در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست
 

بی وفا

شاعر: مرتضی برخورداری

13 بهمن 1397 | 34 | 0
از خودش راند مرا سوی دیار دگری
تا که بر باد دهد دار و ندار دگری

چشم من تار شد از اینکه شنیدم زهمه
دل بریده زمنو وگشته قرار دگری

چون زمین لرزه به یک صبح زمستانی و سرد
بر سرم ریخت خرابی حصار دگری

من همان کهنه دل آزار جدا مانده از او
او در اندیشه ی دامیّ و شکار دگری

مرغ همسایه اگر قاز نبوده ست چرا
روز و شب می گذراند به کنار دگری

ظلم او مبدا تاریخ جدایی شد و باز
جور او کوچ دهد ایل و تبار دگری

عاشق او شدم از عصر حجر تا به کنون
گرچه رفته است به مهمانی غار دگری

عشق را غرق سیاست زدگی کرد و گذشت
عملش سرد و لبش گرم شعار دگری









مرتضی برخورداری

  • متولد: 25/2/1356
  • محل تولد: زرند
  • فوق لیسانس
  • عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است دادن سر نه عجب داشتن سر عجب است
امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: با 0 رای

نظرات

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.