دفتر شعر

«مكتوبات» خواندني


مكتوبات(جمال‌زاده، سيدمحمدعلي/معين‌فر،محمدجعفر)، تمهيد، چاپ، مقدمه وتوضيحات از محمدجعفر معين‌فر، انتشارات دانشگاه تهران و مؤسسه‌ي علمي فرهنگي دانش‌گستر سودآور،1384.

 بخش نخست

نويسندگان، سخن‌سرايان و صاحبان آثار علمي و ادبي را ، معمولاً، از طريق آثار منتشر شده‌ي آنان بازشناسي، بررسي و معرفي مي‌كنند. مرجع اصلي اين‌‌گونه بررسي‌ها، همان نوشته‌هاي رسمي و آثاري‌ست كه با آگاهي صاحب اثر، براي انتشار به نگارش درآمده‌اند. امّا چنانچه امكان دست‌يابي به نامه‌هاي شخصي و يادداشت‌هاي خصوصي اين شخصيت‌ها باشد، دريچه‌هاي ديگري براي شناخت شايسته‌تر آنان گشوده خواهد شد و زاويه‌هاي تازه‌تري براي ديدن آنان پديد خواهد آمد؛ زيرا نوشته‌هاي غير رسمي و نامه‌هاي خصوصي، احتمالاً، در شرايطي كاملاً متفاوت از نوشته‌هاي رسمي پديد مي‌آيند و در نتيجه از بسياري ملاحظات بركنار مي‌مانند.

كتاب «مكتوبات» مجموعه‌اي از اين نوشته‌هاي خواندني را پيش چشمِ خواننده گسترده‌است. اين كتاب در سال 1384 از سوي انتشارات «دانشگاه تهران»، با همكاري «مؤسسه‌ي علمي فرهنگي دانش‌گستر سودآور» منتشر شده‌است و يك نسخه از آن در نوامبر 2005 در شهر پاريس به دست من افتاد كه بلافاصله با اشتياق، درفراغتي كه حاصل بود، همه‌ي كتاب را دوبار از آغاز تا فرجام و برخي نامه‌ها را چندين بار، خواندم.

در اين كتاب 48 نامه از نامه‌هاي محمدعلي جمال‌زاده به محمدجعفر معين‌فر و6 نامه از نامه‌هاي معين‌فر به جمال‌زاده، براي نخستين‌بار، چاپ شده‌است.

بسياري از اهل ادب ، جمال‌زاده را پدر داستان‌نويسي جديد ايران مي‌نامند و نقش اساسي او را در پديد آمدن شيوه‌ي تازه‌ي داستان‌نويسي فارسي، انكارناپذير مي‌دانند. نويسنده‌اي كه نزديك به تمام عمرِ نويسندگي خود را خارج‌از ايران زيست، امّا دلبستگي خود را همچنان، تا پايان عمر، نسبت به زبان فارسي حفظ كرد.

پروفسور محمدجعفر معين‌فر نيز براي اهل ادب، زبان و فرهنگ، چهره‌اي شناخته‌شده‌است.او نيز نزديك به نيم قرن است كه براي تحصيل، تحقيق و تدريس در خارج‌از ايران به سر مي‌برد و هم‌اكنون يكي از استادان ممتاز، نام‌دار و برجسته‌ي دانشگاه‌هاي فرانسه است. امّا دلبستگي او به زبان فارسي، دين اسلام و فرهنگ ايراني و جست‌وجوي او در ميان مردم صحراي چاد براي شناخت زبان آن‌ها حكايتي شنيدني‌ست كه بازگويي آن مجالي گسترده‌تر مي‌طلبد.

نامه‌هايي كه در كتاب «مكتوبات» آمده، به ترتيب تاريخي در طول 28سال نوشته‌شده‌اند (از 3خرداد 1345 تا 20آوريل 1994/1373شمسي).

معين‌فر در مقدمه‌ي كتاب در پيوند با يكي از عادت‌هاي شايسته‌ي خود و چگونگي پديدآمدن كتاب نوشته است: «... هيچ دست‌خطي را دور نمي‌اندازم. براي نامه‌هاي احبابم، هرچه باشد، كوتاه يا بلند، ارزش فراوان قائلم. آن‌ها را نگه‌داري مي‌كنم و مرتب مي‌سازم... زمان ديدار و ابتداي آشنايي من با جمال‌زاده و مكاتباتم با او، يك خرداد 1345 (22مه 1966) درشهر برن (Berne) سوئيس است. اگرچه من، هم مانند بسياري از هم‌نسلانم كه به ادبيات و داستان‌نويسي و نثر معاصر علاقه‌مند هستند، بسيار پيش‌از اين با آثارش آشنايي داشته‌ ام. از آن تاريخ تا دوسه سال مانده به پايان عمرش، كه قادر به  نوشتن بود، با او مكاتبه داشته‌ام؛ يعني نزديك به سي سال از آخرين دوره‌ي عمر او... بعضي از نامه‌هاي جمال‌زاده مختصر و بعضي بسيار مفصلند و حتي، گاهي صورت يك مقاله را دارند. موضوعات آن‌ها نيز متنوع است؛ از احوال‌پرسي معمولي و گلايه و بثّ‌الشكوي گرفته تا بحث علمي وادبي و تحليل و نقد كتب و مقالات مختلف... اگر نامه‌هاي قديم‌تر خوش‌خطند و خواندن آن‌ها بدون اشكال است، در عوض هرچه جلو مي‌رويم، پيري و فرتوتي باعث بدخطي آن‌ها گشته و گاهي نيز نشان‌دهنده‌ي تشويش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ خاطر و پريشاني خيالند و اختلاط مطالب... .

من حتم دارم كه محتواي اين مكتوبات، كه از روي صداقت محض است، گذشته از لذتي كه از جنبه‌ي زيبايي ادبي و مهارت نويسندگي براي خواننده دارد، براي كسي كه مي‌خواهد، از روي تقوي و دور از حبّ‌ و بغض، تطّور حيات معنوي و سير فكري و خصايص روحي ِ مرد درازعمري را كه نقشي بزرگ در ادبيات معاصر و مسايل فرهنگي داشته، آن‌چنان كه بوده، در طول زمان توصيف كند، سخت سودمند خواهدبود... » (ص3)

از خواندن متن نامه‌هاي اين كتاب احساس غريبي به انسان دست مي‌دهد، اوراق عمر جمال‌زاده را صفحه به صفحه ورق مي‌زند و همراه با جمال‌زاده‌ي نازنين پله‌ پله و آرام آرام رو به پيري مي‌رود. و احساس مي‌كند كه بزرگان، تا چه اندازه در زمانِ پيري و افتادگي نياز به حمايت شايسته و راستين دارند.

به ياد داشته‌باشيم كه زمان اين نامه‌‌نگاري‌ها از 74سالگيِ جمال‌زاده آغاز مي‌شود و همه‌ي آن‌ها در زمان پيري او نگاشته شده‌است و حس ناخوشايند پيري او را ناگزير كرده‌است در بيشتر نامه‌ها به يادآوري آن بپردازد و آشكارا  از تحليل تدريجي جسم و جان خويش، ناخرسند باشـد (در 25نامه صراحتاً پيري خود را يادآوري مي‌كند؛ نامه‌هاي شماره‌ي شش، هيجده، نوزده، بيست‌ و پنج، بيست و شش، بيست و هفت، بيست و هشت، سي، سي و سه، سي و شش، سي و هفت، سي و هشت، سي و نه، چهل، چهل و يك، چهل و دو، چهل و سه، چهل و چهار، چهل و پنج، چهل و شش، پنجاه، پنجاه و يك، پنجاه و دو، پنجاه و سه . پنجاه و چهار.)

امّا مهم آن است كه اين احساس، اگر جمال‌زاده را خسته كرده‌باشد، اما هرگز او را نااميد نكرده‌است و حس خوشايند خواستن، پرسيدن و فهميدن تا سال‌هاي پاياني عمر جمال‌زاده، او را همراهي كرده، به او نشاط داده و جان او را گرم نگه‌داشته‌است:

- «من نمي‌دانم پايتخت قديم ايران، طيسفون (Xte’siphon) چه كلمه‌اي‌ست و چه معنايي دارد و از كدام زبان آمده‌است. اگر برايم مرقوم فرماييد ممنون مي‌شوم.» (ص106، نامه‌ي سي و هفت)

و اين حس پرسش‌گري حتي تا نامه‌هاي آخر، در جمال‌زاده‌ي 102ساله باقي مانده‌است و او را به زيستن بيشتر اميدوار كرده‌است:

- «همين‌ امروز برايم اين سؤال پيش آمد كه آيا كلمه‌ي عربي انسان با اُنس ارتباطي دارد يا نه؟ و اساساً كلمه‌ي انسان از كجا آمده‌است؟ ...» (ص156، نامه‌ي پنجاه و دو)

و  در نامه‌ي چهل و دوم مي خوانيم:

«دلم مي‌خواهد با كمك تو نامه‌اي، ترجمه‌ي فرانسوي تحت‌اللفظي از فارسي معمولي، مثلاً كلماتي از قبيل «دست ازسرم بردار»، «دلم گرفته‌است»، «حواسم پيش تو مي‌باشد» و صدها عبارات و اصطلاحات از اين دست به صورت يك نامه‌ي فارسي و ترجمه‌ي تحت‌اللفظي آن تهيه كنيم و به چاپ برسانيم، بي‌سابقه خواهدبود» (ص122)

طرح مسايل و مباحث علمي و ادبي در خلال نامه‌ها از ويژگي‌هاي ديگر جمال‌زاده است؛ همچنان كه در نامه‌هاي شماره‌ي دو، سه، هفت، نه، ده، دوازده، بيست و چهار، سي و شش، سي و هفت، سي و نه، چهل و دو، چهل و سه، چهل و چهار، چهل و پنج، چهل و هفت و چهل و نه مي‌بينيم. براي نمونه:

«... با يك تن بلغاري آشنا شدم، در ضمن بحث، كلمه‌ي «شادروان» را استعمال كرد و معلوم شد ترك‌ها به بلغارستان آورده‌اند، به معني Fontaine ( در ميدان شهرها) و بعد در مجله­‌‌‌ وحيد، منطبعه ي طهران (سال اول، شماره­ي 11، صفحه­ي 20) در ضمن مقاله­ ي «لغات جالب» به قلم د. روشنيان، در موقع صحبت از برخي «كلمات فارسي كه در تركي امروزي رايج است ولي معني مخصوصي دارد»، كلمه­ ي شادروان به معني سالن مخصوص است. در ديوان انوري هم به كلمه­ ي شادروان برخورده­ ام و هكذا در تفسير طبري...» (ص25)

همچنين است مطالبي كه در صفحات 46 تا 50 (نامه­ ي شماره­ ي 9) درباره­ ي ريشه و معني برخي از واژه­ هاي شاهنامه نوشته­ شده­ است.

و اين اخلاق حتي در نامه­ هايي كه جمال­زاده بعداز صدسالگي خود نوشته، نيز ديده‌مي‌شود براي نمونه در نامه­ ي چهلم كه 6 اكتبر 1992 نوشته­ شده، مي­ خوانيم:

«كلمه­ ي صوفي، بلاشك از كلمه­ ي Sophie (قسمت دوم كلمه­ ي (Philo-Sophi  مي‌آيد كه به معني معرفت عالي مي­ باشد وPhilo به معني دوستدار بسيار... (ص113)

و در نامه­ ي پنجاه و دوم كه در فوريه­ ي 1994 نوشته­ شده، مي­ خوانيم:

«كم كم دارم اعتقاد پيدا مي­ كنم كه براي كلمه­ ي انسان درزبان فارسي كلمه­ ي حسابي نداريم و آدمي­زاد آن معني را درست نمي­ رساند و كلمه ­ي مركبي است، و عجيب است كه در فارسي براي انسان كلمه ­ي خوبي نداشته­ باشيم و حيوان ناطق و حيوان دوپا و آدمي­زاد (كلمه­ ي مركب) در مقابل كلمه ­ي عربي(؟) ان­سان جواب اين كلمه را نمي­ دهد...» (ص156)

ادامه دارد



27 آذر 1389 1432 0

گریز از آشنایی

 

گفتم نکنی تو بی‌وفایی هرگز

من هم نکنم از تو جدایی هرگز

بیگانگی تـرا نمی‌دانستـــــــم

ای‌کاش نبودی‌ آشنایی هرگز!

                                          بیانی کرمانی

 

شاید تلخ‌ترین حادثه عشق، جدایی باشد. آن تقدیر محتومی که اندیشیدن بدان هر لحظه‌اش زهر است و زخم. شاید از همین رو، عده‌ای از شاعران از آشنایی و دل‌بستگی گریزان بوده‌اند و آرزو می‌کرده‌اند که نام «آشنایی» از کتاب عشق بر می‌افتاد. میرزا جلال اسیر گوید: بس که می‌ترسم از جدایی‌ها/ می‌گریزم از آشنایی‌ها. تاریخ عشق سرشار از بهم پیوستن و دل بریدن عشاق است و گویی این ترجیع بند، تا روز ازل تکرار خواهد شد و کسی را از آن پندی نه!

..

خواجه شهاب الدین عبدالله مروارید کرمانی متخلص به بیانی (865 ـ 922 ق)، از رجال دربار قراقویونلوها در سده نهم و دهم هجری است که در خدمت معروف‌ترین شاه این سلسله یعنی سلطان حسین بایقرا که حدود 35 سال بر خراسان حکومت کرد، به مقام منشی‌گری، صدارت و وزارت مشغول بود و در کنار امیر علیشیر نوایی، یکی از چهره‌های تأثیرگذار دربار هرات در حوزه‌های اجتماعی و فرهنگی بود. عبدالله مروارید، ساز قانون را به چیرگی می‌نواخت و در فن «صوت بستن» و به اصطلاح امروز آهنگ‌سازی شهرت داشت و بعضی از تصنیف‌های او در هرات در کوی و برزن خوانده و نواخته می‌شد. بیانی کرمانی شش قلم را زیبا می‌نگاشت و پاره‌ای از مرقعات بجا مانده از او ـ بالاخص از خطوط تعلیق او ـ  در کتابخانه‌های ترکیه موجود است. در انشاء نیز مهارت او زبان‌زد همگان بود و منشآت مروارید در سال 1952 میلادی با عنوان «شرف‌نامه» در آلمان با شرح و توضیح به اهتمام هانس روبرت رویمر به چاپ رسیده است. خانه او در هرات، محل گرد آمدن شاعران و ادباء بزرگ خراسان بود و زین الدین واصفی نویسنده کتاب «بدایع الوقایع» شرح مفصلی از یکی مجالس شعری که در خانه او برپا شده، داده است.

عبدالله مروارید، در شعر «بیانی» تخلص می‌کرد و دیوان اشعار او بصورت دستنویس موجود است و هنوز به چاپ نرسیده است. از دیگر آثار او کتاب «مونس الاحباب» است که به رباعیات او اختصاص دارد. این دفتر، دربردارنده حدود 180 رباعی است که خود شاعر از میان منشآت و دیوان اشعارش فراهم آورده است. بیانی کرمانی شاعر طراز اولی به شمار نمی‌رود و رباعیات او نیز اغلب رنگ و بوی مناسبتی دارد و به کار منشیان و مترسلان می‌آمده است. ولی تعدادی از رباعیات او در تاریخ رباعی فارسی سرنوشت جالبی پیدا کرده و دو سه قرن بعد از درگذشت شاعر، به ابوسعید ابوالخیر و بابا افضل کاشانی نسبت یافته است. شرح این قضیه را من سال‌ها پیش در مقاله «مرواريد كرماني و رباعيات سرگردان»، (معارف، دوره 14، ش 3، آذر ــ اسفند 1376،‌ ص 36ــ 24) آورده‌ام. منتخبی از رباعیات او را دکتر سید علیرضا مجتهد زاده حدود 40 سال پیش گردآوری و منتشر کرده است (مشهد، 1345). نگارنده نیز تصحیحی از مونس الاحباب خواجه عبدالله مروارید بر مبنای 4 دستنویس فراهم کرده که به امید خدا در چند ماه آینده توسط کتابخانه مجلس شورای اسلامی چاپ خواهد شد.

..

خاندان مروارید از خاندان‌های با اصل و نسب کرمان بودند که در اواسط قرن نهم هجری به دلیل بروز آشوب و فتنه در کرمان، ازین شهر به هرات که مرکز فرهنگ ایران در آن روزگار بود، مهاجرت کردند. خواجه شمس الدین محمد مروارید، پدر عبدالله مروارید، در عهد دو تن از شاهان تیموری یعنی ابوسعید و حسین بایقرا به وزارت رسید و در‌آخر عمر نیز تولیت موقوفات خواجه عبدالله انصاری را بر عهده گرفت. وی خطی نیکو داشت و بسال 904 هجری در هرات درگذشت. از فرزندان عبدالله مروارید، محمد مؤمن، از خوشنویسان بنام ایران در قرن دهم بود و منصب سرکاری (سرپرستی) کتابخانه شاه طهماسب صفوی بر عهده داشت. وی در اواخر عمر به هند کوچید و در همانجا در سال 948 ق درگذشت. بقایای خاندان مروارید، هنوز در ایران هستند.

..

رباعی مروارید که موضوع این مقال است، از لحاظ لفظی و معنایی بسیار شبیه است به رباعی دیگری که به بابا افضل کاشانی نسبت یافته است:

ای سوخته از داغ جدایی ما را

بنموده طریق بی وفایی ما را

چون عاقبت کار جدایی بوده‌ست

ای کاش نبودی آشنایی ما را

 

و طرف آنکه، در یک رباعی دیگر از بی‌بی نهانی که از شاعران زن قرن دهم هجری است، هم مصراع رباعی مروارید را می‌توان مشاهده کرد، و هم مصراعی از رباعی منسوب به بابا افضل را:

رسم تو همیشه بی‌وفایی بوده‌ست

دل بردن و ترک آشنایی بوده‌ست

ای کاش نبودی آشنایی هرگز

چون عاقبت کار جدایی بوده‌ست!

..

من در مقدمه‌ای که بر مونس الاحباب مروارید نگاشته‌ام، در مورد جایگاه ادبی بیانی کرمانی و ارزش‌های شعری دفتر رباعیات او سخن گفته‌ام. از نظر من، تنها تعداد انگشت شماری از رباعیات او ممکن است گوشه دلی را بگیرد و به درد خواندن بخورد. البته، از دیدگاه تاریخی و زبانی، نشر رباعیات او کاری ضروری به‌شمار می‌رود. ولی از نظر ادبی، جزو آثار متوسط محسوب می‌گردد. اما نکته اینجاست که قضاوت بسیاری از منتقدان در مورد اشعار بزرگان، به دلیل عظمت نام آنان، دچار اعوجاج می‌شود. نمونه بارز آن، برخوردی است که با رباعیات بیانی کرمانی صورت گرفته است. اگر کسی بخواهد از بهترین رباعیات تاریخ شعر فارسی گزینه‌ای فراهم آورد، به زحمت بتوان یک یا دو رباعی مروارید کرمانی را در آن منتخبات جای داد. اما ببینید به واسطه آنکه تعدادی از رباعیات او به ابوسعید ابوالخیر نسبت یافته، قضاوت‌ها چگونه متحول شده است. شمس لنگرودی در کتاب «رباعی محبوب من» که اواخر سال گذشته منتشر شد (تهران، نشر مرکز، 1388)، از‌آنجا که اطلاعی از ماجرای مروارید و رباعیات سرگردان او نداشت، چهار رباعی او را در میان 400 رباعی محبوب خود جای داد. اما نه به اسم او، بلکه به اسم ابوسعید:

ـ با یاد تو با دیده تر می‌آیم (ص 84)

ـ تا پای تو رنجه گشت و با درد بساخت (ص 91)

ـ زآن ناله که در بستر غم دوشم بود (ص 126)

ـ هجران ترا چو گرم شد هنگامه (ص 176)

 

 این رباعیات، در زمره بهترین رباعیات مروارید کرمانی هم نیستند. اما وقتی نام ابوسعید در میان باشد، هر اتفاق امکان‌پذیر خواهد بود!

..

از رباعیات مروارید کرمانی، این چند رباعی به نظر من، جزو رباعیات خواندنی اوست:

صد مرهم اگر بر جگر ریش نَهَم

داغ المت بر دل از آن بیش نهم

پایی نه چنان که طوف کوی تو کنم

دستی نه چنان که بر دل خویش نهم

.

بر دوستی دهر منه خاطر هیچ

کز وی نشود به غیر کین ظاهر هیچ

صد سال اگر زیسته‌ای، آید مرگ

صد ملک اگر گرفته‌ای، آخر: هیچ!

.

کس دور از آن شمع شب افروز مباد

چون من به وصال او بدآموز مباد

می‌سوزم و بر دل کس این سوز مباد

روزی است مرا که کس بدین روز مباد!

.

افسوس که غم چهره من کاهی کرد

فریــــــاد که روز عمـر کوتـاهی کرد

ما را غم بی‌عنایتی‌های تو کُشت

وقت است اگر عنایتی خواهی کرد!

 

 

 

..

توضیح. تأخیر در بروز کردن این وبلاگ، علتی ندارد جز تنبلی من و مشغله فراوان. در فاصله شش ماهه نگارش یادداشت قبلی و فعلی، کتاب «رباعیات فکری مشهدی» هم به کوشش بنده منتشر شد که خبرش را می‌توانید اینجا بخوانید. انشاءالله تا به‌روز کردن مجدد وبلاگ، کتاب «مونس الاحباب» مروارید هم چاپ خواهد شد!



19 آذر 1389 1768 0

به نام خدای حسین(ع)

:آه دلبندم کمی آرام، این که آب نیست؟!...

 با عرض تسلیت  این روزهای عزیز  خدمت تمام دوستان با تضمینی از شعر استاد حافظ شیرازی مهمانتان می کنم. البته این نکته را هم عرض کنم که این شعر را برای یکی از مداحان عزیز  کار کرده بودم که احساس کردم اگر در این روزها چند دقیقه وقتتان را صرف خواندنش نمایید خالی از لطف نباشد.در این شعر منظور از برگ گل همان حضرت علی اصغر(ع) و منظور از بلبل حضرت حسین(ع) است...

با احترام

    امام حسین (ع) و حضرت علی اصغر(ع)

تضمین شعر استاد حافظ شیرازی

«بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت»

 

 

ظهر بود و داغ بر تکرار خود اصرار داشت

نیزه ای خشکیده لب، ناگفته ها بسیار داشت

هاتفی روی لبش این جمله را تکرار داشت...

«بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

 و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت»

 *

نیزه ای پرّان به  درسِ برگِ گل می داد بیست

برگ گل لبخند می زد، بلبل اما می گریست

:آه دلبندم کمی آرام، این که آب نیست؟!...

«گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست

گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت»

*

حرمله برخاست با حال و هوای اعتراض

گفت باید پاره گردد حلق و نای اعتراض

گوئیا برخواست از  عرش این صدای اعتراض:

«یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت»

 *

ذبح شد قربانی و افتاد سر بر روی پوست

صورتش چون برگ زردی شد که خون بر روی اوست

بلبل اما گفت: وقتی او بخواهد پس نکوست

«در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست

 خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت»

*

شانه می زد  زلف خون آلوده را دست نسیم

قامت افرای بلبل گوئیا خم شد چو میم

روی شن زانو زد و فرمود ای ذبح عظیم!

«خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

 کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت»

­­­*

گفت: بابا!  التماس از کوفی و شامی مکن

خواهش آب گوارا،  جرعه ای- جامی، مکن!

تا جهان باقیست با اغیار همگامی مکن

 «گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

 شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت»

 *

گفت بعد از این تو و لبخند تو یادش بخیر

تنگ در آغوش خود بوسید دور از چشم غیر

ضجه می زد مثل آن زاهد که در محرابِ دیر...

«وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

 ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت»

 *

گفت که: راحت بخواب ای غنچه ی حوری سرشت

ظهر نزدیک است، مهمان تو هستم در بهشت

این من و این یک بیابان نیزه و این سرنوشت

«چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت»

 

 

 

 اما یک غزل عاشورایی قدیمی

 

بادِ سوزان ، آبِ آتشناک ، خاک ِ پرشرر

سرزمينِ تيغ ، مرزِ مرگ ، دنياي خطر

 

از شتاب کاروان کم کن نمي دانم چرا

اينچنين آشفته مي کوبند بر طبل سفر

 

كاروان خير مي تازد شتابان سوي شهر

شهر سر تا پا فرو رفته ست در مرداب شر

 

تا گريبان مي درد خورشيد بر پيشاني ات

لحظه ها بر خاک هاي سرخ مي سايند سر

 

مي شناسم شيهه باد پريشان يال را

در فغان آبادي از شمشاد هاي  شعله ور

 

اي گلويت  کعبهء  شمشيرهاي در طواف

اي دو چشمت بوسه گاهِ تيرهاي درگذر

  

مي بري وادي به وادي باغ هاي تشنه را

تا مگر سيراب شان گرداني از خون و خطر

 

مي شناسم ماجرايت را که در آن ظهر ِ گرم

ناگهان خون ِپسر باريد از چشم پدر

 

اينچنين رفتي که از طوفان ِ آتش بگذري

با زناني همرکاب و کودکاني همسفر ...

 

 

 



16 آذر 1389 1428 0

جوشقان

 

...اینجا جوشقان است

روستایمان .

باکوچه هایی کج  

با درختاني كج

با ديوارهايي كج

و قبله اي راست.

 برخلاف شهر شما

كه كوچه هايش راست است

 كه درخت هايش راست است

 كه ديوار هايش راست است

  كه پياده روهايش راست است 

ولي قبله اش كج  . 

اينجا جوشقان است

با كوچه هايی كج و قبله اي راست.



15 آذر 1389 1706 0

خودزنی

 

يک نفر روز و شب سخنران بود، حرف پُر قال و قيل خود را زد

يک نفر شد رييس و تا مي‌شد، چانه‌ي قوم و ايل خود را زد

يک نفر خانه در خيابان داشت، يک نفر درد نان و دندان داشت

او ولي متصل به کُر بود و حرف آب قليل خود را زد

گرچه از مردمان عادي بود، اندکي فکرش اقتصادي بود

گفت: دايي! زياده عرضي نيست... برج‌هاي طويل خود را زد

يک نفر «يا علي» مکرر گفت، دائم از عدل و داد حيدر گفت

وقت تقسيم مال بيت‌المال، دادِ سهم عقيل خود را زد!

نصف هر سال، عازم حج بود، مستقیمِ صراط او کج بود...



08 آذر 1389 1218 0

معشوقه

دختره با شاعره دوست شده بود . کلافه شده بود . شاعر که احساس نداره ! به جای کار های دیگه فقط برای دختره شعر می خوند .وصف حال اونه ، این . مصرع اول از یه شعر جدی از بچه های جلسه حوزه . می بخشه لابد .

 

من معما شدم که حل کنییم

آمدم با تو تا بغل کنییم

نه که هی شعر تازه ور بزنی

صبح تا نیمه شب کچل کنییم

دائم از قصد عشق گپ بزنی

تشنه جرعه ای عمل کنییم

آمدم تا که با تو خوش باشم

نه که هی سوژه غزل کنییم

هند هم گر نشد مرا ببری

لااقل تاج در محل کنییم

تو کمی پا بده نمی خواهد

شهره در سازمان ملل کنییم

یا شبیه رفیقه مجنون

مثل ضرب المثل ،مثل کنییم

من کجایم قشنگ تر از مدناست

یاد داری فقط مچل کنییم

راست گفتی نمی شود باید

من معما شوم تو حل کنییم  



06 آذر 1389 1700 0

گشتم نبود، نگرد نیست

با یاد دوست

ممنونم از مهر بانی دوستان و عذر خواهم از تاخیر. کار طنزی را تقدیم می کنم که نقیضه ای است بر غزل زیبای دوست جوان و شاعرم سید مهدی موسوی (قمی البته!) که کتاب منهای جمع را به تازگی به چاپ رسانده است. ضمنا باز هم از دوستانی که دستی در گرافیک دارند استمداد دارم تا دستی به این وبلاگ فرسوده ما بکشند صواب دارد.

عالم پندار را گشتم ولی پیدا نشد

کوچه و بازار را گشتم ولی پیدا نشد     " سید مهدی موسوی"

 

گمشده

 

باغ و گندمزار را گشتم ولی پیدا نشد

بعد شالیزار را گشتم ولی پیدا نشد

توی گندمزار و شالیزار که چیزی نبود

لاجرم نیزار را گشتم ولی پیدا نشد

چند ماهی هم سفر کردم اروپا در پیَش

ملک استکبار را گشتم ولی پیدا نشد

یک سری هم من به عبد المالِک ریگی زدم

مخزنُ الاشرار را گشتم ولی پیدا نشد

پیش فرماندار رفتم پاسخ خوبی نداد

میز استاندار را گشتم ولی پیدا نشد

دستمالی تحفه بردم بر مدیران خدوم

پاچه حضار را گشتم ولی پیدا نشد

گرچه می دانستم این کاری است خارج از ادب

جامه دلدار را گشتم ولی پیدا نشد

مدرک خود را درِ کوزه نهادم خیس خورد

حوض و آبشخوار را گشتم ولی پیدا نشد

آدم بی پارتی چون گردکان بر گنبد است

گنبد دوّار را گشتم ولی پیدا نشد

یک رفیق از نوع ناباب آمد و دودی شدم

پاکت سیگار را گشتم ولی پیدا نشد

اِکس ترکاندم که تا راحت شوم، رفتم فضا

ثابت و سیّار را گشتم ولی پیدا نشد

گوشه عزلت گزیدم، زاهد و عارف شدم

سبحه و زنّار را گشتم ولی پیدا نشد

عهد کردم ریش خود را دور دارم از هرَس

قیصر و ستار را گشتم ولی پیدا نشد

راستی کی گفته که جوینده یابنده بوَد؟

من همه اشعار را گشتم ولی پیدا نشد

تو کجایی تا که من دورت بگردم "کار" خوب

دور کار و بار را گشتم ولی پیدا نشد

 



18 آبان 1389 4969 1

بررسي ساختاري رمان كليدر بر اساس نظريّة برمون

بخش سوم

 

آنچه مطرح شد یك پی‌رفت كامل و بی‌نقص بود. چنین پی‌رفتی خود می‌تواند دست ماية نگارش یك رمان مستقل باشد4. ولی وقتی آغاز و انجام این پی‌رفت در همان بخش نخستین داستان پایان می‌گیرد، ‌توجّه‌ خواننده را به دو نكته جلب می‌كند: نخست آن‌كه این پی‌رفت با وجود تقدّم ذكر، از نقش محوری و كلیدی برخوردار نیست؛ یعنی كنش اقدام به مسافرت تنها تأثیرش بر وضعیت خود قهرمان كنش‌گر (مارال) است. نكتة دوم كه در مواجهه با چنین آغازی جلب توجّه می‌كند، این است كه خواننده در برابر چنین پی‌رفتی، البتّه بی‌موضع‌گیری نخواهد ماند، زیرا علاوه بر آن كه با شخصيّتی در میان شخصيّتهای متعدّد آشنا شده است چه بسا شخصيّت اصلی نیز باشد5، این نكته را در می‌یابد كه آنچه به عنوان پی‌رفت در پیش‌رو دارد، شاید حدّاقل ایجاد كنندة یك وضعیّت ایجاد عدم تعادل در ادامة روند حوادث و در زندگی سایر شخصيّتهای داستانی ‌باشد.

نقطة مقابل چنین پی‌رفتی، اراده و انتخاب گل محمّد در كشتن ژاندارمهای مالیات‌چی و اقدامات متعدّد است كه پس از آن در زمینة مخالفت با سیستم حكومتی انجام می‌دهد. چنین انتخابی ذهن خواننده را به یك معادلة منطقی هدایت می‌كند، فردی واحد در برابر یك سیستم پیچیدة حكومتی می‌ایستد و در هماهنگی با آن دچار تعارض می‌شود. پس نتیجة جمع این دو عامل، یعنی شخص در تعارض با سیستم دیكتاتوری حكومت، مبارزه‌اي دو جانبه ولی گسترده و فراگیر خواهد بود كه همة افرادی را كه پیرامون نقطة مركزی فرد متعارض، قرار دارند، تحت شعاع خود قرار می‌دهد. به عبارتی دیگر، پی‌رفت كنش گل‌محمّد در این بخش، زندگی همة شخصيّتهای داستان را به نوعی تغییر می‌دهد و زمینه‌ساز ایجاد گره‌های دیگر در متن رمان می‌شود. در حالی كه پی‌رفت اقدام به مسافرت مارال، وضعیّت‌ساز تغییر در زندگی چند شخصيّت محدود می‌شود و دامنة این كنش فضای اندكی از رمان را به خود اختصاص داده است.

 هر كدام از شخصيّتهاي رمان كليدر در طول رمان با پی‌رفتهای متعدّدی ایفای نقش می‌كنند، ولی همة آنها در ایجاد ساختمان اصلی داستان نقش محوری ندارند. چه بسا برخی از آنها وضعیّت‌ساز یك یا چند پی‌رفت محوری شوند و ممكن است تعداد بسیاری از آنها هیچ فایدة منطقی در پیش‌برد محور‌های داستانی به سمت فرجام معنایی در بر نداشته باشند. این پی‌رفتهای به ظاهر بی‌اهمّیّت، مصالح ایجاد فضا و حال و هوای داستان هستند. حذف این‌گونه پی‌رفتها یا بی‌فایده خواندن آنها به طور كلّی، مانند این است كه رمان كلیدر را در پنجاه صفحه یا كم‌تر فشرده كنند. در چنین وضعیّتی، خواننده در جریان خطوط محوری قرار می‌گیرد امّا لذّتي از متن نخواهد برد، زيرا در آن صورت جوهر ادبي متن و هدف كسب لذّت ادبي، از آن باز گرفته شده است.

اكثر پي‌رفتهاي مربوط به زندگي افراد روستاي قلعه‌چمن را مي‌توانيم از همين گونة پي‌رفتها به شمار ‌آوريم،كه در برساختن محور اصلي داستان نقش ندارند، ولي به سبب حضور مستقل خود و ايجاد محورهاي فرعي، خواننده را مشتاق مي‌سازند تا اين محورها را دنبال كند.

انتظار این كه در متن یك رمان با تعداد زیادی پی‌رفتهای محوری روبه‌رو باشیم،
 غیرمنطقی و به دور از فرایند آفرينش خلّاقانة اثر ادبی است، چرا كه در این صورت یا نویسنده ناگزیر است هر پی‌رفت را بدون پردازش كامل جوانب آن رها كند یا به ناچار حجم رمان را به نحوی غیر عادی افزایش دهد. بنابراین پی‌رفت محوری مانند پي‌رفتي مبارزاتي گل‌محمّد، واجد شرایطی است كه می‌توان آنها را چنین برشمرد:

1- وضعیّت عدم تعادل پیش‌آمده، ارزش تلاش برای رساندن آن به حالت تعادل را داشته باشد.تلاش شخصيّت داستانی برای رهایی از وضعیّت عدم تعادلی كه خواننده اصولاً به ارزش وضعیت از دست رفته و فقدان آن آگاه نیست جاذبه‌ای در دنبال كردن زنجیرة پی‌رفت ایجاد نخواهد كرد. براي مثال در پي‌رفت مبارزاتي گل‌محمّد، وضعيّت تعادل از دست رفته، زندگي آرام و بي‌دغدغه است.

2- قهرمان كنش‌گر تحت تأثیر یك وضعیّت حقیقی و منطقی به وضعیّت عدم تعادل در زندگی خود وقوف یافته باشد. البتّه شاید چنین انتظاری بیش از اندازه آرمانی باشد؛ چرا كه حتّی در زندگی روزمرة خود نیز گاهی به سبب وضعیّتهای ناچیز، یك تغییر اساسی و محوری رخ می‌دهد، امّا به ‌طور كلي، مقصود این است كه ایجاد یك پی‌رفت محوری از وضعیّتی بی‌اهميت در حدّاقل میزان استفاده قرار گیرد. داستانی كه همة رخ‌داد‌های آن بر اثر یك حادثة غیبی یا نادر شكل بگیرد از منطق استوار واقع‌گرایانة خود دور می‌شود و هم‌چنین مشخص می‌كند كه ایجاد زنجیره‌های علّی و معلولی با ضعف روبه‌روست و خواننده ناگزیر است برای ارتباط دادن بین اجزای داستانی، حوادث خلق‌السّاعه را به عنوان محور ارتباط بپذیرد.

3- دایرة تأثیر وضعیّت عدم تعادل در فضای رمان، همه‌شمول یا حداقل‌ دربرگیرندة تعداد قابل توجّهی از شخصيّتها باشد؛ مگر آن كه با رمان تك شخصيّتی مواجه باشیم.6

4- با پایان گرفتن، وضعیّت عدم تعادل و رسیدن به نقطة فرجامین، پی‌رفت یا رمان به انتها برسد یا آن كه پی‌رفت اتمام یافته، خود وضعیّت‌ساز یك پی‌رفت محوری دیگر قرار گیرد. رمانهایی كه با پایان یافتن پی‌رفت محوری پایان نمی‌یابند یا به فضای پی‌رفتی جدید وارد نمی‌شوند، با ریتم كندی مواجه می‌شوند كه چه بسا خواننده را از ادامة خوانش منصرف سازند.

با توجّه به مشخصّه‌های یك پی‌رفت محوری می‌توانیم بگوییم كه قدرت و میزان جاذبة یك رمان  ـ علی‌الخصوص آن كه با معیار‌های سبك واقع‌گرا  نوشته شده باشد ـ در تعداد پی‌رفتهای محوری كامل موجود در اثر و چگونگی چینش آنها از لحاظ تقدّم و تأخّر معنا آفرینانه و رابطة علّی و معلولی برقرار شده در میان آنهاست. پس یك رمان، تركیبی منطقی از پی‌رفتهای محوری است كه در ارتباطی معنادار با پی‌رفتهای فرعی و ثانوی باشد.

نكتة دیگر كه باید در نظر گرفت، شخصيّتها و ارزش كنشی آنها‌ست. در رمان، شخصيّتهای متعدّدی وجود دارند. یك دسته از آنها شخصيّتهای اصلی و محوری هستند مانند شخصيّت گل‌محمّد در رمان كليدر. دستة دیگر، شخصيّتهای ثانوی یا وضعیّت‌ساز هستند كه زمینة شروع محور روایی را فراهم می‌آورند؛ مانند شخصيّت مديار كه با تدارك حمله به چارگوشلي زمينه‌ساز درگيريهاي بعدي خاندان كلميشي با دولت مي‌شود؛ و دسته‌ای از شخصيّتها شاید دارای یك پی‌رفت روایی نیز نباشند و حتّی در شكل دادن و ایجاد وضعیّت یك پی‌رفت نیز شركت نداشته‌ باشند؛ مانند شخصيّت بلقيس كه بيشتر در حكم يك ناظر است و شركتي در ساختن محورهاي داستاني ندارد، امّا در پيوند با اين كه دامنة ورود شخصيّتها به فضای داستان و هم‌چنين پرداخت شخصيّتها تا چه سطحي مجاز و در چه حدي مخلّ ارزش روایی اثر است، بايد گفت تعداد شخصيّتهای یك رمان تحت تأثیر عواملی متغیّر هستند. موضوع داستان، چگونگی ایجاد فضای كلی روی‌داد‌ها یا فضا‌سازی مناسب برای تكوین شخصيّتها، تعداد روایتهای اصلی مطرح‌شده، ساختمان قدرتمند روایتها و ارتباط هدف‌دار آنها با یكدیگر و میزان نفوذ و سیطرة شخصيّتهای اصلی بر روند حوادث، از عواملی هستند كه به شخصيّتها مجال ظهور و كنش می‌دهند. برای مثال، نوع ادبی رمان كوتاه به سبب حجم اندك آن، فضای محدودتری برای پردازش شخصيّتهایش دارد؛ زیرا نویسنده ناگزیر است به مقتضای موضوع محدود خود حداكثر دو تا سه پی‌رفت روایی در اثر خود بگنجاند، در نتیجه در ارتباط با‌‌ پی‌رفتهای محدود، شخصيّتها زمان و فضای كافی برای كنش در اختیار خواهند داشت. حال اگر نویسنده این تعادل حیاتی را رعایت نكند اثر دچار وضعیّت انباشت شخصيّتی خواهد شد. در نوع ادبی رمان، امكان پرداختن به شخصيّتهای متعدّد تا حدّی مجاز است، كه مخلّ ارزش روایی اثر نگردد و خواننده را در دنبال كردن زنجیرة روایی با مشكل مواجه نسازد. براي مثال رمان كليدر به سبب حجم وسيع اثر و دارا بودن سه محور اصلي ـ داستان زندگي مبارزاتي گل‌محمّد، داستان زندگي نادعلي و داستان زندگي افراد قلعه‌چمن ـ از شخصيّتهاي متعدّد و حادثه‌پردازيهاي متنوّع بهره مي‌برد.

3-1. نتيجه‌گيري

ادبيّات ، براي به وجود آمدن، به موقعيّتهاي متنوّعي كه در زندگي واقعي
 رخ مي‌دهد نياز دارد. از اين رو تاريخ مي‌تواند حكم مواد و مصالح كار نويسنده باشد؛ امّا همان‌گونه كه از سخن ارسطو بر مي‌آيد وظيفة هنر و به خصوص ادبيّات، بازنمايي حقيقت نيست، بلكه آفرينش موضوعي حقيقت‌نماست (ارسطو، 1343: 35).

رمان كليدر از زمرة رمانهاي تاريخ گراست كه يك خاطرة تاريخي منشأ ظهور آن بوده است. با اين حال نويسنده با جدا شدن از تصويرهاي محض تاريخي، به خلق مجدد حوادث و آفرينش تخيّلي شخصيّتها مي‌پردازد. بنابراين در بررسي ساختاري چنين رماني، بايد عامل برون‌متني تاريخ حذف ‌شود. با حذف اين عامل، بدنة رمان فارغ از زمينة خلق، به عنوان يك كلّ منسجم قابل تجزيه و تحليل و بررسي نقاط ضعف و قوّت خواهد بود.

 رمان كليدر كه از نظر سبك پرداخت در شاخة رمانهاي واقع‌گرا قرار مي‌گيرد، به سبب حركت هدف‌دار زنجيرة حوادث، محمل مناسبي براي به كار بردن شيوه‌هاي بررسي ساختاري است. در ميان نظريّه‌هاي ساختاري، روش برمون در نمايش شكل‌واره‌اي روايت و بسط سه ‌مرحله‌اي كنش، يكي از كاربردي‌ترين شيوه‌هايي است كه مي‌توان شاخه‌هاي اصلي و فرعي روايي در رمان كليدر را به وسيلة آن ارزيابي كرد.

 براي تحليل متن رمان بر اساس نظريّة برمون، در تجزية متن رمان، بخشهاي توصيفي و هر آنچه كه با بدنة اصلي روايت مرتبط نيست، حذف مي‌شود. با وجود اين طرح كلي داستان بايد به گونه‌اي استخراج شود كه داير بر كنش همة شخصيّتها و در برگيرندة همة محورها و نحوة پيوند ميان آنها باشد. پس از استخراج طرح، نخستين عامل درون‌متني يعني شخصيّتها و هم‌چنين ارزش كنشي آنها مطرح مي‌شود. شخصيّتهاي رمان با شركت در ايجاد پي‌رفتهاي اصلي و فرعي، ساختمان رمان را برمي‌سازند. با ترسيم الگوي برمون براي كنشهاي شخصيّتهاي داستاني، نقش آنها و ميزان ارزش پرداخت هر شخصيّت، و نقاط ضعف و قوت زنجيرة علّي ـ معلولي موجود در اجزاي داستاني مشخص مي‌شود.

 با در نظر گرفتن اين موضوع كه قدرت يك رمان واقع‌گرا در تعداد پي‌رفتهاي كامل، چگونگي چينش و رابطة علّي ـ  معلولي برقرار شده در ميان آنهاست، مي‌توان پي‌رفتها را با داشتن شرايطي چون ميزان ارزش وضعيّت عدم تعادل، قرار گرفتن منطقي شخصيّت در جريان بحران، دايرة تأثير وضعيّت عدم تعادل و دارا بودن يك پايان‌بندي كامل و منطقي، ارزش‌گذاري كرد. با توجّه به اين شرايط، و كشف پي‌رفتهاي محوري، منتقد قادر خواهد بود محور اصلي روايت را بيابد و ساير محورهاي فرعي را در ارتباط با آن جريان اصلي ارزيابي كند. هم‌چنين با مشخّص شدن پي‌رفتهاي محوري، الگويي كه بر اساس آن نويسنده قادر به خلق شگفتي و جذابيّت شده است، مشخص مي‌گردد. رمان كليدر با دارا بودن محورهاي اصلي و فرعي متعدّد و پرداخت شخصيّتهاي مختلف هر چند در پاره‌اي از بخشها دچار ضعف ساختاري شده است، ولي مي‌تواند نمونة يكي از رمانهاي واقع‌گراي خوش ساخت به‌شمار آيد و البتّه ميزان استقبال خوانندگان فارسي زبان از اين اثر، به خودي خود، مؤيّد همين موضوع است.

يادداشتها

1. مقصود از تكامل، نقض ذاتي كاركرد نيست، بلكه تغيير وضعيّت ثابت آن به وضعيّت ثابت دوم است.

2. داستان رمان، سالهاي 1325 تا 1327 شمسي را در بر مي‌گيرد، حال آن‌كه خود دولت آبادي واقعة تاريخي را سال 1323 معرفي مي‌كند. علت اين جهش زماني، تلاش نويسنده براي بازنمايي يك دوره از فعاليّتهاي سياسي طي سالهاي 1325 تا 1327 بوده است (چهل تن، 1368: 280). گل محمّد سردار، شخصيّتي حقيقي، تاريخي و مردمي بوده است كه در سالهاي 1323 تا 1325 در بخشي از خراسان به ياغي‌گري عليه رژيم وقت پرداخته است و روايت آن تا مرز قهرماني قومي و ملي فرا رفته است (اسحاقيان، 1383: 78).

1-2. جواد اسحاقيان در كتاب كليدر رمان حماسه و عشق معتقد است دولت آبادي به سبب دل‌بستگي فراوان به حادثة سربداران، نمايي از آن را در كليدر آورده است. بدين ترتيب معتقد است كه « امنيّه‌هايي که به ناموس يا داشته‌هاي گل محمّد طمع كرده‌اند، از همان شجره‌اي هستند كه در روستاي باشتين از اهل خانه شاهد و شراب مي‌طلبند» (همان: 94).

3. مصداق سخن ما رمانهایی با صبغة ناتورالیستی را در بر نمی‌گیرد، چرا كه در چنین رمانهایی تأًثیر محیط و وراثت، شخصيّتها را در چنبرة واكنشهای غیر ارادی قرار می‌دهد.

4. رمانهای سفرنامه‌ای با طرح كلی چنین پی‌رفتی آغاز و انجام می‌یابند.

5. هرچند شخصيّت مارال در ادامة رمان برخلاف انتظار خواننده موقعیّت ثانوی و كم‌رنگ می‌یابد.

6. در چنین مواردی معمولاً با رمانهای روان‌شناختی روبه‌رو هستیم.

كتابنامه

1.        ارسطو، فن شعر؛ ترجمة عبدالحسين زرّين‌كوب، چاپ دوم، تهران: انتشارات علمي، 1343.

2.        احمدي، بابك؛ ساختار و تأويل متن؛ چاپ هشتم، تهران: نشر مركز، 1380.

3.        اسحاقيان، جواد؛ كليدر رمان حماسه و عشق؛ چاپ اول، تهران: نشر گل‌آذين، 1383.

4.        اسكولز، رابرت؛ درآمدي بر ساختارگرايي در ادبيات؛ ترجمة فرزانه طاهري، چاپ دوم، تهران: انتشارات آگاه، 1383.

5.        چهل‌تن، امير حسين و فرياد، فريدون؛ ما نيز مردمي هستيم؛ چاپ اول، تهران: نشر پارسي، 1368.

6.        دولت‌آبادي، محمود؛ كليدر؛ چاپ چهاردهم، تهران: نشر چشمه، 1379.

7.        داد، سيما؛ فرهنگ اصطلاحات ادبي، واژه‌نامه‌ها، مفاهيم و اصطلاحات ادبي، فارسي و اروپايي؛ چاپ چهارم، تهران: انتشارات مرواريد، 1380.

8.        ديچز، ديويد؛ شيوه‌هاي نقد ادبي؛ ترجمة محمّد تقي صدقياني و غلامحسين يوسفي، چاپ پنجم: تهران: انتشارات علمي، 1379.

9.        فورستر، اي.ام؛ جنبه‌هاي رمان؛ ترجمة ابراهيم يونسي، چاپ پنجم، تهران: انتشارات آگاه، 1384.

10.  قرباني، محمّد رضا؛ نقد و تفسير آثار محمود دولت‌آبادي؛ چاپ اول، تهران: نشر آروين، 1373.

11.  مير صادقي، جمال؛ عناصر داستان؛ چاپ پنجم، تهران: انتشارات سخن، 1385.

12.  مير عابديني، حسن؛ صد سال داستان نويسي ايران؛ چاپ سوم، تهران: نشر چشمه، 1383.



15 آبان 1389 1313 0

زیارت

   این دو شعر خیلی قدیمی اند اما حسب فرمایش عزیزی در این روزها (که ایام زیارت مخصوص امام رضاست) از نو میخوانمشان.

صفوف مست

این آفتاب مشرقی بی کسوف را
ای ماه! سجده آر و بسوزان خسوف را

"لا تقربوا الصلوة..." مخوان و به هم مزن
این مستی به هم زده نظم صفوف را

نقاره ها به رقص کشند اهل زهد را
شاعر کند خیال تو هر فیلسوف را

می ترسم از صفای حرم با خبر شود
حاجی و نیمه کاره گذارد وقوف را

این واژه ها کم اند برای سرودنت
باید خودم دوباره بچینم حروف را

روح القدس! بیا نفسی شاعری کنیم
خورشید چشم های امام رئوف را

 

زیارت

جان مهذب و دل طاهر بیاورید

 آیینه و کبوتر و زائر بیاورید

 

یک آسمان ستاره و خورشید و ماه و ابر

هم بال مرغهای مهاجر بیاورید

 

ای جاده ها گسیل تمام زمین شوید

از قریه های دور مسافر بیاورید

 

در راه از جوار نشابور بگذرید

یک دشت چشمه متواتر بیاورید

 

مردم! دو چشم مرد نه از جنس مردمک

با خود برای درک مناظر بیاورید

 

از بلخ تا سمرقند از فارس تا عراق

از هر کجا که باشد شاعر بیاورید

 

شاعر بیاورید که مضمون فراهم است

شاعر ـ نه شاعران معاصرـ بیاورید

 

 

 



06 آبان 1389 1050 0

حرمت

 

حرمت برای حرف شما قائلم ، ولي ـ

 

من شاعرم ،به حرف دلم گوش مي كنم



21 مهر 1389 2059 0

مرز معجزه

 

 

      بعد از مدت ها یک شعر قدیمی

       و البته غیر تکراری:

 

تقدیم به زوار حضرت رضا

 

حسی زلال داری و حالی زلال تر

چشمان تو شده ست از این حس و حال تر

آری به خاکبوسی کوثر نشسته ای

اشکی بریز از دل زمزم زلال تر

آیینه ی نگاه تو تصدیق می کند

در روشنی ندیده از او بی مثال تر

لطفش به مرز معجزه نزدیک تر شده ست

هر قدر آرزوی تو بوده محال تر

دستان گرم او شده پاسخ ترین جواب

وقتی که دست توست ز پرسش سوال تر

***

پر میزند دلم به هوای زیارتش

هر روز خسته حال ترم خسته حال تر

خود را کبوتر حرمش فرض میکنم

هرگز ندیده ام ز خودم خوش خیال تر

من نیز میروم که ببینم به چشم خود

حسی زلال دارم و حالی زلال تر

 

 

 



20 مهر 1389 1142 0

شنبه - 17 مهر ماه 1389

سلام اول اینکه : ... در آینه کاریهای زیر گنبد طلا ، چشمهایت که تکثیر شد ، خیام نشست توی باغ و دلش خواست بنویسد : گویند بهشت و حور عین خواهد بود...! صدای خیام که پیچید در کوچه باغهای...


17 مهر 1389 1071 0

تنها تو

 

...تنها تویی که از لب من شعر می شوی

 

هرکس که لایق غزل عاشقانه نیست...



12 مهر 1389 4241 0

سرزميني در بهشت


سرزميني در بهشت


مي رسد يك روز فصل بوسه چيني در بهشت
روي تـخـتـي با رقيبـان مي نشيني در بهشت


تـا خـدا بـهـتـر بسوزانـد مـرا خواهـد گذاشت
يك نمايـشگـر در آتـش ، دوربـيـنـي در بهشت


صاحب عشـق زميـنـي را به دوزخ مي بـرنـد
جا نـدارد عشق هاي اين چنـيـنـي در بهشت


گـيـرم از روي كـرم گـاهي خـدا دعـوت كـنـد
دوزخي ها را بـراي شب نـشيني در بهشت


...بـا مـرامـي كه من از تـو بـاوفـا دارم سـراغ
مي روي دوزخ مـرا وقتـي بـبـيـنـي در بهشت


مـن اگـر جـاي خـدا بـودم بـراي «ظـالـمـيــن»
خلق مي كردم به نامت سرزميني در بهشـت




از دفتر پيشآمد...



05 مهر 1389 2182 0

سالهای هجری

هنوز مثل زمین در طواف خورشیدم

ولی زمین نشدم،گرد خود نچرخیدم

 

حکایت من و باران که میگریست یکیست

از آسمان به زمین کرده اند تبعیدم

 

مرور میکنم این سالهای هجری را

پر از تلاقی ماه محرم و عیدم

 

بگو به باد که من آفتابگردانم

جز آفتاب به ساز کسی نرقصیدم

 

گل محمدی ام من،سلامم و صلوات

ولی سراپا تیغم اگر بچینیدم!

 

ستارگان سحر پیشمرگ خورشیدند

ستاره سحرم پیشمرگ خورشیدم

 

 

 

 

 



31 شهریور 1389 1679 0

کم مانده در این سردی بازار محبت ...

 

 

اگر عنوان این پست را سکوت بی دلیل 3 می گذاشتم خیلی هم بی راه نرفته بودم اصولا شاعرا ادمهای خوش قولی نیستند البته شاید هم من به بهانه بد قولی دارم خودم را به شاعرا می چسبونم .نمی دونم ولی یه حسی میگه که قول نده که ا زاین به بعد زود زود بروز می کنی به قول شاعر همشهری ما :

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

به هر حال هر کس عقیده خودش را دارد و من می گویم

عهد باید که ببندی ، گیرم که نپایی؟

از دوستانی که در این مدت به من لطف داشتند ممنونم و شرمنده بابت این همه انتظار

توجه : دوستان از طریق عضویت سیستم خبرنامه (پایین سمت چپ وبلاگ) می توانند از بروزرسانی وبلاگ با خبر شوند حتما ثبت نام کنید (تنها با 3 کلیک)

- جلسه شنبه های فرهنگسرای رازی خیلی پر بار بود به نظر من یکی از بهترین جلسات تهران است ، به تازگی کارگاه شعری در فرهنگسرای فردوس(دختران سابق در بلوار فردوس شرقی ) روزهای سه شنبه ساعت 5 برگزار می گردد من هم کم و بیش تو اون جلسه هستم جلسه رو دوست عزیزم سعید آقای بیابانکی اداره می کنه و فکر می کنم  به تدریج از جلسات خوب تهران بشه .

- نمی دونم این صفحه کلید و کانکت بودن چه رازی با خودش داره که وقتی کانکتی مثل فرفره می نویسی ( ایراد نگیرید که فرفره نمی نویسه ) البته دوستان می تونن از کانکت بودن تعابیر عرفانی هم داشته باشند!

- غزل غزل عزل عزل غزل من چقدر این موجود  رو دوست دارم

با یک غزل ، یک نیمایی و یه سپید در خدمتتان هستم :

 

زمانه

 

 خشکیده کویری است نه برگی و نه باغی

از ما نگرفته است بجز مرگ سراغی

 

 ساقی به در میکده قفلی زده پیداست

آنقدر نمانده است که پر گردد  ایاغی

 

  سر می زند از دانه گندم علفی هرز

از آتش ققنوس بجا مانده کلاغی

 

کم مانده در این سردی بازار محبت

خورشید دلم را بفروشم به چراغی

 

 مرهم ننهادند به داغ دل ما هیچ

داغ است که باید نهم از داغ به داغی

 

 

 ٢

باورم نمی شود

این تو نیستی

این که اینچنین

دست را سپرده دست دیگری

بی تفاوت  از کنار من عبور می کند

نه این تو نیستی !

چشمهای تیزبین ترین عقاب نیز

                        گاه اشتباه می کند!

***

نه ! این تو نیستی !

 خیال کرده ام

خواب دیده ام ،

 هر چه دیده ام  سراب دیده ام

گاه بس که آه می کشم

در میان ابرهای گریه ناپدید می شوی

***

دوست دارمت

از بهار بیشتر

دوست دارمت

 نه مثل روزهای اولین

دوست دارمت

نه مثل ماههای پیش

بلکه صد هزار بار بیشتر

صد هزار بار از بهار بیشتر

 ***

کاش یک نفر 

راز  خنده را به گریه

                    یاد داده بود

کاش یک نفر

 ابرهای گریه را

                به باد داده بود!

 

 

٣

 

کافی است

         صدایم کنی

انگاه

دست بریده ام

  هر کجا که افتاده باشد

به شانه تو بر می گردد

فاصله ها

 از میان برداشته می شوند

حالا

 یک نوار چسب هم می تواند

خاطرات گذشته را

به آلبوم قدیمی

بر گرداند

 

***

عضویت سیستم خبرنامه فراموش نشود (پایین سمت چپ وبلاگ)

  یا علی

 



24 شهریور 1389 3292 0

برای سنگ قبر!

با یاد دوست و با سلام و تبریک پیشاپیش عید سعید فطر و آرزوی قبولی طاعات. برای سهیم بودن در شادی شما نقیضه ای را تقدیم می کنم و منتظر نقد سازنده شما هستم. یکیاز دوستان قول داده دستی به سر و روی این وبلاگ کهنه ما بکشد که هنوز منتظریم...شما هم اگر در طراحی دستی دارید هم اکنون نیازمند دستان پر مهر شما هستیم:

روی قبرم بنویسید مسافر بوده است

بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است      " مصطفی جوادی"

 

سنگ قبر

روی قبرم ننویسید خل و چِل بوده است

بنویسید که یک عارف کامل بوده است

همه شب تا به سحر - گرچه ریا خواهد شد-

گرم ادعیّه و اذکار و نوافل بوده است

چه دروغی؟ بله؟ کنتور که نمی اندازد

فلذا ذکر نمایید که خوشگل بوده است

ننویسید شپِش ساکن جیبش بوده

بنویسید پر از پول و تراول بوده است

ننویسید که تا رشت نرفته بلکه

دائما" آنتالیا توی سواحل بوده است

ننویسید نرفته است به عمرش کافه

شام شاهانه او نون و فلافل بوده است

ننویسید گرفتاری و بدبختی هاش

سوژه روضه ارباب مقاتل بوده است

صفت شاعر اگر دلخوشی و بیکاری است

بنویسید که او عاطل و باطل بوده است

خود به شغل من اگر گیر زیادی دادند

بنویسید که در میکده شاغل بوده است

قلمش را به دو تا سکه نداده اما

با سه تا سکه به این  مسأله مایل بوده است!

طنز او دست کم از ایرج زاکانی! نیست

غزلش تازه تر از سعدیِ بیدل! بوده است

گاهگاهی سخن از رنج خلایق گفته

و در اینجا سخنش زهر هلاهل بوده است

(آنکه باید بخورد، می خورَد و این بدبخت

بیخودی قاطی این جور مسائل بوده است)

عشق اگر نوعی از اچ آی ویِ گاوی باشد

بنویسید جنون داشته، ناقل بوده است

در جهانی که بوَد حجم ریا پانصد گیگ

دل این نفله به پهنای دو پیکسِل بوده است

.... چند تُن شعر از او مانده، رفیقان بخرید

قفسش برده به باغی و دلش شاد کنید!!!

 



17 شهریور 1389 1355 0

شنبه - 13 شهریورماه 1389

سلام .... اول اینکه : در آغوش تو به خواب می رود....تعجبی ندارد ! جهان در آغوش تو به خواب می رود ! با نوازش دستان تو بیدار می شود...تعجبی ندارد ! زمین با نوازش دستان تو بیدار می شود...


13 شهریور 1389 1026 0

...

 

... من بر اینم که عاشقی تنها ــ

مهر و سجاده نیست ای مردم

 

از درون چون درخت می میرد

هرکس افتاده نیست ای مردم...



27 مرداد 1389 2044 0
صفحه 298 از 301ابتدا   قبلی   292  293  294  295  296  297  [298]  299  300  301  بعدی   انتها