در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست
 

دختری از ایل طبیعت منم

شاعر: ابوالفتح کرمی

30 خرداد 1394 | 897 | 2

در دل یک شهر پر از دود و دم

باغچه ای بی کس و بیچاره ام

از سر من رفته دگر باغبان

خسته ، زمان پیکر و رخساره ام

**

دختری از ایل طبیعت منم

میل شکوفائی گلها  به دل

مانده ام از کوه و طبیعت جدا

حسرت گلهای شکوفا به دل

** 

گوش طبیعت بشنو گفت من 

گوش بده قصه ی من گفتنی است

گو به شقایق دهدم دستمال

گرد غم از چهره ی من رفتنی است

**

گوش نصیحت شنوم کر شده است

کم تو به گو اخم نکن   شاد باش

خسته شدم  بس که شنیدم ز تو

،،کم پی آلاله و شمشاد باش ،،

**

از چه سپردند مرا دست شهر 

تاشکند گرمی بازار  من 

همدم من باد خزانی  شود

سوز شود مایه ی آزار من

**

از جه شکوفا نشده ذوق  من

رفت ز دستم درجات کمال

سبز نشد در بغلم  اطلسی

غنچه نه زد بوته ی سبز جمال

**

خسته ام از غربت شهری شدن

باز مرا سوی طبیعت  به خوان

بازگشا چشم توافق،  مرا

پاره ای از جسم طبیعت به دان

ابوالفتح کرمی

  • متولد:
  • محل تولد:
,
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 1 با 1 رای


نظرات

ابوالفتح کرمی
04 تیر 1394 12:28 ب.ظ
سلام بر جناب بزرگوار چرمی گرامی
از ابراز لطف جنابعالی سپاسگزارم .امید وارم
در کنار شما وسایر دوستان هم آیاتی های محترم
محفل ادبی خوب وپر از مهرو وفا ئی داشته باشیم
واز سرورانی چون حصرتعالی بهره کافی ببریم

اصغر چرمي
02 تیر 1394 12:16 ب.ظ
سلام و درود بر جناب کرمی عزیز
ورود شما رو به جمع دوستان هم آیاتی خوش آمد می گم
نقد بماند برای اشعار بعدی تون
موفق باشید

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.