دفتر مجازی شعر

دفتر شعر

غلامرضا سيستاني

غلام سيستاني اهل بم است.

وبلاگي اخيراً راه انداخته به اسم موج در چشمه،

ولي دير به دير در آن شعر ميگذارد.

به روسري علاقه وافري دارد و اين از نشاني وبلاگش

و از دو شعري كه در آن گذاشته خوب معلوم است.

اگرچه من خودم شعري كه با رديف روسريات است به دلم نمينشيند.

 

 

1)

بکش به متن شب شانههات ريحانه

بکش ادامهی زاينده رود را شانه

بخند تا بوزد طعم پونهی وحشی

و بوی خيس علف از دل گلستانه

تو با يه رقص چه کردی که شهر میلرزد

به روی پاشنه، از بم بگير تا بانه

پياده رو هوس کفشهات را دارد

برای صرف دو فنجان هوای عصرانه

بگير دست مرا در ادامهی اين بيت

بکش به متن شب شانههات ريحانه.

 

 

2)

غروب غربت خاکستری روسری ات

چه کرده باد مگر با پری روسری ات

به من بگو چه کم از بندهی رخت دارم

به روی پاش لميده پری روسری ات

و من همان يه الف بچهی قديمم که

گرفته دامن نا مادری روسری ات

دوباره نمرهی من بيست می شود برگرد

بله همين من شهريوری روسری ات

چه حال میده که امشب بغل کنم بانو

دوباره من سر بی روسری روسری ات.

 

 

3)

اينجا هنوز آينه، اينجا هنوز ماه

پوشيده است مثل بلوزت بلوز ماه

او روي موي مش زده، سر كرده مثل تو

يك روسري كابلي ترمه دوز ماه

از سرمه حجازي چشمش گرفته تا

ـ مثل تو است ـ آينه و سرمه سوز ماه

حتماً براي ديدن تو قد كشيده است

اين روزها اگر شده سي و سه روز ماه

از بس درين غزل به شما غبطه ميبرد

حالا شده حسود، شده كينه توز ماه!

 

 

4)

نگاه سرد تحمل نميكند دكمه

كه دست از يقهات شل نميكند دكمه

تو چشم ميشي خود را يه ذره سرمه بكش

ديگه نگاه به كابل نميكند دكمه

سه سال يكسره سگ دو زدهست بيچاره

و  دست از يقه ات شل نميكند دكمه

نشسته گوشه دنجي درست زير گلوت

و جاي ديگه تقبل نميكند دكمه.

 



03 آبان 1384 1313 0

مرتضي كردي

مرتضي كُردي از شاعران خوب زرند است.

غزلهاي او در وبلاگ شبهاي دوستت دارم قابل دسترسي است.

گزيدهاي از آنها را براي اين صفحه انتخاب كردهايم.

 

1)

با آن همه بد بياری کوشيدهام بد نباشم

مابین ترديد و اميد در رفت و آمد نباشم

کوشيدهام اعتمادم همواره محکم بماند

در انتخابی که کردم هرگز مردد نباشم

شايد تو روزی بيايی شاید تو روزی بيايی

شايد تو روزی بيايی روزی که شايد نباشم

بگذار مثل گذشته با هم صميمی بمانيم

جمع است با تو خيالم بگذار مفرد نباشم

در بيت بعد همين شعر بايد دلم را ببينی

بايد به قافيه و وزن ديگر مقيد نباشم

دوستت دارم.

 

2)

اگرچه از تو سرودن هميشه آسان نيست

دلم از اينکه سروده تو را پشيمان نيست

نبين به خنده من طرح بی خيالی را

هميشه گريه عاشق شبيه باران نيست

تو هيچ وقت به اين فکر کردهای: ديريست

که آفتاب نگاهت کنار گلدان نيست

خدا کند که بميرم و آخر اسفند

نبينم اينکه بهاری پس از زمستان نيست

کنار پنجره میپوسم و نمیآيد

کسی که عابر معمولی خيابان نيست

به گيسوی تو گره خورده رشته عمرم

وگرنه نظم من آنقدرها پريشان نيست.

 

3)

پر از هوای تو شد طبع قصه پردازم

برای خواب تو از عشق قصه میسازم

چقدر خواندهام اما هوای آن دارم

تو را دوباره بخوانم الههء نازم!

تو مثل فاصلههای سکوت میمانی

میان هق هق بغض شکستهء سازم

غزل پرنده سرودم که بی قفس باشم

که باز باز بماند لبان آوازم

چه ساده است تنت را غزل بپوشانم

زمان گفتن از تو چه دست و دل بازم!

همین که خاطرهات در اتاق میپیچد

همین که چشم به تصویر تو میاندازم

صدای گرم بنان در اتاق میپیچد

پُر از الههء نازم... الههء نازم!

 

4)

نه ... سرمایمان از زمستان نبود

بجز ما کسی زیر باران نبود

زمان روی یک سیب آغاز شد

ولی سیب آغاز انسان نبود

خدا خوردن سیب را منع کرد

خدا آن زمانها مسلمان نبود

خدا دید ما دوستدار همیم

که از خلقت خود پشیمان نبود

اگر لذت با تو بودن نداشت

چنین خوردن سیب آسان نبود

خدا راند ما را شبی از بهشت

بهشتی که اندوه در آن نبود

زمین ذرههایی پر از درد داشت

فقط آدم این گوشه مهمان نبود

خیابانی اول خدا آفرید

که جمعیت آن فراوان نبود

بجز ما که در آن قدم میزدیم

کسی عابر آن خیابان نبود

دل آدم آن وقتها غصه داشت

 ولی غصهاش قحطی نان نبود

....

و حالا به خاطر می آریم ما

 زمانی که زنجیر و زندان نبود

زمانی که هنگام مجرم شدن

بجز سیب در دست انسان نبود

 

5)

قرار شد به دریچه تو آسمان بدهی

و شوق تازه به بال کبوتران بدهی

چهل ستون بگذاری به زیر سقف عشق*

چهل ستاره به شبهای اصفهان بدهی!

من آمدم که خودم را به تو نشان بدهم

تو آمدی که خودت را به من نشان بدهی

چه فایده که دلم را به دیگران بدهم؟

چه فایده که دلت را به دیگران بدهی؟

نگاه می کنی اما عزیز من باید

برای درک نگاهت به من زمان بدهی

تو  قادری که مرا پیرتر کنی یا نه

تو  قادری که به من چهرهای جوان بدهی

بیا و دست بکش از سکوت خود، حیف است

که دست در پی تابوت من تکان بدهی ...

 

*. وزن اين مصراع يك هجا كم دارد.

 

 

6)

هنوز هم که هنوز است عاشق ماهم

ولی بدون تو مهتاب را نمیخواهم

برای آمدنت گرچه راه کوتاه است

هنوز هم که هنوز است چشم در راهم

سلام... روز قشنگی است... دوستت دارم ...

چقدر عاشق این جملههای کوتاهم

هوای بودن یک عمر با تو را دارم

منی که دلخوش دیدارهای گهگاهم

برای گفتن یک حرف عاشقانه فقط

اسیر سختترین زخمهای جانکاهم

بدون تو همهء لحظهها به این فکرند

که تیغ را بگذارند بر گلوگاهم.

 

7)

شاید دوباره ساز بسازم به خاطرت
یک قلب عشقباز بسازم به خاطرت
شاید کنار کعبه آیینه قطعه
ای
درگوشهء حجاز بسازم به خاطرت
باعث شدی که در شب لبریز آرزو
تصنیف سرو ناز بسازم به خاطرت
باید برای این
همه نازی که میکنی
دنیایی از نیاز بسازم به خاطرت
در باغچه شقایق وحشی نشانده
ام
تا قبلهء نماز بسازم به خاطرت
می
خواهم از حدیث وفاداری دلم
افسانه
ای دراز بسازم به خاطرت
می
خواهم از کسی که چنین سرشکسته است
یک مرد سرفراز بسازم به خاطرت.

 

8)

هرشب که نظر میکنم از دور به دريا

پاشيده زنی صد سبد نور به دريا

آن زن تويی و ديدن تو هست نيازم

من نيستم آن پنجره کور به دريا

دريا خودش آهسته میآيد به اتاقم

وقتی بدهد چشم تو دستور به دريا

من بیخبرم از روش صحبت امواج

از شيوه فهماندن منظور به دريا

شور است اگر اشک من و ريخته در آب

انداخته چشمان تو صد شور به دريا

گولت نزند خنده صياد، نيايی

جز من اگر انداخت کسی تور به دريا.

 

9)

من جوان ماندم از جوانی تو

پيش لبخند اسمانی تو

خواب زاينده  رود جاری بود

پشت چشمان اصفهانی تو

هر سؤال نخوانده پاسخ داشت

در ورقهای امتحانی تو

میبرم مثل اين غزل هر بار

لذتی از دو باره خوانی تو

باز غوغای تازهای دارد

در دلم عشق جاودانی تو

گرچه دست تو است زندگیام

دست من نيست زندگانی تو.

 

10)

من خواب رفتهام، تو کنارم نشستهای

در خوابهای مسئله دارم نشستهای

راه گريز از تو برايم نمانده است

هر گوشهای که پا بگذارم نشستهای 

من خود کشی نمیکنم، آخر ميان زهر

يا روبروی چوبه دارم نشستهای

دار و ندار من همه از دست رفته است

جای تمام دار و ندارم نشستهای

هرچند میروم، تو کمی فکر کن به من

وقتی کنار سنگ مزارم نشستهای.

 

 



05 شهریور 1384 1474 0
صفحه 300 از 300ابتدا   قبلی   291  292  293  294  295  296  297  298  299  [300]  بعدی   انتها