتند

که این کدام جاذبه است که سیب را بر می گرداند به شاخه ...

***

بزرگتر که شدی

دیگر هیچ کس ما را با هم اشتباه نگرفت

نه تیری که پیشانیت را شکافت

نه فرشتگانی که آمده بودند

 برای بردنت

***

آنقدر پیدایت نکردند

 تا سر در آوردی از خوابهای مادربزرگ

تکیه داده

بر درختی سپیدار

خیره بر دور دست

لبخند بر لب

 از جاذبه ای که خود کشف کرده بودی

***

هنوز هم که هنوز است  

این تویی که درد های  بی بی نرگس را می بویی

و تو را دعا می کند نابینای محله

وقتی نجاتش می دهم

از چشمهای دریده ی خیابان.

 مانده ام

 میان قابهایی که جای تو را پر نمی کنند

بی خواب پدری که در کنار تو خوابش برده است

بی تاب مادری که  تمام روز را به من خیره می شود

 تا تمام شب خواب تو را ببیند

روی همه نامه ها نام تو نوشته شده است

چندان که بر پیشانی کوچه

 تا از بن بست در اید

 و بر  سر در مدرسه

تا دیگر به  اشتباه نیفتد .

***

این روزها حس میکنم

بزرگتر از آن شده ای

که  برادر بزرگترت  باشم.

 

 

*******************************************************

 

کلیپ تصویری غزلی که در پست قبلی به قیصر عزیز تقدیم شده است در محضر رهبر معظم انقلاب را می توانید از اینجا دانلود نمایید.

 

 



18 آذر 1387 2099 0

بالاخرا بعد از 402 روز دوباره با غزلب آیینی به روزم. فقط علت این همه غیبت را مشغولیت شغلی می توانم ب

 

  ...و شاید علی (ع) وقتی تنهایی هایش را با چاه قسمت می کرد با فاطمه اش

اینچنین درد دل می کرد...

 

ای کاش خبر داشتی از بی خبری ها

از بی خبری های من و دربدری ها

 

ای فاطمه ! تنهاتر از آنم که بگویم...

بر من چه گذشت از غم بی بال و پری ها

 

انگار به تاوان گناهی که ندارم

در آتشی افتاده ام از خیره سری ها

 

دور از تو ، نفس در نفسِ چاه شدن ها

دردا ! غم پنهان چنین خون جگری ها

 

بوی تو هنوز از خَمِ این کوچه می آید

از کوچهء تنهایی و بی همسفری ها

 

مانند یتیمی که سر راه تو باشم...

در حق دلم ، کرده ای  ای زن ! پدری ها

 

ای کاش صدایم کنی از حنجره ء چاه

ای کاش خبر داشتی از بی خبری ها...

 

 

 



16 آذر 1387 879 0

شنبه - 25 آبان ماه 1387

سلام اول اینکه : ... من که نبودم ! ...اما می دانم! ...می دانم ، به آب که می زنی ، دل به دریا می زند استخر !...قد می کشد از دیواره و سر می رود از خودش !... موجی...


25 آبان 1387 624 0

سه شنبه - 23 مهر ماه 1387

سلام اول اینکه : ... می رقصی و جهان موسیقی جاری امید می شود . دستت را می گیرد نسیم و بلندت می کند از روی صندلی تا شکوه تو را آسمان و زمین به تماشا بنشینند و تو نرم...


23 مهر 1387 708 0

یکشنبه - 31 شهریورماه 1387

سلام : اول اینکه :.. کش می آید گرمای تابستان در این روزه داری طولانی ... تشنگی نشسته روی لبانت و یخچال گوشه آشپزخانه دارد دهن کجی می کند به عقربه هایی که خیال جلو رفتن ندارند ! ... خورشید...


31 شهریور 1387 1012 0

سه شنبه - 7 مردادماه 1388

سلام اول اینکه : ... ... بی گمان عشق یعنی شادی عمیق !...یعنی اینکه نفس بکشی و بگویی خدایا شکرت !... یعنی اینکه از روی عقربه ثانیه شمار ، قطره قطره عسل بریزد روی زبان لحظه هات !...یعنی که سر...


07 مرداد 1387 610 0

حرفها دارم اما بزنم یا نزنم ؟ (قیصر)

نمی دانم

 

واقعا نمی دانم چه میشود که انسانی می میرد

 

پرونده های پزشکی هیچوقت قانعم نکرده اند .. .

 

همیشه از هم همه بیزار بودم و دوستانی که مرا می شناسند می دانند که درست انجایی که باید باشم نیستم و گاهی انجایی که بودنم به نظر خیلی ها بصرفه نیست هستم .

من یک استان فارسی هستم و ظاهرا به فارسی بودن محکوم

می دانی ادم نمی تواند یعضی چیزها را عوض کند مثلا همین زادگاهش را که اگر می شد چه می شد.

و گروه خونیش را که شاید اگر می شد من دیگر نمی خواستم او مثبت باشم 

بزرگی می گوید :‌ حرفهایی هست برای نگفتن
، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند، حرفهای شگفت، اهورایی و زیبا همین هایند
و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد

از شعر چیزی نمی خواهم جز دوستانی که واقعا دوستشان داشته باشم

دوستانی که مرا می شناسند می دانند چه می گویم ...

به قول بهمنی : من با غزلی قانعم و با غزلی شاد   تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

می خواستم از بعضی ها گله کنم ولی می بینیم چرا چیزی را که در دلم نیست بگویم درست است که بسیار رنجیده ام ولی دوست داشتن در خون من است تنها باید یاد بگیرم که کی و چه وقت بروزش دهم .

قیصر را بسیار دوست داشتم ، نه  برای اینکه شاعرهایش نماد و نمود ارزوهایم در شعر بود و نه برای اینکه از درد می سرود ،نه برای اینکه در سالی که گذشت در دوره یازدهم شعر شعر جوان هر هفته با او بودیم .من در قیصر نمود شاعری را می دیدم ، در نگاهش در لبخندش در رفتار در راه رفتنش هر وقت می بریدم از فضای سرد شعر  و شاعری او را که می دیدیم روحیه می گرفتم و احساس می کردم که ماندنم بی دلیل نیست .

خیلی ها به قیصر حسادت می کردند و می دانم حتی تشییع با شکوهش هم حسادت بعضی را بر می انگیخت .قیصر قیصر بود  انسان بود و نفس و روح بلندش بود که دلها را تسخیر کرد

از رانند ه تاکسی تا صاحبخانه از او می پرسند نمی دانم قیصر این همه خوبی را چگونه در خود جمع کرده یود ....بعد از مدتها این غزل را تقدیم می کنم به همه خوبی های قیصر و دوستان خوبش:


 

می شد بگویم نه ولی آخر ، چیزی عوض می شد مگر با نه ؟

سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه !


در چشمه چون تصویر ماه افتاد ، جوشید ، طغیان کرد و راه افتاد

مرداب ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟  نه !

 

افسوس دریا را نفهمیدیم ، روز مبادا را نفهمیدیم

دیدی که  بعد از رفتن او شد  ، هر روزمان روز مبادا! نه !؟


نامردمی ها مرد را آزرد ، تا در سکوت سرد  شب  پژمرد ،

او بغض قیصر بودنش را خورد ، او نان قیصر بودنش را نه !


او در میان دوستان تنها ، افسوس وقتی گفتن از دریا ;

افتاده دست گوش ماهی ها ، باید خروشد  اینچنین یا نه ؟


شاید زمان ما را عوض کرد ه است ، این مرد اما همچنان مرد است

این مرد نام دیگرش درد است ، چیزی که در او بود و در ما نه !


دلخسته از زندان در زندان ، از جنگ با این درد بی درمان

مرگ امد و این مرد بی پایان ، چیزی نگفت اینبار حتی نه


 صبح سه شنبه هشتم آبان ، آغوش باز سید و سلمان

آغاز قیصر بود یا پایان ؟ پایان قیصر بود... اما نه !


                                                                محمد حسین نعمتی                                              


   می خواستم عاشقانه ای نیز بنویسم ترسیدم گلایه شود شاید فرصتی دیگر ...

 



16 آذر 1386 1347 0

اعتیاد

هان اي پلنگ بي هياهو راه گم كردي

بر قلّهء‌افيوني خود ماه گم كردي !

اي در خيال ماه سرگردان چه خواهي كرد!

با آنكه روي قله ها ناگاه گم كردي

گم كرده اي امروز را در حلقه هاي دود

ديروز را در شعله هاي آه گم كردي

فرزند را ،‌ زن را ،‌جهان بيقرارت را...

در وهم غلتيدي و بر درگاه گم كردي

آينه ات تاريك و تصوير تو دود آلود

هم خويش و هم آئينه را در چاه گم كردي

تن پوش خاكستر به تن افتاده اي در راه

ديروز و فردا را ولي در راه گم كردي

 

 

 

 



10 آبان 1386 1052 0
صفحه 294 از 295ابتدا   قبلی   286  287  288  289  290  291  292  293  [294]  295  بعدی   انتها