در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست
 

چشم در راهم بروی بام ایوانی که نیست

22 اردیبهشت 1397 | 65 | 0

چشم در راهم بروی بام ایوانی که نیست

چتر دل وا کرده ام در زیر بارانی که نیست

گاه گاهی در دلم  کل می کشد خوان امید

پیش می خواند مرا آن هشتمین خوانی که نیست

هم و غمَّم گشته تنها یک نفس از عمق نای

تا که  نجواها کنم در گوش جا نانی که  نیست

دست تو در دست دل  نا رفته غوغا می کند

پا به پای یکدگر در آن خیابانی که نیست

حاصل ساعات پایانی فقط یک حسرت است

پشت هم سر می کشم ازعمق فنجانی که نیست

باز هم تکرار این: " جانم مرا با خود ببر"

خواهشی  با  پاسخ :الان و ،الانی که نیست

هر نفس ، از گونه هایم اشک پارو میکنی

بوسه باران می کنم انگشت و دستانی که نیست

ای خدا این حال خوش را لحظه ای از من مگیر

عقل ، عاقل شو تو  هم  یعنی چه ؟:" درمانی که نیست"

می شمارم  نیست های بیشماری را که هست

لابلای ، هست های بس فراوانی که نیست

 فهیم بخشی

*با استقبال از شعر خانم بیتا امیری

فهیم بخشی

  • متولد: 1341/02/25
  • محل تولد: بیرجند
  • لیسانس علوم تربیتی
  • طعم زندگی
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 5 با 1 رای

نظرات

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.