دفتر شعر

عرفان رعایی

عرفان رعايي متولد سيرجان و ساكن كرمان است.

فارغ التحصیل رشته عمران از دانشگاه صنعتی اصفهان است.

شعرها و نوشتههايش را در وبلاگ با شعر از انسان ميتوان خواند.

غزلهايش شور شاعرانه عجيبي دارد.

چند تا از آنها را از وبلاگش و چند تايي را هم از خودش گرفتهام.

 

 

1)

به این پرندهء پر بسته آب و دان میداد

زنی که بال و پرش بوی آسمان میداد

و روی گونهء او جای اشک چشمانش

مسیر شاعریام را به من نشان میداد

چه خوب میشد اگر باز شعر میخواندم

و او دوباره صمیمانه ، سر تکان میداد

من و شقایق و مجنون چقدر حیرانیم

همیشه خندهء او عشق یادمان میداد

                            ...

و آخرین خبر از چشمهای او این است :

«زنی اسیر قفس بود و داشت جان میداد»

 

 

2)

امشب كه دارم ميشوم آوار تا فردا

دست از رباعي ، از غزل ، بردار تا فردا

اين وحشي پُر هاي و هوي تيره دل ، شب نيست

دارد كلاغي ميشود تكرار تا فردا

مريم! براي خواب ديدن وقت بسيار است

با چشمهايت كار دارم ، كار تا فردا

يك كوه درد عاشقي ، يك مرد ، يك تيشه

تاريخ دارد ميشود تكرار تا فردا .

 

3)

گر چه شاعرند و با غزل  وجودشان یکی ست

با زمین و خاک پست ، تار و پودشان یکی ست

یک قصیده بیشتر امانـشان ندادهاند

شیون و ترانه ، نوحه و سرودشان یکی ست

مردمی که از قفس به شب نگاه کردهاند

سقف راه راه و گنبد کبودشان یکی ست

هیچ کس از آبروی عشق دم نمیزند

شاعران خسته ، بودن و نبودشان یکی ست.

 

 

4)

همراه با نسیم سحر آفریده بود

دست و دهان و سینه و سر آفریده بود

اندامی از شهامت و شهوت درست کرد

تا مطمئن شود که پسر آفریده بود

لبخند زد.

برای خودش آفرین نوشت

مغرور شد از اینکه بشر آفریده بود

                        ...

گفتند سالها پس از این ماجرا مرا

یک اتفاق زود گذر آفریده بود

از ریشههای نازک خود قد کشیدهایم

ما را زمین ، بدون پدر آفریده بود

                        ...

پلکی به هم زدیم و خدا را درست کرد

انسان برای خویش خطر آفریده بود.

 

 

5)

او خندهها و خاطرهها را ندیده بود

بی اعتنا نبود . نه ... ما را ندیده بود

در اوج عشق بود و خودش هم خبر نداشت

مثل پرندهای که هوا را ندیده بود

جایی برای گریه و جایی برای خواب

بر شانههام ، این همه جا را ندیده بود

میگفت : «در جهان کسی عاشقتر از تو نیست »

زیبای من ، هنوز خدا را ندیده بود

پروانه بال و پر زد و بر روی گل نشست

پروانه را ببخش . شما را ندیده بود

وقتی خدا برای زمین عشق آفرید

این عاشقان سر به هوا را ندیده بود

 

6)

اگر چه جای تو در ذهن خانه خالی نیست

کسی یتیم تر از من در این حوالی نیست

نوشتهاید که با عشق زندگی زیباست

نوشتهاید : «به جز دوری ات ملالی نیست»

نگفتهای ، ولی از لحن نامهات پیداست

که بازگشت شما وعدهء محالی نیست

دعای پیر زنی پای آب را بسته ست

وگرنه آب ، هوادار خشکسالی نیست

برای دیدن تان صبر میکنم . اما

برای آینه قرآن تان مجالی نیست.

 

7)

حرفـهاتان اگر چاپلوسی است ، نامتان هست مطلوب علیشاه

در نگاهت اگر اعتراض است ، طرد هستید و مغضوب علیشاه

روزگارم پر از اسم و رسم است . نامهایی که بیاعتبارند

میگذارند ـ بی هیچ لبخند ـ نام پینوکیو چوب علیشاه

هیچ کس در دلم نیست. باید ، قدر تنهاییام را بدانم

وا نمیگردد این درب . بس کن . در مکوب آی دارکوب علیشاه!

داشت میرفت امیدم از دست، داشتم میرسیدم به بن بست

ناگهان داد زد یک نفر مست : «یک نفر هست : مشروب علیشاه»

بی شما روزگارم سیاه است . جادههایم  پر از اشتباه است

دوستت دارم ای مرد آبی . دوستت دارم ای خوب علیشاه!

 



10 اردیبهشت 1385 1591 0

مسعود سلاجقه

مسعود سلاجقه در دهه هفتاد با مجموعه غزل از ماه گمشده در غزل امروز كرمان حضورش را اعلام كرد. و امروز بر همان خط و همان مدار، كژدار و مريز و آهسته و پيوسته ميپويد. راستش را بخواهيد، غزلهايش در اين ده دوازده سال نه اوج زيادي داشته است، و نه آن قدر فرود كه بشود ناديدهاش گرفت. سلاجقه از سال گذشته وبلاگ نويسي را با وبلاگ چلچله آغاز كرده است. از وبلاگش چند غزل برگزيدهام كه ميخوانيد.

 

1)

بر امتداد شعله نمي ايستي مگر؟

تعبير خواب گم شدهام نيستي مگر؟

ميخواهم آه را به عبورت نشان كنم

اما به پاي حوصله ميايستي مگر؟

از روزهاي مرده سرودم كسي نگفت

آخر سياه روز تو هم  زيستي مگر؟

اي ديده داري الفتي از سنگ ميشوي

روزي كه عشق مرد تو نگريستي مگر؟

 

 

2)

بال شکسته فرصت پرواز میشود

خون در دهان چلچله آواز میشود

بر کتفهای بستهام اقبال مبهمی است

دارد طلسم سلسلهام باز میشود

فکر خطور در تن آئینهام، ولی

با التهاب هم مگر اعجاز میشود؟

در این دیار زوزهی گرگی غنیمت است

قرنی به نا برادری آغاز میشود

 

3)

به التماس نجیبم بخند حرفی نیست

شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست

در امتداد جنونم بیا و  رو در رو

به خندههای عجیبم بخند حرفی نیست

از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند

به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند

تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست

من از عبور نگاهی شکستهام، آری

شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست

به حال من پری دل گرفته هم خندید

تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست

 

 

4)

آری شکسته بودم و باور نداشتم

بر خاک میتپیدم وسر بر نداشتم

من در بهار اولم این فصل تشنه را

در خواب دیده بودم و باور نداشتم

امروز در نبود تو تعبیر میشود

خوابی که در جوانی خود سر نداشتم

آن التهاب تشنهی پیش از غروب را

در دشتهای هر شبه دیگر نداشتم

احساس کوه در نفسم بود و هیچ وقت

گامی برای دیدن خود بر نداشتم

پرواز تا حوالی آن روح سبز را

می خواستم، ولی به خدا پر نداشتم

 

 

5)

من مسیحم باغ کرکس دیده ام از جان پُر است

جانب تنهاييام از خاک تابستان پُر است

هر چه از ققنوس عریان میشود خاکسترم

باقی افسانه‫‫ام از روح سرگردان پر است

یک دو جای قصه شاید آسمان سنگی شود

راست میگویند این ویرانه از شیطان پر است

من خودم میدانم از کابوس یک شب دورتر

هفت قرنم از صدای تندر و طوفان پراست

ای هبوط تازه از بس آه نقشم را گزید

فکر کردم سفرهی پیغمبران از نان پر است

ای رمههای شب از ناقوس سنگی پیرتر

این بیابان از پریشان گردی چوپان پراست

بر عصای هیچ ، گاهی هدهد دیوانهام

از سلیمانی که در خود میشود عریان پر است

گفت میدانی کجا؟ گفتم به تاول میکشد

پیش رو انگار از انسان بی انسان پر است.

 

 

6)

پر از تطاول خويشم بهار يعني چه

ميان آتشم، آتش بيار يعني چه

محال بود به افسانهي تو بر گردم

هميشه گم شدهام انتظار يعني چه

براي من كه به منقار ميكشم خود را

در اين تطاول و تاول تبار يعني چه

مسيح را به نيايش نميتوان فهميد

سكوت كن كه بگويم قمار يعني چه

در اين مباهله من خونبهاي نفرينم

زنان ساحره آخر هوار يعني چه

بهشت ديگري از ما گرفته شد، اما

كسي نگفت خدايا ديار يعني چه

 

7)

من همان نوحم که امشب هفت سالم میشود

بعد از این افسانه طوفان بی خیالم میشود

من چه خواهم گفت وقتی تا تمام روزها

خواب دیدن پاسخ تنها سؤالم میشود

در سکوت گاه پروازم به فردا میزنم

صبح لبریز از صدای بال بالم میشود

دور خواهم شد که در پایان این دیوانگی

شبنمی دارم که میگویند فالم میشود

بر گلویم پنجه میبستید وقتی این چنین

زندگی کردن دلیل گوشمالم میشود

با دو خال کهنه میآیم به رقص آفتاب

با تمام نقصها آئینه لالم میشود

مثل آوازی که بر لبهای غربت داشتم

عشق تردیدی برای هفت سالم میشود

 

8)

طرحی کشیدهام که به انسان شبیه نیست

همزاد آتش است و به شیطان شبیه نیست

این کیست کز میان چراگاه بی رمه           

هی هی کنان گذشت و به چوپان شبیه نیست

روزی هزار شیوه بر انگشت میزند

اما به سر نوشت سلیمان شبیه نیست

گرگی کنار خانهام آغوش کرده است 

آخر دیار من که به کنعان شبیه نیست

 

9)

تاصبح پرسه میزد یک سایه برمزارم

دیگر مزار خود را تنها نمیگذارم

چیزی شبیه رویا آن دورتر فرو ریخت

حتماً  ستاره من افتاد بر مزارم

بخت جنون کشیده دل را نمیشنا سی

ناکس دخیل میبست شبها به چوب دارم

رنگ پریدهام را بیخود به دل گرفتی

ای عشق دیر وقتی است کاری به دل ندارم

گفتی تبسمت را ایینه عطش کن

اخر تو هم... ولی نه ... باشد قبول دارم

 

 



22 فروردین 1385 1356 0

غزلهای برگزیده جشنواره شعر ولایی

دومين جشنواره شعر ولايي استان كرمان در روزهاي 27 و 28 دي ماه در شهرستان جيرفت برگزار شد. نفرات برگزيده اين جشنواره (اول تا پنجم) عبارتند از:

1)      حامد حسينخاني

2)      مهدي نظري اسفندقه

3)      علي حيدري زاده

4)      جواد خسروي

5)      مهدي گنجي گوهري

آثار ارائه شده در اين جشنواره عموماً آثار ضعيفي بودند. چند غزل منتخب ارائه شده در اين جشنواره را براي يادداشت امروز انتخاب كرده‌ام. شخصاً هيچ كدام از اين آثار را نمي‌پسندم. ولي براي آنكه نموداري باشد از جريان غزل آييني كرمان، آنها را در اين وبلاگ نقل مي‌كنم.

 

مهدي نظري اسفندقه (نفر دوم)

بيتاب شدن طعنه تلخي است كه مي‌خورد

بر دوش فقط دغدغه آب نمي‌برد

من عاشق و تو عشق و، ازين مسئله بدتر

شمعي است كه در پهنه پروانگي‌اش مُرد

دانست همه چشم به در، پا به فرارند

اندوه شد و آه شد و يك‌شبه پژمرد

در پهنه اگر روزنه‌اي رو به تو وا بود

آن گاه كسي كودك ما را نمي‌آزرد.

....

بي بادبان كشتي در هم شكسته‌اي

در اين غروب مبهم غمگين نشسته‌اي

داري نگاه مي‌كني از من چه مانده است

بر تارهاي پيله از هم گسسته‌اي

دريا براي آمدنت خواب مانده است

در را به روي غربت اين شعر بسته‌اي

با من تباه مي‌شوي و چند سال بعد

از اين همه عدالت گمراه خسته‌اي

غم در نگاه سرمه‌اي ات موج خسته‌اي است

در ايستگاه آخر دنيا نشسته‌اي.

 

جواد خسروي (نفر چهارم)

در دشت شب كه پاي، عطش در ركاب زد

حتي گمان، گمان جهاني خراب زد

خالي شد از ركاب دو پا، رود بود و مرد

دستي به گيسوان پريشان آب زد

مرد از عطش لبالب و رود از توهمات

مرد از عطش لبا... كه به شط عذاب زد

بر بوم ذهن خويش بجز طرح تشنگي

تلفيق طرح سرو و غم و آفتاب زد

از ارتفاع، آب به پايين سقوط كرد

يعني كه مرد دست به يك انقلاب زد

آقا! فرات شد فلج و مي‌خزد به خود

از بس كه در پي تو به پايش شتاب زد

مستي نداشت هيچ، به مستي رسيد تا

يك جرعه از لبان تو جام شراب زد

شاعر كه تشنه كام فرات لب تو بود

بر چشمهاي خسته خود راه خواب زد.

 

 

منصوره حسنخاني (تقدير شده)

بيتاب دوست بودي و پروا نداشتي

در دل به غير دوست تمنا نداشتي

مادر! شنيده‌ام كه تو در ازدحام درد

جز ذكر «يا حبيب!» به لبها نداشتي

وقتي نسيم عشق وزيدن گرفته بود

جز آرزوي ديدن زهرا نداشتي

باور نمي‌كنم كه در آن رستخيز درد

دستي براي ياري مولا نداشتي

آن لحظه مي‌رسيد به بالينت آفتاب

اما دريغ، چشم تماشا نداشتي

«در مشك تشنه جرعه آبي هنوز بود»

اما توان بردن آن را نداشتي

تا خيمه‌هاي نور اگر آب مي‌رسيد

شرم از نگاه تشنه دريا نداشتي

قربان لحظه‌اي كه پر از شوق انتظار

سر بر حرير دامن زهرا گذاشتي.

 

فاطيما رانا (تقدير شده)

ترا چه مي‌شود اگر نظر به سوي ما كني

درين نهايت عزا ضيافتي به پا كني

بگو چه مي‌شود مگر شبي تبر بياوري

و بوته بوته خار را ازين زمين جدا كني

و حافظ از تو مژده داد، نسيم خوش نفس! چرا

نمي‌رسي ز راه تا به وعده‌اش وفا كني؟

كنون كه بانگ درد ما به آسمان نمي‌رسد

نمي‌شود بجاي ما خداي را صدا كني؟

و اخرين سفارشم ـ به نام نامي غزل ـ

قنوت هر نماز را براي ما دعا كني.

 

حميدرضا واحدي (تقدير شده)

شما، نماز نشسته! چه خوب فهميديد

ز كوفه كوفهء‌ كوچه خليفه مي‌روييد

هزار مرتبه خوانديم سوره زلزال

ستون كاخ خلافت ولي نمي‌لرزيد

دليل خلقت آب و فدك ز خود پرسيد

ميان اين همه برهان و اين همه ترديد؟

حضور حضرت آب و تيممي ديگر

نماز مردم كوفه نمي‌شود تأييد

غروب كوفه و نخل شكسته با خود گفت

چه سرنوشت پليدي! چه قدر تا تبعيد!

به شب،‌ به پهنه خواب بد فراموشي

كه آفتاب ز شرق سقيفه مي‌تابيد

..

برايتان شب گريه بقيع هم كم بود

كه مثل چاه زبان ترا نمي‌فهميد

..

... و خواب مردم كوفه چه خواب سنگيني است!

 

 



01 بهمن 1384 1206 0

غلامرضا سيستاني

غلام سيستاني اهل بم است.

وبلاگي اخيراً راه انداخته به اسم موج در چشمه،

ولي دير به دير در آن شعر ميگذارد.

به روسري علاقه وافري دارد و اين از نشاني وبلاگش

و از دو شعري كه در آن گذاشته خوب معلوم است.

اگرچه من خودم شعري كه با رديف روسريات است به دلم نمينشيند.

 

 

1)

بکش به متن شب شانههات ريحانه

بکش ادامهی زاينده رود را شانه

بخند تا بوزد طعم پونهی وحشی

و بوی خيس علف از دل گلستانه

تو با يه رقص چه کردی که شهر میلرزد

به روی پاشنه، از بم بگير تا بانه

پياده رو هوس کفشهات را دارد

برای صرف دو فنجان هوای عصرانه

بگير دست مرا در ادامهی اين بيت

بکش به متن شب شانههات ريحانه.

 

 

2)

غروب غربت خاکستری روسری ات

چه کرده باد مگر با پری روسری ات

به من بگو چه کم از بندهی رخت دارم

به روی پاش لميده پری روسری ات

و من همان يه الف بچهی قديمم که

گرفته دامن نا مادری روسری ات

دوباره نمرهی من بيست می شود برگرد

بله همين من شهريوری روسری ات

چه حال میده که امشب بغل کنم بانو

دوباره من سر بی روسری روسری ات.

 

 

3)

اينجا هنوز آينه، اينجا هنوز ماه

پوشيده است مثل بلوزت بلوز ماه

او روي موي مش زده، سر كرده مثل تو

يك روسري كابلي ترمه دوز ماه

از سرمه حجازي چشمش گرفته تا

ـ مثل تو است ـ آينه و سرمه سوز ماه

حتماً براي ديدن تو قد كشيده است

اين روزها اگر شده سي و سه روز ماه

از بس درين غزل به شما غبطه ميبرد

حالا شده حسود، شده كينه توز ماه!

 

 

4)

نگاه سرد تحمل نميكند دكمه

كه دست از يقهات شل نميكند دكمه

تو چشم ميشي خود را يه ذره سرمه بكش

ديگه نگاه به كابل نميكند دكمه

سه سال يكسره سگ دو زدهست بيچاره

و  دست از يقه ات شل نميكند دكمه

نشسته گوشه دنجي درست زير گلوت

و جاي ديگه تقبل نميكند دكمه.

 



03 آبان 1384 1187 0

مرتضي كردي

مرتضي كُردي از شاعران خوب زرند است.

غزلهاي او در وبلاگ شبهاي دوستت دارم قابل دسترسي است.

گزيدهاي از آنها را براي اين صفحه انتخاب كردهايم.

 

1)

با آن همه بد بياری کوشيدهام بد نباشم

مابین ترديد و اميد در رفت و آمد نباشم

کوشيدهام اعتمادم همواره محکم بماند

در انتخابی که کردم هرگز مردد نباشم

شايد تو روزی بيايی شاید تو روزی بيايی

شايد تو روزی بيايی روزی که شايد نباشم

بگذار مثل گذشته با هم صميمی بمانيم

جمع است با تو خيالم بگذار مفرد نباشم

در بيت بعد همين شعر بايد دلم را ببينی

بايد به قافيه و وزن ديگر مقيد نباشم

دوستت دارم.

 

2)

اگرچه از تو سرودن هميشه آسان نيست

دلم از اينکه سروده تو را پشيمان نيست

نبين به خنده من طرح بی خيالی را

هميشه گريه عاشق شبيه باران نيست

تو هيچ وقت به اين فکر کردهای: ديريست

که آفتاب نگاهت کنار گلدان نيست

خدا کند که بميرم و آخر اسفند

نبينم اينکه بهاری پس از زمستان نيست

کنار پنجره میپوسم و نمیآيد

کسی که عابر معمولی خيابان نيست

به گيسوی تو گره خورده رشته عمرم

وگرنه نظم من آنقدرها پريشان نيست.

 

3)

پر از هوای تو شد طبع قصه پردازم

برای خواب تو از عشق قصه میسازم

چقدر خواندهام اما هوای آن دارم

تو را دوباره بخوانم الههء نازم!

تو مثل فاصلههای سکوت میمانی

میان هق هق بغض شکستهء سازم

غزل پرنده سرودم که بی قفس باشم

که باز باز بماند لبان آوازم

چه ساده است تنت را غزل بپوشانم

زمان گفتن از تو چه دست و دل بازم!

همین که خاطرهات در اتاق میپیچد

همین که چشم به تصویر تو میاندازم

صدای گرم بنان در اتاق میپیچد

پُر از الههء نازم... الههء نازم!

 

4)

نه ... سرمایمان از زمستان نبود

بجز ما کسی زیر باران نبود

زمان روی یک سیب آغاز شد

ولی سیب آغاز انسان نبود

خدا خوردن سیب را منع کرد

خدا آن زمانها مسلمان نبود

خدا دید ما دوستدار همیم

که از خلقت خود پشیمان نبود

اگر لذت با تو بودن نداشت

چنین خوردن سیب آسان نبود

خدا راند ما را شبی از بهشت

بهشتی که اندوه در آن نبود

زمین ذرههایی پر از درد داشت

فقط آدم این گوشه مهمان نبود

خیابانی اول خدا آفرید

که جمعیت آن فراوان نبود

بجز ما که در آن قدم میزدیم

کسی عابر آن خیابان نبود

دل آدم آن وقتها غصه داشت

 ولی غصهاش قحطی نان نبود

....

و حالا به خاطر می آریم ما

 زمانی که زنجیر و زندان نبود

زمانی که هنگام مجرم شدن

بجز سیب در دست انسان نبود

 

5)

قرار شد به دریچه تو آسمان بدهی

و شوق تازه به بال کبوتران بدهی

چهل ستون بگذاری به زیر سقف عشق*

چهل ستاره به شبهای اصفهان بدهی!

من آمدم که خودم را به تو نشان بدهم

تو آمدی که خودت را به من نشان بدهی

چه فایده که دلم را به دیگران بدهم؟

چه فایده که دلت را به دیگران بدهی؟

نگاه می کنی اما عزیز من باید

برای درک نگاهت به من زمان بدهی

تو  قادری که مرا پیرتر کنی یا نه

تو  قادری که به من چهرهای جوان بدهی

بیا و دست بکش از سکوت خود، حیف است

که دست در پی تابوت من تکان بدهی ...

 

*. وزن اين مصراع يك هجا كم دارد.

 

 

6)

هنوز هم که هنوز است عاشق ماهم

ولی بدون تو مهتاب را نمیخواهم

برای آمدنت گرچه راه کوتاه است

هنوز هم که هنوز است چشم در راهم

سلام... روز قشنگی است... دوستت دارم ...

چقدر عاشق این جملههای کوتاهم

هوای بودن یک عمر با تو را دارم

منی که دلخوش دیدارهای گهگاهم

برای گفتن یک حرف عاشقانه فقط

اسیر سختترین زخمهای جانکاهم

بدون تو همهء لحظهها به این فکرند

که تیغ را بگذارند بر گلوگاهم.

 

7)

شاید دوباره ساز بسازم به خاطرت
یک قلب عشقباز بسازم به خاطرت
شاید کنار کعبه آیینه قطعه
ای
درگوشهء حجاز بسازم به خاطرت
باعث شدی که در شب لبریز آرزو
تصنیف سرو ناز بسازم به خاطرت
باید برای این
همه نازی که میکنی
دنیایی از نیاز بسازم به خاطرت
در باغچه شقایق وحشی نشانده
ام
تا قبلهء نماز بسازم به خاطرت
می
خواهم از حدیث وفاداری دلم
افسانه
ای دراز بسازم به خاطرت
می
خواهم از کسی که چنین سرشکسته است
یک مرد سرفراز بسازم به خاطرت.

 

8)

هرشب که نظر میکنم از دور به دريا

پاشيده زنی صد سبد نور به دريا

آن زن تويی و ديدن تو هست نيازم

من نيستم آن پنجره کور به دريا

دريا خودش آهسته میآيد به اتاقم

وقتی بدهد چشم تو دستور به دريا

من بیخبرم از روش صحبت امواج

از شيوه فهماندن منظور به دريا

شور است اگر اشک من و ريخته در آب

انداخته چشمان تو صد شور به دريا

گولت نزند خنده صياد، نيايی

جز من اگر انداخت کسی تور به دريا.

 

9)

من جوان ماندم از جوانی تو

پيش لبخند اسمانی تو

خواب زاينده  رود جاری بود

پشت چشمان اصفهانی تو

هر سؤال نخوانده پاسخ داشت

در ورقهای امتحانی تو

میبرم مثل اين غزل هر بار

لذتی از دو باره خوانی تو

باز غوغای تازهای دارد

در دلم عشق جاودانی تو

گرچه دست تو است زندگیام

دست من نيست زندگانی تو.

 

10)

من خواب رفتهام، تو کنارم نشستهای

در خوابهای مسئله دارم نشستهای

راه گريز از تو برايم نمانده است

هر گوشهای که پا بگذارم نشستهای 

من خود کشی نمیکنم، آخر ميان زهر

يا روبروی چوبه دارم نشستهای

دار و ندار من همه از دست رفته است

جای تمام دار و ندارم نشستهای

هرچند میروم، تو کمی فکر کن به من

وقتی کنار سنگ مزارم نشستهای.

 

 



05 شهریور 1384 1191 0
صفحه 295 از 295ابتدا   قبلی   286  287  288  289  290  291  292  293  294  [295]  بعدی   انتها